دمی با هموطنان عرب
بهار 84 بود که آقاي فاضلي تماس گرفت و از يه طرح پژوهشي درباره مشارکت کشاورزان در سيستمهاي آبياري صحبت کرد که قرار بود در خوزستان اجرا بشه و بنابر اين از من خواست حدود 20 تا از بچه هاي مردم شناسي که آمادگي تئوريکي و عملي براي همکاري در اين طرح را دارند, خبر کنم و به اونها بگم آماده باشن که حدود يک ماه از تابستان را در خوزستان مشغول پژوهش هستيم. من هم با بچه هاي مورد نظر تماس گرفتم و اونها هم مثه خود من از اين کار استقبال کردند. وقتي استاد فاضلي و من و بچه ها همه برنامه ريزي هامون رو انجام داديم, بمب گزاريهاي اهواز پيش اومد و کار به تعويق افتاد. بچه ها هم که روي تابستونشون حساب کرده بودند, هر روز تماس مي گرفتند که چي شد؟ آقاي فاضلي هم خودش واقعا از اين ماجرا اعصابش خرد شده بود. اما اختيار از دست همه خارج بود. خلاصه اونقدر اين ماجرا به طول انجاميد که با شرمندگي به بچه ها اعلام کرديم که طرح کنسل شده. گذشت تا اينکه آقاي فاضلي حدود يک ماه پيش تماس گرفت و اطلاع داد که همون طرح رو دوباره به زور گردنش انداختن و با اينحال که مشغول انجام رساله دکتريشه, ناچار به قبول شده. اما اينبار طرح در سطح خيلي کوچکتري اجرا ميشه. فقط 5 نفري ميريم خوزستان. آقاي فاضلي, دکتر پاکسرشت (تنها همکلاس آقاي فاضلي در دوره دکتري), آقاي پيام روشنفکر (خدائيش اسم باحاليه), آقاي يعقوب زاده (کارمند ايسپا) و من (که کوچکترين موجود اون جمع بودم). يه کارمند سازمان آبرساني که خودش اهل منطقه و عرب زبان بود هم قرار بود اونجا به ما بپيونده. آقاي فاضلي که به هواپيما هيچ اطميناني نداره, بليط قطار برامون گرفت. آخرين باري که با هم با هواپيما از عسلويه اومديم, هواپيما توي آسمون يه تکونهاي شديدي داشت که انگار مي خواست آکروبات هوايي اجرا کنه. تنها دلخوشيمون اين بود که احمدي نژاد هم توي هواپيما جلوي ما نشسته بود و بنابر اين مي دونستيم سعي شون رو مي کنن که هواپيما هوس شيرجه نکنه. همون وقت بود که آقاي فاضلي توبه کرد که ديگه سوار هواپيما نشه. تازه ماجرا بر ميگرده به قبل از عمليات شهادت طلبوندني يکي دو هواپيماي کشورمون.
خلاصه قرارمون شد روز پنجشنبه 3/12/1384 ساعت 5 عصر توي ايستگاه راه آهن تهران. من که آدم وقت شناسي هستم, حدود 20 دقيقه تاخير داشتم. وقتي رسيدم ديدم 3 تا آدم گنده منتظر من هستن. دکتر پاکسرشت نيومده بود و قرار بود بعدا به جمع مون بپيونده. سوار قطار درجه يک دليجان شديم و راه افتاديم. کوپه هاي 4 نفره, با يه سري امکانات از جمله تلويزيون. چون مي خواستيم درباره طرح صحبت کنيم و از قضا فيلم هم هندي بود که بين هيچکدوم از ماها خريداري نداشت, تلويزيون رو خاموش کرديم. اما لطف اجباري شامل حالمون شد و حالمون رو گرفت؛ صداي تلويزيون رو نمي شد قطع کرد؛ صدا قابل کنترل نبود. آقاي فاضلي بنده خدا گلوش پاره شد تا حرفش رو به گوش ما برسونه. با اينحال که صداش به ما مي رسيد, اما نمي تونستيم تمرکز کنيم و من يکي که خدائيش حتي يه کلمه هم نفهميدم. خلاصه شب رو گذرونديم تا صبح که بعد از 16 ساعت راه به ايستگاه راه آهن اهواز رسيديم. با تاکسي به مهمانسراي سازمان آب رفتيم. دو تا اتاق از قبل برامون رزرو شده بود. من و آقاي فاضلي يه اتاق و آقايان يعقوب زاده و ولي زاده هم اتاق ديگه رو به تصرف در اورديم. راستي يادم رفت بگم که آقاي روشنفکر به خاطر مشکلي که براش پيش اومده بود, نيومد و به جاي خودش آقاي ولي زاده رو جاي