Tuesday, November 22, 2005

نواي نواهاي بومي ديگر نمي آيد به گوش

چهار شنبه شب بود كه دوستم، آقاي حميد كريمي، تلفن كرد و گفت كه با استاد كورش اسدپور و گروه ني داود، داخل قطار هستند و دارند مي آيند تهران. انجمن اسلامي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران دعوتشان كرده بود. حميد هم مرا دعوت كرد كه اگر فرصتي پيدا كردم، به آنجا بروم تا هم كنسرتشان را ببينم و هم ديداري تازه كنيم. از وقتي به تهران آمده ام، دير به دير موفق به ديدن هم مي شويم و آن هم در حد چند دقيقه. ديگر از آن شب نشيني ها با اين همسايه هاي ديوار به ديوار، تا صبح خبري نيست. به هر حال قول دادم كه اگر توانستم كارهايم را سامان بدهم، حتما خواهم رفت.
ظاهرا تا صبح در قطار ساز زده و آواز خوانده بودند. صبح زود به ايستگاه راه آهن تهران رسيدند. پس از صرف صبحانه، به طرف دانشگاه تهران راه افتادند. قبل از ساعت 7 صبح آنجا حاضر بودند، اما به آنها اجازه ورود ندادند. شب قبل آتش سوزي اي در كتابخانه دانشكده حقوق پيش آمده بود كه باعث شد حراست دانشگاه تهران (مانند ديگر شخصيتهاي حقيقي و حقوقي) علاج واقعه را بعد از وقوع بينجامد. حدودا يك ساعتي در سرما لرزيدند تا بچه هاي انجمن اسلامي آمده و آنها را به داخل دانشگاه راهنمايي كند. تا ساعت 2 بعد از ظهر كه كنسرت شروع شد، در يكي از اتاقهاي انجمن اسلامي دانشكده ادبيات به سر بردند.
از طرف ديگر، من هم همان روز براي ديدن خانم دكتر اتحاديه و تحويل تحقيق كلاسي، به خيابان فلسطين رفتم كه تا ساعت يك ظهر طول كشيد. مي خواستم به بنياد ايران شناسي برگردم و به قرار ملاقاتي كه پروفسور گارنيك آساطوريان، ايران شناس ارمنستاني، برايم تعيين كرده بود برسم. اما ديدم حيف است حالا كه تا نزديكي دانشگاه تهران آمده ام، دوستان قديمي را نديده، از آنجا دور شوم. با حميد تماس گرفتم و وقتي فهميدم در يكي از اتاقهاي انجمن اسلامي دانشكده ادبيات هستند، خودم را به آنجا رساندم. ابتدا مسئول برگزاري كنسرت اجازه ورود نمي داد. اما وقتي از ماجرا آگاه شد، به داخل اتاق راهنمايي ام كرد. با همه دست و رو بوسي كردم. استاد كورش اسدپور (شاگرد بنام استاد علي اصغر شاه زيدي در رديف موسيقي ملي. ايشان همچنين از خانواده اي به دنيا آمدند كه نسل اندر نسل موسيقي محلي بختياري را حفظ مي كنند و خود ايشان اهتمام ويژه اي در گردآوري گوشه ها و آوازهاي رو به فراموشي موسيقي بختياري به خرج دادند.)، علي رنجبر (شاگرد قديمي استاد صديق تعريف و مدرس فعلي آواز در موسسات هنري اصفهان و اطراف)، حميد رضا كريمي (شاگرد قديمي استاد كيوان ساكت و مدرس فعلي تار و سه تار در موسسات هنري اصفهان و اطراف)، محمد علي كريمي ( برادر حميد و شاگرد استاد حسابي و مدرس فعلي دف و تنبك در موسسات هنري اصفهان و اطراف) را به خوبي مي شناختم و در نزد همه آنها مدتي را به شاگردي گذرانده بودم. سه سال افتخار شاگردي آقاي رنجبر را داشتم و بخشي از رديف آوازي را از ايشان فرا گرفتم. چند جلسه اي نزد استاد اسدپور با موسيقي ملي و بختياري آشنا شدم. چند ماهي هم نزد محمدعلي كريمي به فراگيري تنبك مشغول بودم كه نيمه راه آنرا رها كرده و براي تحصيل به بابلسر رفتم. و بالاخره چه شبها كه تا به صبح، نزد حميد كريمي (در خانه ما، در خانه آنها، در خانه دامادمان، و گاهي هم در موسسه) به صورت