شبي در بازداشتگاه
ديشب وقتی داشتم از طرف موسسه افکار سنجی دانشجويان با چند جوان تهرانی در نزديکی توچال مصاحبه می کردم، توسط نيروهای گشتی به جرم جاسوسی بازداشت شدم و حسابی جايتان خالی ، يک شب را در بازداشتگاه خوش گذراندم. بدم نمی آمد يک شب مزه بازداشتگاه را بچشم و ببينم چه خبر است و اينک شرح ماوقع که به صورت تحقيقی در آمده:
مردمنگاری در شرايط خاص
نوع تحقيق: مشارکت غير مشاهده ای( با چشمان بسته)
نوع تحقيق: مشارکت غير مشاهده ای( با چشمان بسته)
بخش اول
در حال انجام تحقيقی بوديم با نام *نوع موسيقی مصرفی در بين جوانان تهران* و برای اين کار نياز به تعدادی مصاحبه با جوانهای تهران داشتيم که اين کار بر عهده من نهاده شد و آنرا انجام دادم مگر يک مصاحبه که بايد با جوانانی انجام می دادم که ماشين شان را اسپرت[ يا به قول آقای فاضلی، شکل گراز ] کرده و صدای ديس ديس يا دوپ دوپ آنرا حسابی بلند می کنند. اولش فکر کردم نبايد کار چندان سختی باشد، اما تا وارد ميدان نشدم نتوانستم حريفم را محک بزنم. يواش يواش متوجه شدم که کار چندان ساده ای نيست. يکم اينکه وقتی صدای ضبط يک ماشين بلند باشد، عموما با سرعت حرکت می کند که مجال پيشنهاد مصاحبه نيست. دوم اينکه اگر احيانا خيلی يواش بروند، بايد حدس زد که يک خانم ... به موازات آنها در پياده رو در حال حرکت است که مراجعه به آنها در اين حال به منزله بدترين ضد حال برای آنهاست و احتمالا پيامدهای ناخوشايند خواهد داشت. چند باری هم به ماشينهای پشت چراغ قرمز مراجعه کردم که از آنها هم نا اميد شدم. بنابر اين منتظر فرصت مناسب برای شکار [از نوع گرازی اش] شدم.
آن شب( سه شنبه ) از ساعت ۵/۹ شب که از خوابگاه بيرون رفتم، چشمهايم همه جا را زير نظر داشت. اطراف ورودی توچال و محله ولنجک قدم می زدم و ماشينهای عبوری را سبک و سنگين می کردم. گاهی هم خانمهايی که با وضع آنچنانی برای کوهنوردی به توچال می آمدند، کاملا حواسم را پرت می کردند ــ البته نه اينکه خدای نکرده فکر کنيد چشم هيز بازی در می آوردم،نه،العياذ بالله، بلکه اولا به چشم خواهر نگاهشان می کردم و ثانيا با ديد مردم شناسی سعی در سبک سنگين کردنشان داشتم. اين جستجو[ها] تا ساعت ۴۵/۱۱ ادامه داشت که چشمم به دو خودرو پژو ۲۰۶ افتاد. کنار يکی از خيابانهای ولنجک پارک کرده بودند و صدای نوارهای مختلفشان کل خيابان را پوشش می داد. ۸ ـ ۷ جوان و نوجوان ۱۸ ـ ۱۷ ساله اطراف ماشينها ايستاده بودند و گل واژه می گفتند و می خنديدند. به طرفشان رفتم و سلام کردم. با تعجب نگاهم کردند و يکيشان گفت: بفرما. گفتم دانشجو هستم و برای انجام تحقيقی نياز به مصاحبه دارم. هنوز حرفم تمام نشده بود که يکی شان گفت: پخش می شود؟ گفتم نه، فقط با واکمن ضبط می کنم و برای خودم نگه می دارم. به همديگر نگاه کردند، يکی شان به بقيه اشاره کرد که يعنی نه. قبل از اينکه بخواهند نظرشان را ابراز کنند گفتم: ۲۰ دقيقه طول می کشد و ۱۰ هزار تومان هم به عنوان هديه می دهم. يکی شان با تعجب پرسيد: می گيری يا می دهی؟ گفتم : به عنوان هديه می دهم اگر جسارت نباشد. يکی شان با خنده گفت: نه اقا ، تا هست از اين جسارتها. با اينها مصاحبه کن ولی پولش رو بده به من. يکی ديگر گفت: نه اقا شوخی می کند، بپرس؛ راستی درباره چی هست؟ همين که آمدم پاسخ بدهم دو تا موتور هوندا آمدند که يکی شان ۲ نفر و يکی شان ۱ نفر سرنشين داشت . ۲ نفرشان حسابی هيکلی بودند و نفر سوم تقريبا کوتاه و تپل بود. ريش يکی از هيکليها خيلی بلند بود. ريش آن دو نفر ديگر متوسط. هر سه پيراهن سفيدشان را روی شلوار انداخته بودند و خلاصه بسيجی مخلص بودن از سر و رويشان می باريد. کمی جلوتر از ماشينها توقف کردند. يکی از جوانها خواست صدای ضبط ماشينش را کم کند که دوستش گفت : نمی خواهد،آشناس. ۲ نفر از موتوريها پياده شده و به طرف ماشينها آمدند. آن ريش بلنده گفت: صداشو کم کن. يکی از جوانها برای اينکه موضوع را عوض کند گفت: بی خيال، می خوايم بيست دِيقه مصاحبه کنيم ده هزار تومن بگيريم. با وجود تاريکی شب، علامت تعجب را بالای سر بسيجيها ديدم. ريش بلنده پرسيد: کی؟ همان جوان پاسخ داد: اين[ به من اشاره کرد] ، دانشجوهِ . بسيجيها نگاهی به من انداختند و به من اشاره کردند که يعنی دنبالشان بروم. چند متر جلوتر از ماشين ايستاد و ريش بلنده گفت: برا چی مصاحبه می کنی؟ گفتم: دانشجو اَم و تحقيق دارم. گفت: برا چی پول می دی؟ گفتم : اگه پول ندم معمولا قبول نمی کنن. پرسيد: درباره چی تحقيق می کنی؟ گفتم: موسيقی. گفت: مجوز داری؟ گفتم: برا مصاحبه که مجوز نمی خواد. نگاه سفيه اندر عاقلی به من انداخت و بی سيمش را روشن کرد و با قرارگاهشان تماس گرفت و گفت: با يک مورد برخورد کرديم که داشت مصاحبه می کرد و پول می داد. مجوز هم نداره. ميگه دانشجوهِ. صدا از آن طرف بی سيم به راحتی شنيده می شد که می گفت: نگهش دارين تا ماشين بياد. شستم خبردار شد که ماشين دارد می آيد عروس ببرد. جوانها آمدند که وساطتم را بکنند. يکی از بسيجيها بهشان با لحنی تند گفت که بروند آن طرف. همان که مرا معرفی کرده بود نزديک شد و خيلی عذر خواهی کرد که قصدی نداشته. در همين هنگام متوجه شدم که ريش بلنده با يکی از جوانها حرفش شده. ظاهرا هنگامی که دوباره متذکر شد صدای ضبطشان را کم کنند، آن جوان گفته بود که خودش بسيجی است و اين باعث عصبانيت ريش بلنده شد. داد می زد که: تو با اين سر و وضعت بسيجی؟ بسيجی تو نيستی.[ کمی مکث کرد و ادامه داد] من هم نيستم. بسيجی زير خاک خوابيده. به خدا يه دفعه ديگه بگی بسيجی، همينجا شهيدت می کنم. و کمی از آن جوان فاصله گرفت. و آن جوان زير لب گفت: ما هم اين دوره کله داغی رو داشتيم. دوباره ريش بلنده برگشت و با عصبانيت گفت: تو هنوزم بچه ای. فکر کردی بزرگ شدی. آن جوان پوز خندی زد و پکی به سيگارش که اين پوزخند ظاهرا بدجوری ريش بلنده را سوزاند و داد زد: من خودم کون عالم رو دادم، سر به سرم نذار. کمی مکث کرد و ادامه داد: ما خودمون کس خليم ، بچه سوسول می خواد ما رو دست بندازه. البته هنگامی که آن دو کلمه رکيک را به کار می برد( که به خاطر رعايت ادب،من آنها را به کار نمی برم)، صدايش را خيلی يواش تر می کرد. دوستان آن جوان ، او را به کناری کشيدند تا بيشتر از اين برايشان درد سر درست نکند. يکی ديگر از بسيجيها هم ريش بلنده را آرامتر کرد و مرتب به او می گفت: هيس! زشته. بالاخره ماشين عروس آمد؛ يک پرايد سفيد و مردی که از ان پياده شد دارای چنان جثه ای بود که تعجب کردم چطور در پرايد جايش شده. سلام و خسته نباشيدی به دوستانش گفت و با اشاره به من گفت: همينه؟ و وقتی فهميد خودم هستم، واکمن و سوالاتم را گرفت و نگاهی به آنها انداخت و پرسيد:واسه چی پول می دادی؟ گفتم: به برخی اگر پول ندهم مصاحبه نمی کنند. گفت: اين همه ادم، صاف بايد بری سراغ همینا؟چرا نصفه شب؟ روز رو ازت گرفتن؟ وقتی توضيح دادم که مخاطب اين مصاحبه ام بايد چه افرادی باشند، پرسيد: تا حالا مصاحبه هم کردی؟ گفتم :نه. نوار را از داخل واکمن در آورد و به راننده يک خودرو که آنجا ايستاده بود داد و از او خواست تا نوار را امتحان کند. خوشبختانه آن نوار خالی بود و نوار ديگر مصاحبه ها هم همراهم نبود. از من کارت شناسايی خواست. کارت دانشجوييم را نشانش دادم. نگاهی کرد وکارت را پس داد، اما دست بند را از جيبش در آورد و به يکی از بسيجيها داد و گفت : سوارش کن. حقيقتش را بخاهيد خيلی وقت بود دوست داشتم وارد بازداشتکاه شوم و ببينم انجا چه خبر است. بنابر اين هيچ مقاومتی نکردم و حتی نپرسيدم چرا؟ دستانم را با افتخار جلو بردم و مثل يک قهرمان که دستبند قهرمانی روی دستش می بندند، دستانم را به حلقه های دستبند سپردم. سوار ماشين عروس که شدم، ابتدا روی صندلی عقب خواباندندم و بعد هم روی چشمانم را بستند.