خودش فرستاده بود. چون اسامي قبلا فرستاده شده بود و براي اينکه دردسر درست نشه, ولي زاده همه جا خودش رو روشنفکر معرفي مي کرد. اتفاقا معرفي نامه آقاي روشنفکر اشتباها دکتر روشنفکر خورده بود که ما هم آقاي وليزاده (که کارشناس ارشد مطالعات فرهنگي بود) رو دکتر صدا مي کرديم و اين آقاي دکتر گفتن برامون يه سرگرمي و خنده شده بود. بعد از اينکه توي اتاقها جاگير شديم, يه استراحتي کرديم و رفتيم براي ناهار؛ قسمت اصلي ماجرا (به خصوص براي من که با اين جثه استخونيم, قضا خوردنم آدم رو ياد قحطي زده ها ميندازه). چند نوع غذا که مي تونستي از بينشون انتخاب کني و انواع مخلفات و دسر هم کنارش داشت. ما هم که ديديم براي ما رايگانه و قراره سازمان حساب کنه, با هر وعده غذا, انواع مخلفات رو هم مي گرفتيم. فضاي سبز اطرافش هم خيلي زيبا بود. عصر به کارهامون رسيديم و شب دوباره جلسه گذاشتيم. آقاي سواري که همون کارمند عرب مذکور بود به جمع مون پيوست. آقاي فاضلي سعي کرد نکات تکميلي رو درباره طرح گوشزد کنه. بطور کلي طرح به مشکلات سازمان آبرساني خوزستان با کشاورزان بر مي گشت. يه سري کانالهاي بتوني آبياري از رودخانه ها و سدهاي استان منشعب شده بود و قرار بود آب رو به راحتي به زمينهاي کشاورزي برسونه. اما در همون حد قرار باقي موند. چرا که بيشتر از آب, مشکلات عديده اي رو با خودش اورده بود. کشاورزها که تا حالا آب رو مفت و مجاني از رودخونه مي گرفتن (هر چند با زحمتي چند برابر), حالا براشون قابل پذيرش نبود که بابت آبي که داره به دريا مي ريزه و هدر ميره, پول بپردازن. به نظرشون آب بها خيلي زياده و براي همين هم دريچه هاي کانالها رو مي شکستند؛ با کارمنداي سازمان سر ناسازگاري داشتند؛ حالا بگذريم از اينکه کانالها در خيلي از جاها گل گرفته بود؛ شکستگي داشت و آب به هدر مي رفت؛ کارمندها در برخي موارد به وظايفشون خوب عمل نمي کردند و ... . به قول آقاي فاضلي, در يه جمله: «کارمندها فکر مي کنن کشاورزها ديوونه اند, و کشاورزها هم فکر مي کنن کارمندها چقدر ابله اند». اين رابطه واقعا يه جور دشمني بينشون بوجود اورده بود. البته سابقه کانال کشی و ايجاد سد بر روی رودخونه های کارون, دز و کرخه و آبياری دشت خوزستان, به پيش از اسلام و دوره ساسانيها بر می گرده که گرادوان روگن، مهندس با تجربه هلندي, مطالعات زيادی در اين زمينه انجام داده (افشار سيستانی, ايرج. خوزستان و تمدن ديرينه آن. جلد اول. صص: 310-291). خلاصه همون شب, گروه بنديها هم مشخص شد؛ من همون اول خواهش کردم که همراه با آقاي سواري باشم و به مناطق عرب زبان بريم. برام خيلي مهم بود که بتونم از نزديک با عربهاي خوزستان حشر و نشر داشته باشم. توي دانشگاه و خوابگاه با چند تاشون دوست صميمي هستم و طرز تفکرشون درباره هويت عربهاي خوزستان برام آشناست. اما مي خواستم بدونم مردم تحصيل نکرده هم همينطوري فکر مي کنن يا متفاوت. اما بعدا مشخص شد که آقاي سواري فقط يه چند روز از ما سواري گرفته و همه را سر کار گذاشته و همراهمون نمياد. ناچار, گروهبنديها به هم خورد و من شدم و دکتر روشنفکر کذايي (آقاي ولي زاده)؛ آقاي يعقوب زاده بايد تنها کار مي کرد تا دکتر پاکسرشت بياد؛ آقاي فاضلي هم بيشترش رو تنها کار انجام داد و البته چند روزي هم يه بومي عرب ديگه کمکي و دستيارش بود. 6 منطقه تعيين شد که هر گروه 2 نفره بايد 2 منطقه رو توي اين چند روزه پوشش مي داد؛ دزفول, شوشتر, بهبهان, شادگان, اميديه و حوزه جنوب شرق.
