<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764</id><updated>2011-04-21T18:28:02.310-07:00</updated><title type='text'>شوخی با فرهنگ و اجتماع</title><subtitle type='html'>مطالب این وبلاگ ,انتقاداتی است آمیخته با طنز و کنایه درباره برخی هنجارهای اجتماعی و فرهنگی کشورمان , 
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید  </subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>27</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-114465633130317429</id><published>2006-04-10T01:01:00.000-07:00</published><updated>2006-04-10T01:05:31.326-07:00</updated><title type='text'>دمی با هموطنان عرب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش يکم&lt;br /&gt;بهار 84 بود که آقاي فاضلي تماس گرفت و از يه طرح پژوهشي درباره مشارکت کشاورزان در سيستمهاي آبياري صحبت کرد که قرار بود در خوزستان اجرا بشه و بنابر اين از من خواست حدود 20 تا از بچه هاي مردم شناسي که آمادگي تئوريکي و عملي براي همکاري در اين طرح را  دارند, خبر کنم و به اونها بگم آماده باشن که حدود يک ماه از تابستان را در خوزستان مشغول پژوهش هستيم. من هم با بچه هاي مورد نظر تماس گرفتم و اونها هم مثه خود من از اين کار استقبال کردند. وقتي استاد فاضلي و من و بچه ها همه برنامه ريزي هامون رو انجام داديم, بمب گزاريهاي اهواز پيش اومد و کار به تعويق افتاد. بچه ها هم که روي تابستونشون حساب کرده بودند, هر روز تماس مي گرفتند که چي شد؟ آقاي فاضلي هم خودش واقعا از اين ماجرا اعصابش خرد شده بود. اما اختيار از دست همه خارج بود. خلاصه اونقدر اين ماجرا به طول انجاميد که با شرمندگي به بچه ها اعلام کرديم که طرح کنسل شده. گذشت تا اينکه آقاي فاضلي حدود يک ماه پيش تماس گرفت و اطلاع داد که همون طرح رو دوباره به زور گردنش انداختن و با اينحال که مشغول انجام رساله دکتريشه, ناچار به قبول شده. اما اينبار طرح در سطح خيلي کوچکتري اجرا ميشه. فقط 5 نفري ميريم خوزستان. آقاي فاضلي, دکتر پاکسرشت (تنها همکلاس آقاي فاضلي در دوره دکتري), آقاي پيام روشنفکر (خدائيش اسم باحاليه), آقاي يعقوب زاده (کارمند ايسپا) و من (که کوچکترين موجود اون جمع بودم). يه کارمند سازمان آبرساني که خودش اهل منطقه و عرب زبان بود هم قرار بود اونجا به ما بپيونده. آقاي فاضلي که به هواپيما هيچ اطميناني نداره, بليط قطار برامون گرفت. آخرين باري که با هم با هواپيما از عسلويه اومديم, هواپيما توي آسمون يه تکونهاي شديدي داشت که انگار مي خواست آکروبات هوايي اجرا کنه. تنها دلخوشيمون اين بود که احمدي نژاد هم توي هواپيما جلوي ما نشسته بود و بنابر اين مي دونستيم سعي شون رو مي کنن که هواپيما هوس شيرجه نکنه. همون وقت بود که آقاي فاضلي توبه کرد که ديگه سوار هواپيما نشه. تازه ماجرا بر ميگرده به قبل از عمليات شهادت طلبوندني يکي دو هواپيماي کشورمون.&lt;br /&gt;خلاصه قرارمون شد روز پنجشنبه 3/12/1384 ساعت 5 عصر توي ايستگاه راه آهن تهران. من که آدم وقت شناسي هستم, حدود 20 دقيقه تاخير داشتم. وقتي رسيدم ديدم 3 تا آدم گنده منتظر من هستن. دکتر پاکسرشت نيومده بود و قرار بود بعدا به جمع مون بپيونده. سوار قطار درجه يک دليجان شديم و راه افتاديم. کوپه هاي 4 نفره, با يه سري امکانات از جمله تلويزيون. چون مي خواستيم درباره طرح صحبت کنيم و از قضا فيلم هم هندي بود که بين هيچکدوم از ماها خريداري نداشت, تلويزيون رو خاموش کرديم. اما لطف اجباري شامل حالمون شد و حالمون رو گرفت؛ صداي تلويزيون رو نمي شد قطع کرد؛ صدا قابل کنترل نبود. آقاي فاضلي بنده خدا گلوش پاره شد تا حرفش رو به گوش ما برسونه. با اينحال که صداش به ما مي رسيد, اما نمي تونستيم تمرکز کنيم و من يکي که خدائيش حتي يه کلمه هم نفهميدم. خلاصه شب رو گذرونديم تا صبح که بعد از 16 ساعت راه به ايستگاه راه آهن اهواز رسيديم. با تاکسي به مهمانسراي سازمان آب رفتيم. دو تا اتاق از قبل برامون رزرو شده بود. من و آقاي فاضلي يه اتاق و آقايان يعقوب زاده و ولي زاده هم اتاق ديگه رو به تصرف در اورديم. راستي يادم رفت بگم که آقاي روشنفکر به خاطر مشکلي که براش پيش اومده بود, نيومد و به جاي خودش آقاي ولي زاده رو جاي خودش فرستاده بود. چون اسامي قبلا فرستاده شده بود و براي اينکه دردسر درست نشه, ولي زاده همه جا خودش رو روشنفکر معرفي مي کرد. اتفاقا معرفي نامه آقاي روشنفکر اشتباها دکتر روشنفکر خورده بود که ما هم آقاي وليزاده (که کارشناس ارشد مطالعات فرهنگي بود) رو دکتر صدا مي کرديم و اين آقاي دکتر گفتن برامون يه سرگرمي و خنده شده بود. بعد از اينکه توي اتاقها جاگير شديم, يه استراحتي  کرديم و رفتيم براي ناهار؛ قسمت اصلي ماجرا (به خصوص براي من که با اين جثه استخونيم, قضا خوردنم آدم رو ياد قحطي زده ها ميندازه). چند نوع غذا که مي تونستي از بينشون انتخاب کني و انواع مخلفات و دسر هم کنارش داشت. ما هم که ديديم براي ما رايگانه و قراره سازمان حساب کنه, با هر وعده غذا, انواع مخلفات رو هم مي گرفتيم. فضاي سبز اطرافش هم خيلي زيبا بود. عصر به کارهامون رسيديم و شب دوباره جلسه گذاشتيم. آقاي سواري که همون کارمند عرب مذکور بود به جمع مون پيوست. آقاي فاضلي سعي کرد نکات تکميلي رو درباره طرح گوشزد کنه. بطور کلي طرح به مشکلات سازمان آبرساني خوزستان با کشاورزان بر مي گشت. يه سري کانالهاي بتوني آبياري از رودخانه ها و سدهاي استان منشعب شده بود و قرار بود آب رو به راحتي به زمينهاي کشاورزي برسونه. اما در همون حد قرار باقي موند. چرا که بيشتر از آب, مشکلات عديده اي رو با خودش اورده بود. کشاورزها که تا حالا آب رو مفت و مجاني از رودخونه مي گرفتن (هر چند با زحمتي چند برابر), حالا براشون قابل پذيرش نبود که بابت آبي که داره به دريا مي ريزه و هدر ميره, پول بپردازن. به نظرشون آب بها خيلي زياده و براي همين هم دريچه هاي کانالها رو مي شکستند؛ با کارمنداي سازمان سر ناسازگاري داشتند؛ حالا بگذريم از اينکه کانالها در خيلي از جاها گل گرفته بود؛ شکستگي داشت و آب به هدر مي رفت؛ کارمندها در برخي موارد به وظايفشون خوب عمل نمي کردند و ... . به قول آقاي فاضلي, در يه جمله: «کارمندها فکر مي کنن کشاورزها ديوونه اند, و کشاورزها هم فکر مي کنن کارمندها چقدر ابله اند». اين رابطه واقعا يه جور دشمني بينشون بوجود اورده بود. البته سابقه کانال کشی و ايجاد سد بر روی رودخونه های کارون, دز و کرخه و آبياری دشت خوزستان, به پيش از اسلام و دوره ساسانيها بر می گرده که گرادوان روگن، مهندس با تجربه هلندي, مطالعات زيادی در اين زمينه انجام داده (افشار سيستانی, ايرج. خوزستان و تمدن ديرينه آن. جلد اول. صص: 310-291). خلاصه همون شب, گروه بنديها هم مشخص شد؛ من همون اول خواهش کردم که همراه با آقاي سواري باشم و به مناطق عرب زبان بريم. برام خيلي مهم بود که بتونم از نزديک با عربهاي خوزستان حشر و نشر داشته باشم. توي دانشگاه و خوابگاه با چند تاشون دوست صميمي هستم و طرز تفکرشون درباره هويت عربهاي خوزستان برام آشناست. اما مي خواستم بدونم مردم تحصيل نکرده هم همينطوري فکر مي کنن يا متفاوت. اما بعدا مشخص شد که آقاي سواري فقط يه چند روز از ما سواري گرفته و همه را سر کار گذاشته و همراهمون نمياد. ناچار, گروهبنديها به هم خورد و من شدم و دکتر روشنفکر کذايي (آقاي ولي زاده)؛ آقاي يعقوب زاده بايد تنها کار مي کرد تا دکتر پاکسرشت بياد؛ آقاي فاضلي هم بيشترش رو تنها کار انجام داد و البته چند روزي هم يه بومي عرب ديگه کمکي و دستيارش بود. 6 منطقه تعيين شد که هر گروه 2 نفره بايد 2 منطقه رو توي اين چند روزه پوشش مي داد؛ دزفول, شوشتر, بهبهان, شادگان, اميديه و حوزه جنوب شرق. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش دوم&lt;br /&gt;فردا صبح به سازمان رفتيم. ورودي ساختمون 5 طبقه اش, با دقت همه رو بازرسي بدني مي کردن, حتي کارمندهاي خودشون. از قضا يکي از کارمندها که خيلي بهش بر خورده بود, شروع کرد به سر و صدا. آخه قبلا از اين خبرها نبود و اين تمهيدات رو به خاطر بمب گذاريها در نظر گرفته بودند. البته ناگفته نمونه ولي زاده و يعقوب زاده اين چند روزه اونقدر از راننده ها و افراد آشنا و محلي درباره بمب گزاريها پرسيدند که من خجالت کشيدم. البته بعضي اوقات هم شوخي مي کردن. هر چند با اين وضع و تصويري که از برخي اقوام (مثه کردها, بلوچها, عربها و ...) نشونمون دادن, تا حدود زيادي مي شد بهشون حق داد. خلاصه؛ وارد ساختمون شديم و يه جلسه نيم ساعته با مسئول روابط عمومي داشتيم. بعد هم چند تا ماشين در اختيارمون قرار دادن که به مناطق خودمون بريم. يکي از راننده ها که بايد ما باهاش مي رفتيم بهبهان و شادگان (مناطق عرب نشين), دبه در اورد که بهش گفتند که بايد گروه دکتر پاکسرشت رو ببره. آقاي فاضلي هم که پاک عصباني شده بود, به ما گفت به دزفول بريم. اين دفعه, تنها باري بود که جرات نکردم رأيش رو بزنم. آخه خيلي دوست داشتم برم مناطق عرب نشين. اما ناچار سوار يه پژو شديم و راه افتاديم به طرف دزفول. اين يکي راننده که اتفاقا خيلي آدم باحالي از آب در اومده بود, خودش اصالتا دزفولي بود. توي راه که فهميد من ديد منفي نسبت به عربها ندارم, سعي کرد به من بقبولونه که عربها همونطوري هستن که درباره شون قضاوت ميشه. ديگه تا پايان اين چند روز, هر وقت موقعيت پيش مي اومد, بحثي کوتاه بين مون پيش مي اومد. حدود ساعت 1 بعد از ظهر به دزفول رسيديم. يه سري به سازمان آبرساني دزفول زديم و به مهمونسراش رفتيم و خستگي راه رو از تن مون در اورديم. راننده که با هم خودموني شده بوديم, سريع پسرخاله شد و با ولي زاده, 2 نفري شروع کردن به سيگار کشيدن توي اتاق. وقتي مي ديدن من اذيت مي شم و از دود سيگار بدم مياد, حال مي کردن.&lt;br /&gt;روز دومي که دزفول بوديم, يه بمب در فرمانداري اين شهر و يکي هم همزمان در آبادان منفجر شد. در دزفول بدون تلفات بود و در آبادان فقط يه زخمي به جا گذاشت. مجموعا 3 روز دزفول بوديم. تقسيم کار کرده بوديم؛ ولي زاده (بخونيم: دکتر روشنفکر) با مسئولين سازمان مصاحبه مي کرد و من با کشاورزها (که صدام مي کردن: آقا مهندس). هر روز کارمون مصاحبه بود و بنا به قولي که آقاي فاضلي ازمون گرفته بود, مي بايست هر شب 2 صفحه گزارش درباره مشاهدات روزانه مون بنويسيم. ولي زاده که به جاي گزارش نويسي مي خوابيد. اما من؛ به جاي 2 صفحه گزارش نويسي, 2 ساعت گزارش ميدادم؛ به دوستي که تازه پيدا کرده بودم. اولين تجربه دوستي در زندگيم. اينکه مي گم 2 ساعت, چندان مبالغه نمي کنم. چون اوايل دوستي مون بود (و هست), هميشه حدود يک ساعت و نيم با موبايل با هم صحبت مي کرديم. توي همين رفاقت بود که فهميدم وقتي 1 ساعت با موبايل صحبت کني, خودش قطع مي کنه. و بعدش مجددا تماس مي گرفتم و عشقولانه از خودمون در وکرديم. بنده خدا همه اش مي گفت که مواظب خرجم باشم. اما زده بودم به بي خيالي.  به نظرم داشتن يه تجربه با دوست خوب, بيش از اينها مي ارزه. توي اين چند روز, هميشه حرف رو از مناظر زيباي خوزستان شروع مي کردم. از اينکه چه مناظر زيبايي در خوزستان ميشه ديد؛ مناظري که تصورش برامون محاله. آخه اکثراً خوزستان رو با يه مشت نخل سر بريده مي شناسن که توي سينماي جنگ ديدن. فارغ از اينکه بعضي مناطق خوزستان, به شمال کشور گفته: زکي!. خلاصه, روز سوم که کارهامون رو زودتر انجام داده بوديم, يه گشتي توي شهر زديم: خونه هايي با معماري سنتي و خيلي زيبا! مثلا آجرچيني ديوارهاشون رو به اشکال مختلف تزيين کرده بودن. بازار سنتي جالبي هم داشت. دخترهاش هم به نسبت دخترهاي اهواز (و دخترهاي شوشتر که بعدا ديديم), خيلي قشنگتر بودن. البته چشم چرون نيستم ها! هر جا مي رم با ديده مردم شناسي زل مي زنم توي چشم دختراش. ضمنا اگه يه خانوم به خانومها نگاه کنه که ايراد شرعي نداره. پس ايرادي به من وارد نيست! کنار رودخونه دز هم چند تايي عکس گرفتيم. يه پل قديمي داره که مي گن مربوط به دوره ساسانيه؛ ظاهرا که بازسازي نشده, اما اتومبيلهاي سواري و باري از روش رد مي شن. البته يه قسمتي اش ظاهرا فرو ريخته که مثلا خواستن بازسازي کنن, اما پل آهني نصب کردن. يه چيز افتضاح در اومده. دو طرف پل با ساروج و آجر ساخته شده, اما وسطش يه تيکه بد ترکيب از آهن قرار گرفته. وسط رودخونه خروشان دز هم هنوز خرابه هاي آسيابهاي قديمي باقي مونده که البته تا چند سال ديگه گمون نکنم ازشون خبري باشه. ظاهرا قرار نيست بازسازي بشه. لبه هاي رودخونه همه جا تابلوهاي شنا ممنوع نصب کرده بودن. اما راننده (که گفتم اصالتا دزفولي بود) مي گفت که هر سال افراد زيادي داخلش غرق مي شن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش سوم&lt;br /&gt;بعد از ظهر راه افتاديم به طرف اهواز. از راننده خواهش کردم که سر راه به شوش هم ببرمون. بنده خدا با کمال ميل قبول کرد. خدا خيرش بده. 24 کيلومتر که از دزفول دور شده بوديم, به شوش رسيديم؛ به اصطلاح به شوش دانيال. ظاهرا شوش به معنای زنبق بوده و البته بعضی ها هم مي گن بهم معنای خوب (و به همين اعتبار, شوشتر ميشه: خوبتر). حمد ا.. مستوفي, مولف نزهة القلوب، بناي اون را به مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم ابوالبشر نسبت داده و مي نويسه:&lt;br /&gt;          «اين اولين شهري است که در خوزستان بنا کردند و هوشنگ بر عمارت آن افزوده و قلعه ساخت و بر آن قلعه، قلعه اي ديگر در غايت استحکام و شاپور ذولاکتاف تجديد عمارت آن شهر کرد و شاهپور خره خواند.» (افشار سيستانی, ايرج. خوزستان و تمدن ديرينه آن. جلد دوم. صص:876).&lt;br /&gt;راننده, ماشين را نزديک تپه آپادانا پارک کرد و خودش داخل ماشين موند. موزه, قلعه شوش و تپه آپادانا کنار هم قرار داشتن. من و ولي زاده اول به موزه رفتيم. ورودي بيرون موزه, يه پايه ستون بزرگ کاخ آپادانا را قرار داده بودن و ورودي داخل موزه, يه سر ستون بزرگ کله اسب. اشياء داخل موزه بيشتر مربوط به تمدنها و حکومتهاي پيش از اسلام بود. تقريبا از تمدن عيلام شروع مي شد. تمدني که در همين منطقه سکني داشتن. چند تايي صورتک و عروسک ازشون باقي مونده بود. همه با لبهاي کلفت, موهاي مجعد و خلاصه قيافه هاي تيپ سياه پوست. آخه مي گن عيلاميها از اقوام سامي – حامي بودن. غير از اينها, مجسمه ها و پايه ستونهايي هم از دوره هخامنشي و اشکاني بيشتر از بقيه اشياء توي چشم مي اومد. اما جالبتر از همه, نگهبان داخلي موزه بود؛ با اينکه يه نفر و تنها بود, اما به خوبي همه بخشهاي داخلي موزه را پوشش مي داد. به همه جا سر مي کشيد و حواسش به همه بازديد کننده ها بود. خيلي عادي قدم مي زد و همه را مي پاييد. البته شايد در نگاه اول, اين نوع برخوردش باعث ناراحتي بازديد کننده مي شد, اما واقعا خوشم اومد که به خوبي از عهده مراقبت از موزه بر مياد.&lt;br /&gt;بعد از موزه, از کوچه کناريش که خاکي بود بالا رفتيم. ورودي کوچه, بايد بليط مي گرفتيم. نفري 400 تومن. مي دونستم که با ارائه کارت دانشجويي ميشه از 50% تخفيف استفاده کرد. اما ولي زاده کارت دانشجويي همراهش نبود. مامور فروش بليط يه نگاه دلسوزانه به مون انداخت که خودمون باورمون شد بدبخت ترين آدمهاي دنياييم. براي هر دو تا مون تخفيف داد و داخل شديم. انتهاي کوچه که روي تپه بود, سمت راست قلعه شوش قرار داشت و سمت چپ, ويرانه هاي کاخ آپادانا. قلعه شوش, قلعه ايه که گيرشمن موقع حفاريهاش در شوش و چغازنبيل, با آجرهاي باقي مونده از بناهاي دوره هاي پيش از اسلام درست کرده بود و براي استراحت و کارهاي جانبي خودش و دستياراش استفاده مي کرد. معماريش دقيقا مثه معماري قلعه هاي قرون وسطي اروپاست. روي تپه و مسلط به شهر درست شده و خيلي بزرگ و جاداره. الآن به عنوان سازمان ميراث فرهنگي شوش مورد استفاده قرار مي گيره. منظره زيباي شهر را از بالاي تپه و کنار قلعه مي شد ديد. گنبد مقبره دانيال از اون ميون توي چشم مي اومد. به طرف ويرانه هاي کاخ آپادانا راه افتاديم. روي تابلوي وروديش, اين عبارت نوشته شده بود:&lt;br /&gt;          «مجموعه کاخهاي هخامنشي شوش توسط داريوش اول در سال 521 ق.