Monday, April 10, 2006

دمی با هموطنان عرب

بخش يکم
بهار 84 بود که آقاي فاضلي تماس گرفت و از يه طرح پژوهشي درباره مشارکت کشاورزان در سيستمهاي آبياري صحبت کرد که قرار بود در خوزستان اجرا بشه و بنابر اين از من خواست حدود 20 تا از بچه هاي مردم شناسي که آمادگي تئوريکي و عملي براي همکاري در اين طرح را دارند, خبر کنم و به اونها بگم آماده باشن که حدود يک ماه از تابستان را در خوزستان مشغول پژوهش هستيم. من هم با بچه هاي مورد نظر تماس گرفتم و اونها هم مثه خود من از اين کار استقبال کردند. وقتي استاد فاضلي و من و بچه ها همه برنامه ريزي هامون رو انجام داديم, بمب گزاريهاي اهواز پيش اومد و کار به تعويق افتاد. بچه ها هم که روي تابستونشون حساب کرده بودند, هر روز تماس مي گرفتند که چي شد؟ آقاي فاضلي هم خودش واقعا از اين ماجرا اعصابش خرد شده بود. اما اختيار از دست همه خارج بود. خلاصه اونقدر اين ماجرا به طول انجاميد که با شرمندگي به بچه ها اعلام کرديم که طرح کنسل شده. گذشت تا اينکه آقاي فاضلي حدود يک ماه پيش تماس گرفت و اطلاع داد که همون طرح رو دوباره به زور گردنش انداختن و با اينحال که مشغول انجام رساله دکتريشه, ناچار به قبول شده. اما اينبار طرح در سطح خيلي کوچکتري اجرا ميشه. فقط 5 نفري ميريم خوزستان. آقاي فاضلي, دکتر پاکسرشت (تنها همکلاس آقاي فاضلي در دوره دکتري), آقاي پيام روشنفکر (خدائيش اسم باحاليه), آقاي يعقوب زاده (کارمند ايسپا) و من (که کوچکترين موجود اون جمع بودم). يه کارمند سازمان آبرساني که خودش اهل منطقه و عرب زبان بود هم قرار بود اونجا به ما بپيونده. آقاي فاضلي که به هواپيما هيچ اطميناني نداره, بليط قطار برامون گرفت. آخرين باري که با هم با هواپيما از عسلويه اومديم, هواپيما توي آسمون يه تکونهاي شديدي داشت که انگار مي خواست آکروبات هوايي اجرا کنه. تنها دلخوشيمون اين بود که احمدي نژاد هم توي هواپيما جلوي ما نشسته بود و بنابر اين مي دونستيم سعي شون رو مي کنن که هواپيما هوس شيرجه نکنه. همون وقت بود که آقاي فاضلي توبه کرد که ديگه سوار هواپيما نشه. تازه ماجرا بر ميگرده به قبل از عمليات شهادت طلبوندني يکي دو هواپيماي کشورمون.
خلاصه قرارمون شد روز پنجشنبه 3/12/1384 ساعت 5 عصر توي ايستگاه راه آهن تهران. من که آدم وقت شناسي هستم, حدود 20 دقيقه تاخير داشتم. وقتي رسيدم ديدم 3 تا آدم گنده منتظر من هستن. دکتر پاکسرشت نيومده بود و قرار بود بعدا به جمع مون بپيونده. سوار قطار درجه يک دليجان شديم و راه افتاديم. کوپه هاي 4 نفره, با يه سري امکانات از جمله تلويزيون. چون مي خواستيم درباره طرح صحبت کنيم و از قضا فيلم هم هندي بود که بين هيچکدوم از ماها خريداري نداشت, تلويزيون رو خاموش کرديم. اما لطف اجباري شامل حالمون شد و حالمون رو گرفت؛ صداي تلويزيون رو نمي شد قطع کرد؛ صدا قابل کنترل نبود. آقاي فاضلي بنده خدا گلوش پاره شد تا حرفش رو به گوش ما برسونه. با اينحال که صداش به ما مي رسيد, اما نمي تونستيم تمرکز کنيم و من يکي که خدائيش حتي يه کلمه هم نفهميدم. خلاصه شب رو گذرونديم تا صبح که بعد از 16 ساعت راه به ايستگاه راه آهن اهواز رسيديم. با تاکسي به مهمانسراي سازمان آب رفتيم. دو تا اتاق از قبل برامون رزرو شده بود. من و آقاي فاضلي يه اتاق و آقايان يعقوب زاده و ولي زاده هم اتاق ديگه رو به تصرف در اورديم. راستي يادم رفت بگم که آقاي روشنفکر به خاطر مشکلي که براش پيش اومده بود, نيومد و به جاي خودش آقاي ولي زاده رو جاي خودش فرستاده بود. چون اسامي قبلا فرستاده شده بود و براي اينکه دردسر درست نشه, ولي زاده همه جا خودش رو روشنفکر معرفي مي کرد. اتفاقا معرفي نامه آقاي روشنفکر اشتباها دکتر روشنفکر خورده بود که ما هم آقاي وليزاده (که کارشناس ارشد مطالعات فرهنگي بود) رو دکتر صدا مي کرديم و اين آقاي دکتر گفتن برامون يه سرگرمي و خنده شده بود. بعد از اينکه توي اتاقها جاگير شديم, يه استراحتي کرديم و رفتيم براي ناهار؛ قسمت اصلي ماجرا (به خصوص براي من که با اين جثه استخونيم, قضا خوردنم آدم رو ياد قحطي زده ها ميندازه). چند نوع غذا که مي تونستي از بينشون انتخاب کني و انواع مخلفات و دسر هم کنارش داشت. ما هم که ديديم براي ما رايگانه و قراره سازمان حساب کنه, با هر وعده غذا, انواع مخلفات رو هم مي گرفتيم. فضاي سبز اطرافش هم خيلي زيبا بود. عصر به کارهامون رسيديم و شب دوباره جلسه گذاشتيم. آقاي سواري که همون کارمند عرب مذکور بود به جمع مون پيوست. آقاي فاضلي سعي کرد نکات تکميلي رو درباره طرح گوشزد کنه. بطور کلي طرح به مشکلات سازمان آبرساني خوزستان با کشاورزان بر مي گشت. يه سري کانالهاي بتوني آبياري از رودخانه ها و سدهاي استان منشعب شده بود و قرار بود آب رو به راحتي به زمينهاي کشاورزي برسونه. اما در همون حد قرار باقي موند. چرا که بيشتر از آب, مشکلات عديده اي رو با خودش اورده بود. کشاورزها که تا حالا آب رو مفت و مجاني از رودخونه مي گرفتن (هر چند با زحمتي چند برابر), حالا براشون قابل پذيرش نبود که بابت آبي که داره به دريا مي ريزه و هدر ميره, پول بپردازن. به نظرشون آب بها خيلي زياده و براي همين هم دريچه هاي کانالها رو مي شکستند؛ با کارمنداي سازمان سر ناسازگاري داشتند؛ حالا بگذريم از اينکه کانالها در خيلي از جاها گل گرفته بود؛ شکستگي داشت و آب به هدر مي رفت؛ کارمندها در برخي موارد به وظايفشون خوب عمل نمي کردند و ... . به قول آقاي فاضلي, در يه جمله: «کارمندها فکر مي کنن کشاورزها ديوونه اند, و کشاورزها هم فکر مي کنن کارمندها چقدر ابله اند». اين رابطه واقعا يه جور دشمني بينشون بوجود اورده بود. البته سابقه کانال کشی و ايجاد سد بر روی رودخونه های کارون, دز و کرخه و آبياری دشت خوزستان, به پيش از اسلام و دوره ساسانيها بر می گرده که گرادوان روگن، مهندس با تجربه هلندي, مطالعات زيادی در اين زمينه انجام داده (افشار سيستانی, ايرج. خوزستان و تمدن ديرينه آن. جلد اول. صص: 310-291). خلاصه همون شب, گروه بنديها هم مشخص شد؛ من همون اول خواهش کردم که همراه با آقاي سواري باشم و به مناطق عرب زبان بريم. برام خيلي مهم بود که بتونم از نزديک با عربهاي خوزستان حشر و نشر داشته باشم. توي دانشگاه و خوابگاه با چند تاشون دوست صميمي هستم و طرز تفکرشون درباره هويت عربهاي خوزستان برام آشناست. اما مي خواستم بدونم مردم تحصيل نکرده هم همينطوري فکر مي کنن يا متفاوت. اما بعدا مشخص شد که آقاي سواري فقط يه چند روز از ما سواري گرفته و همه را سر کار گذاشته و همراهمون نمياد. ناچار, گروهبنديها به هم خورد و من شدم و دکتر روشنفکر کذايي (آقاي ولي زاده)؛ آقاي يعقوب زاده بايد تنها کار مي کرد تا دکتر پاکسرشت بياد؛ آقاي فاضلي هم بيشترش رو تنها کار انجام داد و البته چند روزي هم يه بومي عرب ديگه کمکي و دستيارش بود. 6 منطقه تعيين شد که هر گروه 2 نفره بايد 2 منطقه رو توي اين چند روزه پوشش مي داد؛ دزفول, شوشتر, بهبهان, شادگان, اميديه و حوزه جنوب شرق.

بخش دوم
فردا صبح به سازمان رفتيم. ورودي ساختمون 5 طبقه اش, با دقت همه رو بازرسي بدني مي کردن, حتي کارمندهاي خودشون. از قضا يکي از کارمندها که خيلي بهش بر خورده بود, شروع کرد به سر و صدا. آخه قبلا از اين خبرها نبود و اين تمهيدات رو به خاطر بمب گذاريها در نظر گرفته بودند. البته ناگفته نمونه ولي زاده و يعقوب زاده اين چند روزه اونقدر از راننده ها و افراد آشنا و محلي درباره بمب گزاريها پرسيدند که من خجالت کشيدم. البته بعضي اوقات هم شوخي مي کردن. هر چند با اين وضع و تصويري که از برخي اقوام (مثه کردها, بلوچها, عربها و ...) نشونمون دادن, تا حدود زيادي مي شد بهشون حق داد. خلاصه؛ وارد ساختمون شديم و يه جلسه نيم ساعته با مسئول روابط عمومي داشتيم. بعد هم چند تا ماشين در اختيارمون قرار دادن که به مناطق خودمون بريم. يکي از راننده ها که بايد ما باهاش مي رفتيم بهبهان و شادگان (مناطق عرب نشين), دبه در اورد که بهش گفتند که بايد گروه دکتر پاکسرشت رو ببره. آقاي فاضلي هم که پاک عصباني شده بود, به ما گفت به دزفول بريم. اين دفعه, تنها باري بود که جرات نکردم رأيش رو بزنم. آخه خيلي دوست داشتم برم مناطق عرب نشين. اما ناچار سوار يه پژو شديم و راه افتاديم به طرف دزفول. اين يکي راننده که اتفاقا خيلي آدم باحالي از آب در اومده بود, خودش اصالتا دزفولي بود. توي راه که فهميد من ديد منفي نسبت به عربها ندارم, سعي کرد به من بقبولونه که عربها همونطوري هستن که درباره شون قضاوت ميشه. ديگه تا پايان اين چند روز, هر وقت موقعيت پيش مي اومد, بحثي کوتاه بين مون پيش مي اومد. حدود ساعت 1 بعد از ظهر به دزفول رسيديم. يه سري به سازمان آبرساني دزفول زديم و به مهمونسراش رفتيم و خستگي راه رو از تن مون در اورديم. راننده که با هم خودموني شده بوديم, سريع پسرخاله شد و با ولي زاده, 2 نفري شروع کردن به سيگار کشيدن توي اتاق. وقتي مي ديدن من اذيت مي شم و از دود سيگار بدم مياد, حال مي کردن.
روز دومي که دزفول بوديم, يه بمب در فرمانداري اين شهر و يکي هم همزمان در آبادان منفجر شد. در دزفول بدون تلفات بود و در آبادان فقط يه زخمي به جا گذاشت. مجموعا 3 روز دزفول بوديم. تقسيم کار کرده بوديم؛ ولي زاده (بخونيم: دکتر روشنفکر) با مسئولين سازمان مصاحبه مي کرد و من با کشاورزها (که صدام مي کردن: آقا مهندس). هر روز کارمون مصاحبه بود و بنا به قولي که آقاي فاضلي ازمون گرفته بود, مي بايست هر شب 2 صفحه گزارش درباره مشاهدات روزانه مون بنويسيم. ولي زاده که به جاي گزارش نويسي مي خوابيد. اما من؛ به جاي 2 صفحه گزارش نويسي, 2 ساعت گزارش ميدادم؛ به دوستي که تازه پيدا کرده بودم. اولين تجربه دوستي در زندگيم. اينکه مي گم 2 ساعت, چندان مبالغه نمي کنم. چون اوايل دوستي مون بود (و هست), هميشه حدود يک ساعت و نيم با موبايل با هم صحبت مي کرديم. توي همين رفاقت بود که فهميدم وقتي 1 ساعت با موبايل صحبت کني, خودش قطع مي کنه. و بعدش مجددا تماس مي گرفتم و عشقولانه از خودمون در وکرديم. بنده خدا همه اش مي گفت که مواظب خرجم باشم. اما زده بودم به بي خيالي. به نظرم داشتن يه تجربه با دوست خوب, بيش از اينها مي ارزه. توي اين چند روز, هميشه حرف رو از مناظر زيباي خوزستان شروع مي کردم. از اينکه چه مناظر زيبايي در خوزستان ميشه ديد؛ مناظري که تصورش برامون محاله. آخه اکثراً خوزستان رو با يه مشت نخل سر بريده مي شناسن که توي سينماي جنگ ديدن. فارغ از اينکه بعضي مناطق خوزستان, به شمال کشور گفته: زکي!. خلاصه, روز سوم که کارهامون رو زودتر انجام داده بوديم, يه گشتي توي شهر زديم: خونه هايي با معماري سنتي و خيلي زيبا! مثلا آجرچيني ديوارهاشون رو به اشکال مختلف تزيين کرده بودن. بازار سنتي جالبي هم داشت. دخترهاش هم به نسبت دخترهاي اهواز (و دخترهاي شوشتر که بعدا ديديم), خيلي قشنگتر بودن. البته چشم چرون نيستم ها! هر جا مي رم با ديده مردم شناسي زل مي زنم توي چشم دختراش. ضمنا اگه يه خانوم به خانومها نگاه کنه که ايراد شرعي نداره. پس ايرادي به من وارد نيست! کنار رودخونه دز هم چند تايي عکس گرفتيم. يه پل قديمي داره که مي گن مربوط به دوره ساسانيه؛ ظاهرا که بازسازي نشده, اما اتومبيلهاي سواري و باري از روش رد مي شن. البته يه قسمتي اش ظاهرا فرو ريخته که مثلا خواستن بازسازي کنن, اما پل آهني نصب کردن. يه چيز افتضاح در اومده. دو طرف پل با ساروج و آجر ساخته شده, اما وسطش يه تيکه بد ترکيب از آهن قرار گرفته. وسط رودخونه خروشان دز هم هنوز خرابه هاي آسيابهاي قديمي باقي مونده که البته تا چند سال ديگه گمون نکنم ازشون خبري باشه. ظاهرا قرار نيست بازسازي بشه. لبه هاي رودخونه همه جا تابلوهاي شنا ممنوع نصب کرده بودن. اما راننده (که گفتم اصالتا دزفولي بود) مي گفت که هر سال افراد زيادي داخلش غرق مي شن.