بخش دوم
فردا صبح به سازمان رفتيم. ورودي ساختمون 5 طبقه اش, با دقت همه رو بازرسي بدني مي کردن, حتي کارمندهاي خودشون. از قضا يکي از کارمندها که خيلي بهش بر خورده بود, شروع کرد به سر و صدا. آخه قبلا از اين خبرها نبود و اين تمهيدات رو به خاطر بمب گذاريها در نظر گرفته بودند. البته ناگفته نمونه ولي زاده و يعقوب زاده اين چند روزه اونقدر از راننده ها و افراد آشنا و محلي درباره بمب گزاريها پرسيدند که من خجالت کشيدم. البته بعضي اوقات هم شوخي مي کردن. هر چند با اين وضع و تصويري که از برخي اقوام (مثه کردها, بلوچها, عربها و ...) نشونمون دادن, تا حدود زيادي مي شد بهشون حق داد. خلاصه؛ وارد ساختمون شديم و يه جلسه نيم ساعته با مسئول روابط عمومي داشتيم. بعد هم چند تا ماشين در اختيارمون قرار دادن که به مناطق خودمون بريم. يکي از راننده ها که بايد ما باهاش مي رفتيم بهبهان و شادگان (مناطق عرب نشين), دبه در اورد که بهش گفتند که بايد گروه دکتر پاکسرشت رو ببره. آقاي فاضلي هم که پاک عصباني شده بود, به ما گفت به دزفول بريم. اين دفعه, تنها باري بود که جرات نکردم رأيش رو بزنم. آخه خيلي دوست داشتم برم مناطق عرب نشين. اما ناچار سوار يه پژو شديم و راه افتاديم به طرف دزفول. اين يکي راننده که اتفاقا خيلي آدم باحالي از آب در اومده بود, خودش اصالتا دزفولي بود. توي راه که فهميد من ديد منفي نسبت به عربها ندارم, سعي کرد به من بقبولونه که عربها همونطوري هستن که درباره شون قضاوت ميشه. ديگه تا پايان اين چند روز, هر وقت موقعيت پيش مي اومد, بحثي کوتاه بين مون پيش مي اومد. حدود ساعت 1 بعد از ظهر به دزفول رسيديم. يه سري به سازمان آبرساني دزفول زديم و به مهمونسراش رفتيم و خستگي راه رو از تن مون در اورديم. راننده که با هم خودموني شده بوديم, سريع پسرخاله شد و با ولي زاده, 2 نفري شروع کردن به سيگار کشيدن توي اتاق. وقتي مي ديدن من اذيت مي شم و از دود سيگار بدم مياد, حال مي کردن.
روز دومي که دزفول بوديم, يه بمب در فرمانداري اين شهر و يکي هم همزمان در آبادان منفجر شد. در دزفول بدون تلفات بود و در آبادان فقط يه زخمي به جا گذاشت. مجموعا 3 روز دزفول بوديم. تقسيم کار کرده بوديم؛ ولي زاده (بخونيم: دکتر روشنفکر) با مسئولين سازمان مصاحبه مي کرد و من با کشاورزها (که صدام مي کردن: آقا مهندس). هر روز کارمون مصاحبه بود و بنا به قولي که آقاي فاضلي ازمون گرفته بود, مي بايست هر شب 2 صفحه گزارش درباره مشاهدات روزانه مون بنويسيم. ولي زاده که به جاي گزارش نويسي مي خوابيد. اما من؛ به جاي 2 صفحه گزارش نويسي, 2 ساعت گزارش ميدادم؛ به دوستي که تازه پيدا کرده بودم. اولين تجربه دوستي در زندگيم. اينکه مي گم 2 ساعت, چندان مبالغه نمي کنم. چون اوايل دوستي مون بود (و هست), هميشه حدود يک ساعت و نيم با موبايل با هم صحبت مي کرديم. توي همين رفاقت بود که فهميدم وقتي 1 ساعت با موبايل صحبت کني, خودش قطع مي کنه. و بعدش مجددا تماس مي گرفتم و عشقولانه از خودمون در وکرديم. بنده خدا همه اش مي گفت که مواظب خرجم باشم. اما زده بودم به بي خيالي. به نظرم داشتن يه تجربه با دوست خوب, بيش از اينها مي ارزه. توي اين چند روز, هميشه حرف رو از مناظر زيباي خوزستان شروع مي کردم. از اينکه چه مناظر زيبايي در خوزستان ميشه ديد؛ مناظري که تصورش برامون محاله. آخه اکثراً خوزستان رو با يه مشت نخل سر بريده مي شناسن که توي سينماي جنگ ديدن. فارغ از اينکه بعضي مناطق خوزستان, به شمال کشور گفته: زکي!. خلاصه, روز سوم که کارهامون رو زودتر انجام داده بوديم, يه گشتي توي شهر زديم: خونه هايي با معماري سنتي و خيلي زيبا! مثلا آجرچيني ديوارهاشون رو به اشکال مختلف تزيين کرده بودن. بازار سنتي جالبي هم داشت. دخترهاش هم به نسبت دخترهاي اهواز (و دخترهاي شوشتر که بعدا ديديم), خيلي قشنگتر بودن. البته چشم چرون نيستم ها! هر جا مي رم با ديده مردم شناسي زل مي زنم توي چشم دختراش. ضمنا اگه يه خانوم به خانومها نگاه کنه که ايراد شرعي نداره. پس ايرادي به من وارد نيست! کنار رودخونه دز هم چند تايي عکس گرفتيم. يه پل قديمي داره که مي گن مربوط به دوره ساسانيه؛ ظاهرا که بازسازي نشده, اما اتومبيلهاي سواري و باري از روش رد مي شن. البته يه قسمتي اش ظاهرا فرو ريخته که مثلا خواستن بازسازي کنن, اما پل آهني نصب کردن. يه چيز افتضاح در اومده. دو طرف پل با ساروج و آجر ساخته شده, اما وسطش يه تيکه بد ترکيب از آهن قرار گرفته. وسط رودخونه خروشان دز هم هنوز خرابه هاي آسيابهاي قديمي باقي مونده که البته تا چند سال ديگه گمون نکنم ازشون خبري باشه. ظاهرا قرار نيست بازسازي بشه. لبه هاي رودخونه همه جا تابلوهاي شنا ممنوع نصب کرده بودن. اما راننده (که گفتم اصالتا دزفولي بود) مي گفت که هر سال افراد زيادي داخلش غرق مي شن.