در حال انجام تحقيقی بوديم با نام *نوع موسيقی مصرفی در بين جوانان تهران* و برای اين کار نياز به تعدادی مصاحبه با جوانهای تهران داشتيم که اين کار بر عهده من نهاده شد و آنرا انجام دادم مگر يک مصاحبه که بايد با جوانانی انجام می دادم که ماشين شان را اسپرت[ يا به قول آقای فاضلی، شکل گراز ] کرده و صدای ديس ديس يا دوپ دوپ آنرا حسابی بلند می کنند. اولش فکر کردم نبايد کار چندان سختی باشد، اما تا وارد ميدان نشدم نتوانستم حريفم را محک بزنم. يواش يواش متوجه شدم که کار چندان ساده ای نيست. يکم اينکه وقتی صدای ضبط يک ماشين بلند باشد، عموما با سرعت حرکت می کند که مجال پيشنهاد مصاحبه نيست. دوم اينکه اگر احيانا خيلی يواش بروند، بايد حدس زد که يک خانم ... به موازات آنها در پياده رو در حال حرکت است که مراجعه به آنها در اين حال به منزله بدترين ضد حال برای آنهاست و احتمالا پيامدهای ناخوشايند خواهد داشت. چند باری هم به ماشينهای پشت چراغ قرمز مراجعه کردم که از آنها هم نا اميد شدم. بنابر اين منتظر فرصت مناسب برای شکار [از نوع گرازی اش] شدم.
آن شب( سه شنبه ) از ساعت ۵/۹ شب که از خوابگاه بيرون رفتم، چشمهايم همه جا را زير نظر داشت. اطراف ورودی توچال و محله ولنجک قدم می زدم و ماشينهای عبوری را سبک و سنگين می کردم. گاهی هم خانمهايی که با وضع آنچنانی برای کوهنوردی به توچال می آمدند، کاملا حواسم را پرت می کردند ــ البته نه اينکه خدای نکرده فکر کنيد چشم هيز بازی در می آوردم،نه،العياذ بالله، بلکه اولا به چشم خواهر نگاهشان می کردم و ثانيا با ديد مردم شناسی سعی در سبک سنگين کردنشان داشتم. اين جستجو[ها] تا ساعت ۴۵/۱۱ ادامه داشت که چشمم به دو خودرو پژو ۲۰۶ افتاد. کنار يکی از خيابانهای ولنجک پارک کرده بودند و صدای نوارهای مختلفشان کل خيابان را پوشش می داد. ۸ ـ ۷ جوان و نوجوان ۱۸ ـ ۱۷ ساله اطراف ماشينها ايستاده بودند و گل واژه می گفتند و می خنديدند. به طرفشان رفتم و سلام کردم. با تعجب نگاهم کردند و يکيشان گفت: بفرما. گفتم دانشجو هستم و برای انجام تحقيقی نياز به مصاحبه دارم. هنوز حرفم تمام نشده بود که يکی شان گفت: پخش می شود؟ گفتم نه، فقط با واکمن ضبط می کنم و برای خودم نگه می دارم. به همديگر نگاه کردند، يکی شان به بقيه اشاره کرد که يعنی نه. قبل از اينکه بخواهند نظرشان را ابراز کنند گفتم: ۲۰ دقيقه طول می کشد و ۱۰ هزار تومان هم به عنوان هديه می دهم. يکی شان با تعجب پرسيد: می گيری يا می دهی؟ گفتم : به عنوان هديه می دهم اگر جسارت نباشد. يکی شان با خنده گفت: نه اقا ، تا هست از اين جسارتها. با اينها مصاحبه کن ولی پولش رو بده به من. يکی ديگر گفت: نه اقا شوخی می کند، بپرس؛ راستی درباره چی هست؟ همين که آمدم پاسخ بدهم دو تا موتور هوندا آمدند که يکی شان ۲ نفر و يکی شان ۱ نفر سرنشين داشت . ۲ نفرشان حسابی هيکلی بودند و نفر سوم تقريبا کوتاه و تپل بود. ريش يکی از هيکليها خيلی بلند بود. ريش آن دو نفر ديگر متوسط. هر سه پيراهن سفيدشان را روی شلوار انداخته بودند و خلاصه بسيجی مخلص بودن از سر و رويشان می باريد. کمی جلوتر از ماشينها توقف کردند. يکی از جوانها خواست صدای ضبط ماشينش را کم کند که دوستش گفت : نمی خواهد،آشناس. ۲ نفر از موتوريها پياده شده و به طرف ماشينها آمدند. آن ريش بلنده گفت: صداشو کم کن. يکی از جوانها برای اينکه موضوع را عوض کند گفت: بی خيال، می خوايم بيست دِيقه مصاحبه کنيم ده هزار تومن بگيريم. با وجود تاريکی شب، علامت تعجب را بالای سر بسيجيها ديدم. ريش بلنده پرسيد: کی؟ همان جوان پاسخ داد: اين[ به من اشاره کرد] ، دانشجوهِ . بسيجيها نگاهی به من انداختند و به من اشاره کردند که يعنی دنبالشان بروم. چند متر جلوتر از ماشين ايستاد و ريش بلنده گفت: برا چی مصاحبه می کنی؟ گفتم: دانشجو اَم و تحقيق دارم. گفت: برا چی پول می دی؟ گفتم : اگه پول ندم معمولا قبول نمی کنن. پرسيد: درباره چی تحقيق می کنی؟ گفتم: موسيقی. گفت: مجوز داری؟ گفتم: برا مصاحبه که مجوز نمی خواد. نگاه سفيه اندر عاقلی به من انداخت و بی سيمش را روشن کرد و با قرارگاهشان تماس گرفت و گفت: با يک مورد برخورد کرديم که داشت مصاحبه می کرد و پول می داد. مجوز هم نداره. ميگه دانشجوهِ. صدا از آن طرف بی سيم به راحتی شنيده می شد که می گفت: نگهش دارين تا ماشين بياد. شستم خبردار شد که ماشين دارد می آيد عروس ببرد. جوانها آمدند که وساطتم را بکنند. يکی از بسيجيها بهشان با لحنی تند گفت که بروند آن طرف. همان که مرا معرفی کرده بود نزديک شد و خيلی عذر خواهی کرد که قصدی نداشته. در همين هنگام متوجه شدم که ريش بلنده با يکی از جوانها حرفش شده. ظاهرا هنگامی که دوباره متذکر شد صدای ضبطشان را کم کنند، آن جوان گفته بود که خودش بسيجی است و اين باعث عصبانيت ريش بلنده شد. داد می زد که: تو با اين سر و وضعت بسيجی؟ بسيجی تو نيستی.[ کمی مکث کرد و ادامه داد] من هم نيستم. بسيجی زير خاک خوابيده. به خدا يه دفعه ديگه بگی بسيجی، همينجا شهيدت می کنم. و کمی از آن جوان فاصله گرفت. و آن جوان زير لب گفت: ما هم اين دوره کله داغی رو داشتيم. دوباره ريش بلنده برگشت و با عصبانيت گفت: تو هنوزم بچه ای. فکر کردی بزرگ شدی. آن جوان پوز خندی زد و پکی به سيگارش که اين پوزخند ظاهرا بدجوری ريش بلنده را سوزاند و داد زد: من خودم کون عالم رو دادم، سر به سرم نذار. کمی مکث کرد و ادامه داد: ما خودمون کس خليم ، بچه سوسول می خواد ما رو دست بندازه. البته هنگامی که آن دو کلمه رکيک را به کار می برد( که به خاطر رعايت ادب،من آنها را به کار نمی برم)، صدايش را خيلی يواش تر می کرد. دوستان آن جوان ، او را به کناری کشيدند تا بيشتر از اين برايشان درد سر درست نکند. يکی ديگر از بسيجيها هم ريش بلنده را آرامتر کرد و مرتب به او می گفت: هيس! زشته. بالاخره ماشين عروس آمد؛ يک پرايد سفيد و مردی که از ان پياده شد دارای چنان جثه ای بود که تعجب کردم چطور در پرايد جايش شده. سلام و خسته نباشيدی به دوستانش گفت و با اشاره به من گفت: همينه؟ و وقتی فهميد خودم هستم، واکمن و سوالاتم را گرفت و نگاهی به آنها انداخت و پرسيد:واسه چی پول می دادی؟ گفتم: به برخی اگر پول ندهم مصاحبه نمی کنند. گفت: اين همه ادم، صاف بايد بری سراغ همینا؟چرا نصفه شب؟ روز رو ازت گرفتن؟ وقتی توضيح دادم که مخاطب اين مصاحبه ام بايد چه افرادی باشند، پرسيد: تا حالا مصاحبه هم کردی؟ گفتم :نه. نوار را از داخل واکمن در آورد و به راننده يک خودرو که آنجا ايستاده بود داد و از او خواست تا نوار را امتحان کند. خوشبختانه آن نوار خالی بود و نوار ديگر مصاحبه ها هم همراهم نبود. از من کارت شناسايی خواست. کارت دانشجوييم را نشانش دادم. نگاهی کرد وکارت را پس داد، اما دست بند را از جيبش در آورد و به يکی از بسيجيها داد و گفت : سوارش کن. حقيقتش را بخاهيد خيلی وقت بود دوست داشتم وارد بازداشتکاه شوم و ببينم انجا چه خبر است. بنابر اين هيچ مقاومتی نکردم و حتی نپرسيدم چرا؟ دستانم را با افتخار جلو بردم و مثل يک قهرمان که دستبند قهرمانی روی دستش می بندند، دستانم را به حلقه های دستبند سپردم. سوار ماشين عروس که شدم، ابتدا روی صندلی عقب خواباندندم و بعد هم روی چشمانم را بستند.