بخش سوم
بعد از ظهر راه افتاديم به طرف اهواز. از راننده خواهش کردم که سر راه به شوش هم ببرمون. بنده خدا با کمال ميل قبول کرد. خدا خيرش بده. 24 کيلومتر که از دزفول دور شده بوديم, به شوش رسيديم؛ به اصطلاح به شوش دانيال. ظاهرا شوش به معنای زنبق بوده و البته بعضی ها هم مي گن بهم معنای خوب (و به همين اعتبار, شوشتر ميشه: خوبتر). حمد ا.. مستوفي, مولف نزهة القلوب، بناي اون را به مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم ابوالبشر نسبت داده و مي نويسه:
«اين اولين شهري است که در خوزستان بنا کردند و هوشنگ بر عمارت آن افزوده و قلعه ساخت و بر آن قلعه، قلعه اي ديگر در غايت استحکام و شاپور ذولاکتاف تجديد عمارت آن شهر کرد و شاهپور خره خواند.» (افشار سيستانی, ايرج. خوزستان و تمدن ديرينه آن. جلد دوم. صص:876).
راننده, ماشين را نزديک تپه آپادانا پارک کرد و خودش داخل ماشين موند. موزه, قلعه شوش و تپه آپادانا کنار هم قرار داشتن. من و ولي زاده اول به موزه رفتيم. ورودي بيرون موزه, يه پايه ستون بزرگ کاخ آپادانا را قرار داده بودن و ورودي داخل موزه, يه سر ستون بزرگ کله اسب. اشياء داخل موزه بيشتر مربوط به تمدنها و حکومتهاي پيش از اسلام بود. تقريبا از تمدن عيلام شروع مي شد. تمدني که در همين منطقه سکني داشتن. چند تايي صورتک و عروسک ازشون باقي مونده بود. همه با لبهاي کلفت, موهاي مجعد و خلاصه قيافه هاي تيپ سياه پوست. آخه مي گن عيلاميها از اقوام سامي – حامي بودن. غير از اينها, مجسمه ها و پايه ستونهايي هم از دوره هخامنشي و اشکاني بيشتر از بقيه اشياء توي چشم مي اومد. اما جالبتر از همه, نگهبان داخلي موزه بود؛ با اينکه يه نفر و تنها بود, اما به خوبي همه بخشهاي داخلي موزه را پوشش مي داد. به همه جا سر مي کشيد و حواسش به همه بازديد کننده ها بود. خيلي عادي قدم مي زد و همه را مي پاييد. البته شايد در نگاه اول, اين نوع برخوردش باعث ناراحتي بازديد کننده مي شد, اما واقعا خوشم اومد که به خوبي از عهده مراقبت از موزه بر مياد.
بعد از موزه, از کوچه کناريش که خاکي بود بالا رفتيم. ورودي کوچه, بايد بليط مي گرفتيم. نفري 400 تومن. مي دونستم که با ارائه کارت دانشجويي ميشه از 50% تخفيف استفاده کرد. اما ولي زاده کارت دانشجويي همراهش نبود. مامور فروش بليط يه نگاه دلسوزانه به مون انداخت که خودمون باورمون شد بدبخت ترين آدمهاي دنياييم. براي هر دو تا مون تخفيف داد و داخل شديم. انتهاي کوچه که روي تپه بود, سمت راست قلعه شوش قرار داشت و سمت چپ, ويرانه هاي کاخ آپادانا. قلعه شوش, قلعه ايه که گيرشمن موقع حفاريهاش در شوش و چغازنبيل, با آجرهاي باقي مونده از بناهاي دوره هاي پيش از اسلام درست کرده بود و براي استراحت و کارهاي جانبي خودش و دستياراش استفاده مي کرد. معماريش دقيقا مثه معماري قلعه هاي قرون وسطي اروپاست. روي تپه و مسلط به شهر درست شده و خيلي بزرگ و جاداره. الآن به عنوان سازمان ميراث فرهنگي شوش مورد استفاده قرار مي گيره. منظره زيباي شهر را از بالاي تپه و کنار قلعه مي شد ديد. گنبد مقبره دانيال از اون ميون توي چشم مي اومد. به طرف ويرانه هاي کاخ آپادانا راه افتاديم. روي تابلوي وروديش, اين عبارت نوشته شده بود:
«مجموعه کاخهاي هخامنشي شوش توسط داريوش اول در سال 521 ق.م بر پا شد, شامل: آپادانا, دروازه, ديوانخانه و بخشهاي ديگر است, آپادانا (تالار ستوندار) سه ايوان 12 ستوني و يک تالار 36 ستوني (بارتفاع 22 متر) داشت. ديوارها از خشت و ايوانها با آجر مينايي (لعابدار منقوش) مزين بود. در زمان اردشير اول دچار آتش سوزي شد, اردشير دوم آنرا بازسازي کرد. مدت حدود 200 سال شوش مرکز سياسي ايران و سرزمينهاي تحت فرمانروايي هخامنشيان به شمار مي رفت. سرانجام در سال 323 پيش از ميلاد در يورش اسکندر مقدوني ويران شد. با تلاش باستان شناسان اين مجموعه ساختماني و آثاري همچون مجسمه داريوش و کتيبه هايي به خط ميخي و به زبانهاي فارسي باستان – ايلامي و بابلي بدست آمده است.»
خداييش همون ويرانه هاش هم عظمتي داشت. احساس مي کنم روحم بدجوري با آثار باقي مونده از دوره هخامنشي عجين شده. اين احساس در هگمتانه و تخت جمشيد هم بهم دست داد. هر چند دلم نمي اومد, اما بالاخره از خرابه هاي کاخ دل کندم و به طرف مقبره دانيال که همون نزديکي بود به راه افتاديم. مردهاي شهر کمتر لباس عربي و بيشتر لباس عادي پوشيده بودن. اما زنها اکثرا چادر عربي به سر داشتن. بعضي از زنهاشون هم خالکوبيهايي روي صورت و دستهاشون داشتن. ظاهرا جمعيت شهر, ترکيبی از فارس, لر, بختياری وعربه. اما بيشتر اونهايی که ما ديديم عرب بودند (يا لااقل ظاهر عربی داشتن). بازار اصلي در خيابوني قرار داشت که مقبره هم توي همون خيابون بود. گنبد مضرس دانيال, مثه يه کله قند بزرگ با فرو رفتگيهاي زياده. از حياطش وارد شديم. پر بود از مامورهايي که ظاهرا براي تامين امنيت و جلوگيري از بمب گزاريهاي احتمالي مستقر شده بودند. بعد از کفش داري, وارد يه فضاي نسبتا کوچک شديم که شايد با قسمت زنانه, سر جمع مساحتي حدود 100 متر داشت و مرکزش, ضريح حضرت دانيال نبي.
«واژه «دانيال» در عبري يعني «خدا داور من است». دانيال ملقب به نبي ا... از پيامبران بني اسرائيل و معاصر کوروش کبير و داريوش بزرگ هخامنشي بوده است. وي از قبيله يهودا و احتمالا از خاندان شاهي بود. در سال سوم سلطنت يهوياقيم(605 ق.م.) به بابل به دربار بخت النصر به اسارت برده شد، و کلدانيان او را به بلطشصر موسوم کردند. وي بر علوم کلدانيان دست يافت و در حکمت از آنان پيشي گرفت. اولين واقعه اي که سبب نفوذ و معروفيت دانيال شد، خوابي بود که بخت النصر در دومين سال سلطنت خود ديده بود، که در نتيجه آن بخت النصر وي را بر ولايت بابل گمارد. چند سال بعد، چون از نماز بردن به فرمانرواي بابل سرباز زد، به کنار شيرها افکنده شد، اما به طريق معجزه آسايي رهايي يافت و همچنان در مشاغل عالي باقي ماند، و در دوره کوروش نيز مورد لطف او بود. دانيال پس از درگذشت بخت النصر از جانب بهمن پسر اسفنديار به بيت المقدس بازگردانيده شد. وي از آنجا به خوزستان آمد و در شوش ديده از جهان بربست». (همان منبع)
مي گن موقع فتح رضايتمندانه و بدون اجبار ايران!!! به دست اعراب, حضرت علي اون را شناخت و مجددا غسل داد و کفن و دفنش کرد _که البته حمدالله مستوفی ابوموسی اشعری را به جای حضرت علی نام می بره_. [الآن و اينجا جاي اين بحث نيست که چرا از عربهاي پابرهنه 1400 سال پيش (منظورم فقط سياهيهای لشکرکشی هاست) و همينطور کشورهاي عربي همسايه که غير از خنجر از پشت زدن, کاري برامون انجام نمي دن, دفاع مي کنيم و در عوض, تا مي تونيم عربهاي هموطن مون که سابقه سکونتشون در ايران, حتی به پيش از اسلام مي رسه را توي گيره و فشار مي ذاريم و از اونها تصوير سازي منفي مي کنيم).
برگشتيم پيش ماشين و راه افتاديم. از راننده خواهش کردم که ما را به چغازنبيل هم ببره. مي دونستم که حالا حالا ديگه همچين موقعيتي برام پيش نمياد. ولي زاده که خسته شده بود, مخالفت کرد؛ ولي مخش را زدم. فکر مي کنم حدودا 10 کيلومتر که از شوش خارج بشي, بايد بپيچي توي جاده فرعي و 25 کيلومتر بري داخل تا به چغازنبيل برسي. براي همين, ظاهرا راننده هم چندان تمايلي به رفتن نداشت. راننده و ولي زاده که جلو نشسته بودن, با هم نقشه کشيدن و شروع کردن به صحبت کردن که حواسم پرت بشه و از کنار جاده فرعي چغازنبيل رد بشيم. اما حواسم جمع بود و از دور که تابلوي جاده چغازنبيل را ديدم, بهشون متذکر شدم. خنده شون گرفت و چاره اي جز تسليم نديدن. وارد جاده فرعي که شديم, به فاصله چند کيلومتر به چند کيلومتر, پستهاي نگهباني و ايست و بازرسي گذاشته بودن. خوشحال شدم که لااقل براي يکي از آثار باستاني مون ارزش قائلند. فکر کردم حتما براي جلوگيري از حفاري غير مجاز اين کار را کردن. اما نزديکي آخرين پسش ايست و بازرسي که رسيديم, جاده چغازنبيل منحرف ميشد و تازه فهميدم که اون ايست و بازرسيها مربوط به کشت و صنعت نيشکر ميشه. همون طرحي که به خاطرش زمينهاي عربها را به زور خريدن و اونها را آواره کردن, اما جاي مشخصي را براي سکونت اونها در نظر نگرفتن؛ شايد به اين خاطر که توازن جمعيتي شون را به هم بزنن. طرحي که باعث از بين رفتن خيلي از زمينهاي حاصلخيز خوزستان شده. چند ماه پيش توي عسلويه بود که فهميدم ايران داره شکر را چند برابر زير قيمت به کشورهاي حاشيه خليج صادر مي کنه, فقط به اين خاطر که بگه ما قطب توليد شکر در منطقه ايم. بگذريم؛ اين فضوليها به ما نيومده. از يه جاده سرسبز با تپه هاي کوچک, اما خيلي قشنگ گذشتيم. روستاهاي کنار جاده عرب نشين بودن. گاوميشهاشون اطراف جاده بودن. بالاخره به خود چغازنبيل رسيديم. يه اتاق در فاصله حدودا 100 متريش قرار داشت که دو تا پيرمرد عرب داخلش بودند. پيش خودم گفتم اينجا هم بليط نيم بها بگيريم. اما وقتي به بليط فروش گفتيم که دانشجو ائيم, بدون اينکه کارت دانشجوئي مون را ببينه, گفت: «دانشجوئيد؟ بفرماييد داخل». احترامي برامون قائل شد که براي دانشجوهاي نيم قرن پيش کشورمون قائل مي شدند. راه افتاديم به طرف معبد و البته يکي از پيرمردها هم همراهمون راه افتاد. مثلا راهنما بود. هرچي ازش مي پرسيديم, فقط با لهجه غليظ عربي جواب مي داد: «اينجا مال قبل از ميلاد مسيحه.» از تاريخچه اش و اينکه مربوط به چه دوره اي بود چيزي نمي دونست. اما يه جاهايي مثه اصطبل اسبها, ساعت خورشيدي, قربانگاه (هر چند نمي دونست چه نوع قرباني اونجا انجام مي شد), جاي پاي پسر بچه (اي که قبل از خشک شدن آجرهاي کفپوش, پاش رو روي اونها گذاشته بود) را نشونمون داد. البته قانونا فقط مي شد وارد حياط داخلي شد و بقيه معبد را از همونجا نگاه کرد. دورش حصار کشيده بودند. اما پيرمرد به ما اجازه داد يه جاهايي وارد بشيم و کلوني ها و لولاهاي سنگي بزرگ درها را ببينيم.
«محوطه تاريخي چغازنبيل در 35 کيلومتري جنوب شرقي شهر باستاني شوش قرار دارد. اين شهر در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامي «اونتاش نپيريشا» در نزديکي رود دز ساخته و «دوراونتاش» ناميده شد. در مرکز شهر معبد عظيمي به صورت چند طبقه بنا شد که امروز تنها دو طبقه از آن پابرجاست. اين معبد «زيگورات» نام گرفت و به دو تن از خدايان بزرگ ايلامي يعني «اينشوشيناک» و «نپيريشا» اهدا شد. معبد چغازنبيل بزرگترين اثر معماري به جا مانده از تمدن ايلامي است که بين سالهاي 1951 تا 1962 توسط دکتر «رومن گيرشمن» فرانسوي کشف شد. اين محوطه تاريخي در اجلاس کميته ميراث جهاني که در سال 1979 در مصر برگزار شد به همراه تخت جمشيد و نقش جهان به عنوان نخستين آثار ايراني در فهرست جهاني يونسکو جاگرفت (...).از آثار بي نظير معبد چغازنبيل مي توان به آجرهاي آن اشاره کرد که روي بيشتر آنها با خطوط ميخي، ايلامي و اکدي بنام و نسب پادشاه سازنده بنا اشاره شده و مشخص کرده که اين بنا چگونه و براي چه هدفي ساخته شده است. در سطح آجر فرش محوطه تاريخي چغازنبيل نيز بيش از چهار ردپاي متوسط انسان يافت شده که گمان مي رود به کودکان تعلق دارد. چندين جاي پاي حيوانات از نژاد گربه سانان نيز وجود دارد, چرا که مردمان سه هزار و 200 سال پيش خشت ها را در کنار دريا و در معرض نور خورشيد خشک مي کردند که عبور از روي آنها باعث نقش بستن جاي پايشان مي شد. به گفته کارشناسان، قديمي ترين ردپاي انسان يافته شده در جهان در معبد زيگورات است.» (برگرفته از وبلاگ
روزمره نوشته: مرجان حاجی رحيمی)
البته باز هم به ما ربطی نداره که اين اثر باستانی هم در معرض نابوديه! خبر گزاري ميراث فرهنگي در تاريخ هشتم آبان گزارش داد:
«شرکت نفت ايران به منظور کاوش لايه هاي زيرزميني در محوطه اطراف زيگورات چغازنبيل که قدمت آن به بيش از سه هزار و دويست سال پيش باز مي گردد، اقدام به ايجاد مسير انفجاري تي.ان.تي کرده است. کارشناسان نفتي، چاه هايي به عمق ۱۵ متر در اطراف معبد عيلامي چغازنبيل حفر کرده اند. چاه هاي مزبور سه خط مختلف انفجاري را شکل خواهد که نزديک ترين آن ها از فاصله ي ۳۰۰ متري حصار حصار جنوبي چغازنبيل مي گذرد.»
وقتي مي خواستيم از اونجا برگرديم, اصفهاني بازي را گذاشتم کنار و 500 تومن!!! به پيرمرد راهنما دادم. ديگه شب شده بود. خلاصه به اهواز رسيديم.
ديداري با آقاي فاضلي (که دلم توي اين چند روزه براش تنگ شده بود) تازه کرديم. نوار مصاحبه هاي انجام شده را بهش داديم و قرار شد فردا به شوشتر بريم. البته شب حدود يک ساعت در فضاي سبز و زيباي بيرون مهمانسرا قدم زديم و درباره فضاي علمي ايران صحبت کرديم (لازم به ذکره که پايان نامه دوره کارشناسي ارشد آقاي فاضلي درباره جامعه شناسي علم در ايران است و با يه کمي حذف و اضافه, الآن آماده چاپ بصورت يه کتاب جداگانه است).

بخش چهارم (پايانی)
فردا صبح زود به شوشتر رفتيم. مسئول روابط عمومي سازمان آبرساني اونجا, بيشتر مسئولين رو به اتاق ما در مهمانسرا اورد تا در همونجا باهاشون مصاحبه کنيم. کشاورزهاي سرشناس رو هم به من معرفي مي کرد. با چند تا از همونهايي که معرفي کرده مصاحبه کردم. اما وقتي فهميد مي خوام با افرادي ديگه غير از اونهايي که معرفي کرده هم مصاحبه کنم (چون مي ترسيدم بنا به دلايل خاصي اين افراد را به ما معرفي کرده باشه و يا اينکه همه اين کشاورزان داراي يه سري ويژگيهايي باشن که بقيه کشاورزها اين ويژگيها را نداشته باشن و بالاخره اينکه ممکنه اينها به برخي مشکلات کشاورزهاي ديگه آگاهي نداشته باشن) از دستم ناراحت شد و رفت. خلاصه مصاحبه ها با مسئولين و کشاورزان شوشتر هم در عرض دو روز تموم شد. ولي زاده و راننده مي خواستن همون روزي که کار تموم شد برگردن, اما من موندم تا از شهر و آثارش ديدن کنم. دم غروب به شهر رفتم و بقيه اش که به شب خورد را گذاشتم براي فردا صبح که کله سحر رفتم و تمومش کردم. اول از پل باستاني پل – بند شادروان ديدن کردم که به لطف خدا در حال تخريبه! حالا چکار داريم به اينکه مربوط به دوره ساسانيه و حتي همت ما کمتر از دوره صفوي و قاجاريهاست که اين پل را بازسازي کردن. در ساحل رودخونه کارون اين شهر, صخره هايي با حفره هاي ديدني وجود داره که انسان را به تفکر وا مي داره. در نگاه اول, طبيعي به نظر مي اومدن, اما يه کم دقت باعث مي شد که آدم به شک بيفته که شايد دست ساز باشن و يا حداقل اينکه توسط انسان دستکاري شدن تا قابل سکونت بشن. به خصوص يه غار که چند متر بالاتر از سطح ساحل بود و پله هايي تا دهنه اون تراشيده شده بود. متاسفانه کسي از اهالي در اين باره اطلاعي نداشت. فقط داخل اين غارهاي کوچک و حفره ها, تا دلت مي خواست مي تونستي سرنگ مصرف شده و ته سيگار پيدا کني. کنار اين حفره ها (که انتهاي يک سر پل قديمي هم به همينجا ختم مي شد) يک گاوداري وجود داشت که خانواده اي عرب در آنجا تعداد زيادي گاو ميش نگهداري مي کردند. واقعا درشت هيکل و داراي ابهت بودند. به آنها که نزديک شدم, تونستم با يکي از آنها ارتباط خوبي برقرار کنم و حتي اجازه داد چند تا عکس هم ازش بگيرم. واقعا به حيوانات (حتی درنده) بيشتر از بعضي آدمها ميشه اطمينان کرد. آبشارها و آسيابهاي آبي سيکاها, واقعا ديدنيه. روي تابلوي وروديش اين عبارات را نوشته:
«برخي از محققين بناي اوليه اين تاسيسات را بفرمان شاپور اول ساساني نسبت مي دهند. اما بناي اصلي که هم اينک قابل مشاهده است مربوط به قرون 8 تا 10 هجري قمري است. ايجاد تونل در دل صخره هاي طبيعي و در نتيجه سرازير شدن آب بصورت آبشارها نه تنها به منظور تنظيم آب مصرفي آسيابها بوده بلکه بمنظور تنظيم آب کشاورزي منطقه بوده است. در حال حاضر بقاياي چند باب از آسيابهاي آبي قابل مشاهده است. مجموعه آبشارهاي شوشتر بعنوان اولين تاسيسات صنعت آب و صنايع جانبي در فهرست آثار جهاني به ثبت رسيده است.»
خانه مستوفي (کنار سر ديگر پل – بند شادروان), امامزاده سيد محمد ماهرو (کنار آبشارها و آسيابها) و امامزاده زيد (نزديک بازار) از ديگر آثار شوشتر هستن که موفق به ديدن اونها شدم.
ساعت 10 صبح ماشين از اهواز اومد دنبالم تا برگرديم اهواز. يه پژو که راننده اش يه پير مرد مهربون بود. همين که راه افتاديم, ازش پرسيدم که نوار هم داخل ماشين داره يا نه؟ جواب داد که دو دسته نوار داره: تعدادي از نوارها مال پسرشه و تعدادي هم مال خودش و از اونجايي که پسرش هم سن منه, از نوارهاي پسرش برام ميذاره. يه نوار گلچين گذاشت که از سياوش قميشي, بنيامين, چاووشي و ... داخلش آهنگ داشت. ازش پرسيدم که خودش چي گوش مي کنه و فهميدم که از جوونيش تا حالا شجريان گوش ميده. وقتي بهش گفتم که من يه زماني شب و روزم را با صداي شجريان مي گذروندم باور نمي کرد. توي راه از دو نفري صحبت مي کرد که روز گذشته در اهواز و به جرم بمب گذاري اعدام شده بودن. مي گفت که هم خودش و هم خيلي از مردم شهر اعتقاد دارن که اين دو نفر اهل اين کارها نبودن و فقط براي ترسوندن بمب گذارها و همچنين دلخوش کردن و گول زدن مردم اين کار را انجام دادن. توي راه که از وسط شهرها و روستاهاي عرب نشين (مثه: ملا ثاني, ويس و ...) عبور مي کرديم, روي در و ديوارها جملاتي (توسط جوانان عرب) نوشته شده بود, مثه:
«دولة الحواز العربي»
«الحواز, مرکزالعربستان»
«شباب الويس»
و...
نوشته شده بود. نويسندگان عبارات با اينها سعي داشتن عناصر عربي را نشون بدهند. مثه «الاحواز» که ال معرفه عربي اولش اوردن و همچنين با ح جيمي اون را نوشتن. در و ديوارهاي اهواز هم شب گذشته توسط اين نوشته ها پر شده بود.
به اهواز رسيدم. آقاي فاضلي و دکتر پاکسرشت به تهران برگشته بودن و قرار بود يعقوب زاده, ولي زاده و من فردا به منطقه شادگان بريم و اطلاعات لازم را در اونجا هم گردآوري کنيم.
فردا به شادگان رفتيم. واقعا زمينهاي پر از آب شادگان که محل تجمع پرندگان, ماهيگيران و شکارچيان شده بود, توي راه, نظرمون را به خودش جلب کرد. اين دفعه راننده مون عرب بود و توي راه زياد باهاش صحبت کردم. خيلي درد دل کرد و وقتي فهميد که من با دقت دارم به حرفهاش گوش مي کنم (و البته بهم اطمينان کرد), جاهايي که دو نفري تنها مي شديم, يه سري اطلاعات گرانبها هم درباره عربها بهم مي داد. چون ساکنان منطقه شادگان همه عربند, در اونجا و هنگام مصاحبه با کشاوزها به عنوان مترجم به من کمک کرد. يه نکته جالب که هنگام مصاحبه با کشاوران شادگان به اون برخوردم, بازگشت زمينداران و پس گرفتن زمينهاي قبل از اصلاحات ارضي از کشاورزها بود که متاسفانه دادگاه هم راي به نفع زميندارها داده بود و اسناد کشاورزان را قبول نکرده بود. حتي يکي از زمينداران براي ترسوندن کشاورزان, اقدام به کشتن يکي از کشاورزان کرده بود و خونواده مقتول رو هم از ادامه پيگري پرونده قتل, ترسونده بود. موضوع جالبي بود که فکر نمي کنم لنگه اش توي هيچ يالغوزآبادي گير بياد. براي همينه که تصميم دارم يه بار ديگه به منطقه برگردم و يه تحقيق مفصل در اين باره انجام بدهم. البته وقتي اين تصميمم را با يکي از مسئولين آبرساني منطقه در ميون گذاشتم, من را از اين کار منع کرد و هشدار داد که زميندارهاي عرب با هيچکسي شوخي ندارن و حاضرن براي حفظ زمينها, دست به هر کاري بزنن. حالا ديگه بستگي داره که من چقدر ...ـهاي بزرگي داشته باشم.
بعد از ظهر همون روز هم به اهواز برگشتيم و بعد از 10 روز موندن در خوزستان, با هواپيما به تهران اومديم.