بخش سوم
بعد از ظهر راه افتاديم به طرف اهواز. از راننده خواهش کردم که سر راه به شوش هم ببرمون. بنده خدا با کمال ميل قبول کرد. خدا خيرش بده. 24 کيلومتر که از دزفول دور شده بوديم, به شوش رسيديم؛ به اصطلاح به شوش دانيال. ظاهرا شوش به معنای زنبق بوده و البته بعضی ها هم مي گن بهم معنای خوب (و به همين اعتبار, شوشتر ميشه: خوبتر). حمد ا.. مستوفي, مولف نزهة القلوب، بناي اون را به مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم ابوالبشر نسبت داده و مي نويسه:
«اين اولين شهري است که در خوزستان بنا کردند و هوشنگ بر عمارت آن افزوده و قلعه ساخت و بر آن قلعه، قلعه اي ديگر در غايت استحکام و شاپور ذولاکتاف تجديد عمارت آن شهر کرد و شاهپور خره خواند.» (افشار سيستانی, ايرج. خوزستان و تمدن ديرينه آن. جلد دوم. صص:876).
راننده, ماشين را نزديک تپه آپادانا پارک کرد و خودش داخل ماشين موند. موزه, قلعه شوش و تپه آپادانا کنار هم قرار داشتن. من و ولي زاده اول به موزه رفتيم. ورودي بيرون موزه, يه پايه ستون بزرگ کاخ آپادانا را قرار داده بودن و ورودي داخل موزه, يه سر ستون بزرگ کله اسب. اشياء داخل موزه بيشتر مربوط به تمدنها و حکومتهاي پيش از اسلام بود. تقريبا از تمدن عيلام شروع مي شد. تمدني که در همين منطقه سکني داشتن. چند تايي صورتک و عروسک ازشون باقي مونده بود. همه با لبهاي کلفت, موهاي مجعد و خلاصه قيافه هاي تيپ سياه پوست. آخه مي گن عيلاميها از اقوام سامي – حامي بودن. غير از اينها, مجسمه ها و پايه ستونهايي هم از دوره هخامنشي و اشکاني بيشتر از بقيه اشياء توي چشم مي اومد. اما جالبتر از همه, نگهبان داخلي موزه بود؛ با اينکه يه نفر و تنها بود, اما به خوبي همه بخشهاي داخلي موزه را پوشش مي داد. به همه جا سر مي کشيد و حواسش به همه بازديد کننده ها بود. خيلي عادي قدم مي زد و همه را مي پاييد. البته شايد در نگاه اول, اين نوع برخوردش باعث ناراحتي بازديد کننده مي شد, اما واقعا خوشم اومد که به خوبي از عهده مراقبت از موزه بر مياد.
بعد از موزه, از کوچه کناريش که خاکي بود بالا رفتيم. ورودي کوچه, بايد بليط مي گرفتيم. نفري 400 تومن. مي دونستم که با ارائه کارت دانشجويي ميشه از 50% تخفيف استفاده کرد. اما ولي زاده کارت دانشجويي همراهش نبود. مامور فروش بليط يه نگاه دلسوزانه به مون انداخت که خودمون باورمون شد بدبخت ترين آدمهاي دنياييم. براي هر دو تا مون تخفيف داد و داخل شديم. انتهاي کوچه که روي تپه بود, سمت راست قلعه شوش قرار داشت و سمت چپ, ويرانه هاي کاخ آپادانا. قلعه شوش, قلعه ايه که گيرشمن موقع حفاريهاش در شوش و چغازنبيل, با آجرهاي باقي مونده از بناهاي دوره هاي پيش از اسلام درست کرده بود و براي استراحت و کارهاي جانبي خودش و دستياراش استفاده مي کرد. معماريش دقيقا مثه معماري قلعه هاي قرون وسطي اروپاست. روي تپه و مسلط به شهر درست شده و خيلي بزرگ و جاداره. الآن به عنوان سازمان ميراث فرهنگي شوش مورد استفاده قرار مي گيره. منظره زيباي شهر را از بالاي تپه و کنار قلعه مي شد ديد. گنبد مقبره دانيال از اون ميون توي چشم مي اومد. به طرف ويرانه هاي کاخ آپادانا راه افتاديم. روي تابلوي وروديش, اين عبارت نوشته شده بود:
«مجموعه کاخهاي هخامنشي شوش توسط داريوش اول در سال 521 ق.م بر پا شد, شامل: آپادانا, دروازه, ديوانخانه و بخشهاي ديگر است, آپادانا (تالار ستوندار) سه ايوان 12 ستوني و يک تالار 36 ستوني (بارتفاع 22 متر) داشت. ديوارها از خشت و ايوانها با آجر مينايي (لعابدار منقوش) مزين بود. در زمان اردشير اول دچار آتش سوزي شد, اردشير دوم آنرا بازسازي کرد. مدت حدود 200 سال شوش مرکز سياسي ايران و سرزمينهاي تحت فرمانروايي هخامنشيان به شمار مي رفت. سرانجام در سال 323 پيش از ميلاد در يورش اسکندر مقدوني ويران شد. با تلاش باستان شناسان اين مجموعه ساختماني و آثاري همچون مجسمه داريوش و کتيبه هايي به خط ميخي و به زبانهاي فارسي باستان – ايلامي و بابلي بدست آمده است.»