م بر پا شد, شامل: آپادانا, دروازه, ديوانخانه و بخشهاي ديگر است, آپادانا (تالار ستوندار) سه ايوان 12 ستوني و يک تالار 36 ستوني (بارتفاع 22 متر) داشت. ديوارها از خشت و ايوانها با آجر مينايي (لعابدار منقوش) مزين بود. در زمان اردشير اول دچار آتش سوزي شد, اردشير دوم آنرا بازسازي کرد. مدت حدود 200 سال شوش مرکز سياسي ايران و سرزمينهاي تحت فرمانروايي هخامنشيان به شمار مي رفت. سرانجام در سال 323 پيش از ميلاد در يورش اسکندر مقدوني ويران شد. با تلاش باستان شناسان اين مجموعه ساختماني و آثاري همچون مجسمه داريوش و کتيبه هايي به خط ميخي و به زبانهاي فارسي باستان – ايلامي و بابلي بدست آمده است.»&lt;br /&gt;خداييش همون ويرانه هاش هم عظمتي داشت. احساس مي کنم روحم بدجوري با آثار باقي مونده از دوره هخامنشي عجين شده. اين احساس در هگمتانه و تخت جمشيد هم بهم دست داد. هر چند دلم نمي اومد, اما بالاخره از خرابه هاي کاخ دل کندم و به طرف مقبره دانيال که همون نزديکي بود به راه افتاديم. مردهاي شهر کمتر لباس عربي و بيشتر لباس عادي پوشيده بودن. اما زنها اکثرا چادر عربي به سر داشتن. بعضي از زنهاشون هم خالکوبيهايي روي صورت و دستهاشون داشتن. ظاهرا جمعيت شهر, ترکيبی از فارس, لر, بختياری وعربه. اما بيشتر اونهايی که ما ديديم عرب بودند (يا لااقل ظاهر عربی داشتن). بازار اصلي در خيابوني قرار داشت که مقبره هم توي همون خيابون بود. گنبد مضرس دانيال, مثه يه کله قند بزرگ با فرو رفتگيهاي زياده. از حياطش وارد شديم. پر بود از مامورهايي که ظاهرا براي تامين امنيت و جلوگيري از بمب گزاريهاي احتمالي مستقر شده بودند. بعد از کفش داري, وارد يه فضاي نسبتا کوچک شديم که شايد با قسمت زنانه, سر جمع مساحتي حدود 100 متر داشت و مرکزش, ضريح حضرت دانيال نبي.&lt;br /&gt;          «واژه «دانيال» در عبري يعني «خدا داور من است». دانيال ملقب به نبي ا... از پيامبران بني اسرائيل و معاصر کوروش کبير و داريوش بزرگ هخامنشي بوده است. وي از قبيله يهودا و احتمالا از خاندان شاهي بود. در سال سوم سلطنت يهوياقيم(605 ق.م.) به بابل به دربار بخت النصر به اسارت برده شد، و کلدانيان او را به بلطشصر موسوم کردند. وي بر علوم کلدانيان دست يافت و در حکمت از آنان پيشي گرفت. اولين واقعه اي که سبب نفوذ و معروفيت دانيال شد، خوابي بود که بخت النصر در دومين سال سلطنت خود ديده بود، که در نتيجه آن بخت النصر وي را بر ولايت بابل گمارد. چند سال بعد، چون از نماز بردن به فرمانرواي بابل سرباز زد، به کنار شيرها افکنده شد، اما به طريق معجزه آسايي رهايي يافت و همچنان در مشاغل عالي باقي ماند، و در دوره کوروش نيز مورد لطف او بود. دانيال پس از درگذشت بخت النصر از جانب بهمن پسر اسفنديار به بيت المقدس بازگردانيده شد. وي از آنجا به خوزستان آمد و در شوش ديده از جهان بربست». (همان منبع)&lt;br /&gt;مي گن موقع فتح رضايتمندانه و بدون اجبار ايران!!! به دست اعراب, حضرت علي اون را شناخت و مجددا غسل داد و کفن و دفنش کرد _که البته حمدالله مستوفی ابوموسی اشعری را به جای حضرت علی نام می بره_. [الآن و اينجا جاي اين بحث نيست که چرا از عربهاي پابرهنه 1400 سال پيش (منظورم فقط سياهيهای لشکرکشی هاست) و همينطور کشورهاي عربي همسايه که غير از خنجر از پشت زدن, کاري برامون انجام نمي دن, دفاع مي کنيم و در عوض, تا مي تونيم عربهاي هموطن مون که سابقه سکونتشون در ايران, حتی به پيش از اسلام مي رسه را توي گيره و فشار مي ذاريم و از اونها تصوير سازي منفي مي کنيم). &lt;br /&gt;برگشتيم پيش ماشين و راه افتاديم. از راننده خواهش کردم که ما را به چغازنبيل هم ببره. مي دونستم که حالا حالا ديگه همچين موقعيتي برام پيش نمياد. ولي زاده که خسته شده بود, مخالفت کرد؛ ولي مخش را زدم. فکر مي کنم حدودا 10 کيلومتر که از شوش خارج بشي, بايد بپيچي توي جاده فرعي و 25 کيلومتر بري داخل تا به چغازنبيل برسي. براي همين, ظاهرا راننده هم چندان تمايلي به رفتن نداشت. راننده و ولي زاده که جلو نشسته بودن, با هم نقشه کشيدن و شروع کردن به صحبت کردن که حواسم پرت بشه و از کنار جاده فرعي چغازنبيل رد بشيم. اما حواسم جمع بود و از دور که تابلوي جاده چغازنبيل را ديدم, بهشون متذکر شدم. خنده شون گرفت و چاره اي جز تسليم نديدن. وارد جاده فرعي که شديم, به فاصله چند کيلومتر به چند کيلومتر, پستهاي نگهباني و ايست و بازرسي گذاشته بودن. خوشحال شدم که لااقل براي يکي از آثار باستاني مون ارزش قائلند. فکر کردم حتما براي جلوگيري از حفاري غير مجاز اين کار را کردن. اما نزديکي آخرين پسش ايست و بازرسي که رسيديم, جاده چغازنبيل منحرف ميشد و تازه فهميدم که اون ايست و بازرسيها مربوط به کشت و صنعت نيشکر ميشه. همون طرحي که به خاطرش زمينهاي عربها را به زور خريدن و اونها را آواره کردن, اما جاي مشخصي را براي سکونت اونها در نظر نگرفتن؛ شايد به اين خاطر که توازن جمعيتي شون را به هم بزنن. طرحي که باعث از بين رفتن خيلي از زمينهاي حاصلخيز خوزستان شده. چند ماه پيش توي عسلويه بود که فهميدم ايران داره شکر را چند برابر زير قيمت به کشورهاي حاشيه خليج صادر مي کنه, فقط به اين خاطر که بگه ما قطب توليد شکر در منطقه ايم. بگذريم؛ اين فضوليها به ما نيومده. از يه جاده سرسبز با تپه هاي کوچک, اما خيلي قشنگ گذشتيم. روستاهاي کنار جاده عرب نشين بودن. گاوميشهاشون اطراف جاده بودن. بالاخره به خود چغازنبيل رسيديم. يه اتاق در فاصله حدودا 100 متريش قرار داشت که دو تا پيرمرد عرب داخلش بودند. پيش خودم گفتم اينجا هم بليط نيم بها بگيريم. اما وقتي به بليط فروش گفتيم که دانشجو ائيم, بدون اينکه کارت دانشجوئي مون را ببينه, گفت: «دانشجوئيد؟ بفرماييد داخل». احترامي برامون قائل شد که براي دانشجوهاي نيم قرن پيش کشورمون قائل مي شدند. راه افتاديم به طرف معبد و البته يکي از پيرمردها هم همراهمون راه افتاد. مثلا راهنما بود. هرچي ازش مي پرسيديم, فقط با لهجه غليظ عربي جواب مي داد: «اينجا مال قبل از ميلاد مسيحه.» از تاريخچه اش و اينکه مربوط به چه دوره اي بود چيزي نمي دونست. اما يه جاهايي مثه اصطبل اسبها, ساعت خورشيدي, قربانگاه (هر چند نمي دونست چه نوع قرباني اونجا انجام مي شد), جاي پاي پسر بچه (اي که قبل از خشک شدن آجرهاي کفپوش, پاش رو روي اونها گذاشته بود) را نشونمون داد. البته قانونا فقط مي شد وارد حياط داخلي شد و بقيه معبد را از همونجا نگاه کرد. دورش حصار کشيده بودند. اما پيرمرد به ما اجازه داد يه جاهايي وارد بشيم و کلوني ها و لولاهاي سنگي بزرگ درها را ببينيم.&lt;br /&gt;           «محوطه تاريخي چغازنبيل در 35 کيلومتري جنوب شرقي شهر باستاني شوش قرار دارد. اين شهر در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه ايلامي «اونتاش نپيريشا» در نزديکي رود دز ساخته و «دوراونتاش» ناميده شد. در مرکز شهر معبد عظيمي به صورت چند طبقه بنا شد که امروز تنها دو طبقه از آن پابرجاست. اين معبد «زيگورات» نام گرفت و به دو تن از خدايان بزرگ ايلامي يعني «اينشوشيناک» و «نپيريشا» اهدا شد. معبد چغازنبيل بزرگترين اثر معماري به جا مانده از تمدن ايلامي است که بين سالهاي 1951 تا 1962 توسط دکتر «رومن گيرشمن» فرانسوي کشف شد. اين محوطه تاريخي در اجلاس کميته ميراث جهاني که در سال 1979 در مصر برگزار شد به همراه تخت جمشيد و نقش جهان به عنوان نخستين آثار ايراني در فهرست جهاني يونسکو جاگرفت (...).از آثار بي نظير معبد چغازنبيل مي توان به آجرهاي آن اشاره کرد که روي بيشتر آنها با خطوط ميخي، ايلامي و اکدي بنام و نسب پادشاه سازنده بنا اشاره شده و مشخص کرده که اين بنا چگونه و براي چه هدفي ساخته شده است. در سطح آجر فرش محوطه تاريخي چغازنبيل نيز بيش از چهار ردپاي متوسط انسان يافت شده که گمان مي رود به کودکان تعلق دارد. چندين جاي پاي حيوانات از نژاد گربه سانان نيز وجود دارد, چرا که مردمان سه هزار و 200 سال پيش خشت ها را در کنار دريا و در معرض نور خورشيد خشک مي کردند که عبور از روي آنها باعث نقش بستن جاي پايشان مي شد. به گفته کارشناسان، قديمي ترين ردپاي انسان يافته شده در جهان در معبد زيگورات است.» (برگرفته از وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;a title="نمایش تمام مطالب در روزمره" href="http://2bareh.com/?cat=2"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روزمره&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  نوشته: مرجان حاجی رحيمی)&lt;br /&gt; البته باز هم به ما ربطی نداره که اين اثر باستانی هم در معرض نابوديه! خبر گزاري ميراث فرهنگي در تاريخ هشتم آبان گزارش داد:&lt;br /&gt;           «شرکت نفت ايران به منظور کاوش لايه هاي زيرزميني در محوطه اطراف زيگورات چغازنبيل که قدمت آن به بيش از سه هزار و دويست سال پيش باز مي گردد، اقدام به ايجاد مسير انفجاري تي.ان.تي کرده است. کارشناسان نفتي، چاه هايي به عمق ۱۵ متر در اطراف معبد عيلامي چغازنبيل حفر کرده اند. چاه هاي مزبور سه خط مختلف انفجاري را شکل خواهد که نزديک ترين آن ها از فاصله ي ۳۰۰ متري حصار حصار جنوبي چغازنبيل مي گذرد.»&lt;br /&gt;وقتي مي خواستيم از اونجا برگرديم, اصفهاني بازي را گذاشتم کنار و 500 تومن!!! به پيرمرد راهنما دادم. ديگه شب شده بود. خلاصه به اهواز رسيديم.   &lt;br /&gt;ديداري با آقاي فاضلي (که دلم توي اين چند روزه براش تنگ شده بود) تازه کرديم. نوار مصاحبه هاي انجام شده را بهش داديم و قرار شد فردا به شوشتر بريم. البته شب حدود يک ساعت در فضاي سبز و زيباي بيرون مهمانسرا قدم زديم و درباره فضاي علمي ايران صحبت کرديم (لازم به ذکره که پايان نامه دوره کارشناسي ارشد آقاي فاضلي درباره جامعه شناسي علم در ايران است و با يه کمي حذف و اضافه, الآن آماده چاپ بصورت يه کتاب جداگانه است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش چهارم (پايانی)&lt;br /&gt;فردا صبح زود به شوشتر رفتيم. مسئول روابط عمومي سازمان آبرساني اونجا, بيشتر مسئولين رو به اتاق ما در مهمانسرا اورد تا در همونجا باهاشون مصاحبه کنيم. کشاورزهاي سرشناس رو هم به من معرفي مي کرد. با چند تا از همونهايي که معرفي کرده مصاحبه کردم. اما وقتي فهميد مي خوام با افرادي ديگه غير از اونهايي که معرفي کرده هم مصاحبه کنم (چون مي ترسيدم بنا به دلايل خاصي اين افراد را به ما معرفي کرده باشه و يا اينکه همه اين کشاورزان داراي يه سري ويژگيهايي باشن که بقيه کشاورزها اين ويژگيها را نداشته باشن و بالاخره اينکه ممکنه اينها به برخي مشکلات کشاورزهاي ديگه آگاهي نداشته باشن) از دستم ناراحت شد و رفت. خلاصه مصاحبه ها با مسئولين و کشاورزان شوشتر هم در عرض دو روز تموم شد. ولي زاده و راننده مي خواستن همون روزي که کار تموم شد برگردن, اما من موندم تا از شهر و آثارش ديدن کنم. دم غروب به شهر رفتم و بقيه اش که به شب خورد را گذاشتم براي فردا صبح که کله سحر رفتم و تمومش کردم. اول از پل باستاني پل – بند شادروان ديدن کردم که به لطف خدا در حال تخريبه! حالا چکار داريم به اينکه مربوط به دوره ساسانيه و حتي همت ما کمتر از دوره صفوي و قاجاريهاست که اين پل را بازسازي کردن. در ساحل رودخونه کارون اين شهر, صخره هايي با حفره هاي ديدني وجود داره که انسان را به تفکر وا مي داره. در نگاه اول, طبيعي به نظر مي اومدن, اما يه کم دقت باعث مي شد که آدم به شک بيفته که شايد دست ساز باشن و يا حداقل اينکه توسط انسان دستکاري شدن تا قابل سکونت بشن. به خصوص يه غار که چند متر بالاتر از سطح ساحل بود و پله هايي تا دهنه اون تراشيده شده بود. متاسفانه کسي از اهالي در اين باره اطلاعي نداشت. فقط داخل اين غارهاي کوچک و حفره ها, تا دلت مي خواست مي تونستي سرنگ مصرف شده و ته سيگار پيدا کني. کنار اين حفره ها (که انتهاي يک سر پل قديمي هم به همينجا ختم مي شد) يک گاوداري وجود داشت که خانواده اي عرب در آنجا تعداد زيادي گاو ميش نگهداري مي کردند. واقعا درشت هيکل و داراي ابهت بودند. به آنها که نزديک شدم, تونستم با يکي از آنها ارتباط خوبي برقرار کنم و حتي اجازه داد چند تا عکس هم ازش بگيرم. واقعا به حيوانات (حتی درنده) بيشتر از بعضي آدمها ميشه اطمينان کرد. آبشارها و آسيابهاي آبي سيکاها, واقعا ديدنيه. روي تابلوي وروديش اين عبارات را نوشته:&lt;br /&gt;          «برخي از محققين بناي اوليه اين تاسيسات را بفرمان شاپور اول ساساني نسبت مي دهند. اما بناي اصلي که هم اينک قابل مشاهده است مربوط به قرون 8 تا 10 هجري قمري است. ايجاد تونل در دل صخره هاي طبيعي و در نتيجه سرازير شدن آب بصورت آبشارها نه تنها به منظور تنظيم آب مصرفي آسيابها بوده بلکه بمنظور تنظيم آب کشاورزي منطقه بوده است. در حال حاضر بقاياي چند باب از آسيابهاي آبي قابل مشاهده است. مجموعه آبشارهاي شوشتر بعنوان اولين تاسيسات صنعت آب و صنايع جانبي در فهرست آثار جهاني به ثبت رسيده است.»&lt;br /&gt;خانه مستوفي (کنار سر ديگر پل – بند شادروان), امامزاده سيد محمد ماهرو (کنار آبشارها و آسيابها) و امامزاده زيد (نزديک بازار) از ديگر آثار شوشتر هستن که موفق به ديدن اونها شدم.&lt;br /&gt;ساعت 10 صبح ماشين از اهواز اومد دنبالم تا برگرديم اهواز. يه پژو که راننده اش يه پير مرد مهربون بود. همين که راه افتاديم, ازش پرسيدم که نوار هم داخل ماشين داره يا نه؟ جواب داد که دو دسته نوار داره: تعدادي از نوارها مال پسرشه و تعدادي هم مال خودش و از اونجايي که پسرش هم سن منه, از نوارهاي پسرش برام ميذاره. يه نوار گلچين گذاشت که از سياوش قميشي, بنيامين, چاووشي و ... داخلش آهنگ داشت. ازش پرسيدم که خودش چي گوش مي کنه و فهميدم که از جوونيش تا حالا شجريان گوش ميده. وقتي بهش گفتم که من يه زماني شب و روزم را با صداي شجريان مي گذروندم باور نمي کرد. توي راه از دو نفري صحبت مي کرد که روز گذشته در اهواز و به جرم بمب گذاري اعدام شده بودن. مي گفت که هم خودش و هم خيلي از مردم شهر اعتقاد دارن که اين دو نفر اهل اين کارها نبودن و فقط براي ترسوندن بمب گذارها و همچنين دلخوش کردن و گول زدن مردم اين کار را انجام دادن. توي راه که از وسط شهرها و روستاهاي عرب نشين (مثه: ملا ثاني, ويس و ...) عبور مي کرديم, روي در و ديوارها جملاتي (توسط جوانان عرب) نوشته شده بود, مثه:&lt;br /&gt;«دولة الحواز العربي»&lt;br /&gt;«الحواز, مرکزالعربستان»&lt;br /&gt;«شباب الويس»&lt;br /&gt;و...&lt;br /&gt;نوشته شده بود. نويسندگان عبارات با اينها سعي داشتن عناصر عربي را نشون بدهند. مثه «الاحواز» که ال معرفه عربي اولش اوردن و همچنين با ح جيمي اون را نوشتن. در و ديوارهاي اهواز هم شب گذشته توسط اين نوشته ها پر شده بود.&lt;br /&gt;به اهواز رسيدم. آقاي فاضلي و دکتر پاکسرشت به تهران برگشته بودن و قرار بود يعقوب زاده, ولي زاده و من فردا به منطقه شادگان بريم و اطلاعات لازم را در اونجا هم گردآوري کنيم.&lt;br /&gt;فردا به شادگان رفتيم. واقعا زمينهاي پر از آب شادگان که محل تجمع پرندگان, ماهيگيران و شکارچيان شده بود, توي راه, نظرمون را به خودش جلب کرد. اين دفعه راننده مون عرب بود و توي راه زياد باهاش صحبت کردم. خيلي درد دل کرد و وقتي فهميد که من با دقت دارم به حرفهاش گوش مي  کنم (و البته بهم اطمينان کرد), جاهايي که دو نفري تنها مي شديم, يه سري اطلاعات گرانبها هم درباره عربها بهم مي داد. چون ساکنان منطقه شادگان همه عربند, در اونجا و هنگام مصاحبه با کشاوزها به عنوان مترجم به من کمک کرد. يه نکته جالب که هنگام مصاحبه با کشاوران شادگان به اون برخوردم, بازگشت زمينداران و پس گرفتن زمينهاي قبل از اصلاحات ارضي از کشاورزها بود که متاسفانه دادگاه هم راي به نفع زميندارها داده بود و اسناد کشاورزان را قبول نکرده بود. حتي يکي از زمينداران براي ترسوندن کشاورزان, اقدام به کشتن يکي از کشاورزان کرده بود و خونواده مقتول رو هم از ادامه پيگري پرونده قتل, ترسونده بود. موضوع جالبي بود که فکر نمي کنم لنگه اش توي هيچ يالغوزآبادي گير بياد. براي همينه که تصميم دارم يه بار ديگه به منطقه برگردم و يه تحقيق مفصل در اين باره انجام بدهم. البته وقتي اين تصميمم را با يکي از مسئولين آبرساني منطقه در ميون گذاشتم, من را از اين کار منع کرد و هشدار داد که زميندارهاي عرب با هيچکسي شوخي ندارن و حاضرن براي حفظ زمينها, دست به هر کاري بزنن. حالا ديگه بستگي داره که من چقدر ...