بخش دوم
وقتي روي صندلي دراز كشيدم ، پاچه شلوارم به چيزي گير كرد. تازه يادم آمد چاقويي همراه دارم . چند وقت پيش كه براي پژوهشي به زنجان رفته بودم، يك چاقوي امريكايي كه شبيه تبر بود و جلد داشت براي يادگاري خريدم. در تمام عمرم هيچ وقت چاقو همراهم بيرون نمي بردم، چون نيازي به اين وسيله ندارم. اگر دعوايم بشود، آنقدر چابك هستم كه سريعا غش كنم و خودم را از دست كتك كاري برهانم. بدبختي نمي دانم چرا همان شب چاقو همراهم بردم. البته دليل عمده اش اين بود كه پيش خودم فكر كردم شايد جوانهاي كه قصد مصاحبه با آنها دارم مست باشند يا ... و خلاصه اگر نيمه شب خطري پيش آمد ، چاقو را ... يعني از چاقو ... يا با چاقو ...نمي دانم، خلاصه يك كاري بكنم. البته مطمئنم هيچ غلطي نمي توانستم بكنم، اصلا يادم رفته بود چاقو دارم. تازه ، مثل كماندوها آنرا با جلدش به ساق پايم بسته بودم. احتمالا يك لحظه جو زده شدم و خودم را با كماندوها اشتباه گرفتم(نظريه اميال سركوب شده). از وقتي داخل ماشين، يادم افتاد كه چاقو همراه دارم، كلي تف و لعنت به شانس خودم فرستادم كه چرا همين يك دفعه كه چاقو همراه دارم بايد دستگير شوم. خدا خدا مي كردم كه مامورها آنرا از روي پاچه شلوار نبينند. يك مامور ديگر هم روي صندلي عقب كنار من نشسته بود. حدودا بيست دقيقه در راه بوديم كه تند تند از من مي پرسيد: جايي را كه نمي بيني؟ و پس از شنيدن جواب منفي، خودش با دست از محكم بودن پارچه روي چشمم مطمئن مي شد. بالاخره به ناكجا آباد رسيديم و پياده ام كردند. دوباره پرسيد: چيزي نمي بيني؟ و من هم گفتم نه. اما راستش را بخواهيد از زير دستمال مي توانستم ببينم. اينجا بود كه فهميدم دماغ بزرگ هم مي تواند كارايي مثبت داشته باشد. از دو طرف دماغم در پايين دستمال مي توانستم پايين ر ببينم. بيشتر سطح زمين ، خاكي بود كه بوته خار و پلاستيك و ... به پايم گير مي كرد. از تعدادي پله سنگي سفيد پايين رفتيم تا به دري رسيديم. البته اين را هم بگويم كه هر چند تعداد پله ها زياد بود، اما در برخي جاها احساس كردم كه مرا به عمد مي چرخانند تا راه گم كنم. سرم را خم كردند كه به در نخورد و من هم واقعا نمي دانم چارچوب در كوتاه بود يا آنكه خواستند مرا بفريبند. از يك دالان كه سنگ فرش سفيد داشت گذشتيم و به اتاقي رسيديم. مرا روي يك صندلي نشاندند. اينجا هم سنگ فرش سفيد داشت، همچنين مي توانستم پايه هاي ميزي كه جلويم قرار داشت را ببينم. از سر و صداي صحبتها حدس زدم بايد 8 _ 7 نفري اطراف ميز نشسته باشند، اما من فقط قادر بودم پاي يكي از آنها كه سمت چپم نشسته بود را ببينم. شلوار نظامي پلنگي ، جوراب و دمپايي قرمز پايش بود. يكي گفت: واكمنت را بده ببينم، قبل از اينكه جواب بدهم يكي ديگر گفت: ايناها ، دست منه. نوار را روي آن گذاشت و روشنش كرد. نوحه بود كه ظاهرا سيب سرخي مي خواند، چون با تعجب پرسيد: نوار سيب سرخي مال توهِ. من متوجه نشدم كه با من است يا نه، روي چشمانم كه بسته بود، فقط از روي جهت صدا مي توانستم حدس بزنم كه رو به من حرف مي زند يا نه. اين بار راننده بود كه جواب داد: نه مال منه ، اشتباهي آوردم. نوار خودش رو امتحان كرديم، خالي بود. بعد پرسيد:پول از كجا مياري كه برا هر مصاحبه ده هزار تومن مي دي؟ديدم همين الآن است كه بگويند قصد براندازي نظام رو داشتي. به ناچار گفتم كه در موسسه افكار سنجي دانشجويان كار مي كنم. پرسيد: اين موسسه مال كيه؟ گفتم: وابسته به وزارت علوم.و از اينجا بود كه همزمان بايد سوالات چند نفر را با هم جواب مي دام.سوالاتي مثل: تو كه گفتي دانشجويي؟ آخه به وزارت علوم چه ربطي داره كه كي چي گوش مي كنه؟ وزارت علوم بهت پول ميده مي گه نصف شب بروتحقيق؟ آخه آدم حسابي نبود كه رفتي سراغ اينا؟ بقيه نوارهات كو؟چقدر پول بهت ميدن؟ چند نفرين؟ تحقيقهاي قبليتون درباره چي بود؟ روي انتخابات هم كار مي كنين؟ جوابهايم خيلي محتاطانه بود؛ مثلا مي دانستم اگر به اين سوال آخري جواب مثبت بدهم، مسئله را سريع سياسي مي كنند. براي همين گفتم :نه .يا درباره بعضي سوالات اظهار بي اطلاعي مي كردم يا مي گفتم من هر كاري را كه بگويند انجام مي دهم و در پاسخ به اين سوالشان كه: اگر بهت مي گفتند برو خودت را بنداز توي چاه ،چه؟ اظهار پشيماني مي كردم. مي دانستم بحث با اين جور افراد در شرايط موازنه قدرت ،بي فايده است، چه برسد به اين موقعيت. همين كوتاه آمدنها باعث شد تا لحن آنها هم آرامتر شود. البته ناگفته نماند كه من هم عليرغم همراه داشتن چاقو، باز هم آرامش عجيبي داشتم و همه سوالاتشان را با خونسردي و لبخند پاسخ مي دادم. حتي در بين بازجويي، يك لحظه اين فكر به ذهنم خطور كرد كه اگر در اين موقعيت به آقاي خامنه اي فحش بدهم چه بلايي سرم مي آورند و بعد هم مثل آدمهاي ديوانه زدم زير خنده. اين خنده باعث تعجبشان شد كه علتش را پرسيدند. گفتم: دوستم هميشه مي گفت مواظب خودم باشم اين تحقيقها كار دستم ندهد و حالا يادم به حرفش افتاد. يكي شان گفت: ببين، دوستت هم به فكرت بود و تو خودت به فكر خودت نيستي. كارت شناساييم را دوباره خواستند و وقتي از جيبم در آوردند( چون دستهايم بسته بود گفتم كه در جيبم است و البته دستشان را با اجازه در جيبم كردند) و نام را خواندند، يكي شان گفت : به، سيد هم كه هستي.يكي ديگر گفت: آخه پسر عموي ما كه نبايد از اين كارا بكنه. و از اين لحظه به بعد ،مرا به اسم سيد صدا مي كردند. شروع كردند به پند و اندرز كه: ما صلاحت را مي خواهيم. اگر بلايي سرت مي آوردند چه؟ همين چند شب پيش يك پسر را نيمه جان توي جوب پيدا كرديم كه مي گفت كليه هايش را در آورده اند.و بعد از ديگران پرسيد: مگه نه؟ و منتظر تاييدشان بود. اما ظاهرا بقيه از اين دروغ چندان خوششان نيامد و آنرا بي پاسخ گذاشتند. احساس كردم كه ديگر خيلي گاگول حسابم كرده اند. بنابراين خنديدم و گفتم: بابا ديگه نترسونمون. گفت: باور نمي كني؟ دانستم كه منطقشان مي گويد كه بايد باور كنم، و الا مي باورانندم( يا مي بارورانندم). پس گفتم : چرا، شما به هر حال با تجربه تريد و با مواردي بر مي خوريد كه براي ديگران عجيب است. مي دانم وقتي از اين جور حرفها مي زدم چه كيفي مي كردند. اين نفري كه كنارم نشسته بود و گفتم كه شلوار پلنگي به پا داشت مي گفت: شما دانشجوها فكر مي كنيد چون درس خوانده ايد همه چيز مي دانيد، ما هم اين درسها را خوانده ايم، اما فوق شما( متوجه منظورش از فوق شما نشدم و جرات پرسيدن هم نداشتم) متاسفانه شما ديد منفي نسبت به بسيجيها داريد ، اما نمي دانيد كه آنها براي شما كار مي كنند... و خلاصه كلي نصيحت كه خيلي هايش را متوجه نشدم. همه فكر و ذكرم اين بود كه نكند يك وقت بدنم را تفتيش كنند و چاقو را بيابند. اگر آن همه كوتاه آمدم براي همين بود كه اگر چاقو را پيدا مي كردند( آن هم آن چاقو را) ، دخلم آمده. كم كم داشتند رام مي شدند ، يكي شان پرسيد : حالا چكار كنيم، خودت جاي ما بودي چكار مي كردي؟ من كه از يك طرف دوست داشتم بيشتر بمانم و با ساختار اين جور مكانها آشناتر شوم و از طرف ديگر مي ترسيدم به خاطر چاقو گير بيفتم، فقط گفتم : هر چه قانون گفته همان را عمل كنيد.