Tuesday, March 07, 2006

بوميان عسلويه و صنعتي شدن منطقه

چاپ شده در روزنامه همبستگی دوشنبه 26 دی 1384 شماره 1484
خیلی وقت بود که می خواستم داخل وبلاگ قرارش بدهم اما فایلش را گم کرده بودم تا چند روز پیش که پیداش کردم. نمی دونم چرا یک قسمتهاییش را حذف کردند که البته در اینجا متن کاملش را آورده ام.
منطقه صنعتي پارس جنوبي که براي بهره برداري از ذخاير گازی مشترک ايران و قطر احداث شده و در حال اجراست, ما بين خليج فارس و رشته کوهي قرار گرفته که بسيار نزديک به درياست و دامنه آن به ساحل خليج منتهي مي شود. فاصله ساحل تا اين رشته کوه, در محل منطقه صنعتي, کمتر از پنج کيلومتر است. همچنين فاصله منطقه صنعتي تا روستاهاي نخل تقي و عسلويه _ که در اينجا قصدم توصيف اين دو روستاست؛ چرا که درباره منطقه صنعتي و مشکلات کارگران آن تاکنون سخنان زيادي به ميان آمده است. اما مردم بومي کاملا به دست فراموشي سپرده شده اند_ در همين حدود, يعني حدود چهار- پنج کيلومتر است. راه مواصلاتي منطقه صنعتي (که به هيچ وجه جوابگوي حجم آمد و شد خودروهاي منطقه نيست) از کنار اين دو روستا مي گذرد که يک ورودي براي عسلويه و يک ورودي براي نخل تقي دارد. هر دو روستا ساحلي اند, عسلويه در شرق و نخل تقي در غرب يکديگر قرار دارند. فاصله شان از يکديگر حدود دو کيلومتر است. نخل تقي نسبت به مرکز تاسيسات صنعتي, فاصله کمتري دارد. اکثر قريب به اتفاق ساکنان اين دو روستا, عرب زبان و سني مذهبند. کوچه ها در هر دو روستا عموما تنگ و بايک است. گاهي در حدي که دو نفر به زور مي توانند از کنار يکديگر عبور کنند. با اينحال, در بسياري از همين کوچه هاي تنگ و باريک, تل هايي از مصالح ساختماني انباشته شده که نشان از تعمير خانه يا ساخت خانه اي نو مي دهد. اين مسئله در عسلويه بيشتر مشهود است. هر دو روستا نزديک چند ماه است که داراي شهرداري شده اند و بنابر اين بايد آنها را شهر ناميد, اما ترجيح مي دهم از همان نام روستا براي شان استفاده کنم, عليرغم تاسيس ارگانها و ادارات شهري همچون شهرداري و نيروي انتظامي و ... و آسفالت کردن خيابانها و ساخت پاساژ و ..., هيچ شهريتي در آنها ديده نمي شود. يقينا نمي توان روستا را يک شبه با اين امکانات و ادارات به شهر تبديل کرد. مطمئنا سالها فرصت لازم است تا فرهنگ روستايي جاي خود را به فرهنگ شهري بدهد. جايي که مردم آن هيچگونه آشنايي با وظايف و نوع خدمات ارگانهاي شهري ندارند, گاوهايشان در کوچه ها و خيابانها رهايند, زباله هايشان را همچنان در زمينهاي خالي وسط روستا مي ريزند, و ... و از همه مهمتر, لوله کشي آب آشاميدني ندارند, سيلندر گاز براي مصارف خانگي را به زحمت تهيه مي کنند, سطح سواد بسيار پايين است و وضعيت آموزش و پرورش مناسب نيست, بهداشت و درمان مناسب ندارد, مردم آن منطقه هيچ مسئوليتي و بلکه هيچ آشنايي با شغلهاي خدماتي و صنعتي ندارند و ... چگونه مي تواند نام شهر را بر دوش بکشد؟ براي آشنايي با ارگانهاي شهري تاسيس شده در اين دو روستا, اشاراتي به وضعيت برخي از آنها مي کنم:
بهداشت و درمان:
منطقه ويژه صنعتي داراي يک بهداري مجهز است که در بسياري موارد به مردم بومي هم سرويس مي دهد, اما وضعيت بهداشت و درمان در خود روستاها نامناسب است: «[دکتر] دو- سه هزار تومان ويزيت از ما مي گيرد, بعد هم که معاينه نمي کند؛ قبل از آنکه دردت را بگويي, نسخه ات را پيچيده. ما هم مي دانيم چه مي نويسد, پس خودمان هر وقت مريض مي شويم, يکراست مي رويم سراغ داروخانه و ديگر پول مفت نمي دهيم.»(يکي از اهالي عسلويه). بطور کلي در صحبتهاي اهالي عسلويه, نارضايتي از وضعيت سرويس دهي به بيماران به خوبي نمايان است: «خودمان زمين تهيه کرديم, خودمان ساختيم و [به مسئولين] گفتيم: «حالا بفرماييد افتتاح کنيد»؛ اما در خواست ما براي گرفتن يک آمبولانس هم بي اثر ماند.» (خيري: عضو شوراي شهر نخل تقي). شايان ذکر است که به خاطر کمبود امکانات و بويژه آمبولانس, بسياري از بيماران و از جمله زنان باردار, در راه انتقال به بوشهر جان مي سپارند.
خدمات شهري:
که در اينجا بيشتر تمرکزم بر آب, برق, گاز, تلفن و دفع زباله است. بيشتر منازل اين دو روستا, دراي تلفن هستند و اهالي از وضعيت تلفن راضي اند. اما از ساير موارد ذکر شده, خير. لوله کشي آب هر دو رستا فقط آب شور را به ارمغان آورده که از نظر اهالي, حتي براي استحمام هم مناسب نيست. آب شيرين را هم از تانکرها مي خرند. هر خانواده ناچار است ماهانه بين 10 تا 20 هزار تومان بابت آب شيرين بپردازد که اين رقم جداي از هزينه آب شور لوله کشي است. با اينحال, اين رقم به نسبت بهايي که بابت برق مصرفي مي پردازند چندان به چشم نمي آيد. بهاي برق مصرفي عموما از 40-30 هزار تومان شروع مي شود و تا چند صد هزار تومان و گاهي هم بالاي يک ميليون تومان ادامه مي يابد. از اولين مشکلاتي که هر کدام از اهالي عنوان مي کنند, کمبود آب و گراني شديد برق است. همه آنهايي که با ايشان صحبت کردم, عنوان مي کردند که مامورين اداره برق حتي کنتور را هم نمي بينند, بلکه يک رقم به دلخواه مي نويسند: «دو نفر که به يک اندازه مصرف برق دارند, ممکن است فيش برقشان ده برابر با هم اختلاف داشته باشد.» خيري, عضو شوراي شهر نخل تقي, در ادامه سخن بالا مي گويد: «يک جاشو (کارگر لنج) که درآمدش به زور ماهيانه صدهزار تومان است, يک ميليون تومان پول برق برايش آمده, فيش اش را کپي گرفتيم و تهران هم برديم, اما بي فايده بود.» براي مصارف گاز خانگي نيز از سيلندرهايي استفاده مي کنند که بابت هر کدام بايد 1200 تومان بپردازند. ضمن آنکه گاهي دسترسي به آن نيز مشکل است. همه اهالي نسبت به اينکه گاز را از زير پايشان استحصال مي کنند, اما آنها از اين نعمت محروم اند, ناراضي مي باشند. جمع آوري زباله از سطح شهر, خود حکايتي ديگر دارد. پيش از اين, مردم زباله هايشان را به دريا مي ريختند که اولا ميزان آن چندان نبود که باعث آلوده شدن چشمگير دريا شود, ثانيا زباله هاي صنعتي در آنها يافت نمي شد و اکثرا از موادي تشکيل مي شدند که به سرعت قابل تجزيه بودند و عناصر تجزيه شده نيز, آسيب جدي به دريا نمي رساندند. ثالثا از آنجا که بيشتر زباله ها پس مانده هاي غذايي بودند, باعث تجمع آبزيان و ماهيها مي شدند که اين امر, خود به نفع مردم محلي _ که شغل اصلي شان ماهيگيري بود _ تمام مي شد. در عوض, اکنون بر آنها فشار مي آورند که براي حفظ زيبايي و پاکيزگي ساحل, بايد زباله هايشان را جلو درب منازل بگذارند تا ماشينهاي مخصوص, آنها را به خارج از شهر انتقال دهند. اين عمل, جنبه هاي مثبت فراواني دارد که بر هيچکس پوشيده نيست, به شرط آنکه به درستي انجام پذيرد. ظاهرا ماشينهاي مخصوص حمل زباله, به موقع نمي آيند, بلکه بين هر جمع آوري زباله, چندين روز_ گاهي تا يک هفته _ فاصله مي افتد که اين مسئله باعث پخش شدن بوي بد در اطراف منزل و تجمع حشرات و حيوانات موذي مي شود.
آلودگيهاي منطقه صنعتي:
در حالي از ريختن زباله هاي خانگي به دريا جلوگيري مي شود که در بسياري موارد, شرکتهاي صنعتي منطقه, زباله هاي صنعتي شان را به دريا مي ريزند. تخليه زباله هاي صنعتي بويژه زباله هاي پالايشگاهها در دريا, در ايران امري بي سابقه نيست و همانگونه که بوميان منطقه به درستي عنوان مي کنند, اين امر باعث کاهش بهره وري اهالي از منابع دريايي شده است. آلودگي هواي منطقه را نيز بايد به اين موارد افزود. 11 شعله گاز منطقه صنعتي پارس جنوبي که گاهي ارتفاعشان به بيش از يکصد متر مي رسد, مدام در حال توليد دود سياه هستند, گاهي اوقات هواي منطقه صنعتي _ که چسبيده به دو روستاي مورد نظر است _ به رنگ بنفش تيره در مي آيد, و گاهي اوقات نيز _ بويژه در نيمه شبها _ غلظت گازهاي منتشره در هوا آنقدر بالاست که تنفس به سختي صورت مي گيرد. هنگام بارگيري کشتيها در اسکله, آنچنان هوا آلوده مي شود و بوي بدي در فضا منتشر مي شود که تحمل آن براي اهالي غير ممکن است.
نوع معيشت مردم منطقه:
معيشت مردم منطقه بطور سنتي در درجه اول بر پايه سفرهاي دريايي (صيادي _ تجاري), سپس بر پايه کشاورزي و در نهايت بر پايه دامداري است. سفرهاي دريايي: اين سفرها به دو دليل صورت مي گيرد: يکي براي صيد ماهي و ميگو و ديگر براي تجارت کالا با کشورهاي عربي حاشيه خليج. براي صيد ماهي, نياز به سفرهاي طولاني نبود و حتي ظاهرا بسيار از مردم, در ساحل اقدام به ماهيگيري مي کردند. اما با شلوغ شدن منطقه, رفت و آمد کشتيهاي باربري و حمل سوخت, آلودگيهاي صوتي و بالاخره آلودگي ساحل دريا در اثر زباله هاي صنعتي, ديگر ماهيگيري به آن سهولت امکان پذير نيست: «10 متري دريا ماهي 4-3 کيلويي مي گرفتيم, اما الآن 50 کيلومتري ساحل هم نمي توانيم [چنين صيدي بکنيم]»(يک صياد اهل نخل تقي). اما بسياري از لنجها, به جاي ماهيگيري به تجارت مشغولند. بيشتر آنها به دبي مي روند و کالاهاي متنوعي (از خوراکي تا پوشاک و لوازم صوتي _ تصويري) براي فروش به ايران مي آورند. تا پيش از ورود صنعت به منطقه, گمرک چندان گيري به اين لنجها نمي داد و بنابر اين هر جاشو (کارگر لنج) قادر بود به اندازه گذران زندگي, کالا براي فروش به همراه بياورد. اما با استقرار صنعت در منطقه و حضور ادارات و ارگانهاي دولتي, گمرک اين ناحيه _ بيش از حد _ فعال شده است. با احتساب ميزان هزينه اين سفرها, مجموع دستمزد و سود عايد از فروش ته لنجي براي هر جاشو, ماهانه بين 150-80 هزار تومان است که با توجه به گراني بيش از حد مايحتاج در اين روستاها که خود ناشي از هجوم شرکتها و کارکنانشان مي باشد, اين رقم به هيچ وجه جوابگوي يک زندگي ساده (حتي در حد پايين) نيز نمي باشد. کشاورزي: هر چند کشاورزي در اين ناحيه, سخت و طاقت فرساست, اما مردم منطقه, خود را به خوبي با اين شرايط وفق داده اند و تا هنگاميکه صاحب زمينهاي کشاورزي شان بودند, محصولات متنوعي مثل: پياز, گوجه, سبزيجات, صيفي جات و ... کاشته و نهايتا برداشت محصول مي کردند. درخت خرما که اصليترين درخت محصول دار اين مناطق است و در بسياري موارد, يکي از عناصر ترکيب غذايي مردم است. پس از اينکه منطقه صنعتي اقدام به خريد؟!؟ زمينهاي مردم کرد, کشاورزي اين دو روستا بطور کامل از بين رفت. دامداري: پرورش دام در اين دو روستا در احداث دامداري يا پروراندن گله بزرگ وجود نداشته و ندارد. بلکه بسياري از خانه ها يکي دو گاو يا 5-4 بز براي مصارف خانگي داشتند. به جاي اينکه اين حيوانات را به چرا ببرند, صبح زود در حياط را باز مي گذاشتند و حيوانات نيز مي رفتند بيرون و در کوچه ها و زمينهاي اطراف روستا مشغول چرا مي شدند و هنگام غروب آفتاب نيز, بدون هيچ مشکلي به خانه صاحب خود باز مي گشتند. اما اکنون ديگر چنين چيزي امکان ندارد؛ اولا زمينهاي اطراف به تصرف منطقه ويژه در آمده و حيوانات در کوچه و خيابان سرگردانند. ثانيا شهرداريها هم در پي شهري کردن يک شَبِه روستاها, طرح جمع آوري احشام از سطح معابر و خيابانها را به اجرا گذاشته اند. و نکته آخر اينکه به خاطر حضور افراد غريبه در منطقه و رواج دزدي و ..., بسياري از دامها به سرقت مي روند. بدين صورت, از سه شيوه سنتي معيشت مردم اين دو روستا, دو شيوه کشاورزي و دامداري از بين رفته و تجارت و صيادي در دريا هم در شرف نابودي است. اما در مقابل, بايد از شغلهاي جديد در منطقه هم ياد کرد:
استخدام در شرکتها: چيزي حدود 60 هزار نفر نيروي کار, هم اکنون در شرکتهاي عسلويه مشغول به کار هستند. بسياري از اين افراد, داراي تخصص و مهارت در زمينه هاي شغلي شان هستند. اما بسياري ديگر يا نياز به تخصص ندارند (همانند انتظامات, نگهبان, خدمتکار, نظافتچي, کارگر ساده و ...)؛ و يا مهارت مورد نياز به گونه اي است که به سرعت مي توان آنرا فرا گرفت (مانند رانندگي). با توجه به اينکه تعداد افراد مورد نياز در دو دسته اخير بسيار زياد است و همچنين بيکاري مردم بومي منطقه که تحت تاثير مستقيم ورود همين صنايع به منطقه به وجود آمده, شايسته بود که نيروهاي بومي در اين پستها مشغول به کار شوند. مجموع جمعيت مردم دو روستاي عسلويه و نخل تقي روي هم 16 هزار نفر است. فرض مي کنيم که نصف جمعيت اين دو روستا, زنان و دختران باشند و از 8 هزار نفر باقيمانده نيز, نيمي از آنها در سن فعاليت باشند که مي شود 4 هزار نفر. آيا براي طرحي به اين عظمت که همين طرح باعث بيکاري مردم منطقه شده, کار سختي بود که 4 هزار نفر را در ميان 60 هزار نفر بگنجاند؟ اين مشکل از دو مسئله ناشي مي شود: مسئله اول, پيمانکاران شرکتها هستند که همه نيروي کارشان را از آشنايان خود انتخاب مي کنند و با توجه به اينکه غير بومي هستند, بنابر اين نيروي کارشان هم غير بومي است. مسئله دوم به مسئولين منطقه صنعتي مربوط مي شود که هر چند آنها نيز در بسياري موارد اهل شهرستانها و استانهاي مجاور نيستند, اما دليلش روشن نيست که چرا آنها از نيروي کار بالقوه اين دو روستا استفاده نمي کنند. مسافر کشي با موتور سيکلت: در حاليکه تهران تنها شهر ايران است که پديده عمومي جابجايي مسافر با موتور سيکلت را در خود دارد و هنوز شهرهاي بزرگي مثل اصفهان, شيراز و ...چنين چيزي را تجربه نکرده اند, عسلويه و نخل تقي به شدت با اين پديده روبرو شده اند. با اين تفاوت که جاده هاي اين دو روستا به هيچ وجه امنيت خيابانها, اتوبانها و بلوارهاي تهران را ندارند و اغلب, ماشينهاي سنگين مثل کاميون, اتوبوس و ميني بوس که خطرناکتر بوده و تلفات سنگينتري به بار مي آورند, در جاده هاي نزديک اين دو روستا تردد مي کنند. همچنين اين منطقه به هيچ وجه امکانات درماني و اورژانسي تهران را براي درمان تصادفات ندارد. اجاره دادن خانه: که بطور ناگهاني در اين دو روستا پديد آمد و به سرعت رشد و شيوع پيدا کرد. کارگراني که براي کار به اين منطقه مي آيند, در بسياري موارد ناچار مي شوند شبها را در مکانهاي استيجاري بگذرانند. همچنين بسياري از شرکتها اقدام به اجاره منزل در سطح روستاهاي عسلويه و نخل تقي براي کارگرانشان مي کنند. هجوم بيش از حد کارگران و کمبود منازل قابل اجاره, که همان افزايش تقاضا در کنار کمبود عرضه است, باعث افزايش سرسام آور اجاره بها شده است. به گونه اي که بهاي اجاره يک خانه دربستي, حدود 300-200 هزار تومان است و يا اجاره بهاي يک اتاق, برابر با اجاره يک واحد آپارتمان کوچک در شهر تهران است. مشکل اجاره بهاي بالا, بويژه تبديل به يکي از موانع ازدواج براي جوانان شده است. پيش از اين, زوجهاي جوان يا بصورت پدر مکاني زندگي مي کردند و يا اينکه قيمت خانه در حدي بود که مي توانستند به راحتي بخرند و يا لااقل اجاره کنند. اما اکنون پدران ترجيح مي دهند اتاقهاي اضافه شان را اجاره بدهند. بد نيست تا اکنون که بحث زمين پيش آمده, اشاره اي داشته باشم به چگونگي تصرف زمينهاي اطراف اين دو روستا توسط منطقه ويژه:
واگذاري و تصرف زمين: چنانکه آمد, منطقه صنعتي عسلويه در اطراف روستاهاي عسلويه و نخل تقي احداث شده و بنابر اين از زمينهاي اين دو روستا استفاده کرده است. زمينهايي که منطقه ويژه از آنها خريداري کرده, بر اساس معامله اي ناعادلانه بوده که نتوانسته رضايت مردم را جلب کند. زمينهاي مردم از شيرينو تا فرودگاه, متري 150 تومان _ يا به قول خودشان: 150 تا تک توماني _ (به نقل از خيري, عضو شوراي شهر نخل تقي) و يا نهايتا متري 175 تومان (به نقل از آروند, رييس شوراي شهر نخل تقي) خريداري شده است و اين در حالي است که به گفته يکي از آگاهان محلي, منطقه ويژه هم اکنون اقدام به فروش قسمتي از همين زمينها جهت ساختهاي تجاري مي کند, اما به بهاي متري 400 هزار تومان. متاسفانه در بيشتر موارد, مردم از سر ترس و از روي نارضايتي تن به اين معاملات داده اند: «اول تهديد مي کنند و بعد مي گويند معامله تان از روي رضايت بوده است.» (خيري: عضو شوراي شهر نخل تقي). اين روند همچنان ادامه دارد. در اين راه, مسئولين منطقه از هيچگونه اعمال فشاري دريغ نمي ورزند: «وکيلهاي شرکتها به ما مي گويند: يا زمينهاي پايين جاده را متري 150 تومان به ما بفروشيد, يا آنکه ناچار مي شويد نصف همين پول را براي رفت آمد به دادگاه بپردازيد و نصف ديگرش را بعد از کلي پادويي از دادگاه بگيريد.» (خيري: عضو شوراي شهر نخل تقي)
برخي جرايم رايج شده در منطقه: در پي صنعتي شدن منطقه و هجوم کارگران به دو روستاي همجوار آن, عسلويه و نخل تقي گرفتار مسايلي شدند که تا پيش از آن خبري از اينگونه مسايل در اين روستاها نبود. جرايم, بخشي از اين مسايل را شامل مي شود که عمدتا هم از سوي مهاجران به منطقه صورت مي گيرد. هر چند چنانکه خواهد آمد, گريبان مردم بومي منطقه را نيز گرفته که اگر تدبيري انديشيده نشود, عواقب آن از آن چيزي که اکنون هست (که البته هم اکنون هم بسيار گسترده مي باشد) يقينا گسترده تر و وخيم تر خواهد شد: اعتياد: جزو اصلي ترين مسايل منطقه شده است. حضور آن هم کاملا در ارتباط مستقيم با حضور کارگران مي باشد. يعني پاي اين به اصطلاح «بلاي خانمان سوز» به منطقه زماني باز شد که پاي کارگران نيز به اين روستا باز شد. نکته لازم به تذکر اين است که اگر پيش از صنعتي شدن منطقه, کسي اقدام به استعمال اين ماده مخدر مي کرده, در حد استثناء بوده و شخص ديگري نيز از آن باخبر نبوده است. اما اکنون اعتياد را در چهره و وضع ظاهري بسياري از مردم اين روستاها, بويژه جوانان, مي توان ديد. البته در اينجا براي اينکه نشان دهم قصدم اين نيست که يکسره کارگران را متهم به شيوع اين ماده در اين منطقه بکنم, به اين نکته نيز اشاره مي کنم که بسياري از سر ناچاري به مواد مخدر پناه برده اند. حتي بسياري از کارگران پس از ورود به منطقه, به اين بلا دچار شده اند. آنها که موفق به يافتن کار شدند, به دو دليل ممکن است به مواد مخدر پناه ببرند: 1- خستگي بيش از حد در اثر انجام کارهاي طاقت فرسا که انجام آن در شرايط عادي تقريبا غير ممکن مي نمايد. 2- نداشتن هيچگونه تفريحي در اوقات فراغت از کار _ آنهم در مکاني با ويژگيهاي منطقه صنعتي عسلويه _ که باعث پناه بردن به اين ماده مخدر مي شود. دوري از خانواده نيز مزيد علت شده است. فحشاء: دوري از خانواده, خود را به گونه اي ديگر نيز نشان داده است و آن, تمايل برخي از کارگران و کارمندان شرکتها به مهار غريزه جنسي خود با استفاده از روشهاي نامشروع مي باشد. اصلي ترين علت نارضايتي مردم بومي از کارگران, چشم طمع داشتن کارگران نسبت به زنان بومي است. و همين امر باعث گوشه نشيني بيش از حد زنان بومي شده است. نه تنها مردان بومي اجازه اين کار را به ايشان نمي دهند, بلکه خود زنان هم از سر ترس, جرات بيرون آمدن ندارند. همچنين اين منطقه, تبديل به مکاني تقريبا مناسب براي زنان و دختران فراري شده است. تکدي گري: با شلوغ شدن جمعيت اين دو روستا, تعداد زيادي گدا, فالگير, کولي و ... نيز به اين دو روستا وارد شده اند که باعث ناراحتي مردم بومي شده است. برخي از آنها وارد خانه هاي مردم شده و به زور اقدام به گرفتن پول يا اجناس مورد نيازشان مي کنند. همچنين بوميها آنها را ناقل بيماري و عامل آلودگي مي دانند. کارتن خوابها: تبديل شدن اين منطقه به محل تجمع گدايان, شکست بسياري از جويندگان در يافتن کار, و بالا بودن قيمت بهاي اجاره خانه, باعث به وجود آمدن پديده کارتن خوابي در ساحل عسلويه و نقاطي ديگر در سطح اين روستا شده است. کافي است نيمه شب سري به قسمت غربي پارک عسلويه بزنيم تا با تعداد زيادي پير و جوان مواجه شويم که روي يک تکه کارتن خوابيده اند. اکثرا حتي از داشتن يک تکه پارچه براي رو انداز نيز محرومند. اگر هم داشته باشند, مي دانند که دير يا زود به سرقت خواهد رفت. حتي بسياري از آنها به جاي کارتن, روي ماسه هاي ساحل مي خوابند. ماسه هاي 4-3 متري ساحل که کاملا مرطوب هستند. و آنهايي که روي ماسه هاي خشکتر در فاصله 7-6 متري خوابند, هر لحظه بايد منتظر ورود مهمان ناخوانده اي چون مار يا عقرب باشند؛ اتفاقي که به وفور افتاده و باعث شده آنهايي که اميد بيشتري به زندگي دارند, شب را از ترس, ديرتر بخوابند و يا نوبتي کشيک بدهند. يک نگاه سطحي به چهره بسياري از آنها نشان مي دهد که معتادند. بيماري بين شان بيداد مي کند. بويژه مالاريا که اين منطقه مستعد شيوع آن است.
ديد اهالي بومي نسبت به تداوم فعاليتهاي منطقه: به نظر, طبيعي مي آيد که با توجه به آنچه در منطقه و در پي ورود صنعت به آن پيش آمده, مردم بومي, ديد چندان مساعدي نسبت به آن نداشته باشند. آنگونه که خودشان مي گويند, در ابتدا که زمزمه هاي تاسيس شرکتها و در منطقه شنيده شد, از اينکه منطقه شان داراي چنين تاسيساتي مي شود, دچار غرور شدند. اما پس از تاسيس شرکتها و مشکلات پيش آمده, ديدشان نسبت به قبل, کاملا دگرگون شد. «گفتيم شرکتها براي مان نعمت مي شود, اما شده نکبت.» (يک فروشنده اهل نخل تقي). عدم رضايت مردم بومي درباره فعاليتهاي شرکتها را به صراحت مي توان از گفته هاي شان فهميد. و از لابلاي ساير گفته هاي شان مي توان به اين نکته پي برد که واقعا و از ته دل اين حرف را مي زنند. وقتي ايجاد تاسيسات براي آنها نه تنها مزيتي نداشته, بلکه آنچه دارا بوده اند را نيز از آنها گرفته, نمي توان انتظاري جز اين داشت.
؟؟؟
معمولا در بخش پاياني اينگونه گزارشها, بخشي به عنوان «پيشنهادات» مي آورند. من هيچ پيشنهادي ندارم و بنابر اين نمي دانم نام اين بخش را چه بگذارم. مشکلات اين منطقه آنچنان واضح اند که اصلا نه نيازي به بررسي و تحقيق عميق دارند و نه نيازي به پيشنهاد. يک نگاه سطحي به منطقه مي تواند همه چيز را آشکار کند. به شرط آنکه به زور چشمان مان را نبنديم.