ـهاي بزرگي داشته باشم.&lt;br /&gt;بعد از ظهر همون روز هم به اهواز برگشتيم و بعد از 10 روز موندن در خوزستان, با هواپيما به تهران اومديم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-114465633130317429?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/114465633130317429/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=114465633130317429&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/114465633130317429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/114465633130317429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='دمی با هموطنان عرب'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-114176247408370926</id><published>2006-03-07T12:05:00.000-08:00</published><updated>2006-03-07T12:14:34.106-08:00</updated><title type='text'>بوميان عسلويه و صنعتي شدن منطقه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چاپ شده در روزنامه همبستگی دوشنبه 26 دی 1384 شماره 1484 &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی وقت بود که می خواستم داخل وبلاگ قرارش بدهم اما فایلش را گم کرده بودم تا چند روز پیش که پیداش کردم. نمی دونم چرا یک قسمتهاییش را حذف کردند که البته در اینجا متن کاملش را آورده ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منطقه صنعتي پارس جنوبي که براي بهره برداري از ذخاير گازی مشترک ايران و قطر احداث شده و در حال اجراست, ما بين خليج فارس و رشته کوهي قرار گرفته که بسيار نزديک به درياست و دامنه آن به ساحل خليج منتهي مي شود. فاصله ساحل تا اين رشته کوه, در محل منطقه صنعتي, کمتر از پنج کيلومتر است. همچنين فاصله منطقه صنعتي تا روستاهاي نخل تقي و عسلويه _ که در اينجا قصدم توصيف اين دو روستاست؛ چرا که درباره منطقه صنعتي و مشکلات کارگران آن تاکنون سخنان زيادي به ميان آمده است. اما مردم بومي کاملا به دست فراموشي سپرده شده اند_ در همين حدود, يعني حدود چهار- پنج کيلومتر است. راه مواصلاتي منطقه صنعتي (که به هيچ وجه جوابگوي حجم آمد و شد خودروهاي منطقه نيست) از کنار اين دو روستا مي گذرد که يک ورودي براي عسلويه و يک ورودي براي نخل تقي دارد. هر دو روستا ساحلي اند, عسلويه در شرق و نخل تقي در غرب يکديگر قرار دارند. فاصله شان از يکديگر حدود دو کيلومتر است. نخل تقي نسبت به مرکز تاسيسات صنعتي, فاصله کمتري دارد. اکثر قريب به اتفاق ساکنان اين دو روستا, عرب زبان و سني مذهبند. کوچه ها در هر دو روستا عموما تنگ و بايک است. گاهي در حدي که دو نفر به زور مي توانند از کنار يکديگر عبور کنند. با اينحال, در بسياري از همين کوچه هاي تنگ و باريک, تل هايي از مصالح ساختماني انباشته شده که نشان از تعمير خانه يا ساخت خانه اي نو مي دهد. اين مسئله در عسلويه بيشتر مشهود است. هر دو روستا نزديک چند ماه است که داراي شهرداري شده اند و بنابر اين بايد آنها را شهر ناميد, اما ترجيح مي دهم از همان  نام روستا براي شان استفاده کنم, عليرغم تاسيس ارگانها و ادارات شهري همچون شهرداري و نيروي انتظامي و ... و آسفالت کردن خيابانها و ساخت پاساژ و ..., هيچ شهريتي در آنها ديده نمي شود. يقينا نمي توان روستا را يک شبه با اين امکانات و ادارات به شهر تبديل کرد. مطمئنا سالها فرصت لازم است تا فرهنگ روستايي جاي خود را به فرهنگ شهري بدهد. جايي که مردم آن هيچگونه آشنايي با وظايف و نوع خدمات ارگانهاي شهري ندارند, گاوهايشان در کوچه ها و خيابانها رهايند, زباله هايشان را همچنان در زمينهاي خالي وسط روستا مي ريزند, و ... و از همه مهمتر, لوله کشي آب آشاميدني ندارند, سيلندر گاز براي مصارف خانگي را به زحمت تهيه مي کنند, سطح سواد بسيار پايين است و وضعيت آموزش و پرورش مناسب نيست, بهداشت و درمان مناسب ندارد, مردم آن منطقه هيچ مسئوليتي و بلکه هيچ آشنايي با شغلهاي خدماتي و صنعتي ندارند و ... چگونه مي تواند نام شهر را بر دوش بکشد؟ براي آشنايي با ارگانهاي شهري تاسيس شده در اين دو روستا, اشاراتي به وضعيت برخي از آنها مي کنم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بهداشت و درمان&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;منطقه ويژه صنعتي داراي يک بهداري مجهز است که در بسياري موارد به مردم بومي هم سرويس مي دهد, اما وضعيت بهداشت و درمان در خود روستاها نامناسب است: «[دکتر] دو- سه هزار تومان ويزيت از ما مي گيرد, بعد هم که معاينه نمي کند؛ قبل از آنکه دردت را بگويي, نسخه ات را پيچيده. ما هم مي دانيم چه مي نويسد, پس خودمان هر وقت مريض مي شويم, يکراست مي رويم سراغ داروخانه و ديگر پول مفت نمي دهيم.»(يکي از اهالي عسلويه). بطور کلي در صحبتهاي اهالي عسلويه, نارضايتي از وضعيت سرويس دهي به بيماران  به خوبي نمايان است: «خودمان زمين تهيه کرديم, خودمان ساختيم و [به مسئولين] گفتيم: «حالا بفرماييد افتتاح کنيد»؛ اما در خواست ما براي گرفتن يک آمبولانس هم بي  اثر ماند.» (خيري: عضو شوراي شهر نخل تقي). شايان ذکر است که به خاطر کمبود امکانات و بويژه آمبولانس, بسياري از بيماران و از جمله زنان باردار, در راه انتقال به بوشهر جان مي سپارند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خدمات شهري&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;که در اينجا بيشتر تمرکزم بر آب, برق, گاز, تلفن و دفع زباله است. بيشتر منازل اين دو روستا, دراي تلفن هستند و اهالي از وضعيت تلفن راضي اند. اما از ساير موارد ذکر شده, خير. لوله کشي آب هر دو رستا فقط آب شور را به ارمغان آورده که از نظر اهالي, حتي براي استحمام هم مناسب نيست. آب شيرين را هم از تانکرها مي خرند. هر خانواده ناچار است ماهانه بين 10 تا 20 هزار تومان بابت آب شيرين بپردازد که اين رقم جداي از هزينه آب شور لوله کشي است. با اينحال, اين رقم به نسبت بهايي که بابت برق مصرفي مي پردازند چندان به چشم نمي آيد. بهاي برق مصرفي عموما از 40-30 هزار تومان شروع مي شود و تا چند صد هزار تومان و گاهي هم بالاي يک ميليون تومان ادامه مي يابد. از اولين مشکلاتي که هر کدام از اهالي عنوان مي کنند, کمبود آب و گراني شديد برق است. همه آنهايي که با ايشان صحبت کردم, عنوان مي کردند که مامورين اداره برق حتي کنتور را هم نمي بينند, بلکه يک رقم به دلخواه مي نويسند: «دو نفر که به يک اندازه مصرف برق دارند, ممکن است فيش برقشان ده برابر با هم اختلاف داشته باشد.» خيري, عضو شوراي شهر نخل تقي, در ادامه سخن بالا مي گويد: «يک جاشو (کارگر لنج) که درآمدش به زور ماهيانه صدهزار تومان است, يک ميليون تومان پول برق برايش آمده, فيش اش را کپي گرفتيم و تهران هم برديم, اما بي فايده بود.» براي مصارف گاز خانگي نيز از سيلندرهايي استفاده مي کنند که بابت هر کدام بايد 1200 تومان بپردازند. ضمن آنکه گاهي دسترسي به آن نيز مشکل است. همه اهالي نسبت به اينکه گاز را از زير پايشان استحصال مي کنند, اما آنها از اين نعمت محروم اند, ناراضي مي باشند. جمع آوري زباله از سطح شهر, خود حکايتي ديگر دارد. پيش از اين, مردم زباله هايشان را به دريا مي ريختند که اولا ميزان آن چندان نبود که باعث آلوده شدن چشمگير دريا شود, ثانيا زباله هاي صنعتي در آنها يافت نمي شد و اکثرا از موادي تشکيل مي شدند که به سرعت قابل تجزيه بودند و عناصر تجزيه شده نيز, آسيب جدي به دريا نمي رساندند. ثالثا از آنجا که بيشتر زباله ها پس مانده هاي غذايي بودند, باعث تجمع آبزيان و ماهيها مي شدند که اين امر, خود به نفع مردم محلي _ که شغل اصلي شان ماهيگيري بود _ تمام مي شد. در عوض, اکنون بر آنها فشار مي آورند که براي حفظ زيبايي و پاکيزگي ساحل, بايد زباله هايشان را جلو درب منازل بگذارند تا ماشينهاي مخصوص, آنها را به خارج از شهر انتقال دهند. اين عمل, جنبه هاي مثبت فراواني دارد که بر هيچکس پوشيده نيست, به شرط آنکه به درستي انجام پذيرد. ظاهرا ماشينهاي مخصوص حمل زباله, به موقع نمي آيند, بلکه بين هر جمع آوري زباله, چندين روز_ گاهي تا يک هفته _ فاصله مي افتد که اين مسئله باعث پخش شدن بوي بد در اطراف منزل و تجمع حشرات و حيوانات موذي مي شود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آلودگيهاي منطقه صنعتي&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;در حالي از ريختن زباله هاي خانگي به دريا جلوگيري مي شود که در بسياري موارد, شرکتهاي صنعتي منطقه, زباله هاي صنعتي شان را به دريا مي ريزند. تخليه زباله هاي صنعتي بويژه زباله هاي پالايشگاهها در دريا, در ايران امري بي سابقه نيست و همانگونه که بوميان منطقه به درستي عنوان مي کنند, اين امر باعث کاهش بهره وري اهالي از منابع دريايي شده است. آلودگي هواي منطقه را نيز بايد به اين موارد افزود. 11 شعله گاز منطقه صنعتي پارس جنوبي که گاهي ارتفاعشان به بيش از يکصد متر مي رسد, مدام در حال توليد دود سياه هستند, گاهي اوقات هواي منطقه صنعتي _ که چسبيده به دو روستاي مورد نظر است _ به رنگ بنفش تيره در مي آيد, و گاهي اوقات نيز _ بويژه در نيمه شبها _ غلظت گازهاي منتشره در هوا آنقدر بالاست که تنفس به سختي صورت مي گيرد. هنگام بارگيري کشتيها در اسکله, آنچنان هوا آلوده مي شود و بوي بدي در فضا منتشر مي شود که تحمل آن براي اهالي غير ممکن است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نوع معيشت مردم منطقه&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;معيشت مردم منطقه بطور سنتي در درجه اول بر پايه سفرهاي دريايي (صيادي _ تجاري), سپس بر پايه کشاورزي و در نهايت بر پايه دامداري است. &lt;strong&gt;سفرهاي دريايي&lt;/strong&gt;: اين سفرها به دو دليل صورت مي گيرد: يکي براي صيد ماهي و ميگو و ديگر براي تجارت کالا با کشورهاي عربي حاشيه خليج. براي صيد ماهي, نياز به سفرهاي طولاني نبود و حتي ظاهرا بسيار از مردم, در ساحل اقدام به ماهيگيري مي کردند. اما با شلوغ شدن منطقه, رفت و آمد کشتيهاي باربري و حمل سوخت, آلودگيهاي صوتي و بالاخره آلودگي ساحل دريا در اثر زباله هاي صنعتي, ديگر ماهيگيري به آن سهولت امکان پذير نيست: «10 متري دريا ماهي 4-3 کيلويي مي گرفتيم, اما الآن 50 کيلومتري ساحل هم نمي توانيم [چنين صيدي بکنيم]»(يک صياد اهل نخل تقي). اما بسياري از لنجها, به جاي ماهيگيري به تجارت مشغولند. بيشتر آنها به دبي مي روند و کالاهاي متنوعي (از خوراکي تا پوشاک و لوازم صوتي _ تصويري) براي فروش به ايران مي آورند. تا پيش از ورود صنعت به منطقه, گمرک چندان گيري به اين لنجها نمي داد و بنابر اين هر جاشو (کارگر لنج) قادر بود به اندازه گذران زندگي, کالا براي فروش به همراه بياورد. اما با استقرار صنعت در منطقه  و حضور ادارات و ارگانهاي دولتي, گمرک اين ناحيه _ بيش از حد _ فعال شده است. با احتساب ميزان هزينه اين سفرها, مجموع دستمزد و سود عايد از فروش ته لنجي براي هر جاشو, ماهانه بين 150-80 هزار تومان است که با توجه به گراني بيش از حد مايحتاج در اين روستاها که خود ناشي از هجوم شرکتها و کارکنانشان مي باشد, اين رقم به هيچ وجه جوابگوي يک زندگي ساده (حتي در حد پايين) نيز نمي باشد. &lt;strong&gt;کشاورزي&lt;/strong&gt;: هر چند کشاورزي در اين ناحيه, سخت و طاقت فرساست, اما مردم منطقه, خود را به خوبي با اين شرايط وفق داده اند و تا هنگاميکه صاحب زمينهاي کشاورزي شان بودند, محصولات متنوعي مثل: پياز, گوجه, سبزيجات, صيفي جات و ... کاشته و نهايتا برداشت محصول مي کردند. درخت خرما که اصليترين درخت محصول دار اين مناطق است و در بسياري موارد, يکي از عناصر ترکيب غذايي مردم است. پس از اينکه منطقه صنعتي اقدام به خريد؟!؟ زمينهاي مردم کرد, کشاورزي اين دو روستا بطور کامل از بين رفت. &lt;strong&gt;دامداري:&lt;/strong&gt; پرورش دام در اين دو روستا در احداث دامداري يا پروراندن گله بزرگ وجود نداشته و ندارد. بلکه بسياري از خانه ها يکي دو گاو يا 5-4 بز براي مصارف خانگي داشتند. به جاي اينکه اين حيوانات را به چرا ببرند, صبح زود در حياط را باز مي گذاشتند و حيوانات نيز مي رفتند بيرون و در کوچه ها و زمينهاي اطراف روستا مشغول چرا مي شدند و هنگام غروب آفتاب نيز, بدون هيچ مشکلي به خانه صاحب خود باز مي گشتند. اما اکنون ديگر چنين چيزي امکان ندارد؛ اولا زمينهاي اطراف به تصرف منطقه ويژه در آمده و حيوانات در کوچه و خيابان سرگردانند. ثانيا شهرداريها هم در پي شهري کردن يک شَبِه روستاها, طرح جمع آوري احشام از سطح معابر و خيابانها را به اجرا گذاشته اند. و نکته آخر اينکه به خاطر حضور افراد غريبه در منطقه و رواج دزدي و ..., بسياري از دامها به سرقت مي روند. بدين صورت, از سه شيوه سنتي معيشت مردم اين دو روستا, دو شيوه کشاورزي و دامداري از بين رفته و تجارت و صيادي در دريا هم در شرف نابودي است. اما در مقابل, بايد از شغلهاي جديد در منطقه هم ياد کرد:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;استخدام در شرکتها&lt;/strong&gt;: چيزي حدود 60 هزار نفر نيروي کار, هم اکنون در شرکتهاي عسلويه مشغول به کار هستند. بسياري از اين افراد, داراي تخصص و مهارت در زمينه هاي شغلي شان هستند. اما بسياري ديگر يا نياز به تخصص ندارند (همانند انتظامات, نگهبان, خدمتکار, نظافتچي, کارگر ساده و ...)؛ و يا مهارت مورد نياز به گونه اي است که به سرعت مي توان آنرا فرا گرفت (مانند رانندگي). با توجه به اينکه تعداد افراد مورد نياز در دو دسته اخير بسيار زياد است و همچنين بيکاري مردم بومي منطقه که تحت تاثير مستقيم ورود همين صنايع به منطقه به وجود آمده, شايسته بود که نيروهاي بومي در اين پستها مشغول به کار شوند. مجموع جمعيت مردم دو روستاي عسلويه و نخل تقي روي هم 16 هزار نفر است. فرض مي کنيم که نصف جمعيت اين دو روستا, زنان و دختران باشند و از 8 هزار نفر باقيمانده نيز, نيمي از آنها در سن فعاليت باشند که مي شود 4 هزار نفر. آيا براي طرحي به اين عظمت که همين طرح باعث بيکاري مردم منطقه شده, کار سختي بود که 4 هزار نفر را در ميان 60 هزار نفر بگنجاند؟ اين مشکل از دو مسئله ناشي مي شود: مسئله اول, پيمانکاران شرکتها هستند که همه نيروي کارشان را از آشنايان خود انتخاب مي کنند و با توجه به اينکه غير بومي هستند, بنابر اين نيروي کارشان هم غير بومي است. مسئله دوم به مسئولين منطقه صنعتي مربوط مي شود که هر چند آنها نيز در بسياري موارد اهل شهرستانها و استانهاي مجاور نيستند, اما دليلش روشن نيست که چرا آنها از نيروي کار بالقوه اين دو روستا استفاده نمي کنند. &lt;strong&gt;مسافر کشي با موتور سيکلت&lt;/strong&gt;: در حاليکه تهران تنها شهر ايران است که پديده عمومي جابجايي مسافر با موتور سيکلت را در خود دارد و هنوز شهرهاي بزرگي مثل اصفهان, شيراز و ...