گفت : مي دوني اگر گير نيروي انتظامي مي افتادي چي مي شد؟ همون توي خيابان يك پس كتك بهت مي زدن و بعد هم كه مي بردنت پاسگاه،از سرباز گرفته تا درجه دار هر كدوم كه مي رسيد، بدون اينكه بپرسد جرمت چيه، يه چار تا مي زد توي سرت و يه پرونده برات درست مي كردن و مي فرستادنت دادگاه. يكي ديگرشان گفت: يه زنگ بزنيم ببينيم خود حاجي كي مياد. و تلفن را برداشت تا به حاجي زنگ بزند. از حرف زدنشان فهميدم كه حاجي گفته ساعت 5/2 مي آيد. گفتند صبر مي كنيم تا حاجي بيايد. چند نفرشان بلند شدند و خداحافظي كردند كه به خانه هايشان بروند. موقع رفتن يكي شان گفت: تكليف اين بنده خدا را روشن كنيد. و بعد زد روي شانه من كه: سفارشت را كردم. ان شاالله زودتر مشكلت حل مي شود مي روي. و خودشان رفتند.از صداي صحبتها فهميدم كه سه نفر بيشتر نمانده اند. كمي با هم پچ پچ كردند و آنگاه يكي شان دست مرا گرفت و بردم به اتاق كناري و گفت همين جا بايست . خودش برگشت به مان اتاق. يكي شان كه به نظر مي آمد سرباز بود هي مي گفت: من بروم بخوابم؟ اگر حاجي آمد بيدارم مي كنيد؟ و وقتي ديگران مي گفتند: برو بخواب. دوباره خودش پشيمان مي شد. ظاهرا از حاجي مي ترسيد همان شخص پس از چند لحظه آمد و صندلي اي با خود آورد و گفت: بشين خسته نشي. و پس از نشاندن من روي صندلي رفت. روي واكمن من نوار سيب سرخي را گذاشته بودند .پس از چند دقيقه يكي شان نوار را ظاهرا خاموش كرد، اما در حقيقت دكمه ضبط را فشار داده بود و صحبتهاي دوستانش را پر مي كرد. پس از حدود يك دقيقه، نوار را برگرداند و روشن كرد. صدايشان كه ضبط شده بود پخش مي شد و آنها قه قهه مي زدند. چند بار نوار را عقب و جلو كردند و صداي خودشان را شنيدند.بعد، يكي شان گفت: آقا سيد. ببخشيد اجازه نگرفتيم. ما داريم از ضبطت استفاده مي كنيم. حلال كن. و من هم گفتم: خواهش مي كنم. دوباره كمي پچ پچ كردند و يكي شان آمد صندلي مرا كه گمان مي كنم در گوشه اتاق بود، كشيد وسط اتاق تا در ديد رسشان باشم. دوباره صداي همان سربازه آمد كه درباره خواب حرف مي زد. بعد هم گفت كه گرسنه است. يكي شان بهش گفت كه برود و يك چيزي براي خوردن بياورد. از جلوي من رد شد و رفت و پس از حدود يك دقيقه برگشت. ابتدا كنار من ايستاد. صداي خش و خش مي آمد. بعد دست چپم را باز كرد ولي دست راستم را به صندلي قفل كرد. سانديسي به دستم داد و گفت كه ني را داخلش كرده. كلوچه اي را هم برايم باز كرد و گذاشت روي پايم و رفت تا به دوستانش هم بدهد. پس از نيم دقيقه برگشت و دست راستم را هم باز كرد. ولي تاكيد كرد كه روي چشمانم را به هيچ وجه باز نكنم. بابا اين جوريش رو ديگه نديده بوديم. كاش هر شب بازداشتم كنند. اينها ديگه خيلي مرامند .خلاصه جايتان خالي، كلوچه و سانديس را ميل فرموديم و دستان مبارك را كه ساعاتي در دستبند بودند، مالانديم. پس از چند دقيقه صدا آمد كه:سيد خوردي تموم؟ و بعد يكي آمد دوباره دستهايم را از پشت به هم دستبند زد و رفت.يكي شان گفت: ساعت 5/2 است و حاجي نيامده. ديگري با خنده گفت: 5/2 حاجي يعني 7 صبح.كمرم روي صندلي خسته شده بود. اميدوار بودم تا صبح مجبور نشوم همانطور روي صندلي بنشينم. تلفن زنگ خورد، موقعي كه داشتند تلفن را جواب مي دادند حدس زدم كه حاجي است و مي گويد كه صبح مي آيد. درست متوجه شده بودم، آمدند سراغم و گفتند: حاجي صبح مي آيد، مي بريمت در اتاقي كه استراحت كني. اگر خوابم مي برد، ممكن بود پاچه شلوارم بيايد بالا و يا به هر حال متوجه چاقو شوند. گفتم: مي توانم بروم دستشويي؟ قبول كردند و به طرف دستشويي راهنماييم كردند. اول دمپاييها را جلوي پايم جفت كردند تا بپوشم و بعد دستبندم را باز كردند اما وقتي مي خواستند چشمانم را باز كنند گفتند بر نگرد. يعني خواستند قيافه شان را نبينم. اول چشمانم از نور لامپ دستشويي اذيت شد و تا چند لحظه نتوانستم چيزي ببينم. بعد كه قادر به ديدن محيط شدم، دنبال جايي مي گشتم كه چاقو را سر به نيست كنم. دستشويي پنجره نداشت، چون داخل زيرزمين بود. تنها جايي كه به ذهنم رسيد داخل سنگ توالت بود.آنرا با عجله از ساق پايم باز كردم و خواستم با جلد بيندازمش داخل. اما ترسيدم جلدش گير كند. با چاقو جلد را از وسط به دو نيم كردم كه چون چاقو خيلي تيز بود، يك لحظه رد داد و به شست دست چپم خورد. ابتدا تكه هاي جلد و بعد چاقو را در سوراخ انداختم. چاقو همانجا ماند و پايين نرفت. اگر دقت مي كردي ، مي توانستي دسته اش را ببيني. هر چه سيفون را كشيدم و آب ريختم بي فايده بود. يكي هم زد به در كه :سيد زود باش. خواستم دستهايم را بشويم كه شك نكنند، كه متوجه شدم مثل فواره از شستم خون مي آيد. چاقو بد جوري دستم را بريده بود و من متوجه نشده بودم. نگاه كردم و ديدم كف دستشويي هم كلي خون ريخته. انگشت سبابه همان دستم را روي شستم گذاشتم و آب ريختم كف دستشويي تا خونها پاك شدند .باز هم از زير سبابه ام خون مي آمد. وقتي خواستم در دستشويي را باز كنم گفتند كه عقب عقب بروم. در را باز كردم و پشت كردم و دستهايم را از پشت گرفتم تا دستبند بزنند. جوري گرفتم كه زخم را نبينند و خوشبختانه نديدند .دستبند و چشم بند زدند و راه افتاديم. بعد هم شستم را به پشت شلوارم چسباندم تا خون چكه نكند . خوني كه رانم را خيس مي كرد و مي رفت پايين احساس مي كردم. از راهرو گذشتيم و از آن محوطه خارج شديم. وارد فضاي باز شده بوديم . چند پله ديگر بالا و پايين رفتيم و وارد يك راهرو ديگر شديم. دم در گفتند كفشهايم را در بياورم. بعد روي موكت سبز رنگ از داخل راهرو گذشتيم و به يك اتاق رسيديم. كف اتاق قالي پهن شده بود. به كنار ديوار بردندم و گفتند بنشين. وقتي نشستم دستبند را از روي دست چپم باز كردند و خوشبختانه باز هم متوجه زخم نشدند. بعد دست راستم را به پايين ديوار به يك چيزي قفل كردند و گفتند دراز بكش و استراحت كن تا فردا كه حاجي بيايد. يك پتو هم تا كردند و به عنوان بالش زير سرم گذاشتند. با هم صحبت كردند كه يك نفرشان شب در همان اتاق پيشم بماند. يكي ماند و پس از چند لحظه پرسيد كه سردم هست يا نه. كمي احساس سرما كردم و گفتم كه اگر چيزي باشد رويم بيندازم ممنون مي شوم. يك پتو هم رويم كشيد و خودش هم كمي آن طرف تر دراز كشيد. شست دست چپم مثل قلب مي زد و از آن خون مي آمد. آنرا با فشار به شلوارم چسباندم تا جلوي خون ريزي را بگيرم. با كوچكترين حركت، دستبندم كه به نظر مي آمد به يك حلقه آهني قفل شده ، صدا مي داد. كم كم صداي خر و پف بلند شد و فهميدم كه مراقبم خوابيده. با احتياط روي چشمهايم را باز كردم و نگاهي به اطراف انداختم. برق اتاق خاموش بود، اما راهرو بيرون برقش روشن بود ومي شد چيزهايي ديد. اتاق حدودا 4×3 متري بود و يك طرفش كمدهاي ديواري قرار داشت. دست من هم به لوله گاز قفل شده بود. مراقب من دم در اتاق خوابيده بود و ديگر اتاق چيزي نداشت، مگر پشه هايي كه دور و بر سرم صدا مي كردند و هر از چند گاهي يك جايم را آتش مي زدند. يك دستم كه قفل بود و دست ديگرم را هم به شلوارم چسبانده بودم تا خونش بند بيايد. ناچار پتو را روي سرم كشيدم و كم كم خوابم برد.