Monday, December 12, 2005

شهداي اقتصادي

هفته گذشته، هواپيماي حامل خبرنگاران، در سطح شهر سقوط كرد و بيش از يكصد تن از هموطنانمان در اين حادثه جان باختند. موضوع در دست پيگيري است؛ احتمالا (مانند بسياري ديگر از پرونده ها) چند ماهي اين طرف و آن طرفش مي كنند تا آبها كه از آسياب افتاد، بدون اينكه كسي مقصر شناخته شود، پرونده مختومه اعلام مي شود. به هر حال، عمق فاجعه بر هيچ كس پوشيده نيست و همه ما از اين حادثه، جدا متاثر شديم. اما ظاهرا تاثر مسئولين بيش از ما بوده است؛ بطوريكه جان باختگان حادثه را شهيد اعلام كردند. اما مشخص نيست كه بر اساس كدام معيار مي توان شهدا را برگزيد. آيا شهيد، برگزيده خداوند است يا آنها كه خود را جانشينان خدا بر روي زمين مي دانند؟ ظاهرا در اينجا يك توافقي صورت گرفته است: خداوند اقدام به ابداع مفهوم مي كند و جانشينانش براي آن مفاهيم، مصداق تعيين مي كنند. به نظر مي رسد اطلاق واژه شهيد به اين افراد، فقط به اين خاطر است كه دولت هزينه كفن و دفن اينها را بر عهده گرفته است. يعني شهيد فقط به افرادي اطلاق مي شود كه به نوعي بيمه دولت شده باشند (بر واژه بيمه تاكيد مي كنم؛ چرا كه مطمئنم دولت به قدر لازم، به خانواده هاي ايشان خسارت پرداخت نخواهد كرد و فقط با حقوقي كه ماهانه در گلوي آنها مي ريزد، مهري بر دهان دشمنان اسلام زده است). بنابر اين در اينجا با نوعي ديني كردن امور عادي و روزمره مواجهيم. از هر امر جزئي، تفسير ديني به عمل مي آيد تا جاري و ساري بودن دين در رگ و پوست اين مملكت نشان داده شود. البته چنان كه مستحضريد، ديني كردن نمادها (يا به اصطلاح، كيهاني كردن آنها)، به همينجا ختم نمي شود؛ بلكه موارد متعددي را مي توان ذكر نمود كه بنده برخي از آنها را به صورت زير دسته بندي كرده ام:

1. تعميم نام «امام» به مسئولين نظام و بدين ترتيب، افزايش تعداد آنها به بيش از 12 عدد. البته معصوميت ايشان نيز تعميم يافته است، اما درجه غلظت آن هرگز قابل قياس نيست؛ بطوريكه معصوميت امامان امروزي، مانع گفتگو (و نعوذ بالله نقد) ايشان مي شود.

2. تغيير القاب: مثلا اگر قبل از انقلاب مي گفتيم «شاهنشاه آريا مهر»، بعد از انقلاب يك عده شروع كردند به مسخره كردن كه اين همه القاب مزخرف براي «عاري از مهر» به چه درد مي خورد؟ (حالا كاري به اين نداريم كه كي مهر آريا را به عنوان نمادي از ميهن در دل و جان داشت!) اما همان اشخاص ما را وادار مي كنند كه از القابي به مراتب بلندتر استفاده كنيم: «حضرت آيت الله ...، رهبر معظم انقلاب اسلامي و ولي امر كل مسلمين جهان» كه هميشه اخبار راديو و تلويزيون مان با اينگونه اصطلاحات شروع مي شود. حتي زماني كه در اواسط دهه 1370، برخي از روزنامه ها که از بكار بردن واژه «معظم» خودداري كردند، روزنامه هاي شان بسته شد، دادگاهي شدند، تهديدها و اهانتها شنيدند و ... . حتي خوب به ياد دارم كه در همان زمان، يك پاسدار آمده بود مسجد و براي مان سخنراني مي كرد كه: «ما اينگونه جسارتها را نمي پذيريم و بي پاسخ نمي گذاريم». جالب است! هر كسي لقبي را بكار نبرد، دخلش را بايد بياوري! مطمئنا اگر كسي بي حرمتي كرد، بايد با او برخورد شود (البته پس از بررسي هاي لازم كه به چه دليل بي حرمتي كرده است). اما در كدام قانون و آيه و حديث آمده كه بايد مردم را وادار كرد كه القاب به به و چه چه را براي ديگري به كار ببرند؟ بعد هم القابي كه تامل برانگيزند. آيا انقلاب 27 سال پيش تمام نشده كه هنوز نياز به رهبر داشته باشد؟ مي گويند: «اكنون انقلاب فرهنگي را در پيش داريم و منظور, رهبر چنين انقلابي است». كدام انقلاب فرهنگي؟ اگر انقلاب فرهنگي در كار است، پس بحث تهاجم فرهنگي چيست؟ البته اينكه تهاجم فرهنگي از كدام سو باشد نيز جاي تفكر دارد. آنانكه اجازه اجراي موسيقي ملي داراي ريشه چند هزار ساله را نمي دهند؟ آنانكه از اجراي بسياري مراسم قومي و محلي جلوگيري مي كنند؟ در ريزه ريزه زندگي فرهنگي، اجتماعي و شخصي مردم دخالت كرده و آگاهانه قصد تغيير آنها را دارند؟ و ... . پر واضح است هنگامي كه هيچگونه موسيقي اي در كشور وجود نداشته باشد، جوان (وحتي ميانسال و پير) از موسيقي هاي غير وطني استفاده مي كنند. آيا اين تهاجمي تر است يا نوع قبل؟
مرديم در اين زمانه از دلتنگي
اوضاع زمانه هم شده خرچنگي
خشك است و عبوس هر چه بينم
يا رب برسان كمي تهاجم فرهنگي

3. تغيير نام اماكن، معابر و خيابانها، نهادها و ... . چه نيازي به زحمت كشيدن؟ ديگران ساخته اند، ما هم فقط بهره برداري مي كنيم. بدون اينكه نياز به ساختن دانشگاه باشد، اسم دانشگاه ملي (والبته ابهت آنرا) بر مي داريم و شهيد بهشتي را به جايش مي نشانيم؛ خيابان ولي عصر را مي سازيم، اما فقط بر روي تابلوي ولي عهد؛ ميدان شاه اصفهان را به ميدان امام تبديل مي كنيم (بدون توجه به اين نكته كه منظور از اين شاه، شاه عباس صفوي است كه اتفاقا آقايان بسيار متمايلند كه از دوره صفوي، با احترام ياد شود؛ بدون گوشه چشمي به آن همه جنايت كه براي رسمي كردن مذهب تشيع و ديگر مسائل انجام دادند). خاك كردن شهداء در همه مكانهاي عمومي نيز جالب است. مكانهاي كوهنوردي، ميادين، دانشگاهها و ... كه در بسياري موارد با نارضايتي اشخاص ذينفع از آن اماكن صورت مي گيرد. احتمال مي رود كه تا چندي ديگر (كه اماكن عمومي مملو از قبرهاي منتسب به شهداء شد) لايحه اي تصويب شود كه هر فرد ايراني موظف است تعدادي از استخوانها را در خانه خود دفن نمايد. معلوم نيست چقدر شهيد داريم؛ پس از جنگ مي گفتند كه ما فقط چيزي حدود پانصد هزار شهيد داريم! اما احتمالا اگر يك حساب سرانگشتي بكنيم، آمار قبور شهدا از اين هم بيشتر شود. البته با روندي كه در پيش گرفته اند، يقينا بيشتر خواهد شد. هر وقت احساس مي كنند مردم كمي آسوده شده اند، بويژه ايام قبل از نوروز كه مردم شادمانه مهياي جشن مي شوند، تعدادي استخوان وارد مي كنند كه به مردم گوشزد كنند «اين انقلاب آسان به دست نيامده است. ما! براي اين انقلاب خون _ از ديگران _ داده ايم.
بيا بريم کوه، کدوم کوه، همون کوهی که بيست شهيد داره، های بله
بيا بريم دشت، کدوم دشت، همون دشتی که بيست مفقود داره، های بله
بيا بريم پارک، کدوم پارک، همون پارکی که بيست تا قبر داره، های بله
بيا بريم درس، کدوم جا، همون دانشکده که قبرستون گشته، های بله
استادان را خوب برون، دانشجويان را خوب بزن، روشنفکران را خوب بکش، اونکه بايد شاد بشه، اون شاد ميشه، های بله
4 اسلامي كردن علوم و فضاي دانشگاهها هم در همين راستاست. مثلا مي خواستند كليه علوم انساني و بويژه اجتماعي را اسلامي كنند. اولين راهكار، قلع و قمع برخي رشته ها بود. مثلا رشته مردم شناسي در اين دسته قرار مي گرفت كه چون يافته هايش با داده هاي ديني همخواني نداشت، فيض انقلاب فرهنگي دامانش را گرفت و براي مدت زماني نزديك دو دهه، از ليست رشته هاي دانشگاهي پاك شد. الآن هم بسياري دم از علومي چون «جامعه شناسي اسلامي» مي زنند. فارغ از اينكه چنين علومي نمي تواند وجود داشته باشد. ما مي توانيم كشورهاي اسلامي و بسياري مسائل اجتماعي شان را از نگاه جامعه شناسي بررسي كنيم، اما اينكه علمي بنام جامعه شناسي اسلامي وجود داشته باشد محال است. در واقع جامعه شناسي اسلامي يك گرته برداري از همان جامعه شناسي است. به قول برايان ترنر جامعه شناسي اسلامي از آنجا نمي تواند موجوديت مستقلي داشته باشد كه اصول و زيربنايش همان اصول علم جامعه شناسي متداول است. اما فضاي دانشگاهها را اسلامي كردن هم جالب است. نهاد نمايندگي وليه فقيه در دانشگاه كه قوي ترين نهاد در دانشگاه است، و در كنارش بسيج دانشجويي اين امر مهم را بر عهده دارند. اما دانشگاه تهران كه به عنوان نماد دانشگاهها در ايران شناخته مي شود، از انقلاب تا كنون پذيراي شركت مراسم نماز جمعه در خود است تا بدين صورت، پيوند حوزه و دانشگاه، و يا علم و دين در كشورمان را به رخ بيگانگان بكشد. اما اين سؤال مطرح است كه مگر در آداب نماز خواندن در اسلام، غصبي نبودن مكان نمازگزار تاكيد نشده است؟ براساس كدام نظرخواهي از دانشجويان، بخش عظيمي از فضاي دانشگاه را به مكان برپايي نماز جمعه اختصاص داده اند، در حالي كه دانشگاه تهران از كمبود شديد فضا رنج مي برد؟ اين از ميهمان نوازي دانشجويان. اما در عوض تشكر، بسياري از همين نمازگزاران پس از خطبه هاي نماز جمعه، بر عليه حركات دانشجويان ميزبان شعار مي دهند؛ و البته در بسياري موارد، گروههاي فشار كه اقدام به ورود به مكانهاي دانشجويي (اعم از دانشگاه يا خوابگاه) و ضرب و شتم دانشجويان مي كنند. اينگونه عوامل تا آنجا باعث جمود و مرگ دانشگاهها شده كه دانشگاهها در حال تبديل شدن به قبرستان هستند. خاك كردن شهداء در فضاي دانشگاهها، نمادي از همين تحول است.

5. تخريب و نابودسازي آنچه با هويت ملي در ارتباط است (و حضرات گمان مي كنند هر چه به هويت ملي ارتباط دارد، لزوما با هويت ديني ناهمخوان است). مثل همان موسيقي ملي كه مثالش را زدم. مثل اوايل انقلاب كه بسياري تند روها به جان آثار باستاني افتادند و حتي كار به آنجا كشيد كه خلخالي مصمم شده بود تخت جمشيد را با بولدوزر صاف كند. (چند وقت پيش كتابي را در گوشه هاي يك كتابحانه از زير تلي از خاك بيرون كشيدم كه نوشته همين خالخالي در پيش از انقلاب بود. به بدترين وجه به هخامنشيان حمله كرده بود كه آنها هيچ چيز نداشتند به جز طبعي وحشي براي كشتار مردمان بي گناه. پس از انقلاب مشخص شد كه چه كسي طبع وحشي در كشتار بي گناهان داشت.)
. و6 و 7 و ... ---› n

از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است. ما كه نداريم. شماها كه داريد خوش بگذرانيد. راستي يك كمي تند رفتم! نه؟ تقديم به آن دوستي كه يادداشت گذاشته بود كه چرا مطالب وبلاگ بيش از حد شخصي شده است. راست مي گفت و ضمن عرض پوزش، از اين پس سعي مي كنم از حوزه «خود» بيرون آمده و وارد حوزه «ديگران» شوم. البته اگر بگذارند.