چنين چيزي را تجربه نکرده اند, عسلويه و نخل تقي به شدت با اين پديده روبرو شده اند. با اين تفاوت که جاده هاي اين دو روستا به هيچ وجه امنيت خيابانها, اتوبانها و بلوارهاي تهران را ندارند و اغلب, ماشينهاي سنگين مثل کاميون, اتوبوس و ميني بوس که خطرناکتر بوده و تلفات سنگينتري به بار مي آورند, در جاده هاي نزديک اين دو روستا تردد مي کنند. همچنين اين منطقه به هيچ وجه امکانات درماني و اورژانسي تهران را براي درمان تصادفات ندارد. &lt;strong&gt;اجاره دادن&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;خانه&lt;/strong&gt;: که بطور ناگهاني در اين دو روستا پديد آمد و به سرعت رشد و شيوع پيدا کرد. کارگراني که براي کار به اين منطقه مي آيند, در بسياري موارد ناچار مي شوند شبها را در مکانهاي استيجاري بگذرانند. همچنين بسياري از شرکتها اقدام به اجاره منزل در سطح روستاهاي عسلويه و نخل تقي براي کارگرانشان مي کنند. هجوم بيش از حد کارگران و کمبود منازل قابل اجاره, که همان افزايش تقاضا در کنار کمبود عرضه است, باعث افزايش سرسام آور اجاره بها شده است. به گونه اي که بهاي اجاره يک خانه دربستي, حدود 300-200 هزار تومان است و يا اجاره بهاي يک اتاق, برابر با اجاره يک واحد آپارتمان کوچک در شهر تهران است. مشکل اجاره بهاي بالا, بويژه تبديل به يکي از موانع ازدواج براي جوانان شده است. پيش از اين, زوجهاي جوان يا بصورت پدر مکاني زندگي مي کردند و يا  اينکه قيمت خانه در حدي بود که مي توانستند به راحتي بخرند و يا لااقل اجاره کنند. اما اکنون پدران ترجيح مي دهند اتاقهاي اضافه شان را اجاره بدهند. بد نيست تا اکنون که بحث زمين پيش آمده, اشاره اي داشته باشم به چگونگي تصرف زمينهاي اطراف اين دو روستا توسط منطقه ويژه:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;واگذاري و تصرف زمين&lt;/strong&gt;: چنانکه آمد, منطقه صنعتي عسلويه در اطراف روستاهاي عسلويه و نخل تقي احداث شده و بنابر اين از زمينهاي اين دو روستا استفاده کرده است. زمينهايي که منطقه ويژه از آنها خريداري کرده, بر اساس معامله اي ناعادلانه بوده که نتوانسته رضايت مردم را جلب کند. زمينهاي مردم از شيرينو تا فرودگاه, متري 150 تومان _ يا به قول خودشان: 150 تا تک توماني _ (به نقل از خيري, عضو شوراي شهر نخل تقي) و يا نهايتا متري 175 تومان (به نقل از آروند, رييس شوراي شهر نخل تقي) خريداري شده است و اين در حالي است که به گفته يکي از آگاهان محلي, منطقه ويژه هم اکنون اقدام به فروش قسمتي از همين زمينها جهت ساختهاي تجاري مي کند, اما به بهاي متري 400 هزار تومان. متاسفانه در بيشتر موارد, مردم از سر ترس و از روي نارضايتي تن به اين معاملات داده اند: «اول تهديد مي کنند و بعد مي گويند معامله تان از روي رضايت بوده است.» (خيري: عضو شوراي شهر نخل تقي). اين روند همچنان ادامه دارد. در اين راه, مسئولين منطقه از هيچگونه اعمال فشاري دريغ نمي ورزند: «وکيلهاي شرکتها به ما مي گويند: يا زمينهاي پايين جاده را متري 150 تومان به ما بفروشيد, يا آنکه ناچار مي شويد نصف همين پول را براي رفت آمد به دادگاه بپردازيد و نصف ديگرش را بعد از کلي پادويي از دادگاه بگيريد.» (خيري: عضو شوراي شهر نخل تقي)&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برخي جرايم رايج شده در منطقه&lt;/strong&gt;: در پي صنعتي شدن منطقه و هجوم کارگران به دو روستاي همجوار آن, عسلويه و نخل تقي گرفتار مسايلي شدند که تا پيش از آن خبري از اينگونه مسايل در اين روستاها نبود. جرايم, بخشي از اين مسايل را شامل مي شود که عمدتا هم از سوي مهاجران به منطقه صورت مي گيرد. هر چند چنانکه خواهد آمد, گريبان مردم بومي منطقه را نيز گرفته که اگر تدبيري انديشيده نشود, عواقب آن از آن چيزي که اکنون هست (که البته هم اکنون هم بسيار گسترده مي باشد) يقينا گسترده تر و وخيم تر خواهد شد: &lt;strong&gt;اعتياد&lt;/strong&gt;: جزو اصلي ترين مسايل منطقه شده است. حضور آن هم کاملا در ارتباط مستقيم با حضور کارگران مي باشد. يعني پاي اين به اصطلاح «بلاي خانمان سوز» به منطقه زماني باز شد که پاي کارگران نيز به اين روستا باز شد. نکته لازم به تذکر اين است که اگر پيش از صنعتي شدن منطقه, کسي اقدام به استعمال اين ماده مخدر مي کرده, در حد استثناء بوده و شخص ديگري نيز از آن باخبر نبوده است. اما اکنون اعتياد را در چهره و وضع ظاهري بسياري از مردم اين روستاها, بويژه جوانان, مي توان ديد. البته در اينجا براي اينکه نشان دهم قصدم اين نيست که يکسره کارگران را متهم به شيوع اين ماده در اين منطقه بکنم, به اين نکته نيز اشاره مي کنم که بسياري از سر ناچاري به مواد مخدر پناه برده اند. حتي بسياري از کارگران پس از ورود به منطقه, به اين بلا دچار شده اند. آنها که موفق به يافتن کار شدند, به دو دليل ممکن است به مواد مخدر پناه ببرند: 1- خستگي بيش از حد در اثر انجام کارهاي طاقت فرسا که انجام آن در شرايط عادي تقريبا غير ممکن مي نمايد. 2- نداشتن هيچگونه تفريحي در اوقات فراغت از کار _ آنهم در مکاني با ويژگيهاي منطقه صنعتي عسلويه _ که باعث پناه بردن به اين ماده مخدر مي شود. دوري از خانواده نيز مزيد علت شده است. &lt;strong&gt;فحشاء&lt;/strong&gt;: دوري از خانواده, خود را به گونه اي ديگر نيز نشان داده است و آن, تمايل برخي از کارگران و کارمندان شرکتها به مهار غريزه جنسي خود با استفاده از روشهاي نامشروع مي باشد. اصلي ترين علت نارضايتي مردم بومي از کارگران, چشم طمع داشتن کارگران نسبت به زنان بومي است. و همين امر باعث گوشه نشيني بيش از حد زنان بومي شده است. نه تنها مردان بومي اجازه اين کار را به ايشان نمي دهند, بلکه خود زنان هم از سر ترس, جرات بيرون آمدن ندارند. همچنين اين منطقه, تبديل به مکاني تقريبا مناسب براي زنان و دختران فراري شده است. &lt;strong&gt;تکدي گري&lt;/strong&gt;: با شلوغ شدن جمعيت اين دو روستا, تعداد زيادي گدا, فالگير, کولي و ... نيز به اين دو روستا وارد شده اند که باعث ناراحتي مردم بومي شده است. برخي از آنها وارد خانه هاي مردم شده و به زور اقدام به گرفتن پول يا اجناس مورد نيازشان مي کنند. همچنين بوميها آنها را ناقل بيماري و عامل آلودگي مي دانند. &lt;strong&gt;کارتن خوابها&lt;/strong&gt;: تبديل شدن اين منطقه به محل تجمع گدايان, شکست بسياري از جويندگان در يافتن کار, و بالا بودن قيمت بهاي اجاره خانه, باعث به وجود آمدن پديده کارتن خوابي در ساحل عسلويه و نقاطي ديگر در سطح اين روستا شده است. کافي است نيمه شب سري به قسمت غربي پارک عسلويه بزنيم تا با تعداد زيادي پير و جوان مواجه شويم که روي يک تکه کارتن خوابيده اند. اکثرا حتي از داشتن يک تکه پارچه براي رو انداز نيز محرومند. اگر هم داشته باشند, مي دانند که دير يا زود به سرقت خواهد رفت. حتي بسياري از آنها به جاي کارتن, روي ماسه هاي ساحل  مي خوابند. ماسه هاي 4-3 متري ساحل که کاملا مرطوب هستند. و آنهايي که روي ماسه هاي خشکتر در فاصله 7-6 متري خوابند, هر لحظه بايد منتظر ورود مهمان ناخوانده اي چون مار يا عقرب باشند؛ اتفاقي که به وفور افتاده و باعث شده آنهايي که اميد بيشتري به زندگي دارند, شب را از ترس, ديرتر بخوابند و يا نوبتي کشيک بدهند. يک نگاه سطحي به چهره بسياري از آنها نشان مي دهد که معتادند. بيماري بين شان بيداد مي کند. بويژه مالاريا که اين منطقه مستعد شيوع آن است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ديد اهالي بومي نسبت به تداوم فعاليتهاي منطقه&lt;/strong&gt;: به نظر, طبيعي مي آيد که با توجه به آنچه در منطقه و در پي ورود صنعت به آن پيش آمده, مردم بومي, ديد چندان مساعدي نسبت به آن نداشته باشند. آنگونه که خودشان مي گويند, در ابتدا که زمزمه هاي تاسيس شرکتها و در منطقه شنيده شد, از اينکه منطقه شان داراي چنين تاسيساتي مي شود, دچار غرور شدند. اما پس از تاسيس شرکتها و مشکلات پيش آمده, ديدشان نسبت به قبل, کاملا دگرگون شد. «گفتيم شرکتها براي مان نعمت مي شود, اما شده نکبت.» (يک فروشنده اهل نخل تقي). عدم رضايت مردم بومي درباره فعاليتهاي شرکتها را به صراحت مي توان از گفته هاي شان فهميد. و از لابلاي ساير گفته هاي شان مي توان به اين نکته پي برد که واقعا و از ته دل اين حرف را مي زنند. وقتي ايجاد تاسيسات براي آنها نه تنها مزيتي نداشته, بلکه آنچه دارا بوده اند را نيز از آنها گرفته, نمي توان انتظاري جز اين داشت.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;معمولا در بخش پاياني اينگونه گزارشها, بخشي به عنوان «پيشنهادات» مي آورند. من هيچ پيشنهادي ندارم و بنابر اين نمي دانم نام اين بخش را چه بگذارم. مشکلات اين منطقه آنچنان واضح اند که اصلا نه نيازي به بررسي و تحقيق عميق دارند و نه نيازي به پيشنهاد. يک نگاه سطحي به منطقه مي تواند همه چيز را آشکار کند. به شرط آنکه به زور چشمان مان را نبنديم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-114176247408370926?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/114176247408370926/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=114176247408370926&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/114176247408370926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/114176247408370926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='بوميان عسلويه و صنعتي شدن منطقه'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-113437946355238960</id><published>2005-12-12T01:22:00.000-08:00</published><updated>2005-12-13T04:43:04.813-08:00</updated><title type='text'>شهداي اقتصادي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هفته گذشته، هواپيماي حامل خبرنگاران، در سطح شهر سقوط كرد و بيش از يكصد تن از هموطنانمان در اين حادثه جان باختند. موضوع در دست پيگيري است؛ احتمالا (مانند بسياري ديگر از پرونده ها) چند ماهي اين طرف و آن طرفش مي كنند تا آبها كه از آسياب افتاد، بدون اينكه كسي مقصر شناخته شود، پرونده مختومه اعلام مي شود. به هر حال، عمق فاجعه بر هيچ كس پوشيده نيست و همه ما از اين حادثه، جدا متاثر شديم. اما ظاهرا تاثر مسئولين بيش از ما بوده است؛ بطوريكه جان باختگان حادثه را شهيد اعلام كردند. اما مشخص نيست كه بر اساس كدام معيار مي توان شهدا را برگزيد. آيا شهيد، برگزيده خداوند است يا آنها كه خود را جانشينان خدا بر روي زمين مي دانند؟ ظاهرا در اينجا يك توافقي صورت گرفته است: خداوند اقدام به ابداع مفهوم مي كند و جانشينانش براي آن مفاهيم، مصداق تعيين مي كنند. به نظر مي رسد اطلاق واژه شهيد به اين افراد، فقط به اين خاطر است كه دولت هزينه كفن و دفن اينها را بر عهده گرفته است. يعني شهيد فقط به افرادي اطلاق مي شود كه به نوعي بيمه دولت شده باشند (بر واژه بيمه تاكيد مي كنم؛ چرا كه مطمئنم دولت به قدر لازم، به خانواده هاي ايشان خسارت پرداخت نخواهد كرد و فقط با حقوقي كه ماهانه در گلوي آنها مي ريزد، مهري بر دهان دشمنان اسلام زده است). بنابر اين در اينجا با نوعي ديني كردن امور عادي و روزمره مواجهيم. از هر امر جزئي، تفسير ديني به عمل مي آيد تا جاري و ساري بودن دين در رگ و پوست اين مملكت نشان داده شود. البته چنان كه مستحضريد، ديني كردن نمادها (يا به اصطلاح، كيهاني كردن آنها)، به همينجا ختم نمي شود؛ بلكه موارد متعددي را مي توان ذكر نمود كه بنده برخي از آنها را به صورت زير دسته بندي كرده ام:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1. تعميم نام «امام» به مسئولين نظام و بدين ترتيب،&lt;/strong&gt; افزايش تعداد آنها به بيش از 12 عدد. البته معصوميت ايشان نيز تعميم يافته است، اما درجه غلظت آن هرگز قابل قياس نيست؛ بطوريكه معصوميت امامان امروزي، مانع گفتگو (و نعوذ بالله نقد) ايشان مي شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;2. &lt;strong&gt;تغيير القاب&lt;/strong&gt;: مثلا اگر قبل از انقلاب مي گفتيم «شاهنشاه آريا مهر»، بعد از انقلاب يك عده شروع كردند به مسخره كردن كه اين همه القاب مزخرف براي «عاري از مهر» به چه درد مي خورد؟ (حالا كاري به اين نداريم كه كي مهر آريا را به عنوان نمادي از ميهن در دل و جان داشت!) اما همان اشخاص ما را وادار مي كنند كه از القابي به مراتب بلندتر استفاده كنيم: «حضرت آيت الله ...، رهبر معظم انقلاب اسلامي و ولي امر كل مسلمين جهان» كه هميشه اخبار راديو و تلويزيون مان با اينگونه اصطلاحات شروع مي شود. حتي زماني كه در اواسط دهه 1370، برخي از روزنامه ها که از بكار بردن واژه «معظم» خودداري كردند، روزنامه هاي شان بسته شد، دادگاهي شدند، تهديدها و اهانتها شنيدند و ... . حتي خوب به ياد دارم كه در همان زمان، يك پاسدار آمده بود مسجد و براي مان سخنراني مي كرد كه: «ما اينگونه جسارتها را نمي پذيريم و بي پاسخ نمي گذاريم». جالب است! هر كسي لقبي را بكار نبرد، دخلش را بايد بياوري! مطمئنا اگر كسي بي حرمتي كرد، بايد با او برخورد شود (البته پس از بررسي هاي لازم كه به چه دليل بي حرمتي كرده است). اما در كدام قانون و آيه و حديث آمده كه بايد مردم را وادار كرد كه القاب به به و چه چه را براي ديگري به كار ببرند؟ بعد هم القابي كه تامل برانگيزند. آيا انقلاب 27 سال پيش تمام نشده كه هنوز نياز به رهبر داشته باشد؟ مي گويند: «اكنون انقلاب فرهنگي را در پيش داريم و منظور, رهبر چنين انقلابي است». كدام انقلاب فرهنگي؟ اگر انقلاب فرهنگي در كار است، پس بحث تهاجم فرهنگي چيست؟ البته اينكه تهاجم فرهنگي از كدام سو باشد نيز جاي تفكر دارد. آنانكه اجازه اجراي موسيقي ملي داراي ريشه چند هزار ساله را نمي دهند؟ آنانكه از اجراي بسياري مراسم قومي و محلي جلوگيري مي كنند؟ در ريزه ريزه زندگي فرهنگي، اجتماعي و شخصي مردم دخالت كرده و آگاهانه قصد تغيير آنها را دارند؟ و ... . پر واضح است هنگامي كه هيچگونه موسيقي اي در كشور وجود نداشته باشد، جوان (وحتي ميانسال و پير) از موسيقي هاي غير وطني استفاده مي كنند. آيا اين تهاجمي تر است يا نوع قبل؟&lt;br /&gt;مرديم در اين زمانه از دلتنگي&lt;br /&gt;اوضاع زمانه هم شده خرچنگي&lt;br /&gt;خشك است و عبوس هر چه بينم&lt;br /&gt;يا رب برسان كمي تهاجم فرهنگي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3&lt;/strong&gt;. &lt;strong&gt;تغيير نام اماكن، معابر و خيابانها، نهادها و ...&lt;/strong&gt; . چه نيازي به زحمت كشيدن؟ ديگران ساخته اند، ما هم فقط بهره برداري مي كنيم. بدون اينكه نياز به ساختن دانشگاه باشد، اسم دانشگاه ملي (والبته ابهت آنرا) بر مي داريم و شهيد بهشتي را به جايش مي نشانيم؛ خيابان ولي عصر را مي سازيم، اما فقط بر روي تابلوي ولي عهد؛ ميدان شاه اصفهان را به ميدان امام تبديل مي كنيم (بدون توجه به اين نكته كه منظور از اين شاه، شاه عباس صفوي است كه اتفاقا آقايان بسيار متمايلند كه از دوره صفوي، با احترام ياد شود؛ بدون گوشه چشمي به آن همه جنايت كه براي رسمي كردن مذهب تشيع و ديگر مسائل انجام دادند). خاك كردن شهداء در همه مكانهاي عمومي نيز جالب است. مكانهاي كوهنوردي، ميادين، دانشگاهها و ... كه در بسياري موارد با نارضايتي اشخاص ذينفع از آن اماكن صورت مي گيرد. احتمال مي رود كه تا چندي ديگر (كه اماكن عمومي مملو از قبرهاي منتسب به شهداء شد) لايحه اي تصويب شود كه هر فرد ايراني موظف است تعدادي از استخوانها را در خانه خود دفن نمايد. معلوم نيست چقدر شهيد داريم؛ پس از جنگ مي گفتند كه ما فقط چيزي حدود پانصد هزار شهيد داريم! اما احتمالا اگر يك حساب سرانگشتي بكنيم، آمار قبور شهدا از اين هم بيشتر شود. البته با روندي كه در پيش گرفته اند، يقينا بيشتر خواهد شد. هر وقت احساس مي كنند مردم كمي آسوده شده اند، بويژه ايام قبل از نوروز كه مردم شادمانه مهياي جشن مي شوند، تعدادي استخوان وارد مي كنند كه به مردم گوشزد كنند «اين انقلاب آسان به دست نيامده است. ما! براي اين انقلاب خون _ از ديگران _ داده ايم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بيا بريم کوه، کدوم کوه، همون کوهی که بيست شهيد داره، های بله&lt;br /&gt;بيا بريم دشت، کدوم دشت، همون دشتی که بيست مفقود داره، های بله&lt;br /&gt;بيا بريم پارک، کدوم پارک، همون پارکی که بيست تا قبر داره، های بله&lt;br /&gt;بيا بريم درس، کدوم جا، همون دانشکده که قبرستون گشته، های بله&lt;br /&gt;استادان را خوب برون، دانشجويان را خوب بزن، روشنفکران را خوب بکش، اونکه بايد شاد بشه، اون شاد ميشه، های بله&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;4&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;اسلامي كردن علوم و فضاي دانشگاهها&lt;/strong&gt; هم در همين راستاست. مثلا مي خواستند كليه علوم انساني و بويژه اجتماعي را اسلامي كنند. اولين راهكار، قلع و قمع برخي رشته ها بود. مثلا رشته مردم شناسي در اين دسته قرار مي گرفت كه چون يافته هايش با داده هاي ديني همخواني نداشت، فيض انقلاب فرهنگي دامانش را گرفت و براي مدت زماني نزديك دو دهه، از ليست رشته هاي دانشگاهي پاك شد. الآن هم بسياري دم از علومي چون «جامعه شناسي اسلامي» مي زنند. فارغ از اينكه چنين علومي نمي تواند وجود داشته باشد. ما مي توانيم كشورهاي اسلامي و بسياري مسائل اجتماعي شان را از نگاه جامعه شناسي بررسي كنيم، اما اينكه علمي بنام جامعه شناسي اسلامي وجود داشته باشد محال است. در واقع جامعه شناسي اسلامي يك گرته برداري از همان جامعه شناسي است. به قول برايان ترنر جامعه شناسي اسلامي از آنجا نمي تواند موجوديت مستقلي داشته باشد كه اصول و زيربنايش همان اصول علم جامعه شناسي متداول است. اما فضاي دانشگاهها را اسلامي كردن هم جالب است. نهاد نمايندگي وليه فقيه در دانشگاه كه قوي ترين نهاد در دانشگاه است، و در كنارش بسيج دانشجويي اين امر مهم را بر عهده دارند. اما دانشگاه تهران كه به عنوان نماد دانشگاهها در ايران شناخته مي شود، از انقلاب تا كنون پذيراي شركت مراسم نماز جمعه در خود است تا بدين صورت، پيوند حوزه و دانشگاه، و يا علم و دين در كشورمان را به رخ بيگانگان بكشد. اما اين سؤال مطرح است كه مگر در آداب نماز خواندن در اسلام، غصبي نبودن مكان نمازگزار تاكيد نشده است؟ براساس كدام نظرخواهي از دانشجويان، بخش عظيمي از فضاي دانشگاه را به مكان برپايي نماز جمعه اختصاص داده اند، در حالي كه دانشگاه تهران از كمبود شديد فضا رنج مي برد؟ اين از ميهمان نوازي دانشجويان. اما در عوض تشكر، بسياري از همين نمازگزاران پس از خطبه هاي نماز جمعه، بر عليه حركات دانشجويان ميزبان شعار مي دهند؛ و البته در بسياري موارد، گروههاي فشار كه اقدام به ورود به مكانهاي دانشجويي (اعم از دانشگاه يا خوابگاه) و ضرب و شتم دانشجويان مي كنند. اينگونه عوامل تا آنجا باعث جمود و مرگ دانشگاهها شده كه دانشگاهها در حال تبديل شدن به قبرستان هستند. خاك كردن شهداء در فضاي دانشگاهها، نمادي از همين تحول است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;5. تخريب و نابودسازي آنچه با هويت ملي در ارتباط است&lt;/strong&gt; (و حضرات گمان مي كنند هر چه به هويت ملي ارتباط دارد، لزوما با هويت ديني ناهمخوان است). مثل همان موسيقي ملي كه مثالش را زدم. مثل اوايل انقلاب كه بسياري تند روها به جان آثار باستاني افتادند و حتي كار به آنجا كشيد كه خلخالي مصمم شده بود تخت جمشيد را با بولدوزر صاف كند. (چند وقت پيش كتابي را در گوشه هاي يك كتابحانه از زير تلي از خاك بيرون كشيدم كه نوشته همين خالخالي در پيش از انقلاب بود. به بدترين وجه به هخامنشيان حمله كرده بود كه آنها هيچ چيز نداشتند به جز طبعي وحشي براي كشتار مردمان بي گناه. پس از انقلاب مشخص شد كه چه كسي طبع وحشي در كشتار بي گناهان داشت.)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;. و6 و 7 و ... ---› n&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است. ما كه نداريم. شماها كه داريد خوش بگذرانيد. راستي يك كمي تند رفتم! نه؟ تقديم به آن دوستي كه يادداشت گذاشته بود كه چرا مطالب وبلاگ بيش از حد شخصي شده است. راست مي گفت و ضمن عرض پوزش، از اين پس سعي مي كنم از حوزه «خود» بيرون آمده و وارد حوزه «ديگران» شوم. البته اگر بگذارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-113437946355238960?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/113437946355238960/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=113437946355238960&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113437946355238960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113437946355238960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/12/blog-post_12.html' title='شهداي اقتصادي'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-113379457722058708</id><published>2005-12-05T06:39:00.000-08:00</published><updated>2005-12-05T06:56:17.266-08:00</updated><title type='text'>ما هم نمرديم و خاله دار شديم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه ها بِهِم ايراد مي گيرن که: «آخه اين همه ميري کوه و بيابون ها رو مي گردي که چي؟» اما نمي گن وقتي خودشون دو روز داخل خوابگاه مي مونن, سريع بلند مي شن و ميرن خونه فک و فاميلهاي تهروني شون (يا فک و فاميلهاي شهرستاني شون که ساکن تهران شدن). و من کجا بايد برم؟ شايد فکر کنين که من هم فاميل تهروني ندارم و اينجا مثل خيلي هاي ديگه, غريبه ام. اما بر عکس, من بيشترين فاميل رو در تهران دارم. بذارين از اولش توضيح بدم. از اول که عمه نداشتم (اما اين دليل بر اين نميشه که فحش عمه بِهِم بدين و من هم چيزي نگم). از فاميل پدري فقط يه عمو داشتم که چند سال پيش فوت کرد و الان فقط عيد به عيد پسرش رو که در اصفهان قاضيه مي بينم. اما از طرف مادر تا دلتون بخواد فاميل دارم. ولي همون بهتر که شما دلتون بخواد؛ چون ارتباطمون با هم در حد صفر است. فاميل مادريم چند نسلي ميشه که ساکن تهرون شدن و فقط مادر من از بين شون جداست. بعد از مرگ پدرش, در حاليکه فقط چهار سال داشت, به فاميلهاش در چهارمحال سپرده شد و دور از مهر مادر و خونواده بزرگ شد. اين امر مايه کينه اي در دلش شد تا اينکه يه ازدواج فاميلي, دقيقا قبل از تولد من, اون رشته هاي نازک ارتباط بين مادرم و خونواده اش رو هم پاره کرد. از اون به بعد رابطه بين مادرم (و به تبع, ما بچه ها) با فاميل مادري که ساکن تهرون بودن قطع شد.غير از بقيه فاميلش که اکثرشون ساکن تهران هستن, دو تا خاله, دو تا دائي، بچه هاشون که ازدواج کردند و مادربزرگم که مجموع خونواده مادري ام رو تشکيل ميدن, ساکن تهران بودن. يکي از دائيها و يکي از خاله هام رو گهگاه خونه فاميلهامون در اصفهان مي ديدم. مادر بزرگم رو 13 ساله بودم که ديدم. چند سال پيش هم که فوت کرد, براي مراسمش نيومديم. يکي از دائي هام رو 18 ساله بودم که ديدم. اما تا قبل از دانشگاه, تهران نيومده بودم. ديگه يه جوري شده بود که از تهران مي ترسيدم. اولين بار که19 ساله بودم و براي آزمون دانشکده افسري شهيد ستاري به تهران اومدم, خوب يادم هست که چطوري حالم به هم خورد و اضطراب و هول داخل تهران بودن باعث شد وسط آزمون, انصراف بدهم و برگردم  اصفهان. اما در طول اين چند سال, رابطه مون با يکي از دائي هام بهتر شد و گاه گاهي به خونه مون مي اومد. هر چند ما هيچ وقت به خونه اش نمي رفتيم. وقتي که فهميد دانشگاه شهيد بهشتي تهران قبول شدم, شماره ام رو پيدا کرد و چند بار تماس گرفت که: «دائي جان! چرا نمی آيي خونه سري بزني؟ ننه ات بِهِت اجازه نميده؟» و کلي اصرار مي کرد که يه سري بِهِشون بزنم. با همون شناختي که ازش داشتم, مي دونستم که اين حرفها رو از تهِ دل مي زنه. بنده خدا چون توي فاميل, بيشتر از بقيه دستش به دهنش مي رسه, هميشه بساط سفره اش براي ديگران پهن مي مونه و هر شب, يه عده سر سفره اش نشسته اند. زن دائي ام هم دست کمي از اون نداره و در واقع همه زحمات مهمونها به گردن زن دائيم مي افته. هر دفعه که تماس مي گرفت, به يه بهونه رد مي کردم و قول مي دادم که سر فرصت برم. مادرم هم اگر چه از بچگي ترسونده بودم که: «اگه تا قبل از اينکه زن بگيري و براي خودت مستقل بشي, پات رو خونه تهرونی ها بذاري, شيرم رو حرومت مي کنم», اما ظاهرا چند باري دائيم تماس گرفته بود و ازش خواهش کرده بود که بِهِم اجازه بده بروم خونشون؛ مادرم هم باهام تماس گرفت که: «اگه مي خواهي بري, خونه اين دائي ات طوري نيست. اين يکي با بقيه فرق مي کنه». حقيقتش رو بخواهيد, برام مثل تابو شده بود. چون تا حالا باهاشون ارتباطي نداشتم, برام واقعا سخت بود که باهاشون ارتباط برقرار کنم. بالاخره دائيم اونقدر به پر و پاي مادرم پيچيد تا موفق شد قبل از عيد (نوروز 1384)  اون رو راضي کنه که همراه پدرم به خونه دائيم در کرج برن. من براي يه تحقيق رفته بودم زنجان که مادرم از خونه دائيم زنگ زد و گفت: «بيا کرج خونه دائيت. ما هم اونجائيم.» هر چي خواستم عذر بيارم مادرم قبول نکرد. مي گفت: «اون وقت فکر مي کنه هنوز هم به خاطر من نميري خونه اش.» بالاخره از زنجان يه راست رفتم کرج و شب رسيدم به خونه دائيم. يه شب اونجا موندم و چون کارهاي زيادي داشتم که بايد در تهران انجام شون مي دادم, فردا صبح به تهران رفتم (البته صبح زود با دائيم دو نفري رفتيم کوه عظيميه که نزديک خونه شون بود). بعد از اون, دائيم بنده خدا چند باري تماس گرفت که: «چرا نمي آئي؟». بعد از عيد, يه بار ديگه موفق شدم به خونه دائيم برم. تمايل چنداني نداشتم, اما واسه خاطر اينکه دائيم از دستم ناراحت نشه رفتم. و بعد از اون هم بارها و بارها تماس گرفت و باز هم همون گله و شکايه ها. تابستان هم که فهميده بود تهران موندم, خيلي ناراحت شده بود که چرا خونه اش نمي رم. تصميم گرفته بودم که دوباره برم, اما موقعيت پيش نمي اومد. بالاخره از دو هفته پيش برنامه ريزي کردم واسه پنج شنبه گذشته. وقتي عصر پنج شنبه تماس گرفتم و گفتم که: «امشب اگه جايي نمي خواهيد برين, من ميام خونه تون.» کلي بنده خدا خوشحال شد و گفت: «آره آره. اتفاقا امشب خاله ات با بچه هاش هم مي آين. تو هم باشي خوشحال ميشه ببيندت.» واقعا يه دفعه ميخ کوب شدم. شايد باورتون نشه؛ اما از دو- سه روز پيش به دلم افتاده بود که نکنه برم اونجا و خاله اينها هم اونجا باشن؟ اما حقيقت داشت. نمي دونستم چي بگم. براي همين هم گفتم: «دائي جان! ببخشيد. من درس دارم و مي خواستم بيام اونجا بشينم درسم رو بخونم. اگه شلوغ باشه به کارهام نمي رسم.» دائي ام که مي دونست مشکل از کجاست, گير داد که الا و بلا بايد بيايي, «نترس! نمي خوردت». هر چي عذر آوردم, موثر نشد و بالاخره قول گرفت که برم. تنها کاري که از دستم بر اومد اين بود که بگم: «اول بايد برم خيابون انقلاب, يه تعدادي کتاب بخرم و بعد بيام. ممکنه دير بشه». مي دونستم که آخرش بايد برم, اما مي خواستم يه جوري عقبش بندازم. از يه طرف واقعا برام مثل تابو شده بود و نمي خواستم حالا که يه عمره نديدمش, ديگه ببينمش. و از طرف ديگه دلم مي خواست ببينمش. يه جور حس کنجکاوي. به هر حال دلهره عجيبي داشتم. کتابها رو که از انقلاب خريدم, با مترو به کرج رفتم و حدود ساعت ده شب بود که به خونه دائی ام رسيدم. در رو باز کردند و رفتم داخل. دائي, دو تا پسرهاش, دامادش, و يه خانم که پشتش رو به در ورودي بود, داخل پذيرائي بودند. زن دائي, دختر دائي و يه خانم جوان هم توي آشپزخونه بودن. حدسش رو زدم که اون خانم که پشتش به من هست, بايد خاله ام باشه. با دائي و بقيه آقايون که داخل پذيرائي بودن دست و روبوسي کردم. در همين حين اون خانم هم جلوم بلند شد و دستش رو به طرفم دراز کرد. ديگه مطمئن شدم که خودشه. با هم دست و روبوسي کرديم. بِهِم گفت: « من رو مي شناسي؟» سري تکون دادم و گفتم: «اِي». گفت: «همينجوري باهام دست و روبوسي کردي؟» با خنده گفتم: «همه رو از اول تا آخر ماچ مي کنم.» يه آهي از ته دل کشيد و آروم گفت: «اي روزگار!» و بعد هم دوباره نشست. حقيقتش رو بخواهيد, اصلا فکر نمي کردم که ماجرا اينجوري بشه. اولا که يه قيافه ديگه اي در ذهنم مجسم کرده بودم. خيلي شبيه مادرم. آخه همه بِهِم گفته بودن که خيلي شبيه مادرم هست. اما در نگاه اول اصلا اينجوري به نظرم نيومد. بعد هم پيش خودم فکر مي کردم وقتي ببينمش, احتمالا بغلم کنه و بزنه زير گريه. اما اينطوري نشد. راستش رو بخواهيد, من هم در اون موقع که باهاش دست و روبوسي مي کردم, هيچ احساسي نسبت بِهِش نداشتم و انگار يه خانم غريبه رو مي بوسيدم. بعدا فهميدم که اون خانم جوان که در آشپزخونه بود, دختر بزرگشه. نشستيم کمي با هم صحبت کرديم. از خيلي چيزها: از نامردي روزگار, از بي مهري ها, از جدايي ها و خلاصه از هر چيزي که يه جور به عدم ارتباط مون طعنه و تنه مي زد.  بعدش هم اونها نشستن با هم ورق بازي و من هم خودم رو با مطالعه مشغول کردم. حدود ساعت 12 شب بودکه يکي از پسرهاش (که پسر خاله من مي شه و تا حالا اون رو هم نديده بودم) با خانمش به جمع مون اضافه شد. چون من رو نمي شناخت, به يه دست دادن عادي اکتفا کرد و من هم چيزي نگفتم. بعد که فهميد, گفت: «آها! پس پسرخاله ما اينه!». خلاصه, تا ساعت دو و نيم بيدار بوديم. به اين اميد خوابيديم که فردا صبح من و دائي بريم کوه. آخه دائي کسي رو پايه نداره که باهاش برود کوه و به همين خاطر هم هر وقت من رفتم خونه اش, مي گه بريم کوه. خاله ام گفت که اون هم مي خواد بياد. به هر حال فردا صبح ساعت پنج به زور بيدارشون کردم و بعد از خوندن نماز, به کوه زديم. تازه توي راه بود که فهميدم ماشاالله خاله ام چقدر توانائي در صحبتهاي طولاني داره. از هر دري مي گفت. تا رفتيم و برگشتيم همينجور يه ريز حرف مي زد. به خونه که برگشتيم, تا ناهار صبر کردم و بعد از ناهار هم خداحافظي کردم موقع خداحافظي, خاله داشت مي گفت که: «اگه دوست داشتي, يه سري هم به ما بزن. خوشحال مي شيم». اما من که داشتم با دائي ام خداحافظي مي کردم, خودم رو زدم به کوچه علي چپ که يعني نشنيدم. و از خونه دائي اومدم بيرون.&lt;br /&gt;البته ماشالله ماشاالله پيچيدگي روابط خانوادگي ما از اين هم بيشتره. تا اون حد که اگه لوي استروس (يه انسان شناس که تحقيقات و نظريات جالبي درباره نهاد خانواده داره) هم بياد, نمي تونه به رموزش دست پيدا کنه. داخل خود خانواده مون (که منظورم پدر, مادر, خواهر و برادرهاست) هم ما داراي روابط پيچيده خودمون هستيم. خودم رو به عنوان مطالعه موردی (Case Study) مثال مي زنم. چهار تا برادر دارم و سه تا خواهر. خودم هم به عنوان هشتمين و آخرين فرزند. برادر اولي رو بعد از چند سال, آخرين بار در عروسي دخترش ديدم که به يک سال و نيم پيش بر مي گرده (نکته کنکوري اين بود که از ميان چهار عموي عروس, من تنها عموئي بودم که در مراسم ازدواجش شرکت کردم). برادر دومي را پس از يه قهر شش ساله, از سال 1382 روابط ديپلماتيک رو با هم از سر گرفتيم و در حال حاضر تنها برادرم هست که باهاش کم و بيش ارتباط دارم. سومين برادرم ( که مي دونم باور نمي کنين. مجبور هم نيستين باور کنين و من هم کاملا بِهِتون حق مي دم) الان نزديک هفت سال ميشه که نه ديدمش و نه صداش رو شنيدم. حتي نمي دونم کجاست. بدون اطلاع خانواده, دست زن و بچه اش رو گرفت و وسايلش رو بار کرد و رفت. البته قبل از اينکه بره, و زماني که هنوز با خانواده ارتباط داشت, من و اون با هم ارتباطي نداشتيم. برادر چهارمي هم الآن دقيقا شش سال ميشه که خونه اش نرفتم. از وقتي شهرضا بود. بعدش بار کرد و رفت نجف آباد. دوباره برگشت شهرضا, و الآن هم ساکن يکي از شهرک هاست و من در طول اين مدت به هيچ کدوم از خونه هاش نرفتم. اين هم بهونه خوبي بود که هر دفعه که بعد از يه سال همديگه رو در خونه بابام مي بينيم, شروع کند به سرزنش کردنم. دفعه آخر هم که حدودا دو ماه پيش رفتم سري به پدر و مادرم بزنم, با زن و بچه اش اونجا بود و دوباره شروع کرد. من هم يه دو تا تيکه قلمبه بهش انداختم که کفرش اومد بالا و هر چي سر زبونش اومد بِهِم گفت. تا حدي که پدرم داشت از کارهاي ما گريه اش مي گرفت و من هم کوتاه اومدم و برادرم هم دست زن و بچه اش رو گرفت و از خونه رفت بيرون.&lt;br /&gt;اما از سه تا خواهرم؛ الحق والانصاف كه سه تا دسته گل بگم و خودم رو راحت كنم. حقيقتش رو بخواهيد، مشكل اصلي ام با برادر آخري ام  به خاطر خواهرهام بود كه بِهِشون بي احترامي كرده بود و من هم سينه سپر كردم. خدائيش بيش از اين حرفها حق به گردنم دارند. اون وقت كه هيچ كدوم از برادرهام من رو به پشيزي حساب نمي كردن، همين خواهر هام بودن كه به دفاع از من مي پرداختن. براي همينه كه واقعا دوستشون دارم. به يه معنا مي تونم بگم كه مي پرستم شون. هر وقت كه برم اصفهان، خونه خواهرهام تلپ مي شم. شايد به همين خاطر باشه اينقدر طرفدار خانمها و به اصطلاح فمنيست هستم. از شما چه پنهون، خانمها رو، از هر نوعش كه باشن، دوست دارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-113379457722058708?