وقتي روي صندلي دراز كشيدم ، پاچه شلوارم به چيزي گير كرد. تازه يادم آمد چاقويي همراه دارم . چند وقت پيش كه براي پژوهشي به زنجان رفته بودم، يك چاقوي امريكايي كه شبيه تبر بود و جلد داشت براي يادگاري خريدم. در تمام عمرم هيچ وقت چاقو همراهم بيرون نمي بردم، چون نيازي به اين وسيله ندارم. اگر دعوايم بشود، آنقدر چابك هستم كه سريعا غش كنم و خودم را از دست كتك كاري برهانم. بدبختي نمي دانم چرا همان شب چاقو همراهم بردم. البته دليل عمده اش اين بود كه پيش خودم فكر كردم شايد جوانهاي كه قصد مصاحبه با آنها دارم مست باشند يا ... و خلاصه اگر نيمه شب خطري پيش آمد ، چاقو را ... يعني از چاقو ... يا با چاقو ...نمي دانم، خلاصه يك كاري بكنم. البته مطمئنم هيچ غلطي نمي توانستم بكنم، اصلا يادم رفته بود چاقو دارم. تازه ، مثل كماندوها آنرا با جلدش به ساق پايم بسته بودم. احتمالا يك لحظه جو زده شدم و خودم را با كماندوها اشتباه گرفتم(نظريه اميال سركوب شده). از وقتي داخل ماشين، يادم افتاد كه چاقو همراه دارم، كلي تف و لعنت به شانس خودم فرستادم كه چرا همين يك دفعه كه چاقو همراه دارم بايد دستگير شوم. خدا خدا مي كردم كه مامورها آنرا از روي پاچه شلوار نبينند. يك مامور ديگر هم روي صندلي عقب كنار من نشسته بود. حدودا بيست دقيقه در راه بوديم كه تند تند از من مي پرسيد: جايي را كه نمي بيني؟ و پس از شنيدن جواب منفي، خودش با دست از محكم بودن پارچه روي چشمم مطمئن مي شد. بالاخره به ناكجا آباد رسيديم و پياده ام كردند. دوباره پرسيد: چيزي نمي بيني؟ و من هم گفتم نه. اما راستش را بخواهيد از زير دستمال مي توانستم ببينم. اينجا بود كه فهميدم دماغ بزرگ هم مي تواند كارايي مثبت داشته باشد. از دو طرف دماغم در پايين دستمال مي توانستم پايين ر ببينم. بيشتر سطح زمين ، خاكي بود كه بوته خار و پلاستيك و ... به پايم گير مي كرد. از تعدادي پله سنگي سفيد پايين رفتيم تا به دري رسيديم. البته اين را هم بگويم كه هر چند تعداد پله ها زياد بود، اما در برخي جاها احساس كردم كه مرا به عمد مي چرخانند تا راه گم كنم. سرم را خم كردند كه به در نخورد و من هم واقعا نمي دانم چارچوب در كوتاه بود يا آنكه خواستند مرا بفريبند. از يك دالان كه سنگ فرش سفيد داشت گذشتيم و به اتاقي رسيديم. مرا روي يك صندلي نشاندند. اينجا هم سنگ فرش سفيد داشت، همچنين مي توانستم پايه هاي ميزي كه جلويم قرار داشت را ببينم. از سر و صداي صحبتها حدس زدم بايد 8 _ 7 نفري اطراف ميز نشسته باشند، اما من فقط قادر بودم پاي يكي از آنها كه سمت چپم نشسته بود را ببينم. شلوار نظامي پلنگي ، جوراب و دمپايي قرمز پايش بود. يكي گفت: واكمنت را بده ببينم، قبل از اينكه جواب بدهم يكي ديگر گفت: ايناها ، دست منه. نوار را روي آن گذاشت و روشنش كرد. نوحه بود كه ظاهرا سيب سرخي مي خواند، چون با تعجب پرسيد: نوار سيب سرخي مال توهِ. من متوجه نشدم كه با من است يا نه، روي چشمانم كه بسته بود، فقط از روي جهت صدا مي توانستم حدس بزنم كه رو به من حرف مي زند يا نه. اين بار راننده بود كه جواب داد: نه مال منه ، اشتباهي آوردم. نوار خودش رو امتحان كرديم، خالي بود. بعد پرسيد:پول از كجا مياري كه برا هر مصاحبه ده هزار تومن مي دي؟ديدم همين الآن است كه بگويند قصد براندازي نظام رو داشتي. به ناچار گفتم كه در موسسه افكار سنجي دانشجويان كار مي كنم. پرسيد: اين موسسه مال كيه؟ گفتم: وابسته به وزارت علوم.و از اينجا بود كه همزمان بايد سوالات چند نفر را با هم جواب مي دام.سوالاتي مثل: تو كه گفتي دانشجويي؟ آخه به وزارت علوم چه ربطي داره كه كي چي گوش مي كنه؟ وزارت علوم بهت پول ميده مي گه نصف شب بروتحقيق؟ آخه آدم حسابي نبود كه رفتي سراغ اينا؟ بقيه نوارهات كو؟چقدر پول بهت ميدن؟ چند نفرين؟ تحقيقهاي قبليتون درباره چي بود؟ روي انتخابات هم كار مي كنين؟ جوابهايم خيلي محتاطانه بود؛ مثلا مي دانستم اگر به اين سوال آخري جواب مثبت بدهم، مسئله را سريع سياسي مي كنند. براي همين گفتم :نه .يا درباره بعضي سوالات اظهار بي اطلاعي مي كردم يا مي گفتم من هر كاري را كه بگويند انجام مي دهم و در پاسخ به اين سوالشان كه: اگر بهت مي گفتند برو خودت را بنداز توي چاه ،چه؟ اظهار پشيماني مي كردم. مي دانستم بحث با اين جور افراد در شرايط موازنه قدرت ،بي فايده است، چه برسد به اين موقعيت. همين كوتاه آمدنها باعث شد تا لحن آنها هم آرامتر شود. البته ناگفته نماند كه من هم عليرغم همراه داشتن چاقو، باز هم آرامش عجيبي داشتم و همه سوالاتشان را با خونسردي و لبخند پاسخ مي دادم. حتي در بين بازجويي، يك لحظه اين فكر به ذهنم خطور كرد كه اگر در اين موقعيت به آقاي خامنه اي فحش بدهم چه بلايي سرم مي آورند و بعد هم مثل آدمهاي ديوانه زدم زير خنده. اين خنده باعث تعجبشان شد كه علتش را پرسيدند. گفتم: دوستم هميشه مي گفت مواظب خودم باشم اين تحقيقها كار دستم ندهد و حالا يادم به حرفش افتاد. يكي شان گفت: ببين، دوستت هم به فكرت بود و تو خودت به فكر خودت نيستي. كارت شناساييم را دوباره خواستند و وقتي از جيبم در آوردند( چون دستهايم بسته بود گفتم كه در جيبم است و البته دستشان را با اجازه در جيبم كردند) و نام را خواندند، يكي شان گفت : به، سيد هم كه هستي.يكي ديگر گفت: آخه پسر عموي ما كه نبايد از اين كارا بكنه. و از اين لحظه به بعد ،مرا به اسم سيد صدا مي كردند. شروع كردند به پند و اندرز كه: ما صلاحت را مي خواهيم. اگر بلايي سرت مي آوردند چه؟ همين چند شب پيش يك پسر را نيمه جان توي جوب پيدا كرديم كه مي گفت كليه هايش را در آورده اند.و بعد از ديگران پرسيد: مگه نه؟ و منتظر تاييدشان بود. اما ظاهرا بقيه از اين دروغ چندان خوششان نيامد و آنرا بي پاسخ گذاشتند. احساس كردم كه ديگر خيلي گاگول حسابم كرده اند. بنابراين خنديدم و گفتم: بابا ديگه نترسونمون. گفت: باور نمي كني؟ دانستم كه منطقشان مي گويد كه بايد باور كنم، و الا مي باورانندم( يا مي بارورانندم). پس گفتم : چرا، شما به هر حال با تجربه تريد و با مواردي بر مي خوريد كه براي ديگران عجيب است. مي دانم وقتي از اين جور حرفها مي زدم چه كيفي مي كردند. اين نفري كه كنارم نشسته بود و گفتم كه شلوار پلنگي به پا داشت مي گفت: شما دانشجوها فكر مي كنيد چون درس خوانده ايد همه چيز مي دانيد، ما هم اين درسها را خوانده ايم، اما فوق شما( متوجه منظورش از فوق شما نشدم و جرات پرسيدن هم نداشتم) متاسفانه شما ديد منفي نسبت به بسيجيها داريد ، اما نمي دانيد كه آنها براي شما كار مي كنند... و خلاصه كلي نصيحت كه خيلي هايش را متوجه نشدم. همه فكر و ذكرم اين بود كه نكند يك وقت بدنم را تفتيش كنند و چاقو را بيابند. اگر آن همه كوتاه آمدم براي همين بود كه اگر چاقو را پيدا مي كردند( آن هم آن چاقو را) ، دخلم آمده. كم كم داشتند رام مي شدند ، يكي شان پرسيد : حالا چكار كنيم، خودت جاي ما بودي چكار مي كردي؟ من كه از يك طرف دوست داشتم بيشتر بمانم و با ساختار اين جور مكانها آشناتر شوم و از طرف ديگر مي ترسيدم به خاطر چاقو گير بيفتم، فقط گفتم : هر چه قانون گفته همان را عمل كنيد.