خداييش همون ويرانه هاش هم عظمتي داشت. احساس مي کنم روحم بدجوري با آثار باقي مونده از دوره هخامنشي عجين شده. اين احساس در هگمتانه و تخت جمشيد هم بهم دست داد. هر چند دلم نمي اومد, اما بالاخره از خرابه هاي کاخ دل کندم و به طرف مقبره دانيال که همون نزديکي بود به راه افتاديم. مردهاي شهر کمتر لباس عربي و بيشتر لباس عادي پوشيده بودن. اما زنها اکثرا چادر عربي به سر داشتن. بعضي از زنهاشون هم خالکوبيهايي روي صورت و دستهاشون داشتن. ظاهرا جمعيت شهر, ترکيبی از فارس, لر, بختياری وعربه. اما بيشتر اونهايی که ما ديديم عرب بودند (يا لااقل ظاهر عربی داشتن). بازار اصلي در خيابوني قرار داشت که مقبره هم توي همون خيابون بود. گنبد مضرس دانيال, مثه يه کله قند بزرگ با فرو رفتگيهاي زياده. از حياطش وارد شديم. پر بود از مامورهايي که ظاهرا براي تامين امنيت و جلوگيري از بمب گزاريهاي احتمالي مستقر شده بودند. بعد از کفش داري, وارد يه فضاي نسبتا کوچک شديم که شايد با قسمت زنانه, سر جمع مساحتي حدود 100 متر داشت و مرکزش, ضريح حضرت دانيال نبي.
«واژه «دانيال» در عبري يعني «خدا داور من است». دانيال ملقب به نبي ا... از پيامبران بني اسرائيل و معاصر کوروش کبير و داريوش بزرگ هخامنشي بوده است. وي از قبيله يهودا و احتمالا از خاندان شاهي بود. در سال سوم سلطنت يهوياقيم(605 ق.م.) به بابل به دربار بخت النصر به اسارت برده شد، و کلدانيان او را به بلطشصر موسوم کردند. وي بر علوم کلدانيان دست يافت و در حکمت از آنان پيشي گرفت. اولين واقعه اي که سبب نفوذ و معروفيت دانيال شد، خوابي بود که بخت النصر در دومين سال سلطنت خود ديده بود، که در نتيجه آن بخت النصر وي را بر ولايت بابل گمارد. چند سال بعد، چون از نماز بردن به فرمانرواي بابل سرباز زد، به کنار شيرها افکنده شد، اما به طريق معجزه آسايي رهايي يافت و همچنان در مشاغل عالي باقي ماند، و در دوره کوروش نيز مورد لطف او بود. دانيال پس از درگذشت بخت النصر از جانب بهمن پسر اسفنديار به بيت المقدس بازگردانيده شد. وي از آنجا به خوزستان آمد و در شوش ديده از جهان بربست». (همان منبع)
مي گن موقع فتح رضايتمندانه و بدون اجبار ايران!!! به دست اعراب, حضرت علي اون را شناخت و مجددا غسل داد و کفن و دفنش کرد _که البته حمدالله مستوفی ابوموسی اشعری را به جای حضرت علی نام می بره_. [الآن و اينجا جاي اين بحث نيست که چرا از عربهاي پابرهنه 1400 سال پيش (منظورم فقط سياهيهای لشکرکشی هاست) و همينطور کشورهاي عربي همسايه که غير از خنجر از پشت زدن, کاري برامون انجام نمي دن, دفاع مي کنيم و در عوض, تا مي تونيم عربهاي هموطن مون که سابقه سکونتشون در ايران, حتی به پيش از اسلام مي رسه را توي گيره و فشار مي ذاريم و از اونها تصوير سازي منفي مي کنيم).