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/113379457722058708/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=113379457722058708&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113379457722058708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113379457722058708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/12/blog-post_05.html' title='ما هم نمرديم و خاله دار شديم'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-113361091393617497</id><published>2005-12-03T03:53:00.000-08:00</published><updated>2005-12-04T04:38:25.953-08:00</updated><title type='text'>امان از دست این دوست دختر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين هم يه مطلب چرت و پرت ديگه که به وبلاگم اضافه می کنم. يه کمی هم از نوعی ديگه. ام اين دفعه ديگه به خدا ناچارم اينها رو بنويسم. از بس توي اين مدت يك - يك و نيم ساله بچه ها و دوستها و همكلاسيها و خلاصه اطرافيانم بِهِم طعنه زدن. اونهايي كه اهل دختر بازي نيستن – يا اينجوري وانمود مي كنن-، همه اش پند و نصيحت كه «اين كارها درست نيست! كسي با اين كارها به جايي نرسيده كه تو دوميش باشي! از درس و كار و زندگي عقب اِت ميندازه! يادته وقتي بچه سر به راهي بودي، چقدر فعال بودي! چقدر درس مي خوندي! چقدر ... ». يه عده هم كه خدا ساخته شون فقط براي طعنه زدن: «آدم بايد جنبه داشته باشه! بعضي ها همين كه دو روز اومدن تهرون و چشمشون خورد به يكي دو تا دختر جيگول پيگول تهروني، اون هم از اون بالا شهري هاش، خودشون رو باختن. زير دين و ايمون شون زدن و آخرت رو به دنياشون فروختن! حالا مي گم سيد خدا! راستي ...» يه دسته ديگه هم هست كه چون خودشون بريدن و دوختن، هنوز هيچي نشده مي خوان از آدم استفاده كنن و شريك مالش بشن: «مي گم يه چيزي مي خوام بهت بگم، بين خودمون بمونه! چون بِهِِِِت اطمينون دارم اينو مي گم. ديدم دور و برت دختر زياد هست. اگه نمي رسي، يه دو تاش رو بفرست اين ور». اين رو جدي مي گم. باور كنين عين همين حرف _ و بلكه خيلي زننده تر از اين حرف _ رو چند وقت پيش از طرف يه شخصي شنيدم كه هر فكري درباره اش مي كردم به جز اينكه اهل اينجور كثافت كاريها باشه. و بالاخره دسته آخر هم كه فكر مي كنن تداوم دوستي با همچين آدمي، مايه آبرو ريزيه، دوستي شون را با بنده حقير قطع كردن. (البته اين حرفم جداي از اون خانمهاييه كه از وقتي عوض [عوضي؟] شدم، از من مي ترسن و فكر مي كنن آدم خطرناكي شدم و بنابر اين فاصله شون را از من بيشتر مي كنن).&lt;br /&gt;اما واكنش من هم در برابر اين طيفِ متنوع، متفاوته. بعضي وقتها و براي بعضي ها به يه لبخند اكتفا مي كنم. مي دونم كه با اينجور آدمها، هر طوري كه حرف بزني و قسم بخوري و نعوذ بالله قرآن رو هم اگه جلوشون تيكه پاره كني، باز هم حرفت رو باور نمي كنن. براي يه دسته هم كه مي دونم گيرشون به من نيست، بلكه به نفس كارم بر مي گرده، سعي مي كنم با دليل و منطق و انواع نظريه هاي روان شناسي، مردم شناسي، ديني، هرمنوتيكي و ... ثابت كنم كه اين غولي كه از روابط پسر و دختر درست كردن، اينجوريها هم نيست؛ و اگه در مسير درستي قرار بگيره، نه تنها مضر نيست، بلكه مي تونه كاملا مفيد باشه. چه از نظر تجربه براي زندگي آينده، چه از نظر روانشناختي، چه از نظر آسايش فكري (برعكس اون چيزي كه همه مي گن)، چه از نظر رشد شخصيتي، و چه از نظر ... . تجربه يك ساله بِهِم نشون داده كه اينجور بحثها بي فايده است. يعني عموما حاضر به پذيرش اين استدلالها نيستن. نهايتش اينه كه يه تفسير از اسلام ارائه مي كنن و با اين منطق كه تفسيرشون به بهترين وجه نمايانگر دستورات اسلامه، از زير ادامه بحث شونه خالي مي كنن. شايد بهترين راه براي به تفكر واداشتن اين افراد اين باشه كه بهشون بگي: «تا حالا خودت دوست جنس مخالف نداشتي؟ حداقل دلت نمي خواسته داشته باشي؟ نيازي نيست جوابش رو به من بدي. فقط رويش يه كمي فكر كن و بعد در تفسيرت، حالا تفسير از هر چيزي كه مي خواد باشه، از دين گرفته تا بقيه، يه كمي فكر و تجديد نظر كن.» مطمئنا مي گن كه نيازي به فكر كردن نيست و به اندازه كافي در اين باره فكر كردن؛ اما هيچ بعيد نيست كه بعد از اينكه از شما جدا شدن، يه جرقه اي براي فكر كردن توي ذهنشون پيدا بشه. آدمها اگه به خودشون اجازه مي دادن در هر زمينه اي دوباره انديشدن رو به كار ببندن، يقينا حالا جهاني بسيار انساني تر داشتيم. در تفسير از دين، در باورهاي آبا و اجدادي، در نُرمها و هنجارهاي جامعه، در اخلاق خانوادگي، در قومگرائيها و خود برتر بينيها، و ... . نه تنها به خودشون اجازه نميدن كه حتي يه لحظه در باورهاشون تامل كنن، بلكه ديگران رو هم از اين حق محروم مي كنن. كه در موارد حادِّش، به همون چيزي بر مي خوريم كه مُفَتِّشان عقايد، هنوز كه هنوزه به كار مي برن.&lt;br /&gt;از اين دسته كه بگذريم، به اون دسته اي مي رسيم كه اصرار دارن اعتراف كنم چند تا دوست دختر دارم. هر چي به پير و پيغمبر قسم مي خورم كه «بابا به خدا من هنوز روم نميشه به خيلي از خانمها، رو در رو نگاه كنم»، توي گوششون نميره كه نميره. البته تا حدود زيادي هم بِهِِشون حق ميدم. ظاهرم اينجوري نشونم ميده و من هم ناچارم تحمل كنم. هر چي براشون توضيح مي دهم كه من دوستاي زيادي دارم كه دختر هستن: بچه هاي دانشگاه مازندران، بچه هاي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، بچه هايي كه توي كارهاي تحقيقاتي با هم همكاري مي كنيم، همكلاسيهاي جديدم و ...، اما هيچ دوست دختري ندارم، باورشون نميشه. هر چي ميگم: «باباجون! داشتن دوستي كه دختر باشه با داشتن دوست دختر زمين تا آسمون فرق مي كنه، تو گوششون نميره.» درسته كه خيلي ها هر پسري رو كه با هر دختري مي بينن مي گن: «دوست دخترشه»، اما اين دليل نميشه كه ما هم بر همين اساس قضاوت كنيم. دوست دختر بودن يا دوست پسر بودن، مشخصه هاي خاص خودش رو داره؛ نمي خوام بحث رو دقيقش كنم – يا شايد هم قصدم اينه كه از زير تدقيق موضوع در برم- ، اما همون عرفي كه خيلي از اين خاله زنونك بازيها از گورش بلند ميشه، ميگه دوست دختر و دوست پسر مي تونن دست همديگه رو بگيرن و توي خيابون راه برن؛ به همديگه بگن: دوستت دارم، مي خوامت، عزيزم، (حتي مي تونن طرف رو تهديد به خوردن جيگرش بكنن! )، و ...؛ شب و نصف شب هِي زِرت و زِرت به هم زنگ بزنن كه مثلا: «خوابم نمي اومد، گفتم با هم يه گپي بزنيم. تو هم خوابت نميومد؟» و طرف هم كه از خواب نوشين پريده، با يه دهن دره بگه: «نه. من هم خوابم نمي اومد!»؛ اگه روي صندلي و كنار هم نشستن، سرشون رو بذارن روي شونه هم؛ اگه فضا رو خلوت ديدن، دستي بكشن توي موهاي همديگه؛ اگه خلوت تر ديدن، همديگه رو ماچ كنن؛ اگه بازم خلوت تر، همديگه رو بغل كنن؛ اگه بازم خلوت تر ... . اما اينكه مثلا من با يه خانمي حتي يك ساعت تمام كنار هم بشينيم و حرفهايي بينمون رد و بدل بشه كه ممكنه همون حرفها رو با يه آقا بزنيم، دليل بر دوست دختر بودنش براي من نميشه. حتي اگه با هم لطيفه تعريف كنيم، بگيم، بخنديم، و ... . البته اين رو هم قبول دارم و اعتراف مي كنم كه احساسي كه در موقع حرف زدن با يه فرد جنس مخالف بوجود مياد، متفاوت از احساسيه كه موقع همون جور حرف زدن با يه فرد جنس موافق بوجود مياد. فقط و فقط مي تونم وجدانم رو وسط بذارم كه تا حالا حتي يك مورد هم از اون شاخصه هايي كه براي دوست دختر ذكر كردم، با هيچ خانمي نداشتم. اگه يكي از اون شاخصه ها رو بخوام در مورد خانمهايي كه باهاشون در ارتباطم به كار ببندم، مطمئنم كه مخم رو داغون كردن. البته نه اينكه بگم از داشتن دوست دختر بدم مياد ها! نه! اتفاقا خيلي هم خوشم مياد. شايد اگه بِهِم بگن يكي از خواسته هات رو بگو، بگم : «يه دوست دختر خوب مي خوام». اين حرف رو جدي مي زنم. شايد در نظرتون مسخره بياد، ولي فكر مي كنم خواسته بايد دست يافتني باشه. داشتن دوست دختر يا دوست پسر خوب، نعمتيه كه فقط نصيب تعداد كمي ميشه. و يه همچين دوستي مي تونه در رسيدن انسان به خواسته ها و آرزوهاي بزرگتر، كمك خيلي بزرگي باشه. و به همين خاطر هم مصمم شدم که تا داشتن يه دوست دختر خوب رو تجربه نکردم، به سراغ تشکيل خانواده و از اينجور حرفها نرم. يعنی اين تجربه، مقدمه ای ضروريه بر ازدواج. اين حرف رو هم كه زدم نبايد تعجب كنيد. به نظر خودم، بزرگترين فرقي كه توي اين مدت كردم، اينه كه چيزي رو براي پنهان كردن ندارم. هر چيزي رو كه توي دلم هست سعي مي كنم بريزم بيرون. هر چند كه دردسرهاي زيادي برام درست كردن. برعكسِ خيلي هاي ديگه كه ادعاهاشون ... رو پاره مي كنه، اما اگه آب باشه اون وقت معلوم ميشه كه چقدر شناگر خوبي هستن. نه مثل من كه وقتي دور و برم «فوران نعمت» هست هم كاري نمي تونم از پيش ببرم. حتي باور كنين بارها و بارها توي همين مدتي كه مصمم بودم يه دوست خوب براي خودم پيدا كنم، با اشخاص زيادي برخوردم كه به اصطلاح «چراغ سبز نشون دادن». روزهاي پنج شنبه كه ميرم دركه، شبها كه ميرم توچال، وقتي ميرم خيابون، پارك، توي اتوبوس واحد و ... . اما هر كدومش رو به يه دليل رد مي كنم. البته نه اينكه بِگم مي آيند التماس مي كنن، نه؛ بلكه منظورم اينه كه نگاه هاشون، و گاهي هم حرفهايي كه مي زنن حكايت از سبز بودن چراغشون داره. آخه هر نوع كنش و واكنشي يه نوع گفتمان خاص خودش رو داره. و روابط دوست پسر و دختر هم از اين قاعده جدا نيست؛ و بر همين اساسه كه عموما دخترها انتظار دارن پسرها به طرفشون برن و اظهار تمايل كنن. اما ته نشستهاي 22 سال زندگي سنتي و متعصبانه، بِهم اجازه اين رو نمي ده كه بِرَم به يه دختر رو بندازم و براي همينه كه هر وقت به يه مورد بر مي خورم، سريعا براي خودم يه توجيه مي تراشم كه مثلا: «دوستي كه توي خيابون پيدا كني به درد نمي خوره»، «اين يكي فكر نكنم از من خوشش بياد»، «با اين يكي گمون نكنم آبمون توي يه جوب بره»، «الآن وقتش رو ندارم. باشه واسه دفعه ديگه» و ... . اما همين كه اون موقعيت از دستم ميره، به خودم لعنت مي فرستم كه: «مگه تو چقدر ديگه توي اين تهرون فرصت داري؟ بري اصفهان ديگه نمي توني اين فرصتها رو به دست بياري. تا كِي مي خواي امروز و فردا كني؟ ...» . اما از طرف ديگه هم مي دونم كه اينها همه اش بهونه اس. جرأت اينكه پام رو پيش بذارم ندارم. و فقط توجيه مي كنم.گاهي اوقات مطمئن مي شم كه من براي اين كارها ساخته نشدم. بهترِ وقت خودم رو تلف نكنم. اين كارها رو بذارم واسه اهلش و من هم برم به «درس و مشق» خودم برسم. اين حرف رو بارها و بارها به دوستام زدم. بعد از كلي تجربه شكست آميز به اين نتيجه رسيدم كه آدمهاي هنجار شكن دو دسته هستن: يكي اونهايي كه تئوريهايي براي شكستن هنجارها ارائه مي كنن؛ و يكي هم اونهايي كه اين تئوريها رو به كار مي بندن. در نگاه اول به نظر مياد كه دسته دوم، يعني عملگراها، دل و جيگر بيشتري دارن. و فقط آدمهاي ترسو كه جرأت انجام اون كار رو ندارن، به «حرّافي» بسنده مي كنن. اما اگه يه كمي با دقت بيشتري به شواهد تاريخي نگاه كنيم (يا حتي اگه شاهد تاريخي در دست نداريم، كافيه يه مورد فرضي رو مد نظر بگيريم)، مي بينيم كه هميشه اين حضرات «حرّاف»، هر چي مصيبت بوده رو تحمل كردن و پشت سر اونها، عملگراها اومدن و مثل لاشخور افتادن به جون ته مونده چيزايي كه در نبرد با حرّافها، نيمه جون شدن. اين امر به خصوص در رفورمها و اصلاحات ديني خودش رو بيشتر نشون ميده. بعد از اينكه بطور قطعي به اين نتيجه رسيدم، چند وقت پيش يه مطلبي از جامعه شناس بزرگ امريكايي، رابرت مرتون (Robert Merton) مي خوندم كه تقريبا همين نظر رو داشت. دكتر سروش هم نظرش اينه كه بايد بين كساني كه با مسائل جاري، به خاطر خودشون مبارزه مي كنن، با كساني كه به خاطر اشتباه بودن نفس اون عمل، و از روي تفكر و تعقل مبارزه مي كنن، تفاوت قائل شد. به عنوان حسن ختام به تمام اونهايي كه از اول تا حالا دارن باهام كلنجار ميرن اطمينان ميدم كه من از حيطه تئوريكي اين كار بيرون نيومدم (هنوز بيرون نيومدم. تا ببينيم از اين به بعد لطف حق شامل حالمون ميشه يا نه). البته مطمئنا منظورم اين نيست كه من تئوري اي ارائه دادم كه طبق اون، داشتن دوست جنس مخالف، بهتر از نداشتن اون هست. بلكه منظورم اينه كه من هم فقط تئوريكي در مقام دفاع از اينگونه تئوريها بر اومدم و هنوز براي خودم كاري از پيش نبردم. اما نااميد هم نشدم و هنوز مصمم هستم كه من هم مي تونم وارد حيطه عملگرايي بشم. باز هم اميد به خدا.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-113361091393617497?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/113361091393617497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=113361091393617497&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113361091393617497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113361091393617497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='امان از دست این دوست دختر'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-113265788204280014</id><published>2005-11-22T03:09:00.000-08:00</published><updated>2005-11-22T03:11:22.046-08:00</updated><title type='text'>نواي نواهاي بومي ديگر نمي آيد به گوش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چهار شنبه شب بود كه دوستم، آقاي حميد كريمي، تلفن كرد و گفت كه با استاد كورش اسدپور و گروه ني داود، داخل قطار هستند و دارند مي آيند تهران. انجمن اسلامي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران دعوتشان كرده بود. حميد هم مرا دعوت كرد كه اگر فرصتي پيدا كردم، به آنجا بروم تا هم كنسرتشان را ببينم و هم ديداري تازه كنيم. از وقتي به تهران آمده ام، دير به دير موفق به ديدن هم مي شويم و آن هم در حد چند دقيقه. ديگر از آن شب نشيني ها با اين همسايه هاي ديوار به ديوار، تا صبح خبري نيست. به هر حال قول دادم كه اگر توانستم كارهايم را سامان بدهم، حتما خواهم رفت.&lt;br /&gt;ظاهرا تا صبح در قطار ساز زده و آواز خوانده بودند. صبح زود به ايستگاه راه آهن تهران رسيدند. پس از صرف صبحانه، به طرف دانشگاه تهران راه افتادند. قبل از ساعت 7 صبح آنجا حاضر بودند، اما به آنها اجازه ورود ندادند. شب قبل آتش سوزي اي در كتابخانه دانشكده حقوق پيش آمده بود كه  باعث شد حراست دانشگاه تهران (مانند ديگر شخصيتهاي حقيقي و حقوقي) علاج واقعه را بعد از وقوع بينجامد. حدودا يك ساعتي در سرما لرزيدند تا بچه هاي انجمن اسلامي آمده و آنها را به داخل دانشگاه راهنمايي كند. تا ساعت 2 بعد از ظهر كه كنسرت شروع شد، در يكي از اتاقهاي انجمن اسلامي دانشكده ادبيات به سر بردند.&lt;br /&gt;از طرف ديگر، من هم همان روز براي ديدن خانم دكتر اتحاديه و تحويل تحقيق كلاسي، به خيابان فلسطين رفتم كه تا ساعت يك ظهر طول كشيد. مي خواستم به بنياد ايران شناسي برگردم و به قرار ملاقاتي كه پروفسور گارنيك آساطوريان، ايران شناس ارمنستاني، برايم تعيين كرده بود برسم. اما ديدم حيف است حالا كه تا نزديكي دانشگاه تهران آمده ام، دوستان قديمي را نديده، از آنجا دور شوم. با حميد تماس گرفتم و وقتي فهميدم در يكي از اتاقهاي انجمن اسلامي دانشكده ادبيات هستند، خودم را به آنجا رساندم. ابتدا مسئول برگزاري كنسرت اجازه ورود نمي داد. اما وقتي از ماجرا آگاه شد، به داخل اتاق راهنمايي ام كرد. با همه دست و رو بوسي كردم. استاد كورش اسدپور (شاگرد بنام استاد علي اصغر شاه زيدي در رديف موسيقي ملي. ايشان همچنين از خانواده اي به دنيا آمدند كه نسل اندر نسل موسيقي محلي بختياري را حفظ مي كنند و خود ايشان اهتمام ويژه اي در گردآوري گوشه ها و آوازهاي رو به فراموشي موسيقي بختياري به خرج دادند.)