گفت : مي دوني اگر گير نيروي انتظامي مي افتادي چي مي شد؟ همون توي خيابان يك پس كتك بهت مي زدن و بعد هم كه مي بردنت پاسگاه،از سرباز گرفته تا درجه دار هر كدوم كه مي رسيد، بدون اينكه بپرسد جرمت چيه، يه چار تا مي زد توي سرت و يه پرونده برات درست مي كردن و مي فرستادنت دادگاه. يكي ديگرشان گفت: يه زنگ بزنيم ببينيم خود حاجي كي مياد. و تلفن را برداشت تا به حاجي زنگ بزند. از حرف زدنشان فهميدم كه حاجي گفته ساعت 5/2 مي آيد. گفتند صبر مي كنيم تا حاجي بيايد. چند نفرشان بلند شدند و خداحافظي كردند كه به خانه هايشان بروند. موقع رفتن يكي شان گفت: تكليف اين بنده خدا را روشن كنيد. و بعد زد روي شانه من كه: سفارشت را كردم. ان شاالله زودتر مشكلت حل مي شود مي روي. و خودشان رفتند.از صداي صحبتها فهميدم كه سه نفر بيشتر نمانده اند. كمي با هم پچ پچ كردند و آنگاه يكي شان دست مرا گرفت و بردم به اتاق كناري و گفت همين جا بايست . خودش برگشت به مان اتاق. يكي شان كه به نظر مي آمد سرباز بود هي مي گفت: من بروم بخوابم؟ اگر حاجي آمد بيدارم مي كنيد؟ و وقتي ديگران مي گفتند: برو بخواب. دوباره خودش پشيمان مي شد. ظاهرا از حاجي مي ترسيد همان شخص پس از چند لحظه آمد و صندلي اي با خود آورد و گفت: بشين خسته نشي. و پس از نشاندن من روي صندلي رفت. روي واكمن من نوار سيب سرخي را گذاشته بودند .پس از چند دقيقه يكي شان نوار را ظاهرا خاموش كرد، اما در حقيقت دكمه ضبط را فشار داده بود و صحبتهاي دوستانش را پر مي كرد. پس از حدود يك دقيقه، نوار را برگرداند و روشن كرد. صدايشان كه ضبط شده بود پخش مي شد و آنها قه قهه مي زدند. چند بار نوار را عقب و جلو كردند و صداي خودشان را شنيدند.بعد، يكي شان گفت: آقا سيد. ببخشيد اجازه نگرفتيم. ما داريم از ضبطت استفاده مي كنيم. حلال كن. و من هم گفتم: خواهش مي كنم. دوباره كمي پچ پچ كردند و يكي شان آمد صندلي مرا كه گمان مي كنم در گوشه اتاق بود، كشيد وسط اتاق تا در ديد رسشان باشم. دوباره صداي همان سربازه آمد كه درباره خواب حرف مي زد. بعد هم گفت كه گرسنه است. يكي شان بهش گفت كه برود و يك چيزي براي خوردن بياورد. از جلوي من رد شد و رفت و پس از حدود يك دقيقه برگشت. ابتدا كنار من ايستاد. صداي خش و خش مي آمد. بعد دست چپم را باز كرد ولي دست راستم را به صندلي قفل كرد. سانديسي به دستم داد و گفت كه ني را داخلش كرده. كلوچه اي را هم برايم باز كرد و گذاشت روي پايم و رفت تا به دوستانش هم بدهد. پس از نيم دقيقه برگشت و دست راستم را هم باز كرد. ولي تاكيد كرد كه روي چشمانم را به هيچ وجه باز نكنم. بابا اين جوريش رو ديگه نديده بوديم. كاش هر شب بازداشتم كنند. اينها ديگه خيلي مرامند .خلاصه جايتان خالي، كلوچه و سانديس را ميل فرموديم و دستان مبارك را كه ساعاتي در دستبند بودند، مالانديم. پس از چند دقيقه صدا آمد كه:سيد خوردي تموم؟ و بعد يكي آمد دوباره دستهايم را از پشت به هم دستبند زد و رفت.يكي شان گفت: ساعت 5/2 است و حاجي نيامده. ديگري با خنده گفت: 5/2 حاجي يعني 7 صبح.كمرم روي صندلي خسته شده بود. اميدوار بودم تا صبح مجبور نشوم همانطور روي صندلي بنشينم. تلفن زنگ خورد، موقعي كه داشتند تلفن را جواب مي دادند حدس زدم كه حاجي است و مي گويد كه صبح مي آيد. درست متوجه شده بودم، آمدند سراغم و گفتند: حاجي صبح مي آيد، مي بريمت در اتاقي كه استراحت كني. اگر خوابم مي برد، ممكن بود پاچه شلوارم بيايد بالا و يا به هر حال متوجه چاقو شوند. گفتم: مي توانم بروم دستشويي؟ قبول كردند و به طرف دستشويي راهنماييم كردند. اول دمپاييها را جلوي پايم جفت كردند تا بپوشم و بعد دستبندم را باز كردند اما وقتي مي خواستند چشمانم را باز كنند گفتند بر نگرد. يعني خواستند قيافه شان را نبينم. اول چشمانم از نور لامپ دستشويي اذيت شد و تا چند لحظه نتوانستم چيزي ببينم. بعد كه قادر به ديدن محيط شدم، دنبال جايي مي گشتم كه چاقو را سر به نيست كنم. دستشويي پنجره نداشت، چون داخل زيرزمين بود. تنها جايي كه به ذهنم رسيد داخل سنگ توالت بود.آنرا با عجله از ساق پايم باز كردم و خواستم با جلد بيندازمش داخل. اما ترسيدم جلدش گير كند. با چاقو جلد را از وسط به دو نيم كردم كه چون چاقو خيلي تيز بود، يك لحظه رد داد و به شست دست چپم خورد. ابتدا تكه هاي جلد و بعد چاقو را در سوراخ انداختم. چاقو همانجا ماند و پايين نرفت. اگر دقت مي كردي ، مي توانستي دسته اش را ببيني. هر چه سيفون را كشيدم و آب ريختم بي فايده بود. يكي هم زد به در كه :سيد زود باش. خواستم دستهايم را بشويم كه شك نكنند، كه متوجه شدم مثل فواره از شستم خون مي آيد. چاقو بد جوري دستم را بريده بود و من متوجه نشده بودم. نگاه كردم و ديدم كف دستشويي هم كلي خون ريخته. انگشت سبابه همان دستم را روي شستم گذاشتم و آب ريختم كف دستشويي تا خونها پاك شدند .باز هم از زير سبابه ام خون مي آمد. وقتي خواستم در دستشويي را باز كنم گفتند كه عقب عقب بروم. در را باز كردم و پشت كردم و دستهايم را از پشت گرفتم تا دستبند بزنند. جوري گرفتم كه زخم را نبينند و خوشبختانه نديدند .دستبند و چشم بند زدند و راه افتاديم. بعد هم شستم را به پشت شلوارم چسباندم تا خون چكه نكند . خوني كه رانم را خيس مي كرد و مي رفت پايين احساس مي كردم. از راهرو گذشتيم و از آن محوطه خارج شديم. وارد فضاي باز شده بوديم . چند پله ديگر بالا و پايين رفتيم و وارد يك راهرو ديگر شديم. دم در گفتند كفشهايم را در بياورم. بعد روي موكت سبز رنگ از داخل راهرو گذشتيم و به يك اتاق رسيديم. كف اتاق قالي پهن شده بود. به كنار ديوار بردندم و گفتند بنشين. وقتي نشستم دستبند را از روي دست چپم باز كردند و خوشبختانه باز هم متوجه زخم نشدند. بعد دست راستم را به پايين ديوار به يك چيزي قفل كردند و گفتند دراز بكش و استراحت كن تا فردا كه حاجي بيايد. يك پتو هم تا كردند و به عنوان بالش زير سرم گذاشتند. با هم صحبت كردند كه يك نفرشان شب در همان اتاق پيشم بماند. يكي ماند و پس از چند لحظه پرسيد كه سردم هست يا نه. كمي احساس سرما كردم و گفتم كه اگر چيزي باشد رويم بيندازم ممنون مي شوم. يك پتو هم رويم كشيد و خودش هم كمي آن طرف تر دراز كشيد. شست دست چپم مثل قلب مي زد و از آن خون مي آمد. آنرا با فشار به شلوارم چسباندم تا جلوي خون ريزي را بگيرم. با كوچكترين حركت، دستبندم كه به نظر مي آمد به يك حلقه آهني قفل شده ، صدا مي داد. كم كم صداي خر و پف بلند شد و فهميدم كه مراقبم خوابيده. با احتياط روي چشمهايم را باز كردم و نگاهي به اطراف انداختم. برق اتاق خاموش بود، اما راهرو بيرون برقش روشن بود ومي شد چيزهايي ديد. اتاق حدودا 4×3 متري بود و يك طرفش كمدهاي ديواري قرار داشت. دست من هم به لوله گاز قفل شده بود. مراقب من دم در اتاق خوابيده بود و ديگر اتاق چيزي نداشت، مگر پشه هايي كه دور و بر سرم صدا مي كردند و هر از چند گاهي يك جايم را آتش مي زدند. يك دستم كه قفل بود و دست ديگرم را هم به شلوارم چسبانده بودم تا خونش بند بيايد. ناچار پتو را روي سرم كشيدم و كم كم خوابم برد.