برگشتيم پيش ماشين و راه افتاديم. از راننده خواهش کردم که ما را به چغازنبيل هم ببره. مي دونستم که حالا حالا ديگه همچين موقعيتي برام پيش نمياد. ولي زاده که خسته شده بود, مخالفت کرد؛ ولي مخش را زدم. فکر مي کنم حدودا 10 کيلومتر که از شوش خارج بشي, بايد بپيچي توي جاده فرعي و 25 کيلومتر بري داخل تا به چغازنبيل برسي. براي همين, ظاهرا راننده هم چندان تمايلي به رفتن نداشت. راننده و ولي زاده که جلو نشسته بودن, با هم نقشه کشيدن و شروع کردن به صحبت کردن که حواسم پرت بشه و از کنار جاده فرعي چغازنبيل رد بشيم. اما حواسم جمع بود و از دور که تابلوي جاده چغازنبيل را ديدم, بهشون متذکر شدم. خنده شون گرفت و چاره اي جز تسليم نديدن. وارد جاده فرعي که شديم, به فاصله چند کيلومتر به چند کيلومتر, پستهاي نگهباني و ايست و بازرسي گذاشته بودن. خوشحال شدم که لااقل براي يکي از آثار باستاني مون ارزش قائلند. فکر کردم حتما براي جلوگيري از حفاري غير مجاز اين کار را کردن. اما نزديکي آخرين پسش ايست و بازرسي که رسيديم, جاده چغازنبيل منحرف ميشد و تازه فهميدم که اون ايست و بازرسيها مربوط به کشت و صنعت نيشکر ميشه. همون طرحي که به خاطرش زمينهاي عربها را به زور خريدن و اونها را آواره کردن, اما جاي مشخصي را براي سکونت اونها در نظر نگرفتن؛ شايد به اين خاطر که توازن جمعيتي شون را به هم بزنن. طرحي که باعث از بين رفتن خيلي از زمينهاي حاصلخيز خوزستان شده. چند ماه پيش توي عسلويه بود که فهميدم ايران داره شکر را چند برابر زير قيمت به کشورهاي حاشيه خليج صادر مي کنه, فقط به اين خاطر که بگه ما قطب توليد شکر در منطقه ايم. بگذريم؛ اين فضوليها به ما نيومده. از يه جاده سرسبز با تپه هاي کوچک, اما خيلي قشنگ گذشتيم. روستاهاي کنار جاده عرب نشين بودن. گاوميشهاشون اطراف جاده بودن. بالاخره به خود چغازنبيل رسيديم. يه اتاق در فاصله حدودا 100 متريش قرار داشت که دو تا پيرمرد عرب داخلش بودند. پيش خودم گفتم اينجا هم بليط نيم بها بگيريم. اما وقتي به بليط فروش گفتيم که دانشجو ائيم, بدون اينکه کارت دانشجوئي مون را ببينه, گفت: «دانشجوئيد؟ بفرماييد داخل». احترامي برامون قائل شد که براي دانشجوهاي نيم قرن پيش کشورمون قائل مي شدند. راه افتاديم به طرف معبد و البته يکي از پيرمردها هم همراهمون راه افتاد. مثلا راهنما بود. هرچي ازش مي پرسيديم, فقط با لهجه غليظ عربي جواب مي داد: «اينجا مال قبل از ميلاد مسيحه.» از تاريخچه اش و اينکه مربوط به چه دوره اي بود چيزي نمي دونست. اما يه جاهايي مثه اصطبل اسبها, ساعت خورشيدي, قربانگاه (هر چند نمي دونست چه نوع قرباني اونجا انجام مي شد), جاي پاي پسر بچه (اي که قبل از خشک شدن آجرهاي کفپوش, پاش رو روي اونها گذاشته بود) را نشونمون داد. البته قانونا فقط مي شد وارد حياط داخلي شد و بقيه معبد را از همونجا نگاه کرد. دورش حصار کشيده بودند. اما پيرمرد به ما اجازه داد يه جاهايي وارد بشيم و کلوني ها و لولاهاي سنگي بزرگ درها را ببينيم.
«محوطه تاريخي چغازنبيل در 35 کيلومتري جنوب شرقي شهر باستاني شوش قرار دارد. اين شهر در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامي «اونتاش نپيريشا» در نزديکي رود دز ساخته و «دوراونتاش» ناميده شد. در مرکز شهر معبد عظيمي به صورت چند طبقه بنا شد که امروز تنها دو طبقه از آن پابرجاست. اين معبد «زيگورات» نام گرفت و به دو تن از خدايان بزرگ ايلامي يعني «اينشوشيناک» و «نپيريشا» اهدا شد. معبد چغازنبيل بزرگترين اثر معماري به جا مانده از تمدن ايلامي است که بين سالهاي 1951 تا 1962 توسط دکتر «رومن گيرشمن» فرانسوي کشف شد. اين محوطه تاريخي در اجلاس کميته ميراث جهاني که در سال 1979 در مصر برگزار شد به همراه تخت جمشيد و نقش جهان به عنوان نخستين آثار ايراني در فهرست جهاني يونسکو جاگرفت (...).از آثار بي نظير معبد چغازنبيل مي توان به آجرهاي آن اشاره کرد که روي بيشتر آنها با خطوط ميخي، ايلامي و اکدي بنام و نسب پادشاه سازنده بنا اشاره شده و مشخص کرده که اين بنا چگونه و براي چه هدفي ساخته شده است. در سطح آجر فرش محوطه تاريخي چغازنبيل نيز بيش از چهار ردپاي متوسط انسان يافت شده که گمان مي رود به کودکان تعلق دارد. چندين جاي پاي حيوانات از نژاد گربه سانان نيز وجود دارد, چرا که مردمان سه هزار و 200 سال پيش خشت ها را در کنار دريا و در معرض نور خورشيد خشک مي کردند که عبور از روي آنها باعث نقش بستن جاي پايشان مي شد. به گفته کارشناسان، قديمي ترين ردپاي انسان يافته شده در جهان در معبد زيگورات است.» (برگرفته از وبلاگ روزمره نوشته: مرجان حاجی رحيمی)
البته باز هم به ما ربطی نداره که اين اثر باستانی هم در معرض نابوديه! خبر گزاري ميراث فرهنگي در تاريخ هشتم آبان گزارش داد:
«شرکت نفت ايران به منظور کاوش لايه هاي زيرزميني در محوطه اطراف زيگورات چغازنبيل که قدمت آن به بيش از سه هزار و دويست سال پيش باز مي گردد، اقدام به ايجاد مسير انفجاري تي.ان.تي کرده است. کارشناسان نفتي، چاه هايي به عمق ۱۵ متر در اطراف معبد عيلامي چغازنبيل حفر کرده اند. چاه هاي مزبور سه خط مختلف انفجاري را شکل خواهد که نزديک ترين آن ها از فاصله ي ۳۰۰ متري حصار حصار جنوبي چغازنبيل مي گذرد.»