، علي رنجبر (شاگرد قديمي استاد صديق تعريف و مدرس فعلي آواز در موسسات هنري اصفهان و اطراف)، حميد رضا كريمي (شاگرد قديمي استاد كيوان ساكت و مدرس فعلي تار و سه تار در موسسات هنري اصفهان و اطراف)، محمد علي كريمي ( برادر حميد و شاگرد استاد حسابي و مدرس فعلي دف و تنبك در موسسات هنري اصفهان و اطراف) را به خوبي مي شناختم و در نزد همه آنها مدتي را به شاگردي گذرانده بودم. سه سال افتخار شاگردي آقاي رنجبر را داشتم و بخشي از رديف آوازي را از ايشان فرا گرفتم. چند جلسه اي نزد استاد اسدپور با موسيقي ملي و بختياري آشنا شدم. چند ماهي هم نزد محمدعلي كريمي به فراگيري تنبك مشغول بودم كه نيمه راه آنرا رها كرده و براي تحصيل به بابلسر رفتم. و بالاخره چه شبها كه تا به صبح، نزد حميد كريمي (در خانه ما، در خانه آنها، در خانه دامادمان، و گاهي هم در موسسه) به صورت شاگردي غير رسمي، با پرده گيري و ديگر مقدمات تنبورنوازي آشنا شدم (البته از بين اين تنوع موسيقايي، تنبور را بيش از بقيه در نزد اساتيد ديگري همچون رامين كاكاوند، كامران عطايي و ... ادامه دادم و نهايتا من ماندم و نواختن تنبور در خلوت شبهاي خوابگاه.). با احمدرضا قرباني (نوازنده كمانچه)، جاويد ابراهيم پور (نوازنده ني) و حسين قرباني( نوازنده تنبك) قبلا فقط چند باري سلام و عليك داشتم. همانطور كه براي برنامه آماده مي شدند، بچه هاي بختياري هم براي ديدن شان به درب اتاق مراجعه مي كردند. در دوران ليسانس بود كه فهميدم استاد اسدپور چه هواخواهاني در ميان بختياريها و بويژه كهكيلويه و بوير احمديها دارد. از قضا، بسياري از دوستان دوره ليسانس را هم ديدم. به هر حال اعضاي گروه براي اجرا به سالن رفتند و من هم به دنبالشان راه افتادم تا مگر از جيب مبارك مبلغي براي حمايت از اينگونه برنامه هاي فرهنگي نپردازم. پس از آماده شدن اعضا، افرادي كه براي ديدن برنامه، پشت در سالن تجمع كرده بودند، وارد سالن شده و روي صندليها جاي گرفتند. پس از معرفي اعضا توسط استاد اسدپور، برنامه آغاز شد و به ترتيب قطعات زير اجرا گرديد:&lt;br /&gt;مقدمه: لاله سر[خ] بدون كلام؛ بي[بي] مريم؛ ظله (ستاره صبح)؛ دايني (از اصوات شبه جمله در بختياري)؛ شير علي مردون (از جنگاوران بختياري)؛ گُلُمي (اي گل من)؛ آسماري (نام كوهي در بختياري)؛ و گُويَلِ شير (برداران شير مرد).&lt;br /&gt;اما آنچه برايم در طول برنامه جالب بود و هدف اصلي ام از نگارش اين متن، اشاره به آن نكته است، گريه آرام و بي سر و صداي برخي از افراد حاضر در سالن كنسرت بود. گريه اي كه به نظرم ناشي از شادي تو‌أم با اندوه بود. شادي از اينكه پس از مدتها دوري از فرهنگ بومي، بالاخره شاهد اجراي يكي از عناصر مهم فرهنگي خود بودند؛ و اندوه از اينكه بطور ناخودآگاه، بر آخرين رمقهاي فرهنگ بومي شان را نظاره گرند. صحنه واقعا عجيبي بود. يكبار ديگر نيز در كنسرت اسدپور (در فولاد شهر اصفهان) چنين ماجرايي و البته با شدتي به مراتب بيشتر اتفاق افتاده بود. نمي دانم چه در صداي اين مرد، در دل مردمان بختياري، و در اشعار آن نهفته است كه چنين مي كند. از چنين حالات موسيقايي در ديگر اقوام ايراني، در اين حد اطلاعي ندارم. آيا آنها هم خود را همينگونه در معرض نابودي يافته اند؟ شايد اينگونه باشد. اصلا نه! براي بسياري از موسيقي هاي بومي، حتما اينگونه است. خوانندگان پر توان بومي مناطق مختلف كشورمان (كه زندگي در محيط پاك و در اكثر موارد كوهستاني صدايي به صلابت طبيعت به آنها وديعه داده است)، هرگز درآمدهاي ميليوني ندارند تا با يك قرار داد و چند ميليون تومان پولي كه به صاحب يك استوديو مي دهند، يك شبه خواننده از آب درآيند. و بعد هم بازار را پر كنند از نوارهاي شان كه در اكثر موارد نه ارزش موسيقايي دارند، نه شعر و نه ... . و در كنار اين آشفته بازار، بايد شاهد مرگ نواهايي باشيم كه در دل يك پير در اين گوشه و ديگري در آن گوشه از كشورمان است كه با مرگ خود، دل از آن نوا نكنده و چون مي دانند كه آن نواها را ديگر كسي ارزش نمي شناسد و پاس نمي دارد، با خود به گور مي برند.   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-113265788204280014?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/113265788204280014/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=113265788204280014&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113265788204280014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/113265788204280014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/11/blog-post_22.html' title='نواي نواهاي بومي ديگر نمي آيد به گوش'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-112955229067426113</id><published>2005-10-17T05:14:00.000-07:00</published><updated>2005-10-17T05:39:03.880-07:00</updated><title type='text'>طرح لباس ملي در كنار نابودي لباسهاي محلي</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چاپ شده در روزنامه همبستگي: دوشنبه 25/7/1384&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.hambastegidaily.com/arshive_paeez/mehr/25/default.htm"&gt;http://www.hambastegidaily.com/arshive_paeez/mehr/25/default.htm&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;صفحه 5&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالاخره تفكر چند ماهه درباره طرح ‌« لباس ملي» مرا برآن داشت كه نسبت به اين مسئله، دست به كار شوم. تلفن را برداشتم و به اين دوست و آن آشنا و آن يكي فاميل تماس گرفتم كه « اگر امكان دارد، براي چند روز، لباس محلي تان را به من امانت بدهيد.» اولين سوالشان اين بود كه « لباس محلي در تهران به چه دردت مي خورد؟» و من هم تقريبا به همين پاسخ اكتفا كردم كه:« براي يك تحقيق مي خواهم لباس محلي بختياريها را معرفي كنم».&lt;br /&gt;اما اينكه حالا چرا از بين اين همه لباس محلي، لباس بختياري را برگزيدم، به آشنايي ام با فرهنگ بختياري باز مي گردد. چرا كه تولد و بزرگ شدنم در اصفهان، باعث غربت نسبت به فرهنگ زادگاه پدرم نشده است. چنانكه با برخي از جنبه هاي اين فرهنگ، همچون زبان بختياري، موسيقي اش و ... به خوبي آشنايم. به هر حال، يك هفته اي طول كشيد تا بسته هاي پستي شامل دو دست لباس بختياري به دستم رسيد. يك دست براي خودم و يك دست ديگر براي آقاي علي حسين پور كه در مقطع كارشناسي ايرانشناسي فرهنگي، همكلاسي ام مي باشد و چون متولد و بزرگ شده سرزمين بختياري است، از او قول گرفته بودم كه در اين تحقيق ياري ام كند. قرار شد بعد از ظهر پنج شنبه لباسها را بپوشيم و از خوابگاه دانشگاه شهيد بهشتي(ولنجك) به سمت تجريش برويم و از آنجا با اتوبوس واحد به انقلاب رفته، تعدادي كتاب خريداري كرده، از آنجا به پارك ملت برويم و در پايان دوباره به خوابگاه بازگرديم. هنگام طرح اين برنامه، پيش فرضهايي نيز در نظر گرفتيم. اما پيش از آنكه پيش فرضها را ذكر كنم، لازم است توضيحاتي درباره لباس بختياري بدهم.&lt;br /&gt;پوشاك محلي و سنتي مردان بختياري شامل:1- كلاه نمدي 2- چوغا(چوخا) 3- تمبان(تنبون) دَبيت 4- گيوه مي باشد. اما توضيحاتي مختصر درباره هر يك از اين لباسها:&lt;br /&gt;1- كلاه نمدي سياه رنگ كه به قول هم اتاقي هاي خوابگاهي ام، كلاه مراد بيك( در سريال روزي روزگاري) است.&lt;br /&gt;2- چوغا كه چوخا هم مي نامندش، نوعي عباي دهقاني است كه زنان از پشم سفيد طبيعي مي بافند و مردان بختياري آنرا روي لباسهاي خود مي پوشند. بدون آستين است و تا سر زانوها مي رسد. داراي خطوط عمودي و مخروطي مشكي رنگ است كه بسياري، آنرا ملهم از طرح چغازنبيل دانسته و حتي تشابه اسمي «چوغا» با «چغازنبيل» را نيز گواهي بر اثبات ادعاي خود مي دانند. نوع مرغوب آن كه توسط زنان كيارسي بافته مي شود، به «كيارسي بَف» مشهور است و قيمتش گاهي از يكصد و پنجاه هزار تومان نيز مي گذرد.&lt;br /&gt;3- تنبان(تنبون) دَبيت(dabit) كه از پارچه مشكي دوخته مي شود و داراي پاچه هاي بسيار گشاد( از 35 سانتي متر تا نيم متر) است و زير آن يك پيژامه مي پوشند. قسمت بالاي آن كش دارد و نيازي به كمر بند نيست. اما گاهي كمربندهاي كلفت (دوالdouwal) نيز روي آن مي بندند. بهترين پارچه براي دوخت تنبون دبيت، پارچه «حاج علي اكبري» است كه گاهي قيمتش تا يكصد هزار تومان هم مي رسد.&lt;br /&gt;4- گيوه كه مانند گيوه هاي مورد استعمال در ديگر نواحي كشورمان است و البته كمتر كاربرد دارد و حتي در گذشته نيز، عمدتا خوانين از آن استفاده مي كردند.&lt;br /&gt;با اين تركيب پوشاك، پيش فرض اول مان اين بود كه احتمالا نيروي انتظامي به لباس مان گير بدهد و بازجويي كند. ديگر اينكه در كنار جلب توجه ديگران، عده اي نيز به تمسخر بپردازند. دو پيش فرضي كه اشتباه از آب درآمدند.&lt;br /&gt;به هر حال پنجشنبه فرا رسيد و ساعت دو بعد از ظهر آماده خروج از خوابگاه شديم. مشكل اول اين بود كه لباسها را كجا به تن كنيم. بيم آن مي رفت كه انتظامات درب خوابگاه ايراد بگيرد. فقط تنبونها را به پا كرديم و از اتاق به طرف درب خوابگاهها به راه افتاديم. از همان ابتدا با نگاههاي متعجب دانشجويان روبرو شديم. به درب خوابگاه كه رسيديم، نگهبان با تعجب نگاهي به شلوارهاي مان انداخت و گفت«اين ديگه چيه؟» گفتم« لباس بختياريه» و بدون آنكه منتظر سوال بعدي اش شوم، از خوابگاه خارج شديم. بيرون از محوطه خوابگاه، چوغا را به تن كرده و كلاه را به سر گذاشتيم. قرار شده بود كليه مسيرها را با اتوبوس واحد يا ميني بوس برويم و فقط به زبان بختياري با يكديگر سخن بگوييم. در ايستگاه، منتظر مانديم. سرنشينان خودروهايي كه از سمت توچال مي آمدند، ما را كه كنار خيابان ايستاده بوديم، به يكديگر نشان مي دادند. بسياري هم از داخل خودرو دست تكان مي دادند يا براي مان بوق مي زدند؛ اتفاقي كه در طول اين تحقيق نيم روزه، به كرات روي داد. ميني بوس ولنجك- تجريش آمد و ما هم سوار شديم. راننده و مسافران با دقت نگاهمان مي كردند. مادري، دخترش را كه در كنارش نشسته بود و به بيرون مي نگريست، با تنه زدن تكان داد و با اشاره، ما را نشانش داد. مسافران ديگري كه در طول راه سوار مي شدند، همينكه متوجه ما مي شدند، با دقت بر اندازمان مي كردند. اكثرا لبخند شيريني بر لبانشان نقش مي بست و برخي هم سري براي مان تكان مي دادند كه ما هم با تكان دادن سر، پاسخشان مي داديم. در ايستگاه تجريش، پياده شده و به طرف بازار تجريش به راه افتاديم. ابتداي بازار، دو مغازه دار كه بيرون مغازه شان ايستاده بودند، همينكه ما از كنارشان رد شديم، يكي شان به ديگري گفت« مالزيايي اند» . برايم جالب بود. يك ايراني40-30 ساله شهري، تفاوت بين لباس مالزي را با لباس يكي از مناطق كشورش نمي داند. بيشتر مردم، همينكه چشمشان به ما مي افتاد، لبخندي كه حاكي از جالب و جذاب بودن پوشاك مان براي شان بود، بر لبانشان نقش مي بست. اكثرا با تنه زدن يا نجوا كردن با نفرات كناري شان، آنها را متوجه حضور ما مي ساختند. در ميانه بازار، مردي با لبخند از كنارمان گذشت و گفت « چطوري خورزمار(khorzemaar)؟» ( واژه خورزمار= خواهر زاده مادر= پسر خاله، براي مورد خطاب قرار دادن كسي كه به او علاقمند هستند). فهميديم كه او نيز بختياري است. پس از يك گردش كوتاه در تجريش، سوار اتوبوس واحد شده و به ميدان انقلاب رفتيم. در اتوبوس واحد و نيز در ميدان انقلاب، نگاههاي مردم دقيقا مانند نگاههاي قبلي بود كه توصيف كردم. تصميم گرفته بودم تعدادي از كتب مورد نياز براي نگارش پايان نامه ام را از آنجا تهيه كنم. وقتي وارد كتابفروشي ها مي شديم و اقدام به خريد كتاب مي كرديم، فروشنده ها و مشتريان براي شان عجيب بود. نوع كتابهاي درخواستي ام بر تعجب ايشان مي افزود. مثلا مي گفتم« ببخشيد! كنترل رسانه هاي نوام چامسكي را داريد؟» و يا « درآمدي بر هرمنوتيك احمد واعظي را مي خواهم» . در انتشارات آگاه، با يكي از فروشنده ها سر صحبت باز شد و او براي راهنمايي، به معرفي كتابهاي آسابرگر، اومبرتو اكو، حسينعلي نوذري و ... مي پرداخت و من بسياري از آنها را مي گفتم كه خوانده ام. دو جوان حدودا 30 ساله ايستاده بودند كنارمان و با دقت و تعجب نگاهمان مي كردند. پس از پايان صحبتم با فروشنده، يكي از آنها پرسيد« دانشجو ايد؟» و وقتي جواب مثبت شنيد، با لبخند گفت« چه جالب!» . از كتابفروشي ها كه آمديم بيرون، چهار نوجوان 17-16 ساله كه ما را ديدند، خودشان را به ما رساندند و اولين سوالي كه پرسيدند « شما توي هتل كار مي كنيد؟» . بايد حق را به جانبشان داد. هتلها و چايخانه ها تنها اماكني هستند كه بچه هاي شهري مي توانند لباسهاي محلي را _ البته در تركيبي ناموزون_ ببينند. با حوصله براي شان توضيح داديم كه لباس محلي مان است. پس از خريد تعدادي كتاب از چند كتابفروشي، پياده به ميدان ولي عصر رفتيم. مي خواستيم سوار اتوبوس تجريش شويم، اما ازدحام مسافراني كه داخل اتوبوس، منتظر راننده بودند، باعث شد كه تصميم بگيريم بايستيم تا اتوبوس بعدي بيايد. در همين حين، يك راننده اتوبوس كه در كنار ديگر همكارانش كنار باجه بليط فروشي ايستاده بود، صدا زد « پيا! بيو ايچو (piya! Biyow icho)» ( جوانمرد! بيا اينجا). به طرفش رفتيم و پس از سلام و احوالپرسي به زبان بختياري، با ژستي افتخار آميز، لباس ما را به همكارانش نشان مي داد و مي گفت « مي دانيد چقدر گران است؟». در همين هنگام، يك خانم سالخورده كه به نظر تحصيلكرده مي آمد، كنارمان ايستاد و پرسيد« لباس ملي است؟» و وقتيكه جواب منفي شنيد، توضيحاتي درباره آن خواست كه برايش گفتيم. از قضا، راننده بختياري، راننده همان اتوبوسي بود كه به خاطر شلوغي، از سوار شدن به آن منصرف شده بوديم. ما را در جلوي اتوبوس و كنار خودش نشاند و شروع كرد به صحبت. از هر دري مي گفت. با اينكه نزديك چهل سال است كه در تهران سكونت دارد، بختياري را با لهجه اي غليظ صحبت مي كرد. وقتي هم كه فهميد دانشجو ايم، اطلاعاتي درباره اعتصاب اخير رانندگان شركت واحد داد كه براي مان جالب بود. روبروي پارك ملت پياده شديم. ماموران نيروي انتظامي زيادي در محوطه پارك ديده مي شدند، اما نگاه آنها هم مانند نگاه ديگر مردم بود. برخي از مردم هم ميآمدند و درخواست مي كردند كه همراهشان عكس بگيريم كه ما هم صميمانه مي پذيرفتيم. چند پيرمرد كه روي صندليها نشسته بودند، پس از سلام و عليك، پرسيدند كه آيا « لباس قشقايي است؟» و ما هم ضمن پاسخ منفي، براي شان توضيح داديم. حدودا نيم ساعتي در پارك نشستيم و نگاه ها و عكس العملها را زير نظر داشتيم. هنگاميكه خواستيم از پارك خارج شويم، دو پير مرد صداي مان كردند و شروع كردند به سوال پرسيدن درباره لباسمان. هنگام پاسخ به آنها، يك زوج ميانسال به همراه دو كودك شان به جمع ما پيوستند و شروع كردند به احوالپرسي. ظاهرا بختياري بودند كه چند سالي در تهران ساكن شده اند. چند خانم ديگر هم آمدند و تقريبا يك حلقه انساني اطراف مان شكل گرفت. غير از پرسش درباره لباس مان، بيشتر به تعريف و تمجيد از زيبايي لباس مي پرداختند. پس از حدود ربع ساعت گفتگو با آنها، خداحافظي كرديم؛ اما همينكه از آنها جدا شديم، سه خانم حدودا 35-30 ساله كه چند دقيقه اي آنطرف تر ايستاده بودند، به طرفمان آمدند. يكي شان آنچنان به وجد آمده بود و با هيجان از لباسمان تعريف مي كرد كه « چقدر خوشگل است؛ چقدر به تن تان مي آيد؛ شده ايد مثل يك دسته گل؛ و ...» كه ترسيديم هر آينه سكته كند ( البته من هم مي خواستم بگويم كه خودش هم واقعا مثل يك دسته گل است_ كه واقعا هم بود_ اما خب ديگر، خجالت كشيدم). تشكر كرده و راه افتاديم. پياده، خيابان ولي عصر را به طرف تجريش رفتيم. باز هم همان نگاهها، همان لبخندها، همان دست تكان دادنها از داخل خودرو، و همان بوقها. چند جوان هم كه سوار يك خودرو پرايد بودند، سرشان را بيرون آورده و مي گفتند« hello Mr» . به چهار راه پارك وي كه رسيديم، بوقهاي ممتد يك خودرو توجه مان را جلب كرد. دو خانم سرنشين يك دِوو. كناري ايستادند و شروع كردند به سوال پرسيدن درباره لباسمان. بعد هم يكي شان اصرار كرد كه نياز به يك چوغا براي زمستانش دارد تا روي مانتو بپوشد. هر چه توضيح دادم كه لباس زنانه بختياري هم واقعا زيباست و تنوع رنگي بسيار جالبي دارد، قبول نكرد. پايش را كرده بود توي يك كفش كه هر طوري شده بايد برايش يك چوغاي عالي تهيه كنم و او هم هزينه اش را متقبل مي شود. و بالاخره هم تا شماره تلفن همراهم را نگرفت، دست از سرم بر نداشت. بعد از جدا شدن از آنها به تجريش رفتيم. وارد صحن امامزاده صالح شديم تا نماز مغرب و عشاء را آنجا بخوانيم. مشغول وضو بوديم كه يك مرد ميانسال به طرفمان آمد. سلام و احوالپرسي گرمي كرد و صورتهاي مان را بوسيد. ظاهر بسيجيها را داشت. مي گفت كه در زمان جنگ، با بختياريهاي ياسوج همرزم بوده و از دلاوريهاي شان خاطرات بسيار دارد. كمي هم از جبهه و جنگ براي مان صحبت كرد و رفت. ما هم نمازمان را خوانده و سپس به خوابگاه برگشتيم ( البته لباسمان را بيرون از محوطه خوابگاه عوض كرديم).