Monday, December 05, 2005

ما هم نمرديم و خاله دار شديم

بچه ها بِهِم ايراد مي گيرن که: «آخه اين همه ميري کوه و بيابون ها رو مي گردي که چي؟» اما نمي گن وقتي خودشون دو روز داخل خوابگاه مي مونن, سريع بلند مي شن و ميرن خونه فک و فاميلهاي تهروني شون (يا فک و فاميلهاي شهرستاني شون که ساکن تهران شدن). و من کجا بايد برم؟ شايد فکر کنين که من هم فاميل تهروني ندارم و اينجا مثل خيلي هاي ديگه, غريبه ام. اما بر عکس, من بيشترين فاميل رو در تهران دارم. بذارين از اولش توضيح بدم. از اول که عمه نداشتم (اما اين دليل بر اين نميشه که فحش عمه بِهِم بدين و من هم چيزي نگم). از فاميل پدري فقط يه عمو داشتم که چند سال پيش فوت کرد و الان فقط عيد به عيد پسرش رو که در اصفهان قاضيه مي بينم. اما از طرف مادر تا دلتون بخواد فاميل دارم. ولي همون بهتر که شما دلتون بخواد؛ چون ارتباطمون با هم در حد صفر است. فاميل مادريم چند نسلي ميشه که ساکن تهرون شدن و فقط مادر من از بين شون جداست. بعد از مرگ پدرش, در حاليکه فقط چهار سال داشت, به فاميلهاش در چهارمحال سپرده شد و دور از مهر مادر و خونواده بزرگ شد. اين امر مايه کينه اي در دلش شد تا اينکه يه ازدواج فاميلي, دقيقا قبل از تولد من, اون رشته هاي نازک ارتباط بين مادرم و خونواده اش رو هم پاره کرد. از اون به بعد رابطه بين مادرم (و به تبع, ما بچه ها) با فاميل مادري که ساکن تهرون بودن قطع شد.غير از بقيه فاميلش که اکثرشون ساکن تهران هستن, دو تا خاله, دو تا دائي، بچه هاشون که ازدواج کردند و مادربزرگم که مجموع خونواده مادري ام رو تشکيل ميدن, ساکن تهران بودن. يکي از دائيها و يکي از خاله هام رو گهگاه خونه فاميلهامون در اصفهان مي ديدم. مادر بزرگم رو 13 ساله بودم که ديدم. چند سال پيش هم که فوت کرد, براي مراسمش نيومديم. يکي از دائي هام رو 18 ساله بودم که ديدم. اما تا قبل از دانشگاه, تهران نيومده بودم. ديگه يه جوري شده بود که از تهران مي ترسيدم. اولين بار که19 ساله بودم و براي آزمون دانشکده افسري شهيد ستاري به تهران اومدم, خوب يادم هست که چطوري حالم به هم خورد و اضطراب و هول داخل تهران بودن باعث شد وسط آزمون, انصراف بدهم و برگردم اصفهان. اما در طول اين چند سال, رابطه مون با يکي از دائي هام بهتر شد و گاه گاهي به خونه مون مي اومد. هر چند ما هيچ وقت به خونه اش نمي رفتيم. وقتي که فهميد دانشگاه شهيد بهشتي تهران قبول شدم, شماره ام رو پيدا کرد و چند بار تماس گرفت که: «دائي جان! چرا نمی آيي خونه سري بزني؟ ننه ات بِهِت اجازه نميده؟» و کلي اصرار مي کرد که يه سري بِهِشون بزنم. با همون شناختي که ازش داشتم, مي دونستم که اين حرفها رو از تهِ دل مي زنه. بنده خدا چون توي فاميل, بيشتر از بقيه دستش به دهنش مي رسه, هميشه بساط سفره اش براي ديگران پهن مي مونه و هر شب, يه عده سر سفره اش نشسته اند. زن دائي ام هم دست کمي از اون نداره و در واقع همه زحمات مهمونها به گردن زن دائيم مي افته. هر دفعه که تماس مي گرفت, به يه بهونه رد مي کردم و قول مي دادم که سر فرصت برم. مادرم هم اگر چه از بچگي ترسونده بودم که: «اگه تا قبل از اينکه زن بگيري و براي خودت مستقل بشي, پات رو خونه تهرونی ها بذاري, شيرم رو حرومت مي کنم», اما ظاهرا چند باري دائيم تماس گرفته بود و ازش خواهش کرده بود که بِهِم اجازه بده بروم خونشون؛ مادرم هم باهام تماس گرفت که: «اگه مي خواهي بري, خونه اين دائي ات طوري نيست. اين يکي با بقيه فرق مي کنه». حقيقتش رو بخواهيد, برام مثل تابو شده بود. چون تا حالا باهاشون ارتباطي نداشتم, برام واقعا سخت بود که باهاشون ارتباط برقرار کنم. بالاخره دائيم اونقدر به پر و پاي مادرم پيچيد تا موفق شد قبل از عيد (نوروز 1384) اون رو راضي کنه که همراه پدرم به خونه دائيم در کرج برن. من براي يه تحقيق رفته بودم زنجان که مادرم از خونه دائيم زنگ زد و گفت: «بيا کرج خونه دائيت. ما هم اونجائيم.» هر چي خواستم عذر بيارم مادرم قبول نکرد. مي گفت: «اون وقت فکر مي کنه هنوز هم به خاطر من نميري خونه اش.» بالاخره از زنجان يه راست رفتم کرج و شب رسيدم به خونه دائيم. يه شب اونجا موندم و چون کارهاي زيادي داشتم که بايد در تهران انجام شون مي دادم, فردا صبح به تهران رفتم (البته صبح زود با دائيم دو نفري رفتيم کوه عظيميه که نزديک خونه شون بود). بعد از اون, دائيم بنده خدا چند باري تماس گرفت که: «چرا نمي آئي؟». بعد از عيد, يه بار ديگه موفق شدم به خونه دائيم برم. تمايل چنداني نداشتم, اما واسه خاطر اينکه دائيم از دستم ناراحت نشه رفتم. و بعد از اون هم بارها و بارها تماس گرفت و باز هم همون گله و شکايه ها. تابستان هم که فهميده بود تهران موندم, خيلي ناراحت شده بود که چرا خونه اش نمي رم. تصميم گرفته بودم که دوباره برم, اما موقعيت پيش نمي اومد. بالاخره از دو هفته پيش برنامه ريزي کردم واسه پنج شنبه گذشته. وقتي عصر پنج شنبه تماس گرفتم و گفتم که: «امشب اگه جايي نمي خواهيد برين, من ميام خونه تون.» کلي بنده خدا خوشحال شد و گفت: «آره آره. اتفاقا امشب خاله ات با بچه هاش هم مي آين. تو هم باشي خوشحال ميشه ببيندت.» واقعا يه دفعه ميخ کوب شدم. شايد باورتون نشه؛ اما از دو- سه روز پيش به دلم افتاده بود که نکنه برم اونجا و خاله اينها هم اونجا باشن؟ اما حقيقت داشت. نمي دونستم چي بگم. براي همين هم گفتم: «دائي جان! ببخشيد. من درس دارم و مي خواستم بيام اونجا بشينم درسم رو بخونم. اگه شلوغ باشه به کارهام نمي رسم.» دائي ام که مي دونست مشکل از کجاست, گير داد که الا و بلا بايد بيايي, «نترس! نمي خوردت». هر چي عذر آوردم, موثر نشد و بالاخره قول گرفت که برم. تنها کاري که از دستم بر اومد اين بود که بگم: «اول بايد برم خيابون انقلاب, يه تعدادي کتاب بخرم و بعد بيام. ممکنه دير بشه». مي دونستم که آخرش بايد برم, اما مي خواستم يه جوري عقبش بندازم. از يه طرف واقعا برام مثل تابو شده بود و نمي خواستم حالا که يه عمره نديدمش, ديگه ببينمش. و از طرف ديگه دلم مي خواست ببينمش. يه جور حس کنجکاوي. به هر حال دلهره عجيبي داشتم. کتابها رو که از انقلاب خريدم, با مترو به کرج رفتم و حدود ساعت ده شب بود که به خونه دائی ام رسيدم. در رو باز کردند و رفتم داخل. دائي, دو تا پسرهاش, دامادش, و يه خانم که پشتش رو به در ورودي بود, داخل پذيرائي بودند. زن دائي, دختر دائي و يه خانم جوان هم توي آشپزخونه بودن. حدسش رو زدم که اون خانم که پشتش به من هست, بايد خاله ام باشه. با دائي و بقيه آقايون که داخل پذيرائي بودن دست و روبوسي کردم. در همين حين اون خانم هم جلوم بلند شد و دستش رو به طرفم دراز کرد. ديگه مطمئن شدم که خودشه. با هم دست و روبوسي کرديم. بِهِم گفت: « من رو مي شناسي؟» سري تکون دادم و گفتم: «اِي». گفت: «همينجوري باهام دست و روبوسي کردي؟» با خنده گفتم: «همه رو از اول تا آخر ماچ مي کنم.» يه آهي از ته دل کشيد و آروم گفت: «اي روزگار!» و بعد هم دوباره نشست. حقيقتش رو بخواهيد, اصلا فکر نمي کردم که ماجرا اينجوري بشه. اولا که يه قيافه ديگه اي در ذهنم مجسم کرده بودم. خيلي شبيه مادرم. آخه همه بِهِم گفته بودن که خيلي شبيه مادرم هست. اما در نگاه اول اصلا اينجوري به نظرم نيومد. بعد هم پيش خودم فکر مي کردم وقتي ببينمش, احتمالا بغلم کنه و بزنه زير گريه. اما اينطوري نشد. راستش رو بخواهيد, من هم در اون موقع که باهاش دست و روبوسي مي کردم, هيچ احساسي نسبت بِهِش نداشتم و انگار يه خانم غريبه رو مي بوسيدم. بعدا فهميدم که اون خانم جوان که در آشپزخونه بود, دختر بزرگشه. نشستيم کمي با هم صحبت کرديم. از خيلي چيزها: از نامردي روزگار, از بي مهري ها, از جدايي ها و خلاصه از هر چيزي که يه جور به عدم ارتباط مون طعنه و تنه مي زد. بعدش هم اونها نشستن با هم ورق بازي و من هم خودم رو با مطالعه مشغول کردم. حدود ساعت 12 شب بودکه يکي از پسرهاش (که پسر خاله من مي شه و تا حالا اون رو هم نديده بودم) با خانمش به جمع مون اضافه شد. چون من رو نمي شناخت, به يه دست دادن عادي اکتفا کرد و من هم چيزي نگفتم. بعد که فهميد, گفت: «آها! پس پسرخاله ما اينه!». خلاصه, تا ساعت دو و نيم بيدار بوديم. به اين اميد خوابيديم که فردا صبح من و دائي بريم کوه. آخه دائي کسي رو پايه نداره که باهاش برود کوه و به همين خاطر هم هر وقت من رفتم خونه اش, مي گه بريم کوه. خاله ام گفت که اون هم مي خواد بياد. به هر حال فردا صبح ساعت پنج به زور بيدارشون کردم و بعد از خوندن نماز, به کوه زديم. تازه توي راه بود که فهميدم ماشاالله خاله ام چقدر توانائي در صحبتهاي طولاني داره. از هر دري مي گفت. تا رفتيم و برگشتيم همينجور يه ريز حرف مي زد. به خونه که برگشتيم, تا ناهار صبر کردم و بعد از ناهار هم خداحافظي کردم موقع خداحافظي, خاله داشت مي گفت که: «اگه دوست داشتي, يه سري هم به ما بزن. خوشحال مي شيم». اما من که داشتم با دائي ام خداحافظي مي کردم, خودم رو زدم به کوچه علي چپ که يعني نشنيدم. و از خونه دائي اومدم بيرون.
البته ماشالله ماشاالله پيچيدگي روابط خانوادگي ما از اين هم بيشتره. تا اون حد که اگه لوي استروس (يه انسان شناس که تحقيقات و نظريات جالبي درباره نهاد خانواده داره) هم بياد, نمي تونه به رموزش دست پيدا کنه. داخل خود خانواده مون (که منظورم پدر, مادر, خواهر و برادرهاست) هم ما داراي روابط پيچيده خودمون هستيم. خودم رو به عنوان مطالعه موردی (Case Study) مثال مي زنم. چهار تا برادر دارم و سه تا خواهر. خودم هم به عنوان هشتمين و آخرين فرزند. برادر اولي رو بعد از چند سال, آخرين بار در عروسي دخترش ديدم که به يک سال و نيم پيش بر مي گرده (نکته کنکوري اين بود که از ميان چهار عموي عروس, من تنها عموئي بودم که در مراسم ازدواجش شرکت کردم). برادر دومي را پس از يه قهر شش ساله, از سال 1382 روابط ديپلماتيک رو با هم از سر گرفتيم و در حال حاضر تنها برادرم هست که باهاش کم و بيش ارتباط دارم. سومين برادرم ( که مي دونم باور نمي کنين. مجبور هم نيستين باور کنين و من هم کاملا بِهِتون حق مي دم) الان نزديک هفت سال ميشه که نه ديدمش و نه صداش رو شنيدم. حتي نمي دونم کجاست. بدون اطلاع خانواده, دست زن و بچه اش رو گرفت و وسايلش رو بار کرد و رفت. البته قبل از اينکه بره, و زماني که هنوز با خانواده ارتباط داشت, من و اون با هم ارتباطي نداشتيم. برادر چهارمي هم الآن دقيقا شش سال ميشه که خونه اش نرفتم. از وقتي شهرضا بود. بعدش بار کرد و رفت نجف آباد. دوباره برگشت شهرضا, و الآن هم ساکن يکي از شهرک هاست و من در طول اين مدت به هيچ کدوم از خونه هاش نرفتم. اين هم بهونه خوبي بود که هر دفعه که بعد از يه سال همديگه رو در خونه بابام مي بينيم, شروع کند به سرزنش کردنم. دفعه آخر هم که حدودا دو ماه پيش رفتم سري به پدر و مادرم بزنم, با زن و بچه اش اونجا بود و دوباره شروع کرد. من هم يه دو تا تيکه قلمبه بهش انداختم که کفرش اومد بالا و هر چي سر زبونش اومد بِهِم گفت. تا حدي که پدرم داشت از کارهاي ما گريه اش مي گرفت و من هم کوتاه اومدم و برادرم هم دست زن و بچه اش رو گرفت و از خونه رفت بيرون.
اما از سه تا خواهرم؛ الحق والانصاف كه سه تا دسته گل بگم و خودم رو راحت كنم. حقيقتش رو بخواهيد، مشكل اصلي ام با برادر آخري ام به خاطر خواهرهام بود كه بِهِشون بي احترامي كرده بود و من هم سينه سپر كردم. خدائيش بيش از اين حرفها حق به گردنم دارند. اون وقت كه هيچ كدوم از برادرهام من رو به پشيزي حساب نمي كردن، همين خواهر هام بودن كه به دفاع از من مي پرداختن. براي همينه كه واقعا دوستشون دارم. به يه معنا مي تونم بگم كه مي پرستم شون. هر وقت كه برم اصفهان، خونه خواهرهام تلپ مي شم. شايد به همين خاطر باشه اينقدر طرفدار خانمها و به اصطلاح فمنيست هستم. از شما چه پنهون، خانمها رو، از هر نوعش كه باشن، دوست دارم.