وقتي مي خواستيم از اونجا برگرديم, اصفهاني بازي را گذاشتم کنار و 500 تومن!!! به پيرمرد راهنما دادم. ديگه شب شده بود. خلاصه به اهواز رسيديم.
ديداري با آقاي فاضلي (که دلم توي اين چند روزه براش تنگ شده بود) تازه کرديم. نوار مصاحبه هاي انجام شده را بهش داديم و قرار شد فردا به شوشتر بريم. البته شب حدود يک ساعت در فضاي سبز و زيباي بيرون مهمانسرا قدم زديم و درباره فضاي علمي ايران صحبت کرديم (لازم به ذکره که پايان نامه دوره کارشناسي ارشد آقاي فاضلي درباره جامعه شناسي علم در ايران است و با يه کمي حذف و اضافه, الآن آماده چاپ بصورت يه کتاب جداگانه است).
بخش چهارم (پايانی)
فردا صبح زود به شوشتر رفتيم. مسئول روابط عمومي سازمان آبرساني اونجا, بيشتر مسئولين رو به اتاق ما در مهمانسرا اورد تا در همونجا باهاشون مصاحبه کنيم. کشاورزهاي سرشناس رو هم به من معرفي مي کرد. با چند تا از همونهايي که معرفي کرده مصاحبه کردم. اما وقتي فهميد مي خوام با افرادي ديگه غير از اونهايي که معرفي کرده هم مصاحبه کنم (چون مي ترسيدم بنا به دلايل خاصي اين افراد را به ما معرفي کرده باشه و يا اينکه همه اين کشاورزان داراي يه سري ويژگيهايي باشن که بقيه کشاورزها اين ويژگيها را نداشته باشن و بالاخره اينکه ممکنه اينها به برخي مشکلات کشاورزهاي ديگه آگاهي نداشته باشن) از دستم ناراحت شد و رفت. خلاصه مصاحبه ها با مسئولين و کشاورزان شوشتر هم در عرض دو روز تموم شد. ولي زاده و راننده مي خواستن همون روزي که کار تموم شد برگردن, اما من موندم تا از شهر و آثارش ديدن کنم. دم غروب به شهر رفتم و بقيه اش که به شب خورد را گذاشتم براي فردا صبح که کله سحر رفتم و تمومش کردم. اول از پل باستاني پل – بند شادروان ديدن کردم که به لطف خدا در حال تخريبه! حالا چکار داريم به اينکه مربوط به دوره ساسانيه و حتي همت ما کمتر از دوره صفوي و قاجاريهاست که اين پل را بازسازي کردن. در ساحل رودخونه کارون اين شهر, صخره هايي با حفره هاي ديدني وجود داره که انسان را به تفکر وا مي داره. در نگاه اول, طبيعي به نظر مي اومدن, اما يه کم دقت باعث مي شد که آدم به شک بيفته که شايد دست ساز باشن و يا حداقل اينکه توسط انسان دستکاري شدن تا قابل سکونت بشن. به خصوص يه غار که چند متر بالاتر از سطح ساحل بود و پله هايي تا دهنه اون تراشيده شده بود. متاسفانه کسي از اهالي در اين باره اطلاعي نداشت. فقط داخل اين غارهاي کوچک و حفره ها, تا دلت مي خواست مي تونستي سرنگ مصرف شده و ته سيگار پيدا کني. کنار اين حفره ها (که انتهاي يک سر پل قديمي هم به همينجا ختم مي شد) يک گاوداري وجود داشت که خانواده اي عرب در آنجا تعداد زيادي گاو ميش نگهداري مي کردند. واقعا درشت هيکل و داراي ابهت بودند. به آنها که نزديک شدم, تونستم با يکي از آنها ارتباط خوبي برقرار کنم و حتي اجازه داد چند تا عکس هم ازش بگيرم. واقعا به حيوانات (حتی درنده) بيشتر از بعضي آدمها ميشه اطمينان کرد. آبشارها و آسيابهاي آبي سيکاها, واقعا ديدنيه. روي تابلوي وروديش اين عبارات را نوشته:
«برخي از محققين بناي اوليه اين تاسيسات را بفرمان شاپور اول ساساني نسبت مي دهند. اما بناي اصلي که هم اينک قابل مشاهده است مربوط به قرون 8 تا 10 هجري قمري است. ايجاد تونل در دل صخره هاي طبيعي و در نتيجه سرازير شدن آب بصورت آبشارها نه تنها به منظور تنظيم آب مصرفي آسيابها بوده بلکه بمنظور تنظيم آب کشاورزي منطقه بوده است. در حال حاضر بقاياي چند باب از آسيابهاي آبي قابل مشاهده است. مجموعه آبشارهاي شوشتر بعنوان اولين تاسيسات صنعت آب و صنايع جانبي در فهرست آثار جهاني به ثبت رسيده است.»