شاگردي غير رسمي، با پرده گيري و ديگر مقدمات تنبورنوازي آشنا شدم (البته از بين اين تنوع موسيقايي، تنبور را بيش از بقيه در نزد اساتيد ديگري همچون رامين كاكاوند، كامران عطايي و ... ادامه دادم و نهايتا من ماندم و نواختن تنبور در خلوت شبهاي خوابگاه.). با احمدرضا قرباني (نوازنده كمانچه)، جاويد ابراهيم پور (نوازنده ني) و حسين قرباني( نوازنده تنبك) قبلا فقط چند باري سلام و عليك داشتم. همانطور كه براي برنامه آماده مي شدند، بچه هاي بختياري هم براي ديدن شان به درب اتاق مراجعه مي كردند. در دوران ليسانس بود كه فهميدم استاد اسدپور چه هواخواهاني در ميان بختياريها و بويژه كهكيلويه و بوير احمديها دارد. از قضا، بسياري از دوستان دوره ليسانس را هم ديدم. به هر حال اعضاي گروه براي اجرا به سالن رفتند و من هم به دنبالشان راه افتادم تا مگر از جيب مبارك مبلغي براي حمايت از اينگونه برنامه هاي فرهنگي نپردازم. پس از آماده شدن اعضا، افرادي كه براي ديدن برنامه، پشت در سالن تجمع كرده بودند، وارد سالن شده و روي صندليها جاي گرفتند. پس از معرفي اعضا توسط استاد اسدپور، برنامه آغاز شد و به ترتيب قطعات زير اجرا گرديد:
مقدمه: لاله سر[خ] بدون كلام؛ بي[بي] مريم؛ ظله (ستاره صبح)؛ دايني (از اصوات شبه جمله در بختياري)؛ شير علي مردون (از جنگاوران بختياري)؛ گُلُمي (اي گل من)؛ آسماري (نام كوهي در بختياري)؛ و گُويَلِ شير (برداران شير مرد).
اما آنچه برايم در طول برنامه جالب بود و هدف اصلي ام از نگارش اين متن، اشاره به آن نكته است، گريه آرام و بي سر و صداي برخي از افراد حاضر در سالن كنسرت بود. گريه اي كه به نظرم ناشي از شادي تو‌أم با اندوه بود. شادي از اينكه پس از مدتها دوري از فرهنگ بومي، بالاخره شاهد اجراي يكي از عناصر مهم فرهنگي خود بودند؛ و اندوه از اينكه بطور ناخودآگاه، بر آخرين رمقهاي فرهنگ بومي شان را نظاره گرند. صحنه واقعا عجيبي بود. يكبار ديگر نيز در كنسرت اسدپور (در فولاد شهر اصفهان) چنين ماجرايي و البته با شدتي به مراتب بيشتر اتفاق افتاده بود. نمي دانم چه در صداي اين مرد، در دل مردمان بختياري، و در اشعار آن نهفته است كه چنين مي كند. از چنين حالات موسيقايي در ديگر اقوام ايراني، در اين حد اطلاعي ندارم. آيا آنها هم خود را همينگونه در معرض نابودي يافته اند؟ شايد اينگونه باشد. اصلا نه! براي بسياري از موسيقي هاي بومي، حتما اينگونه است. خوانندگان پر توان بومي مناطق مختلف كشورمان (كه زندگي در محيط پاك و در اكثر موارد كوهستاني صدايي به صلابت طبيعت به آنها وديعه داده است)، هرگز درآمدهاي ميليوني ندارند تا با يك قرار داد و چند ميليون تومان پولي كه به صاحب يك استوديو مي دهند، يك شبه خواننده از آب درآيند. و بعد هم بازار را پر كنند از نوارهاي شان كه در اكثر موارد نه ارزش موسيقايي دارند، نه شعر و نه ... . و در كنار اين آشفته بازار، بايد شاهد مرگ نواهايي باشيم كه در دل يك پير در اين گوشه و ديگري در آن گوشه از كشورمان است كه با مرگ خود، دل از آن نوا نكنده و چون مي دانند كه آن نواها را ديگر كسي ارزش نمي شناسد و پاس نمي دارد، با خود به گور مي برند.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home


www.irLearn.com

You will be redirected to the script in

seconds

You will be redirected to the script in

seconds