Saturday, December 03, 2005

امان از دست این دوست دختر

اين هم يه مطلب چرت و پرت ديگه که به وبلاگم اضافه می کنم. يه کمی هم از نوعی ديگه. ام اين دفعه ديگه به خدا ناچارم اينها رو بنويسم. از بس توي اين مدت يك - يك و نيم ساله بچه ها و دوستها و همكلاسيها و خلاصه اطرافيانم بِهِم طعنه زدن. اونهايي كه اهل دختر بازي نيستن – يا اينجوري وانمود مي كنن-، همه اش پند و نصيحت كه «اين كارها درست نيست! كسي با اين كارها به جايي نرسيده كه تو دوميش باشي! از درس و كار و زندگي عقب اِت ميندازه! يادته وقتي بچه سر به راهي بودي، چقدر فعال بودي! چقدر درس مي خوندي! چقدر ... ». يه عده هم كه خدا ساخته شون فقط براي طعنه زدن: «آدم بايد جنبه داشته باشه! بعضي ها همين كه دو روز اومدن تهرون و چشمشون خورد به يكي دو تا دختر جيگول پيگول تهروني، اون هم از اون بالا شهري هاش، خودشون رو باختن. زير دين و ايمون شون زدن و آخرت رو به دنياشون فروختن! حالا مي گم سيد خدا! راستي ...» يه دسته ديگه هم هست كه چون خودشون بريدن و دوختن، هنوز هيچي نشده مي خوان از آدم استفاده كنن و شريك مالش بشن: «مي گم يه چيزي مي خوام بهت بگم، بين خودمون بمونه! چون بِهِِِِت اطمينون دارم اينو مي گم. ديدم دور و برت دختر زياد هست. اگه نمي رسي، يه دو تاش رو بفرست اين ور». اين رو جدي مي گم. باور كنين عين همين حرف _ و بلكه خيلي زننده تر از اين حرف _ رو چند وقت پيش از طرف يه شخصي شنيدم كه هر فكري درباره اش مي كردم به جز اينكه اهل اينجور كثافت كاريها باشه. و بالاخره دسته آخر هم كه فكر مي كنن تداوم دوستي با همچين آدمي، مايه آبرو ريزيه، دوستي شون را با بنده حقير قطع كردن. (البته اين حرفم جداي از اون خانمهاييه كه از وقتي عوض [عوضي؟] شدم، از من مي ترسن و فكر مي كنن آدم خطرناكي شدم و بنابر اين فاصله شون را از من بيشتر مي كنن).
اما واكنش من هم در برابر اين طيفِ متنوع، متفاوته. بعضي وقتها و براي بعضي ها به يه لبخند اكتفا مي كنم. مي دونم كه با اينجور آدمها، هر طوري كه حرف بزني و قسم بخوري و نعوذ بالله قرآن رو هم اگه جلوشون تيكه پاره كني، باز هم حرفت رو باور نمي كنن. براي يه دسته هم كه مي دونم گيرشون به من نيست، بلكه به نفس كارم بر مي گرده، سعي مي كنم با دليل و منطق و انواع نظريه هاي روان شناسي، مردم شناسي، ديني، هرمنوتيكي و ... ثابت كنم كه اين غولي كه از روابط پسر و دختر درست كردن، اينجوريها هم نيست؛ و اگه در مسير درستي قرار بگيره، نه تنها مضر نيست، بلكه مي تونه كاملا مفيد باشه. چه از نظر تجربه براي زندگي آينده، چه از نظر روانشناختي، چه از نظر آسايش فكري (برعكس اون چيزي كه همه مي گن)، چه از نظر رشد شخصيتي، و چه از نظر ... . تجربه يك ساله بِهِم نشون داده كه اينجور بحثها بي فايده است. يعني عموما حاضر به پذيرش اين استدلالها نيستن. نهايتش اينه كه يه تفسير از اسلام ارائه مي كنن و با اين منطق كه تفسيرشون به بهترين وجه نمايانگر دستورات اسلامه، از زير ادامه بحث شونه خالي مي كنن. شايد بهترين راه براي به تفكر واداشتن اين افراد اين باشه كه بهشون بگي: «تا حالا خودت دوست جنس مخالف نداشتي؟ حداقل دلت نمي خواسته داشته باشي؟ نيازي نيست جوابش رو به من بدي. فقط رويش يه كمي فكر كن و بعد در تفسيرت، حالا تفسير از هر چيزي كه مي خواد باشه، از دين گرفته تا بقيه، يه كمي فكر و تجديد نظر كن.» مطمئنا مي گن كه نيازي به فكر كردن نيست و به اندازه كافي در اين باره فكر كردن؛ اما هيچ بعيد نيست كه بعد از اينكه از شما جدا شدن، يه جرقه اي براي فكر كردن توي ذهنشون پيدا بشه. آدمها اگه به خودشون اجازه مي دادن در هر زمينه اي دوباره انديشدن رو به كار ببندن، يقينا حالا جهاني بسيار انساني تر داشتيم. در تفسير از دين، در باورهاي آبا و اجدادي، در نُرمها و هنجارهاي جامعه، در اخلاق خانوادگي، در قومگرائيها و خود برتر بينيها، و ... . نه تنها به خودشون اجازه نميدن كه حتي يه لحظه در باورهاشون تامل كنن، بلكه ديگران رو هم از اين حق محروم مي كنن. كه در موارد حادِّش، به همون چيزي بر مي خوريم كه مُفَتِّشان عقايد، هنوز كه هنوزه به كار مي برن.
از اين دسته كه بگذريم، به اون دسته اي مي رسيم كه اصرار دارن اعتراف كنم چند تا دوست دختر دارم. هر چي به پير و پيغمبر قسم مي خورم كه «بابا به خدا من هنوز روم نميشه به خيلي از خانمها، رو در رو نگاه كنم»، توي گوششون نميره كه نميره. البته تا حدود زيادي هم بِهِِشون حق ميدم. ظاهرم اينجوري نشونم ميده و من هم ناچارم تحمل كنم. هر چي براشون توضيح مي دهم كه من دوستاي زيادي دارم كه دختر هستن: بچه هاي دانشگاه مازندران، بچه هاي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، بچه هايي كه توي كارهاي تحقيقاتي با هم همكاري مي كنيم، همكلاسيهاي جديدم و ...، اما هيچ دوست دختري ندارم، باورشون نميشه. هر چي ميگم: «باباجون! داشتن دوستي كه دختر باشه با داشتن دوست دختر زمين تا آسمون فرق مي كنه، تو گوششون نميره.» درسته كه خيلي ها هر پسري رو كه با هر دختري مي بينن مي گن: «دوست دخترشه»، اما اين دليل نميشه كه ما هم بر همين اساس قضاوت كنيم. دوست دختر بودن يا دوست پسر بودن، مشخصه هاي خاص خودش رو داره؛ نمي خوام بحث رو دقيقش كنم – يا شايد هم قصدم اينه كه از زير تدقيق موضوع در برم- ، اما همون عرفي كه خيلي از اين خاله زنونك بازيها از گورش بلند ميشه، ميگه دوست دختر و دوست پسر مي تونن دست همديگه رو بگيرن و توي خيابون راه برن؛ به همديگه بگن: دوستت دارم، مي خوامت، عزيزم، (حتي مي تونن طرف رو تهديد به خوردن جيگرش بكنن! )، و ...؛ شب و نصف شب هِي زِرت و زِرت به هم زنگ بزنن كه مثلا: «خوابم نمي اومد، گفتم با هم يه گپي بزنيم. تو هم خوابت نميومد؟» و طرف هم كه از خواب نوشين پريده، با يه دهن دره بگه: «نه. من هم خوابم نمي اومد!»؛ اگه روي صندلي و كنار هم نشستن، سرشون رو بذارن روي شونه هم؛ اگه فضا رو خلوت ديدن، دستي بكشن توي موهاي همديگه؛ اگه خلوت تر ديدن، همديگه رو ماچ كنن؛ اگه بازم خلوت تر، همديگه رو بغل كنن؛ اگه بازم خلوت تر ... . اما اينكه مثلا من با يه خانمي حتي يك ساعت تمام كنار هم بشينيم و حرفهايي بينمون رد و بدل بشه كه ممكنه همون حرفها رو با يه آقا بزنيم، دليل بر دوست دختر بودنش براي من نميشه. حتي اگه با هم لطيفه تعريف كنيم، بگيم، بخنديم، و ... . البته اين رو هم قبول دارم و اعتراف مي كنم كه احساسي كه در موقع حرف زدن با يه فرد جنس مخالف بوجود مياد، متفاوت از احساسيه كه موقع همون جور حرف زدن با يه فرد جنس موافق بوجود مياد. فقط و فقط مي تونم وجدانم رو وسط بذارم كه تا حالا حتي يك مورد هم از اون شاخصه هايي كه براي دوست دختر ذكر كردم، با هيچ خانمي نداشتم. اگه يكي از اون شاخصه ها رو بخوام در مورد خانمهايي كه باهاشون در ارتباطم به كار ببندم، مطمئنم كه مخم رو داغون كردن. البته نه اينكه بگم از داشتن دوست دختر بدم مياد ها! نه! اتفاقا خيلي هم خوشم مياد. شايد اگه بِهِم بگن يكي از خواسته هات رو بگو، بگم : «يه دوست دختر خوب مي خوام». اين حرف رو جدي مي زنم. شايد در نظرتون مسخره بياد، ولي فكر مي كنم خواسته بايد دست يافتني باشه. داشتن دوست دختر يا دوست پسر خوب، نعمتيه كه فقط نصيب تعداد كمي ميشه. و يه همچين دوستي مي تونه در رسيدن انسان به خواسته ها و آرزوهاي بزرگتر، كمك خيلي بزرگي باشه. و به همين خاطر هم مصمم شدم که تا داشتن يه دوست دختر خوب رو تجربه نکردم، به سراغ تشکيل خانواده و از اينجور حرفها نرم. يعنی اين تجربه، مقدمه ای ضروريه بر ازدواج. اين حرف رو هم كه زدم نبايد تعجب كنيد. به نظر خودم، بزرگترين فرقي كه توي اين مدت كردم، اينه كه چيزي رو براي پنهان كردن ندارم. هر چيزي رو كه توي دلم هست سعي مي كنم بريزم بيرون. هر چند كه دردسرهاي زيادي برام درست كردن. برعكسِ خيلي هاي ديگه كه ادعاهاشون ... رو پاره مي كنه، اما اگه آب باشه اون وقت معلوم ميشه كه چقدر شناگر خوبي هستن. نه مثل من كه وقتي دور و برم «فوران نعمت» هست هم كاري نمي تونم از پيش ببرم. حتي باور كنين بارها و بارها توي همين مدتي كه مصمم بودم يه دوست خوب براي خودم پيدا كنم، با اشخاص زيادي برخوردم كه به اصطلاح «چراغ سبز نشون دادن». روزهاي پنج شنبه كه ميرم دركه، شبها كه ميرم توچال، وقتي ميرم خيابون، پارك، توي اتوبوس واحد و ... . اما هر كدومش رو به يه دليل رد مي كنم. البته نه اينكه بِگم مي آيند التماس مي كنن، نه؛ بلكه منظورم اينه كه نگاه هاشون، و گاهي هم حرفهايي كه مي زنن حكايت از سبز بودن چراغشون داره. آخه هر نوع كنش و واكنشي يه نوع گفتمان خاص خودش رو داره. و روابط دوست پسر و دختر هم از اين قاعده جدا نيست؛ و بر همين اساسه كه عموما دخترها انتظار دارن پسرها به طرفشون برن و اظهار تمايل كنن. اما ته نشستهاي 22 سال زندگي سنتي و متعصبانه، بِهم اجازه اين رو نمي ده كه بِرَم به يه دختر رو بندازم و براي همينه كه هر وقت به يه مورد بر مي خورم، سريعا براي خودم يه توجيه مي تراشم كه مثلا: «دوستي كه توي خيابون پيدا كني به درد نمي خوره»، «اين يكي فكر نكنم از من خوشش بياد»، «با اين يكي گمون نكنم آبمون توي يه جوب بره»، «الآن وقتش رو ندارم. باشه واسه دفعه ديگه» و ... . اما همين كه اون موقعيت از دستم ميره، به خودم لعنت مي فرستم كه: «مگه تو چقدر ديگه توي اين تهرون فرصت داري؟ بري اصفهان ديگه نمي توني اين فرصتها رو به دست بياري. تا كِي مي خواي امروز و فردا كني؟ ...» . اما از طرف ديگه هم مي دونم كه اينها همه اش بهونه اس. جرأت اينكه پام رو پيش بذارم ندارم. و فقط توجيه مي كنم.گاهي اوقات مطمئن مي شم كه من براي اين كارها ساخته نشدم. بهترِ وقت خودم رو تلف نكنم. اين كارها رو بذارم واسه اهلش و من هم برم به «درس و مشق» خودم برسم. اين حرف رو بارها و بارها به دوستام زدم. بعد از كلي تجربه شكست آميز به اين نتيجه رسيدم كه آدمهاي هنجار شكن دو دسته هستن: يكي اونهايي كه تئوريهايي براي شكستن هنجارها ارائه مي كنن؛ و يكي هم اونهايي كه اين تئوريها رو به كار مي بندن. در نگاه اول به نظر مياد كه دسته دوم، يعني عملگراها، دل و جيگر بيشتري دارن. و فقط آدمهاي ترسو كه جرأت انجام اون كار رو ندارن، به «حرّافي» بسنده مي كنن. اما اگه يه كمي با دقت بيشتري به شواهد تاريخي نگاه كنيم (يا حتي اگه شاهد تاريخي در دست نداريم، كافيه يه مورد فرضي رو مد نظر بگيريم)، مي بينيم كه هميشه اين حضرات «حرّاف»، هر چي مصيبت بوده رو تحمل كردن و پشت سر اونها، عملگراها اومدن و مثل لاشخور افتادن به جون ته مونده چيزايي كه در نبرد با حرّافها، نيمه جون شدن. اين امر به خصوص در رفورمها و اصلاحات ديني خودش رو بيشتر نشون ميده. بعد از اينكه بطور قطعي به اين نتيجه رسيدم، چند وقت پيش يه مطلبي از جامعه شناس بزرگ امريكايي، رابرت مرتون (Robert Merton) مي خوندم كه تقريبا همين نظر رو داشت. دكتر سروش هم نظرش اينه كه بايد بين كساني كه با مسائل جاري، به خاطر خودشون مبارزه مي كنن، با كساني كه به خاطر اشتباه بودن نفس اون عمل، و از روي تفكر و تعقل مبارزه مي كنن، تفاوت قائل شد. به عنوان حسن ختام به تمام اونهايي كه از اول تا حالا دارن باهام كلنجار ميرن اطمينان ميدم كه من از حيطه تئوريكي اين كار بيرون نيومدم (هنوز بيرون نيومدم. تا ببينيم از اين به بعد لطف حق شامل حالمون ميشه يا نه). البته مطمئنا منظورم اين نيست كه من تئوري اي ارائه دادم كه طبق اون، داشتن دوست جنس مخالف، بهتر از نداشتن اون هست. بلكه منظورم اينه كه من هم فقط تئوريكي در مقام دفاع از اينگونه تئوريها بر اومدم و هنوز براي خودم كاري از پيش نبردم. اما نااميد هم نشدم و هنوز مصمم هستم كه من هم مي تونم وارد حيطه عملگرايي بشم. باز هم اميد به خدا.

Tuesday, November 22, 2005

نواي نواهاي بومي ديگر نمي آيد به گوش

چهار شنبه شب بود كه دوستم، آقاي حميد كريمي، تلفن كرد و گفت كه با استاد كورش اسدپور و گروه ني داود، داخل قطار هستند و دارند مي آيند تهران. انجمن اسلامي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران دعوتشان كرده بود. حميد هم مرا دعوت كرد كه اگر فرصتي پيدا كردم، به آنجا بروم تا هم كنسرتشان را ببينم و هم ديداري تازه كنيم. از وقتي به تهران آمده ام، دير به دير موفق به ديدن هم مي شويم و آن هم در حد چند دقيقه. ديگر از آن شب نشيني ها با اين همسايه هاي ديوار به ديوار، تا صبح خبري نيست. به هر حال قول دادم كه اگر توانستم كارهايم را سامان بدهم، حتما خواهم رفت.
ظاهرا تا صبح در قطار ساز زده و آواز خوانده بودند. صبح زود به ايستگاه راه آهن تهران رسيدند. پس از صرف صبحانه، به طرف دانشگاه تهران راه افتادند. قبل از ساعت 7 صبح آنجا حاضر بودند، اما به آنها اجازه ورود ندادند. شب قبل آتش سوزي اي در كتابخانه دانشكده حقوق پيش آمده بود كه باعث شد حراست دانشگاه تهران (مانند ديگر شخصيتهاي حقيقي و حقوقي) علاج واقعه را بعد از وقوع بينجامد. حدودا يك ساعتي در سرما لرزيدند تا بچه هاي انجمن اسلامي آمده و آنها را به داخل دانشگاه راهنمايي كند. تا ساعت 2 بعد از ظهر كه كنسرت شروع شد، در يكي از اتاقهاي انجمن اسلامي دانشكده ادبيات به سر بردند.
از طرف ديگر، من هم همان روز براي ديدن خانم دكتر اتحاديه و تحويل تحقيق كلاسي، به خيابان فلسطين رفتم كه تا ساعت يك ظهر طول كشيد. مي خواستم به بنياد ايران شناسي برگردم و به قرار ملاقاتي كه پروفسور گارنيك آساطوريان، ايران شناس ارمنستاني، برايم تعيين كرده بود برسم. اما ديدم حيف است حالا كه تا نزديكي دانشگاه تهران آمده ام، دوستان قديمي را نديده، از آنجا دور شوم. با حميد تماس گرفتم و وقتي فهميدم در يكي از اتاقهاي انجمن اسلامي دانشكده ادبيات هستند، خودم را به آنجا رساندم. ابتدا مسئول برگزاري كنسرت اجازه ورود نمي داد. اما وقتي از ماجرا آگاه شد، به داخل اتاق راهنمايي ام كرد. با همه دست و رو بوسي كردم. استاد كورش اسدپور (شاگرد بنام استاد علي اصغر شاه زيدي در رديف موسيقي ملي. ايشان همچنين از خانواده اي به دنيا آمدند كه نسل اندر نسل موسيقي محلي بختياري را حفظ مي كنند و خود ايشان اهتمام ويژه اي در گردآوري گوشه ها و آوازهاي رو به فراموشي موسيقي بختياري به خرج دادند.)، علي رنجبر (شاگرد قديمي استاد صديق تعريف و مدرس فعلي آواز در موسسات هنري اصفهان و اطراف)، حميد رضا كريمي (شاگرد قديمي استاد كيوان ساكت و مدرس فعلي تار و سه تار در موسسات هنري اصفهان و اطراف)، محمد علي كريمي ( برادر حميد و شاگرد استاد حسابي و مدرس فعلي دف و تنبك در موسسات هنري اصفهان و اطراف) را به خوبي مي شناختم و در نزد همه آنها مدتي را به شاگردي گذرانده بودم. سه سال افتخار شاگردي آقاي رنجبر را داشتم و بخشي از رديف آوازي را از ايشان فرا گرفتم. چند جلسه اي نزد استاد اسدپور با موسيقي ملي و بختياري آشنا شدم. چند ماهي هم نزد محمدعلي كريمي به فراگيري تنبك مشغول بودم كه نيمه راه آنرا رها كرده و براي تحصيل به بابلسر رفتم. و بالاخره چه شبها كه تا به صبح، نزد حميد كريمي (در خانه ما، در خانه آنها، در خانه دامادمان، و گاهي هم در موسسه) به صورت شاگردي غير رسمي، با پرده گيري و ديگر مقدمات تنبورنوازي آشنا شدم (البته از بين اين تنوع موسيقايي، تنبور را بيش از بقيه در نزد اساتيد ديگري همچون رامين كاكاوند، كامران عطايي و ... ادامه دادم و نهايتا من ماندم و نواختن تنبور در خلوت شبهاي خوابگاه.). با احمدرضا قرباني (نوازنده كمانچه)، جاويد ابراهيم پور (نوازنده ني) و حسين قرباني( نوازنده تنبك) قبلا فقط چند باري سلام و عليك داشتم. همانطور كه براي برنامه آماده مي شدند، بچه هاي بختياري هم براي ديدن شان به درب اتاق مراجعه مي كردند. در دوران ليسانس بود كه فهميدم استاد اسدپور چه هواخواهاني در ميان بختياريها و بويژه كهكيلويه و بوير احمديها دارد. از قضا، بسياري از دوستان دوره ليسانس را هم ديدم. به هر حال اعضاي گروه براي اجرا به سالن رفتند و من هم به دنبالشان راه افتادم تا مگر از جيب مبارك مبلغي براي حمايت از اينگونه برنامه هاي فرهنگي نپردازم. پس از آماده شدن اعضا، افرادي كه براي ديدن برنامه، پشت در سالن تجمع كرده بودند، وارد سالن شده و روي صندليها جاي گرفتند. پس از معرفي اعضا توسط استاد اسدپور، برنامه آغاز شد و به ترتيب قطعات زير اجرا گرديد:
مقدمه: لاله سر[خ] بدون كلام؛ بي[بي] مريم؛ ظله (ستاره صبح)؛ دايني (از اصوات شبه جمله در بختياري)؛ شير علي مردون (از جنگاوران بختياري)؛ گُلُمي (اي گل من)؛ آسماري (نام كوهي در بختياري)؛ و گُويَلِ شير (برداران شير مرد).
اما آنچه برايم در طول برنامه جالب بود و هدف اصلي ام از نگارش اين متن، اشاره به آن نكته است، گريه آرام و بي سر و صداي برخي از افراد حاضر در سالن كنسرت بود. گريه اي كه به نظرم ناشي از شادي تو‌أم با اندوه بود. شادي از اينكه پس از مدتها دوري از فرهنگ بومي، بالاخره شاهد اجراي يكي از عناصر مهم فرهنگي خود بودند؛ و اندوه از اينكه بطور ناخودآگاه، بر آخرين رمقهاي فرهنگ بومي شان را نظاره گرند. صحنه واقعا عجيبي بود. يكبار ديگر نيز در كنسرت اسدپور (در فولاد شهر اصفهان) چنين ماجرايي و البته با شدتي به مراتب بيشتر اتفاق افتاده بود. نمي دانم چه در صداي اين مرد، در دل مردمان بختياري، و در اشعار آن نهفته است كه چنين مي كند. از چنين حالات موسيقايي در ديگر اقوام ايراني، در اين حد اطلاعي ندارم. آيا آنها هم خود را همينگونه در معرض نابودي يافته اند؟ شايد اينگونه باشد. اصلا نه! براي بسياري از موسيقي هاي بومي، حتما اينگونه است. خوانندگان پر توان بومي مناطق مختلف كشورمان (كه زندگي در محيط پاك و در اكثر موارد كوهستاني صدايي به صلابت طبيعت به آنها وديعه داده است)، هرگز درآمدهاي ميليوني ندارند تا با يك قرار داد و چند ميليون تومان پولي كه به صاحب يك استوديو مي دهند، يك شبه خواننده از آب درآيند. و بعد هم بازار را پر كنند از نوارهاي شان كه در اكثر موارد نه ارزش موسيقايي دارند، نه شعر و نه ... . و در كنار اين آشفته بازار، بايد شاهد مرگ نواهايي باشيم كه در دل يك پير در اين گوشه و ديگري در آن گوشه از كشورمان است كه با مرگ خود، دل از آن نوا نكنده و چون مي دانند كه آن نواها را ديگر كسي ارزش نمي شناسد و پاس نمي دارد، با خود به گور مي برند.