بخش سوم
يك نفر صدا مي زد كه: بلند شو آقا، بلند شو. و من هم بلند شدم و نشستم سر جايم. دستمال روي چشمهايم نبود و توانستم همه را ببينم. حاجي كه حدودا 45 _ 40 سال داشت با ته ريشي روي صورت و سري كچل، سر رسيدي به دست داشت و با نگاهي كنجكاو آمد روبرويم نشست و چند نفر ديگر هم در اطراف اتاق نشستند كه فقط يك نفرشان ريش نداشت و لبانش سياه بود، بطوري كه حدس زدم دودي است( حداقل سيگاري).سريع سلام كردم كه با تعجب پرسيد: چي؟ و من هم گفتم: هيچي ، سلام كردم. شستم كه به شلوارم چسبيده بود جدا شد و شروع كرد و به خون ريختن. انگشت سبابه ام را رويش گذاشتم. اما بي فايده بود. همه متوجه خونريزي اش شدند. حاجي پرسيد: شستت چي شده؟ و بعد به بقيه گفت: يه دسمال بيارين بدين بذاره روي زخمش. دوباره از من پرسيد: دستت چرا خون مياره؟ گفتم: ديشب موقع شام توي خوابگاه بريد. از بقيه پرسيد: ديشب كه گرفتينش همينطوري بود؟ و وقتي جواب منفي شنيد من با سرعت گفتم: خونش بند آمده بود، اما فكر كنم به خاطر دست بند دوباره سر زخمش باز شد. _: چرا گرفتنت؟ _: داشتم مصاحبه مي كردم، مجوز نداشتم. _: براي كجا كار مي كني؟ _ : موسسه افكار سنجي دانشجويان. _: چرا مجوز نگرفتي؟ _: چون بايد كار را سريع انجام مي داديم، فرصت نشد. _: خودت خواستي؟ _: نه. _: درسته كه بدون مجوز بري مصاحبه كني؟ _: نه، همون ديشب قبول كردم. _: اين موسسه وابسته به كجاس؟ -: وزارت علوم. _: آخه اين كارهايي كه مي كنين به وزارت علوم چه ربطي داره؟ اگه پول اضافي داره بده به چار تا آدم بد بخت.اين كارا چيه دولت مي كنه؟ _: من كه جوابگوي دولت نيستم. _: تو برا جايي كه كار مي كني بايد جوابگو باشي يا نه؟ چيزي نگفتم. توي دلم خنده ام گرفت كه اينها دارند مرا به خاطر دولت بازخواست مي كنند و حالا يكي نيست بگه بابا شما بايد جوابگو باشين يا من؟ دوباره پرسيد: حالا چرا رفتي سراغ اون جوونها؟ _: چون موسيقي گوش مي دادن. _: از كجا مي دوني كي موسيقي گوش مي كنه؟ _: از همونجايي كه ماموراي شما بهشون گير دادن. _: اگه مخاطب شما و ماموراي ما يكيه، پس چرا هدفهاتون يكي نيست؟ _: از هر وسيله مي شه يه جور استفاده كرد. _: اون جوونهايي كه تو ديشب مي خواستي بهشون پول بدي، حداقل پنج تاشون سيگاري بار مي زنن و تو با اين كارت داشتي پول يه شب سيگاريشون رو بهشون مي دادي كه زودتر از بين برن. اگه مي خواين كار فرهنگي بكنين، برين درباره خونواده شهدا كار بكنين، درباره جانبازها. تا حالا در اين باره هم تحقيق كردين؟ _: من نه، ولي موسسه رو نمي دونم. _: پس تو چي ميدوني؟ تو الآن يه جاسوسي كه حين ارتكاب به جرم دستگير شدي. مي دوني؟ _: واسه كي جاسوسي كردم؟ _: واسه همونجا كه نمي دوني داره چيكار مي كنه.جايي كه مال دولته و بايد پولش رو در راه ملت خرج كنه، اما ميده به يه مشت معتاد تا زودتر بكششون.تو هيچ فكر نكردي كه آخه اين كار چه ربطي به وزارت علوم داره؟ قرن بيست و يكم قرن اطلاعاته. مي دوني؟ توي دلم گفتم كه والا ما انسان شناسي خونديم و به قول ××× قرن بيست و يكم قرن انسان شناسيه. دوباره گفت: خب با من يه مصاحبه بكن ببينم. من هم شروع كردم به سوال پرسيدن:
_ آخرين موسيقي اي كه گوش كرديد چه بود؟
_ يك كليپ از عصار
_ چه موقعي؟
_ ديروز در يك همايش كه بوديم پخش شد.
_ خودتان بيشتر چه چيزي گوش مي دهيد؟
_ منظورت موسيقي است يا هر چيزي؟
_ در اينجا منظورم موسيقي است.
_ هيچي.
_ يعني اصلا موسيقي گوش نمي دهيد؟
_ نه.
_ خب شما مخاطب ما نيستيثد. ببخشيد.
_ مگه بيكارم بشينم موسيقي گوش كنم. كار و زندگي دارم.
_ خب ما هم دنبال همونهايي مي گرديم كه به قول شما كار و زندگي ندارند
بعد پرسيد: هميشه سوالاتت رو از حفظ مي پرسي؟ _:نه. از روي پرسشنامه. _:ببينم پرسشنامه ات رو. _: دست من نيست. و سربازه آورد و بهش داد.