خانه مستوفي (کنار سر ديگر پل – بند شادروان), امامزاده سيد محمد ماهرو (کنار آبشارها و آسيابها) و امامزاده زيد (نزديک بازار) از ديگر آثار شوشتر هستن که موفق به ديدن اونها شدم.
ساعت 10 صبح ماشين از اهواز اومد دنبالم تا برگرديم اهواز. يه پژو که راننده اش يه پير مرد مهربون بود. همين که راه افتاديم, ازش پرسيدم که نوار هم داخل ماشين داره يا نه؟ جواب داد که دو دسته نوار داره: تعدادي از نوارها مال پسرشه و تعدادي هم مال خودش و از اونجايي که پسرش هم سن منه, از نوارهاي پسرش برام ميذاره. يه نوار گلچين گذاشت که از سياوش قميشي, بنيامين, چاووشي و ... داخلش آهنگ داشت. ازش پرسيدم که خودش چي گوش مي کنه و فهميدم که از جوونيش تا حالا شجريان گوش ميده. وقتي بهش گفتم که من يه زماني شب و روزم را با صداي شجريان مي گذروندم باور نمي کرد. توي راه از دو نفري صحبت مي کرد که روز گذشته در اهواز و به جرم بمب گذاري اعدام شده بودن. مي گفت که هم خودش و هم خيلي از مردم شهر اعتقاد دارن که اين دو نفر اهل اين کارها نبودن و فقط براي ترسوندن بمب گذارها و همچنين دلخوش کردن و گول زدن مردم اين کار را انجام دادن. توي راه که از وسط شهرها و روستاهاي عرب نشين (مثه: ملا ثاني, ويس و ...) عبور مي کرديم, روي در و ديوارها جملاتي (توسط جوانان عرب) نوشته شده بود, مثه:
«دولة الحواز العربي»
«الحواز, مرکزالعربستان»
«شباب الويس»
و...
نوشته شده بود. نويسندگان عبارات با اينها سعي داشتن عناصر عربي را نشون بدهند. مثه «الاحواز» که ال معرفه عربي اولش اوردن و همچنين با ح جيمي اون را نوشتن. در و ديوارهاي اهواز هم شب گذشته توسط اين نوشته ها پر شده بود.
به اهواز رسيدم. آقاي فاضلي و دکتر پاکسرشت به تهران برگشته بودن و قرار بود يعقوب زاده, ولي زاده و من فردا به منطقه شادگان بريم و اطلاعات لازم را در اونجا هم گردآوري کنيم.
فردا به شادگان رفتيم. واقعا زمينهاي پر از آب شادگان که محل تجمع پرندگان, ماهيگيران و شکارچيان شده بود, توي راه, نظرمون را به خودش جلب کرد. اين دفعه راننده مون عرب بود و توي راه زياد باهاش صحبت کردم. خيلي درد دل کرد و وقتي فهميد که من با دقت دارم به حرفهاش گوش مي کنم (و البته بهم اطمينان کرد), جاهايي که دو نفري تنها مي شديم, يه سري اطلاعات گرانبها هم درباره عربها بهم مي داد. چون ساکنان منطقه شادگان همه عربند, در اونجا و هنگام مصاحبه با کشاوزها به عنوان مترجم به من کمک کرد. يه نکته جالب که هنگام مصاحبه با کشاوران شادگان به اون برخوردم, بازگشت زمينداران و پس گرفتن زمينهاي قبل از اصلاحات ارضي از کشاورزها بود که متاسفانه دادگاه هم راي به نفع زميندارها داده بود و اسناد کشاورزان را قبول نکرده بود. حتي يکي از زمينداران براي ترسوندن کشاورزان, اقدام به کشتن يکي از کشاورزان کرده بود و خونواده مقتول رو هم از ادامه پيگري پرونده قتل, ترسونده بود. موضوع جالبي بود که فکر نمي کنم لنگه اش توي هيچ يالغوزآبادي گير بياد. براي همينه که تصميم دارم يه بار ديگه به منطقه برگردم و يه تحقيق مفصل در اين باره انجام بدهم. البته وقتي اين تصميمم را با يکي از مسئولين آبرساني منطقه در ميون گذاشتم, من را از اين کار منع کرد و هشدار داد که زميندارهاي عرب با هيچکسي شوخي ندارن و حاضرن براي حفظ زمينها, دست به هر کاري بزنن. حالا ديگه بستگي داره که من چقدر ...ـهاي بزرگي داشته باشم.
بعد از ظهر همون روز هم به اهواز برگشتيم و بعد از 10 روز موندن در خوزستان, با هواپيما به تهران اومديم.