Monday, October 17, 2005

طرح لباس ملي در كنار نابودي لباسهاي محلي

چاپ شده در روزنامه همبستگي: دوشنبه 25/7/1384
صفحه 5

بالاخره تفكر چند ماهه درباره طرح ‌« لباس ملي» مرا برآن داشت كه نسبت به اين مسئله، دست به كار شوم. تلفن را برداشتم و به اين دوست و آن آشنا و آن يكي فاميل تماس گرفتم كه « اگر امكان دارد، براي چند روز، لباس محلي تان را به من امانت بدهيد.» اولين سوالشان اين بود كه « لباس محلي در تهران به چه دردت مي خورد؟» و من هم تقريبا به همين پاسخ اكتفا كردم كه:« براي يك تحقيق مي خواهم لباس محلي بختياريها را معرفي كنم».
اما اينكه حالا چرا از بين اين همه لباس محلي، لباس بختياري را برگزيدم، به آشنايي ام با فرهنگ بختياري باز مي گردد. چرا كه تولد و بزرگ شدنم در اصفهان، باعث غربت نسبت به فرهنگ زادگاه پدرم نشده است. چنانكه با برخي از جنبه هاي اين فرهنگ، همچون زبان بختياري، موسيقي اش و ... به خوبي آشنايم. به هر حال، يك هفته اي طول كشيد تا بسته هاي پستي شامل دو دست لباس بختياري به دستم رسيد. يك دست براي خودم و يك دست ديگر براي آقاي علي حسين پور كه در مقطع كارشناسي ايرانشناسي فرهنگي، همكلاسي ام مي باشد و چون متولد و بزرگ شده سرزمين بختياري است، از او قول گرفته بودم كه در اين تحقيق ياري ام كند. قرار شد بعد از ظهر پنج شنبه لباسها را بپوشيم و از خوابگاه دانشگاه شهيد بهشتي(ولنجك) به سمت تجريش برويم و از آنجا با اتوبوس واحد به انقلاب رفته، تعدادي كتاب خريداري كرده، از آنجا به پارك ملت برويم و در پايان دوباره به خوابگاه بازگرديم. هنگام طرح اين برنامه، پيش فرضهايي نيز در نظر گرفتيم. اما پيش از آنكه پيش فرضها را ذكر كنم، لازم است توضيحاتي درباره لباس بختياري بدهم.
پوشاك محلي و سنتي مردان بختياري شامل:1- كلاه نمدي 2- چوغا(چوخا) 3- تمبان(تنبون) دَبيت 4- گيوه مي باشد. اما توضيحاتي مختصر درباره هر يك از اين لباسها:
1- كلاه نمدي سياه رنگ كه به قول هم اتاقي هاي خوابگاهي ام، كلاه مراد بيك( در سريال روزي روزگاري) است.
2- چوغا كه چوخا هم مي نامندش، نوعي عباي دهقاني است كه زنان از پشم سفيد طبيعي مي بافند و مردان بختياري آنرا روي لباسهاي خود مي پوشند. بدون آستين است و تا سر زانوها مي رسد. داراي خطوط عمودي و مخروطي مشكي رنگ است كه بسياري، آنرا ملهم از طرح چغازنبيل دانسته و حتي تشابه اسمي «چوغا» با «چغازنبيل» را نيز گواهي بر اثبات ادعاي خود مي دانند. نوع مرغوب آن كه توسط زنان كيارسي بافته مي شود، به «كيارسي بَف» مشهور است و قيمتش گاهي از يكصد و پنجاه هزار تومان نيز مي گذرد.
3- تنبان(تنبون) دَبيت(dabit) كه از پارچه مشكي دوخته مي شود و داراي پاچه هاي بسيار گشاد( از 35 سانتي متر تا نيم متر) است و زير آن يك پيژامه مي پوشند. قسمت بالاي آن كش دارد و نيازي به كمر بند نيست. اما گاهي كمربندهاي كلفت (دوالdouwal) نيز روي آن مي بندند. بهترين پارچه براي دوخت تنبون دبيت، پارچه «حاج علي اكبري» است كه گاهي قيمتش تا يكصد هزار تومان هم مي رسد.
4- گيوه كه مانند گيوه هاي مورد استعمال در ديگر نواحي كشورمان است و البته كمتر كاربرد دارد و حتي در گذشته نيز، عمدتا خوانين از آن استفاده مي كردند.
با اين تركيب پوشاك، پيش فرض اول مان اين بود كه احتمالا نيروي انتظامي به لباس مان گير بدهد و بازجويي كند. ديگر اينكه در كنار جلب توجه ديگران، عده اي نيز به تمسخر بپردازند. دو پيش فرضي كه اشتباه از آب درآمدند.
به هر حال پنجشنبه فرا رسيد و ساعت دو بعد از ظهر آماده خروج از خوابگاه شديم. مشكل اول اين بود كه لباسها را كجا به تن كنيم. بيم آن مي رفت كه انتظامات درب خوابگاه ايراد بگيرد. فقط تنبونها را به پا كرديم و از اتاق به طرف درب خوابگاهها به راه افتاديم. از همان ابتدا با نگاههاي متعجب دانشجويان روبرو شديم. به درب خوابگاه كه رسيديم، نگهبان با تعجب نگاهي به شلوارهاي مان انداخت و گفت«اين ديگه چيه؟» گفتم« لباس بختياريه» و بدون آنكه منتظر سوال بعدي اش شوم، از خوابگاه خارج شديم. بيرون از محوطه خوابگاه، چوغا را به تن كرده و كلاه را به سر گذاشتيم. قرار شده بود كليه مسيرها را با اتوبوس واحد يا ميني بوس برويم و فقط به زبان بختياري با يكديگر سخن بگوييم. در ايستگاه، منتظر مانديم. سرنشينان خودروهايي كه از سمت توچال مي آمدند، ما را كه كنار خيابان ايستاده بوديم، به يكديگر نشان مي دادند. بسياري هم از داخل خودرو دست تكان مي دادند يا براي مان بوق مي زدند؛ اتفاقي كه در طول اين تحقيق نيم روزه، به كرات روي داد. ميني بوس ولنجك- تجريش آمد و ما هم سوار شديم. راننده و مسافران با دقت نگاهمان مي كردند. مادري، دخترش را كه در كنارش نشسته بود و به بيرون مي نگريست، با تنه زدن تكان داد و با اشاره، ما را نشانش داد. مسافران ديگري كه در طول راه سوار مي شدند، همينكه متوجه ما مي شدند، با دقت بر اندازمان مي كردند. اكثرا لبخند شيريني بر لبانشان نقش مي بست و برخي هم سري براي مان تكان مي دادند كه ما هم با تكان دادن سر، پاسخشان مي داديم. در ايستگاه تجريش، پياده شده و به طرف بازار تجريش به راه افتاديم. ابتداي بازار، دو مغازه دار كه بيرون مغازه شان ايستاده بودند، همينكه ما از كنارشان رد شديم، يكي شان به ديگري گفت« مالزيايي اند» . برايم جالب بود. يك ايراني40-30 ساله شهري، تفاوت بين لباس مالزي را با لباس يكي از مناطق كشورش نمي داند. بيشتر مردم، همينكه چشمشان به ما مي افتاد، لبخندي كه حاكي از جالب و جذاب بودن پوشاك مان براي شان بود، بر لبانشان نقش مي بست. اكثرا با تنه زدن يا نجوا كردن با نفرات كناري شان، آنها را متوجه حضور ما مي ساختند. در ميانه بازار، مردي با لبخند از كنارمان گذشت و گفت « چطوري خورزمار(khorzemaar)؟» ( واژه خورزمار= خواهر زاده مادر= پسر خاله، براي مورد خطاب قرار دادن كسي كه به او علاقمند هستند). فهميديم كه او نيز بختياري است. پس از يك گردش كوتاه در تجريش، سوار اتوبوس واحد شده و به ميدان انقلاب رفتيم. در اتوبوس واحد و نيز در ميدان انقلاب، نگاههاي مردم دقيقا مانند نگاههاي قبلي بود كه توصيف كردم. تصميم گرفته بودم تعدادي از كتب مورد نياز براي نگارش پايان نامه ام را از آنجا تهيه كنم. وقتي وارد كتابفروشي ها مي شديم و اقدام به خريد كتاب مي كرديم، فروشنده ها و مشتريان براي شان عجيب بود. نوع كتابهاي درخواستي ام بر تعجب ايشان مي افزود. مثلا مي گفتم« ببخشيد! كنترل رسانه هاي نوام چامسكي را داريد؟» و يا « درآمدي بر هرمنوتيك احمد واعظي را مي خواهم» . در انتشارات آگاه، با يكي از فروشنده ها سر صحبت باز شد و او براي راهنمايي، به معرفي كتابهاي آسابرگر، اومبرتو اكو، حسينعلي نوذري و ... مي پرداخت و من بسياري از آنها را مي گفتم كه خوانده ام. دو جوان حدودا 30 ساله ايستاده بودند كنارمان و با دقت و تعجب نگاهمان مي كردند. پس از پايان صحبتم با فروشنده، يكي از آنها پرسيد« دانشجو ايد؟» و وقتي جواب مثبت شنيد، با لبخند گفت« چه جالب!» . از كتابفروشي ها كه آمديم بيرون، چهار نوجوان 17-16 ساله كه ما را ديدند، خودشان را به ما رساندند و اولين سوالي كه پرسيدند « شما توي هتل كار مي كنيد؟» . بايد حق را به جانبشان داد. هتلها و چايخانه ها تنها اماكني هستند كه بچه هاي شهري مي توانند لباسهاي محلي را _ البته در تركيبي ناموزون_ ببينند. با حوصله براي شان توضيح داديم كه لباس محلي مان است. پس از خريد تعدادي كتاب از چند كتابفروشي، پياده به ميدان ولي عصر رفتيم. مي خواستيم سوار اتوبوس تجريش شويم، اما ازدحام مسافراني كه داخل اتوبوس، منتظر راننده بودند، باعث شد كه تصميم بگيريم بايستيم تا اتوبوس بعدي بيايد. در همين حين، يك راننده اتوبوس كه در كنار ديگر همكارانش كنار باجه بليط فروشي ايستاده بود، صدا زد « پيا! بيو ايچو (piya! Biyow icho)» ( جوانمرد! بيا اينجا). به طرفش رفتيم و پس از سلام و احوالپرسي به زبان بختياري، با ژستي افتخار آميز، لباس ما را به همكارانش نشان مي داد و مي گفت « مي دانيد چقدر گران است؟». در همين هنگام، يك خانم سالخورده كه به نظر تحصيلكرده مي آمد، كنارمان ايستاد و پرسيد« لباس ملي است؟» و وقتيكه جواب منفي شنيد، توضيحاتي درباره آن خواست كه برايش گفتيم. از قضا، راننده بختياري، راننده همان اتوبوسي بود كه به خاطر شلوغي، از سوار شدن به آن منصرف شده بوديم. ما را در جلوي اتوبوس و كنار خودش نشاند و شروع كرد به صحبت. از هر دري مي گفت. با اينكه نزديك چهل سال است كه در تهران سكونت دارد، بختياري را با لهجه اي غليظ صحبت مي كرد. وقتي هم كه فهميد دانشجو ايم، اطلاعاتي درباره اعتصاب اخير رانندگان شركت واحد داد كه براي مان جالب بود. روبروي پارك ملت پياده شديم. ماموران نيروي انتظامي زيادي در محوطه پارك ديده مي شدند، اما نگاه آنها هم مانند نگاه ديگر مردم بود. برخي از مردم هم ميآمدند و درخواست مي كردند كه همراهشان عكس بگيريم كه ما هم صميمانه مي پذيرفتيم. چند پيرمرد كه روي صندليها نشسته بودند، پس از سلام و عليك، پرسيدند كه آيا « لباس قشقايي است؟» و ما هم ضمن پاسخ منفي، براي شان توضيح داديم. حدودا نيم ساعتي در پارك نشستيم و نگاه ها و عكس العملها را زير نظر داشتيم. هنگاميكه خواستيم از پارك خارج شويم، دو پير مرد صداي مان كردند و شروع كردند به سوال پرسيدن درباره لباسمان. هنگام پاسخ به آنها، يك زوج ميانسال به همراه دو كودك شان به جمع ما پيوستند و شروع كردند به احوالپرسي. ظاهرا بختياري بودند كه چند سالي در تهران ساكن شده اند. چند خانم ديگر هم آمدند و تقريبا يك حلقه انساني اطراف مان شكل گرفت. غير از پرسش درباره لباس مان، بيشتر به تعريف و تمجيد از زيبايي لباس مي پرداختند. پس از حدود ربع ساعت گفتگو با آنها، خداحافظي كرديم؛ اما همينكه از آنها جدا شديم، سه خانم حدودا 35-30 ساله كه چند دقيقه اي آنطرف تر ايستاده بودند، به طرفمان آمدند. يكي شان آنچنان به وجد آمده بود و با هيجان از لباسمان تعريف مي كرد كه « چقدر خوشگل است؛ چقدر به تن تان مي آيد؛ شده ايد مثل يك دسته گل؛ و ...» كه ترسيديم هر آينه سكته كند ( البته من هم مي خواستم بگويم كه خودش هم واقعا مثل يك دسته گل است_ كه واقعا هم بود_ اما خب ديگر، خجالت كشيدم). تشكر كرده و راه افتاديم. پياده، خيابان ولي عصر را به طرف تجريش رفتيم. باز هم همان نگاهها، همان لبخندها، همان دست تكان دادنها از داخل خودرو، و همان بوقها. چند جوان هم كه سوار يك خودرو پرايد بودند، سرشان را بيرون آورده و مي گفتند« hello Mr» . به چهار راه پارك وي كه رسيديم، بوقهاي ممتد يك خودرو توجه مان را جلب كرد. دو خانم سرنشين يك دِوو. كناري ايستادند و شروع كردند به سوال پرسيدن درباره لباسمان. بعد هم يكي شان اصرار كرد كه نياز به يك چوغا براي زمستانش دارد تا روي مانتو بپوشد. هر چه توضيح دادم كه لباس زنانه بختياري هم واقعا زيباست و تنوع رنگي بسيار جالبي دارد، قبول نكرد. پايش را كرده بود توي يك كفش كه هر طوري شده بايد برايش يك چوغاي عالي تهيه كنم و او هم هزينه اش را متقبل مي شود. و بالاخره هم تا شماره تلفن همراهم را نگرفت، دست از سرم بر نداشت. بعد از جدا شدن از آنها به تجريش رفتيم. وارد صحن امامزاده صالح شديم تا نماز مغرب و عشاء را آنجا بخوانيم. مشغول وضو بوديم كه يك مرد ميانسال به طرفمان آمد. سلام و احوالپرسي گرمي كرد و صورتهاي مان را بوسيد. ظاهر بسيجيها را داشت. مي گفت كه در زمان جنگ، با بختياريهاي ياسوج همرزم بوده و از دلاوريهاي شان خاطرات بسيار دارد. كمي هم از جبهه و جنگ براي مان صحبت كرد و رفت. ما هم نمازمان را خوانده و سپس به خوابگاه برگشتيم ( البته لباسمان را بيرون از محوطه خوابگاه عوض كرديم).
اگر مي خواستم تمام جزيياتي را كه طي اين چند ساعت در تعامل با مردم تجربه كرديم شرح بدهم، يك مردمنگاري حداقل يكصد صفحه اي از دل آن بيرون مي آمد. اما اگر بخواهم يك دسته بندي كلي و خلاصه از عكس العمل مردم نسبت به لباس مان ارائه دهم، ابتدا يك دسته بندي ساده در زمينه نوع برخورد مردم با ما و چگونگي ابراز احساساتشان ارائه مي دهم: آنهايي كه مي آمدند و با ما صحبت مي كردند و آنهايي كه به نگاه كردن، لبخند زدن و ... اكتفا مي كردند. البته برخي از واكنشها تقريبا در هر دو دسته مشهود بود: نشان دادن ما به افراد همراه شان از طريق تنه زدن، اشاره كردن، نجوا كردن و ...، با دقت و تعجب نگاه كردن، لبخندي كه حاكي از لذت بردن است بر لبانشان نشستن و ... . اما برخي به اين حد اكتفا نكرده و با ما وارد گفتگو مي شدند و ابهامات، اطلاعات و احساسات خود را درباره لباس مان مطرح مي كردند. در تمام اين گفتگوها، آنچه دريافتيم اين بود كه همه اين افراد، از اين لباس محلي خوششان آمده، از ديدن آن لذت برده و پوشيدن اين لباس براي شان بسيار جالب بوده است؛ چنانكه بسياري شان نسبت به پوشيدن لباس محلي اظهار تمايل كردند. اما اين جالب بودن را مي شد از طريق گوش دادن به گفتگوهاي افرادي كه از كنارمان عبور مي كردند نيز دريافت. بسياري از عابران، هنگام عبور از كنارمان، از روي عمد ( كه ما بشنويم) يا غير عمد، احساساتشان را بيان مي كردند:« چه جالب!» ، « چه قشنگه! » ، «واي! چه نازه!» ، « چه خوشگل!» و ... كه البته همانطور كه از اصطلاحات به كار رفته پيداست، خانمها بيشتر به ابراز احساساتشان مي پرداختند.
اما يك دسته بندي ديگر هم مي توان ارائه كرد و آن با توجه به اطلاعات مردم درباره پوشش مان است: دسته اي كه تعدادشان _ متاسفانه _ اندك بود، مي دانستند كه لباس بختياري است؛ اما دسته اي ديگر اين موضوع را نمي دانستند. كه اين افراد، خود به سه زير دسته تقسيم مي شدند: آنهايي كه مي دانستند لباس يكي از نواحي ايران است، اما يا نمي دانستند كه متعلق به كدام ناحيه است و يا اينكه در تشخيص ناحيه آن اشتباه مي كردند( مثلا فكر مي كردند كه لباس قشقايي هاست). آنهايي كه گمان مي كردند لباس ملي است كه وارد بازار يا جامعه شده؛ و بالاخره آنهايي كه حتي نمي دانستند لباس ايراني است و آنرا متعلق به خارجيها مي دانستند( مثلا مالزي).
البته تقصيري به گردنشان نيست. مي گويند در عصر ارتباطات، به جاي اينكه شما براي ديدن يك پديده، به زمينه آن مراجعه كنيد، رسانه ها آن پديده را به خانه شما مي آورند. رسانه هاي ما هم اين كار را انجام مي دهند و براي مثال، مردم كشورمان مي توانند لباسهاي محلي ما را _ البته به شكلي ناموزون_ در تنِ «جانعلي»ها و «خانعلي»ها و «شير فرهاد» ها ببينند كه از زمينه فرهنگي«ملات آباد» و «بَرَره» آمده اند و در مقابل شهريِ متمدن و عقلِ كل، نماد ناداني و كثيفي و خرابكاريِ ناشي از كودني و زير پا گذارنده آداب معاشرت اند.
آزرمي( كارشناس مركز پژوهشهاي مجلس) درباره لباس بومي مي گويد« بايد چندين سال از طرف رسانه ملي و مدارس كار شود». البته رسانه ملي چنانكه ديده و مي بينيم، علي ماشاءالله دارد كار مي كند. مدارس هم كه مانند دانشگاههاي مان قرار است فرهنگ سازي كنند، دقيقا در حال فرهنگ سازي هستند: با اجبار فرم مدارس ( كه هيچ نشاني از فرهنگ بومي در آن نيست) و در بسياري موارد، با ممانعت از پوشيدن لباس محلي توسط دانش آموز ( يا دانشجو).
آزرمي، چند ويژگي را براي طراحي لباس ملي بر مي شمارد: «پوشيدگي، شادابي، راحتي، تنوع، دسترسي آسان، مناسب بودن قيمت، جذابيت، عدم مغايرت با الگوهاي سنتي اقوام ايراني، متناسب بودن با شرايط اقليمي، تفكيك نوع براي مرد و زن، و مشاغل» ( مصاحبه با ايسنا) . ويژگيهايي كه تواما در لباسهاي محلي ما جمع شده اند. مثلا چگونه مي توان يك لباس ملي را طرح كرد كه هم متناسب با شرايط اقليمي اردبيل در سرماي زير 30 درجه سانتي گراد باشد و هم متناسب با شرايط اقليمي مناطق جنوبي كشور در گرماي بالاي 50 درجه؟ چرا هر منطقه از لباسهاي بومي خودش كه اتفاقا متناسب با شرايط اقليمي نيز هست استفاده نكند؟ كجا مي توان لباسي طراحي كرد كه شادابي، تنوع و جذابيت لباس زنان قشقايي، بختياري و ... را داشته باشد؟ مگر زنان تركمن با همين لباسهاي محلي و روسريهاي زيباي شان، بيش از هزار سال نيست كه مسلماني مي كنند؟ پس چرا تابلوهاي اعلانات و تبليغات بزرگ (بيلبوردها) در سطح شهر، بايد چادر يا مانتو و مقنعه را به عنوان پوشش( يا به اصطلاح ، حجاب) برتر معرفي كنند؟ مگر نه اينكه چند سال پيش در فستيوال جهانيِ لباسهاي بومي، لباس كردي مفام اول را به دست آورده است؟
بهتر نيست به جاي اينگونه طرحها_ كه هيچ گامي فراتر از طرح بودنشان برداشته نمي شود_ ، اصطلاح لباس بومي را به جاي لباس ملي به كار ببرند؛ و حفظ، معرفي و ترويج لباس بومي را جايگزين طرح ( و طراحيِ) لباس ملي كنند؛ و اجباري در جايگزينيِ لباسهايي كه هيچگونه سابقه تاريخي در كشورمان ندارند، به جاي لباسهاي بومي و محلي به عمل نياورند؛ و به جاي ايراد گرفتن از دانش آموزان _ و حتي دانشجويان _ براي پوشش محلي شان، آنها را تشويق به اين كار كنند؛ و به جاي لباس محلي اقوام ايراني، سوژه اي ديگر براي خنداندن مردم بيابند _ تا به جاي به يكديگر خنديدن، با يكديگر بخنديم ؛ كه اگر به همين منوال بگذرد، فردا بايد بر سر مزار فرهنگ مان، به حال يكديگر و با يكديگر بگرييم. هنوز روزنه هاي اميدي باز مانده و كورسو مي زند. به جاي گِل اندود كردن مجراي اين روزنه ها، آنها را بيابيم و دريابيم.