نگاهي به سوالات كرد و بعد نگاهي به اسامي خوانندگاني كرد كه اسمشان را در پايان سوالات آورده بودم تا ببينم مصاحبه شوندگان كدامشان را مي شناسند ، و با تغير گفت: چرا اسم دو تا مداح يا قاري قرآن توي اينها نيست؟ گفتم: فقط درباره اين نوع از موسيقي است. پوز خندي زد و گفت: كه اين نوع موسيقي؟ بعد پرسيد: چي مي خوني؟ _: ايران شناسي. _: اسم درسات رو بگو بينم. _: مسائل عمومي ايران شناسي، خطوط و زبانهاي ايراني پيش از اسلام، اسطوره شناسي ... _: صبر كن بينم. اسطوره هاي ايران كي اند؟ _: تيشتر، آناهيتا، كيومرث،... _:ايرانيها از چه نژادي اند؟ _:آريايي _: قبل از آرياييها چه كساني ساكنان ايران بودند؟ _: اقوام زيادي بودند، مثلا قوم طپور در مازندران... _: نه، يكي شان اصلي بود. _: اقوام زيادي بودند و نمي دانم منظور شما كدام است. _: كردها قوم اصلي قبل از آريايي هستند. از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. كردها افتخارشان اين است كه آريايي اصيلند و اين آقا آمده مي گويد كردها قبل از آرياييها بوده اند. گفتم: كردها از اقوام آريايي هستند. گفت: نه اصلي هايشان قبل از آريايي اينجا بوده اند. مي دانستم جلوي نيروهايش به هيچ وجه حاضر به كوتاه آمدن نيست و چك و چانه زدن با او بي فايده است. چيزي نگفتم. كمي سكوت كرد و به يكي از نيروهايش گفت: ازش يه تعهد نامه بگيريد و ببريدش همونجا كه گرفتين، پيادش كنين. يه سري كپي هم از كارت و برگه هاش بگيرين. و بلند شد و رفت. سربازه رفت يه سري كپي از روي مداركم گرفت و برگشت و راننده ديشبي هم مشغول نوشتن تعهد نامه شد.آدرس و مشخصات خودم و موسسه را گرفت و توي برگه يادداشت كرد. بعد هم دوباره دستها و چشمانم را بستند و راهنماييم كردند به طرف بيرون. اما عجب تعهد نامه اي گرفتند كه نياز به امضا يا اثر انگشت من نداشت. سوار ماشينم كردند و دوباره بيست دقيقه اي طول كشيد تا رسيديم. اول پياده ام كردند و بعد دستها و چشمانم را باز كردند و گفتند:برنگرد و مستقيم برو. چند قدمي راه رفتم تا متوجه شدم كوچه روبروي خوابگاه پياده ام كرده اند. نگاهي به ساعت موبايلم انداختم، حدود 5 صبح بود. هنوز خونم بند نيامده بود از شدت خونريزي داشتم ضعف مي كردم. به اتاق رفتم و روي دستم را حسابي پيچيدم تا فردا يه فكري به حالش بكنم و همينه كه الآن باند پيچيه
يك نفر صدا مي زد كه: بلند شو آقا، بلند شو. و من هم بلند شدم و نشستم سر جايم. دستمال روي چشمهايم نبود و توانستم همه را ببينم. حاجي كه حدودا 45 _ 40 سال داشت با ته ريشي روي صورت و سري كچل، سر رسيدي به دست داشت و با نگاهي كنجكاو آمد روبرويم نشست و چند نفر ديگر هم در اطراف اتاق نشستند كه فقط يك نفرشان ريش نداشت و لبانش سياه بود، بطوري كه حدس زدم دودي است( حداقل سيگاري).سريع سلام كردم كه با تعجب پرسيد: چي؟ و من هم گفتم: هيچي ، سلام كردم. شستم كه به شلوارم چسبيده بود جدا شد و شروع كرد و به خون ريختن. انگشت سبابه ام را رويش گذاشتم. اما بي فايده بود. همه متوجه خونريزي اش شدند. حاجي پرسيد: شستت چي شده؟ و بعد به بقيه گفت: يه دسمال بيارين بدين بذاره روي زخمش. دوباره از من پرسيد: دستت چرا خون مياره؟ گفتم: ديشب موقع شام توي خوابگاه بريد. از بقيه پرسيد: ديشب كه گرفتينش همينطوري بود؟ و وقتي جواب منفي شنيد من با سرعت گفتم: خونش بند آمده بود، اما فكر كنم به خاطر دست بند دوباره سر زخمش باز شد. _: چرا گرفتنت؟ _: داشتم مصاحبه مي كردم، مجوز نداشتم. _: براي كجا كار مي كني؟ _ : موسسه افكار سنجي دانشجويان. _: چرا مجوز نگرفتي؟ _: چون بايد كار را سريع انجام مي داديم، فرصت نشد. _: خودت خواستي؟ _: نه. _: درسته كه بدون مجوز بري مصاحبه كني؟ _: نه، همون ديشب قبول كردم. _: اين موسسه وابسته به كجاس؟ -: وزارت علوم. _: آخه اين كارهايي كه مي كنين به وزارت علوم چه ربطي داره؟ اگه پول اضافي داره بده به چار تا آدم بد بخت.اين كارا چيه دولت مي كنه؟ _: من كه جوابگوي دولت نيستم. _: تو برا جايي كه كار مي كني بايد جوابگو باشي يا نه؟ چيزي نگفتم. توي دلم خنده ام گرفت كه اينها دارند مرا به خاطر دولت بازخواست مي كنند و حالا يكي نيست بگه بابا شما بايد جوابگو باشين يا من؟ دوباره پرسيد: حالا چرا رفتي سراغ اون جوونها؟ _: چون موسيقي گوش مي دادن. _: از كجا مي دوني كي موسيقي گوش مي كنه؟ _: از همونجايي كه ماموراي شما بهشون گير دادن. _: اگه مخاطب شما و ماموراي ما يكيه، پس چرا هدفهاتون يكي نيست؟ _: از هر وسيله مي شه يه جور استفاده كرد. _: اون جوونهايي كه تو ديشب مي خواستي بهشون پول بدي، حداقل پنج تاشون سيگاري بار مي زنن و تو با اين كارت داشتي پول يه شب سيگاريشون رو بهشون مي دادي كه زودتر از بين برن. اگه مي خواين كار فرهنگي بكنين، برين درباره خونواده شهدا كار بكنين، درباره جانبازها. تا حالا در اين باره هم تحقيق كردين؟ _: من نه، ولي موسسه رو نمي دونم. _: پس تو چي ميدوني؟ تو الآن يه جاسوسي كه حين ارتكاب به جرم دستگير شدي. مي دوني؟ _: واسه كي جاسوسي كردم؟ _: واسه همونجا كه نمي دوني داره چيكار مي كنه.جايي كه مال دولته و بايد پولش رو در راه ملت خرج كنه، اما ميده به يه مشت معتاد تا زودتر بكششون.تو هيچ فكر نكردي كه آخه اين كار چه ربطي به وزارت علوم داره؟ قرن بيست و يكم قرن اطلاعاته. مي دوني؟ توي دلم گفتم كه والا ما انسان شناسي خونديم و به قول ××× قرن بيست و يكم قرن انسان شناسيه. دوباره گفت: خب با من يه مصاحبه بكن ببينم. من هم شروع كردم به سوال پرسيدن:
_ آخرين موسيقي اي كه گوش كرديد چه بود؟
_ يك كليپ از عصار
_ چه موقعي؟
_ ديروز در يك همايش كه بوديم پخش شد.
_ خودتان بيشتر چه چيزي گوش مي دهيد؟
_ منظورت موسيقي است يا هر چيزي؟
_ در اينجا منظورم موسيقي است.
_ هيچي.
_ يعني اصلا موسيقي گوش نمي دهيد؟
_ نه.
_ خب شما مخاطب ما نيستيثد. ببخشيد.
_ مگه بيكارم بشينم موسيقي گوش كنم. كار و زندگي دارم.
_ خب ما هم دنبال همونهايي مي گرديم كه به قول شما كار و زندگي ندارند
بعد پرسيد: هميشه سوالاتت رو از حفظ مي پرسي؟ _:نه. از روي پرسشنامه. _:ببينم پرسشنامه ات رو. _: دست من نيست. و سربازه آورد و بهش داد.
نگاهي به سوالات كرد و بعد نگاهي به اسامي خوانندگاني كرد كه اسمشان را در پايان سوالات آورده بودم تا ببينم مصاحبه شوندگان كدامشان را مي شناسند ، و با تغير گفت: چرا اسم دو تا مداح يا قاري قرآن توي اينها نيست؟ گفتم: فقط درباره اين نوع از موسيقي است. پوز خندي زد و گفت: كه اين نوع موسيقي؟ بعد پرسيد: چي مي خوني؟ _: ايران شناسي. _: اسم درسات رو بگو بينم. _: مسائل عمومي ايران شناسي، خطوط و زبانهاي ايراني پيش از اسلام، اسطوره شناسي ... _: صبر كن بينم. اسطوره هاي ايران كي اند؟ _: تيشتر، آناهيتا، كيومرث،... _:ايرانيها از چه نژادي اند؟ _:آريايي _: قبل از آرياييها چه كساني ساكنان ايران بودند؟ _: اقوام زيادي بودند، مثلا قوم طپور در مازندران... _: نه، يكي شان اصلي بود. _: اقوام زيادي بودند و نمي دانم منظور شما كدام است. _: كردها قوم اصلي قبل از آريايي هستند. از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. كردها افتخارشان اين است كه آريايي اصيلند و اين آقا آمده مي گويد كردها قبل از آرياييها بوده اند. گفتم: كردها از اقوام آريايي هستند. گفت: نه اصلي هايشان قبل از آريايي اينجا بوده اند. مي دانستم جلوي نيروهايش به هيچ وجه حاضر به كوتاه آمدن نيست و چك و چانه زدن با او بي فايده است. چيزي نگفتم. كمي سكوت كرد و به يكي از نيروهايش گفت: ازش يه تعهد نامه بگيريد و ببريدش همونجا كه گرفتين، پيادش كنين. يه سري كپي هم از كارت و برگه هاش بگيرين. و بلند شد و رفت. سربازه رفت يه سري كپي از روي مداركم گرفت و برگشت و راننده ديشبي هم مشغول نوشتن تعهد نامه شد.آدرس و مشخصات خودم و موسسه را گرفت و توي برگه يادداشت كرد. بعد هم دوباره دستها و چشمانم را بستند و راهنماييم كردند به طرف بيرون. اما عجب تعهد نامه اي گرفتند كه نياز به امضا يا اثر انگشت من نداشت. سوار ماشينم كردند و دوباره بيست دقيقه اي طول كشيد تا رسيديم. اول پياده ام كردند و بعد دستها و چشمانم را باز كردند و گفتند:برنگرد و مستقيم برو. چند قدمي راه رفتم تا متوجه شدم كوچه روبروي خوابگاه پياده ام كرده اند. نگاهي به ساعت موبايلم انداختم، حدود 5 صبح بود. هنوز خونم بند نيامده بود از شدت خونريزي داشتم ضعف مي كردم. به اتاق رفتم و روي دستم را حسابي پيچيدم تا فردا يه فكري به حالش بكنم و همينه كه الآن باند پيچيه


0 Comments:
Post a Comment
<< Home