Wednesday, September 14, 2005

دكتر سروش و منازعات متعدد يك طرفه

بيش از يک ماه از سخنرانی دکتر سروش در دانشگاه سوربن فرانسه با عنوان «تشيع و چالش مردم سالاری » می گذرد، ولی روز به روز بر حساسيتها و واکنشهای نسبت به آن افزوده می شود. در تاريخ روشنفکری کشور ما، اين ميزان حساسيت به طرح يک مسئله، تقريبا کم نظير است. اما جالب اينجاست که بسياری از انتقادات به اين سخنرانی، به عنوان « منازعه عادلانه» خوانده می شوند. منازعه ای که حداقل، بازتاب آن، يک طرفه است. خلاصه متن سخنرانی سروش که در سايت شخصی ايشان قرار گرفته، ابتدا فيلتر می شود و امکان مطالعه آن برای کسی وجود ندارد؛ بعد هم که اين امکان بوجود می آيد، هيچکدام از آن رسانه هايی که دم از بازتاب «منازعه» عادلانه می زنند، اقدام به درج همان خلاصه ای که قرار است منازعه! درباره آن صورت بگيرد نيز نمی کنند. حال حتی بگذريم از اينکه سروش لازمه فهم منظورشان از سخنرانی مذکور و پيش کشيدن آن موضوعات، خواندن يا شنيدن متن کامل را پيشنهاد می کنند نه اين خلاصه که توسط دانشجويان تهيه شده است. و قرار دادن اين خلاصه در سايت، تنها برای آشنايی با چارچوب سخنرانی بوده و مسلما برای کسانی که می خواهند بر آن نقدی وارد کنند و يا منازعات پی آمد را دنبال کنند، خواندن يا شنيدن متن اصلی لازم و ضروری است. البته ضروری، اما نه برای منازعاتی از اين دست که در اين به اصطلاح رسانه های بازتاب دهنده برپا می کنند. چرا که در اينگونه رسانه ها، نه تنها از درج متن کامل، که حتی خلاصه متن را نيز دريغ می کنند و بعد اين می شود يک منازعه عادلانه! در اين وضع، اين رسانه ها تنها بازتاب دهنده نقدهايی هستند که بر اين سخنرانی وارد شده و حتی از انعکاس ( بخوانيد بازتاب) پاسخهايی که بر اين نقدها داده می شود نيز دريغ می ورزند. البته شما برای بسياری از مطالب اين رسانه ها می توانيد در بخش نظرات کاربران ، نظرتان را درباره اين منازعات يک طرفه بيان کنيد. البته همانطور که شما اختيار بيان نظرتان را داريد، آنها هم اختيار بازتاب دادن نظرات موافق با ديدگاه هايشان و بازتاب ندادن نظرات مخالف ديدگاههايشان را دارند؛ و شما برای بازتاب نظرتان در اينگونه رسانه ها، لازم است دهان به « به به و چه چه» بازکنيد تا به مذاق حضرات بازتاب کننده خوش آيد و جايی هم برای نظر شما در نظر بگيرند:
باسلام ازاينكه نظرات علمي موافق ومخالف بدون سانسوربيان ميشودتشكرمي كنم ان شاالله افراطيون اصلاح شوند.

با سلام خيلي خوشحال هستم كه پايگاه خبري بازتاب به درج آرا هر دو شخصيت مذكور پرداخته است.

و با ديدن اين منازعه يک طرفه، بسياری گمان می کنند که:

آقای بهمن پور[ بطور کلی : منتقدان سروش]، حرف را تمام کرده اند.

و اگر شما نظرتان کمی مخالف باب طبع بازتاب دهندگان باشد، نبايد به هيچ وجه منتظر درج آن در بخش نظرات کاربران باشيد. مثلا اگر من به عنوان يک بازديد کننده از اينگونه رسانه ها، چنين مطلبی را به عنوان نظرم بنويسم:

  • با سلام و خسته نباشيد. من هم مانند بسياري ديگر كه نظراتشان در اينجا نقل شده، از اينكه شما اين مباحثه ( يك طرفه) را نمايش مي دهيد سپاسگذارم. اما نمي دانم آيا اگر دكتر سروش هم پاسخي در خور ارائه دهند( چنانكه تا كنون اينچنين بوده و انتظار تداوم آن از سوي ايشان مي رود) باز هم شما آنرا درج خواهيد كرد؟ و يا آنكه صبر مي كنيد تا منتقدي ديگر، به آن جوابيه( از سوي دكتر سروش) پاسخي بدهد و شما باز هم بدون درج پاسخ دكتر سروش، تنها به ذكر انتقاداتي كه از ايشان شده اكتفا مي كنيد؟ همه نظرات از اين مناظره و مباحثه كه شما آنرا « بازتاب» داده ايد تشكر مي كنند، بدون آنكه بپرسند در اين « باز تاب»، جاي طرف « ديگر» كجاست. من تعجب مي كنم كه آيا واقعا در اين همه نظراتي كه بر اين مطلب درج شده است، حتي يك مورد هم مدافع نظرات دكتر سروش نبوده اند؟ با تمام احترامي كه براي كليه نظر دهندگان قائل هستم، اين نكته را نيز ذكر كنم كه آنها با چنان اطميناني اقدام به تحسين جناب آقاي بهمن پور پرداخته اند كه گويا آقاي بهمن پور فرضيات ايشان( نظر دهندگان) را اثبات كرده است. در حالي كه نظرات جناب آقاي بهمن پور تنها با نگرشهاي اين افراد، نزديكي بيشتري داشته است. نگرشهايي كه عمدتا نه بر پايه تحقيق، بلكه بر پايه محيط شكل گرفته است.
    و نكته اي كه در پايان لازم به اشاره مي دانم اينكه دكتر سروش تنها جرمي كه مرتكب شده اند، برملا كردن برخي ابهامات است كه در ذهن من و امثال من (كه تعدادمان كم نيست) نقش بسته است، اما برعكس دكتر سروش، نه جرات افشاي آنرا نداريم.
    خداوند به امثال دكتر سروش و آقاي بهمن پور كه در اين روزگار خاموشي انديشه و بيان، و گردنكشي ... شمه اي از نسيم روح افزاي اين زخم خوردهء رو به خاموشي را به مشاممان مي رسانند، عمر پر بركت دهاد.
    سيد امير هاشمي مقدم


انتظار يک هفته ای ام کاملا بی فايده است. چرا که به تجربه دريافته ام که در اينگونه رسانه ها، جايی برای بازتاب نظرات امثال من نيست و فقط از ما بهتران و برگزيدگان می توانند به اظهار نظر بپردازند.
البته صحبت درباره اين بازتابهاي دروغين، به اين باز می گردد که آيا سروش مجبور است به تک تک اين نقدها پاسخ دهد يا خير. اگر قرار است باب مناظره باز باشد، می توان يک مناظره کلی ترتيب داد که يک طرف آن سروش، و طرف ديگر آن نقاد( يا نقادها باشند)؛ يعنی همان چيزی که خواست خود سروش بوده و بارها آنرا عنوان کرده است. و يا حداقل اگر چنين امکانی وجود ندارد( که مطمئنا اينگونه است)، رسانه هايی که ادعای بازتاب نظرات هر دو طرف را دارند، عملشان را با ادعای شان هاهنگ کنند. در اين مورد، حداقل می توانند از سايت خود سروش الگو بگيرند که هماهنگ با نظرات و پاسخ به نقدها، نقدها را هم بدون کم و کاست منعکس می کند.


Monday, August 01, 2005

قابل توجه خانمها ي خوشگل جوياي كار


هر روز صبح كه به بنياد ايران شناسي مي روم، اول، روزنامه شرق را مي خوانم و بعد هم يك راست مي روم سراغ نيازمنديهاي صبح تهران كه ضميمه روزنامه همشهري است. بدون اينكه نياز به چيزي داشته باشم؛عادت كرده ام از صفحه اول تا آخرين صفحه اش را ورق بزنم و نگاه كنم. معمولا بيش از 100 صفحه و گاهي هم 150صفحه حجم نيازمنديهاي اين روزنامه است. ديگر روزنامه ها مثل جام جم، ايران، كيهان و ... هم شروع كرده اند به چاپ نيازمنديها؛ اما كمتر پيش مي آيد كه حجم نيازمنديهاي آنها از 10 صفحه تجاوز كند. در عوض، نيازمنديهاي تهران در روزنامه همشهري، كمتر پيش مي آيد كه حجمي كمتر از يكصد صفحه داشته باشد. از شير مرغ تا جان آدميزاد. با يك نگاه گذرا به صفحه دوم آن كه فهرست موضوعات است، مي توان به تنوع آن پي برد. البته برخي از موضوعات فقط يكي دو كادر كوچك به خود اختصاص داده اند؛ اما برخي ديگر، چندين صفحه را اشغال كرده اند. و برخي از موضوعات چندان برايم جالبند كه با دقت تمام، همه آگهيهاي مربوط به ان را بررسي مي كنم. از ميان اين موضوعات جالب، 5_4 موردش را برگزيدم تا يك تحليل محتواي خودماني درباره آنها انجام دهم.
خدمات زيبايي و سلامتي
با ياداوري اينكه روزانه روزانه با چند نفر مواجه مي شويد كه دماغشان را چسب كاري كرده اند مي توانيد ميزان استقبال از اين نوع خدمات را تجسم كنيد. خدائيش من يكي كه تا حالا حتي يك نفر را هم نديده ام كه دماغش را عمل كرده و پس از عمل، زيباتر شده باشد. آثار جراحي هم معمولا بطور فاحشي تا آخر، روي صورتشان مي ماند. فقط حدود يك ميليون تومان مي ريزند توي جيب آقاي دكتر متخصص از فلان كشور و فارغ التحصيل بهمان دانشگاه خارجي، بعد هم چند روزي يك چسب نازك افقي مي زنند روي دماغشان و آخر كار هم ريخت شان از منكري مي شود نكيري. البته فريب نخوريد؛ همه آنهايي كه چسب روي دماغشان مي زنند، عمل نكرده اند. بلكه از آنجا كه عمل كردن دماغ، يكي از نشانه هاي هاي كلاس وآپ تو ديت بودن است، بسياري فقط با چسباندن چسب روي دماغشان ، تظاهر به اين عمل مي كنند. غير از جراحي بيني، ديگر خدمات زيبايي، بيشتر مربوط به جراحي اندام خانمها مي شود كه از سينه و شكم گرفته، الي پايين تر ادامه مي يابد. قسمتي ديگر از آگهيهاي اين بخش، تبليغ ماساژ صورت و بدن آقايان توسط ماساژور مرد و صورت و بدن خانمها توسط ماساژور زن است. مي گويند تبليغات در ايران بدون بررسي علمي صورت مي گيرد؛ به خدا راست مي گويند؛ اينها هنوز نمي دانند براي آقايان بايد ماساژور خانم گذاشت و بالعكس. آن وقت اگر همه دست از كار و زندگي نكشيدند و نرفتند براي ماساژ، هر چه دلتان خواست بگوييد.
خدمات مسافرتي
تورهاي خارجي از بخشهاي پرطرفدار است. از ميان كشورهايي كه تور مسافرتي به مقصد انجا دائر است، 3 كشور تايلند، تركيه و قبرس پر طرفدارترند. تايلند كه زماني در صدر قرار داشت. بيشتر مسافران به آن كشور هم مردان بودند. علتش هم مثل خورشيد روز روشن است: خانمهاي مثل ماه شب چهارده. از بس قدرت اين انرژي بالاست كه كمان كمر را حسابي مي كشد و تير انرا پرتاب مي كند. جواني كه سرمايه اش را دارد، دنبال تيرش را مي گيرد و مي رود يك كشور خارجي مثل تايلند تا انرا به هدف بزند. كسي هم كه مايه اش را ندارد(مايع اش را دارد، مايه اش را ندارد)، يا انكه تيرش را به هدف مردم مي زند و يا انكه در دستان خود، مهارش مي كند. با توجه به اين نكات ، مي بينيم كه سرمايه مادي هنگفتي براي اين كار از كشور خارج مي شود؛ زمان زيادي مصروف اين امر مي شود؛ جوانان متحمل فشار روحي رواني فراواني مي شوند( مي شوم. مي شوي؟)؛ و بالاخره و عليرغم تمام اين مصائب، آمار فساد در كشورمان روز به روز افزايش مي يابد. حالا هي بحث كنيم كه «مدت عده زن صيغه اي بايد همان صد روز بماند» . و بدين ترتيب، طرح تشكيل خانه هاي عفاف، هنوز مطرح نشده، در نطفه خفه مي شود( و نطفه ها نيز).
فروش اتومبيل
در اين بخش، فارغ از اينكه كدام خودرو بازار بيشتري دارد و يا قيمت كدام مناسب تر است، به ذكر چند نكته مي پردازم كه در تبليغات فروش اكثر خودروها به چشم مي خورد:
يكي اينكه بسياري از فروشندگان از جمله «فقط مصرف كننده» استفاده مي كنند. يعني اگر شما با چنين فروشنده اي تماس بگيريد و بگوييد كه واسطه ايد، حتي اگر پيشنهاد پول خوبي به او بدهيد قائدتا بايد بگويد «نه جانم؛ من فقط به مصرف كننده مي فروشم. اگر به شما بفروشم، مصرف كننده بيچاره ضرر مي كند.» خدائيش ما ايرانيها عجب مردم منصف و خدا شناسي هستيم.
نكته ديگر اينكه بسياري از همين ماشينهاي فروشي، «چند سال خوابيده» اند. مثلا بنز 280 مدل 1985 ، «20 سال خوابيده» ، كه با توجه به اينكه الان سال 2005 هستيم، اين بنز تمام عمرش را خواب بوده و حتي از كمپاني بنز هم كه بيرون امده، از خواب بيدارش نكرده اند؛ بلكه با تختخواب آنرا حمل كردند. بقيه ماشينها هم يكي چند سال از اين خوابهاي زمستاني( البته زمستان يك سال نوري) داشته اند.
و بالاخره اينكه بيشتر فروشندگان خودرو، «فوري فروشي» بودن خودروشان را « به علت مسافرت خارج از كشور» ذكر كرده اند. اگر اين همه از هموطنان كشورمان به خارج از كشور سفر كنند، فرار مغزها كه چه عرض كنم؛ از تخمها هم ديگر چيزي باقي نمي ماند.
استخدام منشي
اين هم قابل توجه خانمهايي كه مدام نق مي زنند كه «كار براي خانمها نيست؛ بازار كار از نظر جنسيتي نامتعادل است و ...» . البته منظورم همه خانمهاي جوياي كار نيست، بلكه فقط آنها كه «با ظاهري آراسته» و «داراي روابط عمومي قوي» هستند را مي گويم. كه البته اگر هر دو مورد را تواما داشته باشد مي شود نور علي نور(همان ماه شب چهارده). يك روز كه نياز منديهاي روزنامه همشهري 100 صفحه داشت( و من آنرا به عنوان ميانگين به حساب آوردم)، مجموعا 312 آگهي استخدام منشي در آن درج شده بود كه 255 مورد آن فقط منشي خانم مي خواست4 مورد هم منشي خانم و هم منشي آقا مي خواست. در 50 مورد ذكري از جنسيت مورد نظر به مبيان نيامده بود، اما با توجه به اصطلاحات «با ظاهري آراسته» و «با روابط عمومي قوي» كه عمدتا براي خانمها به كار مي رود و در بسياري از اين 50 مورد هم بود، مي توان حدس زد كه بيشتر،منظورشان منشي خانم است. دست پايين را مي گيريم و فرض مي كنيم كه از اين 50 مورد، 25 موردش را منشي خانم مي گيرند. از اين 312 مورد فقط 3 مورد بود كه منشي مرد مي خواست؛ يعني رقمي كمتر از 1% و اين در حالي است كه بيش از 91% از اگهيها منشي خانم مي خواست. و البته اكثرا هم در لباس منشي بايد نقش عروسك را بازي كنند؛ البته در اينجا ديگر عروسك باز ، عروسك را از پشت پرده بازي نمي دهد، بلكه عروسك هم بايد پشت پرده بازي كند. چند وقت پيش، يك شماره از نشريه يالثارات به دستم رسيد. علاقه اي به خواندن مطالبش نداشتم، اما يكي از تيترها نظرم را جلب كرد. درباره همين وضعيت استخدام منشي ها بود. يكي دو مصاحبه كوتاه هم با برخي از خانمهايي كه منشي شده بودند داشت. واقعا تاسف بار بود؛ نمي دانم چه بگويم؛ حالا معني «در محيطي كاملا صميمانه» كه در برخي آگهيهاي استخدام منشي درج مي شود را مي فهمم. سوء استفاده هاي جنسي در همان روزهاي اول يا دوم كار. بسياري از صاحبان اين آگهيها كه هيچ شركت ثبت شده اي ندارند،آدرس يا تلفن جايي را نمي دهند مگر منزل شخصي شان كه بهتر است نام لانه فساد را بر آن نهاد. حتي برخي از شركتهاي ثبت شده نيز، در همان روز اول، مسير يك عمر زندگي منشي را با تجاوز به او، فيلمبرداري و نهايتا تهديد به تكثير فيلم، دگرگون مي كنند. به همين راحتي و با خيال آسوده. به انهايي كه به اسم شركت، دختران جوياي كار را به خانه هاي فساد مي كشانند هيچگونه نظارتي نمي شود؛ چه برسد به شركتهاي ثبت شده.
با تمام اين اوصاف، حداكثر حقوقي كه به يك منشي خانم تعلق مي گيرد حدود 100 هزار تومان است. در اغلب موارد، اين 100 هزار تومان به منشي اي تعلق مي گيرد كه هم منشي باشد، هم تلفنچي، هم اپراتور كامپيوتر، هم مترجم زبان، و هم ارائه كننده خدمات در حين فروش. يعني همزمان كار چند نفر را انجام مي دهد كه به جز مورد آخري( كه قيمت دقيقش در دستم نيست)، بايد به ازاي بقيه وظايف، چيزي حدود يك ميليون تومان دستمزد دريافت كند.
و به عنوان حسن ختام( آن هم چه حسن ختامي!) مي خواهم يك راز با شما در ميان بگذارم. تصميم گرفته ام اگر باز هم در مقابل تشكيل خانه هاي عفاف بهانه تراشي كردند( كه يقينا اينگونه است)، من هم به اسم يك شركت، آگهي استخدام منشي بدهم. اين يك تهديد است.


www.irLearn.com

You will be redirected to the script in

seconds

You will be redirected to the script in

seconds