&lt;br /&gt;اگر مي خواستم تمام جزيياتي را كه طي اين چند ساعت در تعامل با مردم تجربه كرديم شرح بدهم، يك مردمنگاري حداقل يكصد صفحه اي از دل آن بيرون مي آمد. اما اگر بخواهم يك دسته بندي كلي و خلاصه از عكس العمل مردم نسبت به لباس مان ارائه دهم، ابتدا يك دسته بندي ساده در زمينه نوع برخورد مردم با ما و چگونگي ابراز احساساتشان ارائه مي دهم: آنهايي كه مي آمدند و با ما صحبت مي كردند و آنهايي كه به نگاه كردن، لبخند زدن و ... اكتفا مي كردند. البته برخي از واكنشها تقريبا در هر دو دسته مشهود بود: نشان دادن ما به افراد همراه شان از طريق تنه زدن، اشاره كردن، نجوا كردن و ...، با دقت و تعجب نگاه كردن، لبخندي كه حاكي از لذت بردن است بر لبانشان نشستن و ... . اما برخي به اين حد اكتفا نكرده و با ما وارد گفتگو مي شدند و ابهامات، اطلاعات و احساسات خود را درباره لباس مان مطرح مي كردند. در تمام اين گفتگوها، آنچه دريافتيم اين بود كه همه اين افراد، از اين لباس محلي خوششان آمده، از ديدن آن لذت برده و پوشيدن اين لباس براي شان بسيار جالب بوده است؛ چنانكه بسياري شان نسبت به پوشيدن لباس محلي اظهار تمايل كردند. اما اين جالب بودن را مي شد از طريق گوش دادن به گفتگوهاي افرادي كه از كنارمان عبور مي كردند نيز دريافت. بسياري از عابران، هنگام عبور از كنارمان، از روي عمد ( كه ما بشنويم) يا غير عمد، احساساتشان را بيان مي كردند:« چه جالب!» ، « چه قشنگه! » ، «واي! چه نازه!» ، « چه خوشگل!» و ... كه البته همانطور كه از اصطلاحات به كار رفته پيداست، خانمها بيشتر به ابراز احساساتشان مي پرداختند.&lt;br /&gt;اما يك دسته بندي ديگر هم مي توان ارائه كرد و آن با توجه به اطلاعات مردم درباره پوشش مان است: دسته اي كه تعدادشان _ متاسفانه _ اندك بود، مي دانستند كه لباس بختياري است؛ اما دسته اي ديگر اين موضوع را نمي دانستند. كه اين افراد، خود به سه زير دسته تقسيم مي شدند: آنهايي كه مي دانستند لباس يكي از نواحي ايران است، اما يا نمي دانستند كه متعلق به كدام ناحيه است و يا اينكه در تشخيص ناحيه آن اشتباه مي كردند( مثلا فكر مي كردند كه لباس قشقايي هاست). آنهايي كه گمان مي كردند لباس ملي است كه وارد بازار يا جامعه شده؛ و بالاخره آنهايي كه حتي نمي دانستند لباس ايراني است و آنرا متعلق به خارجيها مي دانستند( مثلا مالزي).&lt;br /&gt;البته تقصيري به گردنشان نيست. مي گويند در عصر ارتباطات، به جاي اينكه شما براي ديدن يك پديده، به زمينه آن مراجعه كنيد، رسانه ها آن پديده را به خانه شما مي آورند. رسانه هاي ما هم اين كار را انجام مي دهند و براي مثال، مردم كشورمان مي توانند لباسهاي محلي ما را _ البته به شكلي ناموزون_ در تنِ «جانعلي»ها و «خانعلي»ها و «شير فرهاد» ها ببينند كه از زمينه فرهنگي«ملات آباد» و «بَرَره» آمده اند و در مقابل شهريِ متمدن و عقلِ كل، نماد ناداني و كثيفي و خرابكاريِ ناشي از كودني و زير پا گذارنده آداب معاشرت اند.&lt;br /&gt;آزرمي( كارشناس مركز پژوهشهاي مجلس) درباره لباس بومي مي گويد« بايد چندين سال از طرف رسانه ملي و مدارس كار شود». البته رسانه ملي چنانكه ديده و مي بينيم، علي ماشاءالله دارد كار مي كند. مدارس هم كه مانند دانشگاههاي مان قرار است فرهنگ سازي كنند، دقيقا در حال فرهنگ سازي هستند: با اجبار فرم مدارس ( كه هيچ نشاني از فرهنگ بومي در آن نيست) و در بسياري موارد، با ممانعت از پوشيدن لباس محلي توسط دانش آموز ( يا دانشجو).&lt;br /&gt;آزرمي، چند ويژگي را براي طراحي لباس ملي بر مي شمارد: «پوشيدگي، شادابي، راحتي، تنوع، دسترسي آسان، مناسب بودن قيمت، جذابيت، عدم مغايرت با الگوهاي سنتي اقوام ايراني، متناسب بودن با شرايط اقليمي، تفكيك نوع براي مرد و زن، و مشاغل» ( مصاحبه با ايسنا) . ويژگيهايي كه تواما در لباسهاي محلي ما جمع شده اند. مثلا چگونه مي توان يك لباس ملي را طرح كرد كه هم متناسب با شرايط اقليمي اردبيل در سرماي زير 30 درجه سانتي گراد باشد و هم متناسب با شرايط اقليمي مناطق جنوبي كشور در گرماي بالاي 50 درجه؟ چرا هر منطقه از لباسهاي بومي خودش كه اتفاقا متناسب با شرايط اقليمي نيز هست استفاده نكند؟ كجا مي توان لباسي طراحي كرد كه شادابي، تنوع و جذابيت لباس زنان قشقايي، بختياري و ... را داشته باشد؟ مگر زنان تركمن با همين لباسهاي محلي و روسريهاي زيباي شان، بيش از هزار سال نيست كه مسلماني مي كنند؟ پس چرا تابلوهاي اعلانات و تبليغات بزرگ (بيلبوردها) در سطح شهر، بايد چادر يا مانتو و مقنعه را به عنوان پوشش( يا به اصطلاح ، حجاب) برتر معرفي كنند؟ مگر نه اينكه چند سال پيش در فستيوال جهانيِ لباسهاي بومي، لباس كردي مفام اول را به دست آورده است؟&lt;br /&gt;بهتر نيست به جاي اينگونه طرحها_ كه هيچ گامي فراتر از طرح بودنشان برداشته نمي شود_ ، اصطلاح لباس بومي را به جاي لباس ملي به كار ببرند؛ و حفظ، معرفي و ترويج لباس بومي را جايگزين طرح ( و طراحيِ) لباس ملي كنند؛ و اجباري در جايگزينيِ لباسهايي كه هيچگونه سابقه تاريخي در كشورمان ندارند، به جاي لباسهاي بومي و محلي به عمل نياورند؛ و به جاي ايراد گرفتن از دانش آموزان _ و حتي دانشجويان _ براي پوشش محلي شان، آنها را تشويق به اين كار كنند؛ و به جاي لباس محلي اقوام ايراني، سوژه اي ديگر براي خنداندن مردم بيابند _ تا به جاي به يكديگر خنديدن، با يكديگر بخنديم ؛ كه اگر به همين منوال بگذرد، فردا بايد بر سر مزار فرهنگ مان، به حال يكديگر و با يكديگر بگرييم. هنوز روزنه هاي اميدي باز مانده و كورسو مي زند. به جاي گِل اندود كردن مجراي اين روزنه ها، آنها را بيابيم و دريابيم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-112955229067426113?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/112955229067426113/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=112955229067426113&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112955229067426113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112955229067426113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='طرح لباس ملي در كنار نابودي لباسهاي محلي'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-112668419392652414</id><published>2005-09-14T00:38:00.000-07:00</published><updated>2005-09-18T01:54:13.590-07:00</updated><title type='text'>دكتر سروش و منازعات متعدد يك طرفه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بيش از يک ماه از سخنرانی دکتر سروش در دانشگاه سوربن فرانسه با عنوان «تشيع و چالش مردم سالاری » می گذرد، ولی روز به&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز بر حساسيتها و واکنشهای نسبت به آن افزوده می شود. در تاريخ روشنفکری کشور ما، اين ميزان حساسيت به طرح يک مسئله، تقريبا کم نظير است. اما جالب اينجاست که بسياری از انتقادات به اين سخنرانی، به عنوان « منازعه عادلانه» خوانده می شوند. منازعه ای که حداقل، &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; آن، يک طرفه است. خلاصه متن سخنرانی سروش که در سايت شخصی ايشان قرار گرفته، ابتدا فيلتر می شود و امکان مطالعه آن برای کسی وجود ندارد؛ بعد هم که اين امکان بوجود می آيد، هيچکدام از آن &lt;em&gt;رسانه&lt;/em&gt; هايی که دم از &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; «منازعه» عادلانه می زنند، اقدام به درج همان خلاصه ای که قرار است منازعه! درباره آن صورت بگيرد نيز نمی کنند. حال حتی بگذريم از اينکه سروش لازمه فهم منظورشان از سخنرانی مذکور و پيش کشيدن آن موضوعات، خواندن يا شنيدن متن کامل را پيشنهاد می کنند نه اين خلاصه که توسط دانشجويان تهيه شده است. و قرار دادن اين خلاصه در سايت، تنها برای آشنايی با چارچوب سخنرانی بوده و مسلما برای کسانی که می خواهند بر آن نقدی وارد کنند و يا منازعات پی آمد را دنبال کنند، خواندن يا شنيدن متن اصلی لازم و ضروری است. البته ضروری، اما نه برای منازعاتی از اين دست که در اين به اصطلاح رسانه های &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; دهنده برپا می کنند. چرا که در اينگونه رسانه ها، نه تنها از درج متن کامل، که حتی خلاصه متن را نيز دريغ می کنند و بعد اين می شود يک منازعه عادلانه! در اين وضع، اين رسانه ها تنها &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; دهنده نقدهايی هستند که بر اين سخنرانی وارد شده و حتی از انعکاس ( بخوانيد بازتاب) پاسخهايی که بر اين نقدها داده می شود نيز دريغ می ورزند. البته شما برای بسياری از مطالب اين رسانه ها می توانيد در بخش نظرات کاربران ، نظرتان را درباره اين منازعات يک طرفه بيان کنيد. البته همانطور که شما اختيار بيان نظرتان را داريد، آنها هم اختيار &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; دادن نظرات موافق با ديدگاه هايشان و &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; ندادن نظرات مخالف ديدگاههايشان را دارند؛ و شما برای &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; نظرتان در اينگونه رسانه ها، لازم است دهان به « به به و چه چه» بازکنيد تا به مذاق حضرات &lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt; کننده خوش آيد و جايی هم برای نظر شما در نظر بگيرند:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;باسلام ازاينكه نظرات علمي موافق ومخالف بدون سانسوربيان ميشودتشكرمي كنم ان شاالله افراطيون اصلاح شوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با سلام خيلي خوشحال هستم كه پايگاه خبري بازتاب به درج آرا هر دو شخصيت مذكور پرداخته است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و با ديدن اين منازعه يک طرفه، بسياری گمان می کنند که:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;آقای بهمن پور[ بطور کلی : منتقدان سروش]، حرف را تمام کرده اند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Courier New;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اگر شما نظرتان کمی مخالف باب طبع &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; دهندگان باشد، نبايد به هيچ وجه منتظر درج آن در بخش نظرات کاربران باشيد. مثلا اگر من به عنوان يک بازديد کننده از اينگونه رسانه ها، چنين مطلبی را به عنوان نظرم بنويسم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;با سلام و خسته نباشيد. من هم مانند بسياري ديگر كه نظراتشان در اينجا نقل شده، از اينكه شما اين مباحثه ( يك طرفه) را نمايش مي دهيد سپاسگذارم. اما نمي دانم آيا اگر دكتر سروش هم پاسخي در خور ارائه دهند( چنانكه تا كنون اينچنين بوده و انتظار تداوم آن از سوي ايشان مي رود) باز هم شما آنرا درج خواهيد كرد؟ و يا آنكه صبر مي كنيد تا منتقدي ديگر، به آن جوابيه( از سوي دكتر سروش) پاسخي بدهد و شما باز هم بدون درج پاسخ دكتر سروش، تنها به ذكر انتقاداتي كه از ايشان شده اكتفا مي كنيد؟ همه نظرات از اين مناظره و مباحثه كه شما آنرا « بازتاب» داده ايد تشكر مي كنند، بدون آنكه بپرسند در اين « باز تاب»، جاي طرف « ديگر» كجاست. من تعجب مي كنم كه آيا واقعا در اين همه نظراتي كه بر اين مطلب درج شده است، حتي يك مورد هم مدافع نظرات دكتر سروش نبوده اند؟ با تمام احترامي كه براي كليه نظر دهندگان قائل هستم، اين نكته را نيز ذكر كنم كه آنها با چنان اطميناني اقدام به تحسين جناب آقاي بهمن پور پرداخته اند كه گويا آقاي بهمن پور فرضيات ايشان( نظر دهندگان) را اثبات كرده است. در حالي كه نظرات جناب آقاي بهمن پور تنها با نگرشهاي اين افراد، نزديكي بيشتري داشته است. نگرشهايي كه عمدتا نه بر پايه تحقيق، بلكه بر پايه محيط شكل گرفته است.&lt;br /&gt;و نكته اي كه در پايان لازم به اشاره مي دانم اينكه دكتر سروش تنها جرمي كه مرتكب شده اند، برملا كردن برخي ابهامات است كه در ذهن من و امثال من (كه تعدادمان كم نيست) نقش بسته است، اما برعكس دكتر سروش، نه جرات افشاي آنرا نداريم.&lt;br /&gt;خداوند به امثال دكتر سروش و آقاي بهمن پور كه در اين روزگار خاموشي انديشه و بيان، و گردنكشي ... شمه اي از نسيم روح افزاي اين زخم خوردهء رو به خاموشي را به مشاممان مي رسانند، عمر پر بركت دهاد.&lt;br /&gt;سيد امير هاشمي مقدم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انتظار يک هفته ای ام کاملا بی فايده است. چرا که به تجربه دريافته ام که در اينگونه رسانه ها، جايی برای &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; نظرات امثال من نيست و فقط از ما بهتران و برگزيدگان می توانند به اظهار نظر بپردازند.&lt;br /&gt;البته صحبت درباره اين &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتابهاي دروغين،&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; به اين باز می گردد که آيا سروش مجبور است به تک تک اين نقدها پاسخ دهد يا خير. اگر قرار است باب مناظره باز باشد، می توان يک مناظره کلی ترتيب داد که يک طرف آن سروش، و طرف ديگر آن نقاد( يا نقادها باشند)؛ يعنی همان چيزی که خواست خود سروش بوده و بارها آنرا عنوان کرده است. و يا حداقل اگر چنين امکانی وجود ندارد( که مطمئنا اينگونه است)، رسانه هايی که ادعای &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بازتاب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; نظرات هر دو طرف را دارند، عملشان را با ادعای شان هاهنگ کنند. در اين مورد، حداقل می توانند از سايت خود سروش الگو بگيرند که هماهنگ با نظرات و پاسخ به نقدها، نقدها را هم بدون کم و کاست منعکس می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-112668419392652414?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/112668419392652414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=112668419392652414&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112668419392652414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112668419392652414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='دكتر سروش و منازعات متعدد يك طرفه'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-112296375453744650</id><published>2005-08-01T23:15:00.000-07:00</published><updated>2005-08-02T04:05:36.253-07:00</updated><title type='text'>قابل توجه خانمها ي خوشگل جوياي كار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر روز صبح كه به بنياد ايران شناسي مي روم، اول، روزنامه شرق را مي خوانم و بعد هم يك راست مي روم سراغ نيازمنديهاي صبح تهران كه ضميمه روزنامه همشهري است. بدون اينكه نياز به چيزي داشته باشم؛عادت كرده ام از صفحه اول تا آخرين صفحه اش را ورق بزنم و نگاه كنم. معمولا بيش از 100 صفحه و گاهي هم 150صفحه حجم نيازمنديهاي اين روزنامه است. ديگر روزنامه ها مثل جام جم، ايران، كيهان و ... هم شروع كرده اند به چاپ نيازمنديها؛ اما كمتر پيش مي آيد كه حجم نيازمنديهاي آنها از 10 صفحه تجاوز كند. در عوض، نيازمنديهاي تهران در روزنامه همشهري، كمتر پيش مي آيد كه حجمي كمتر از يكصد صفحه داشته باشد. از شير مرغ تا جان آدميزاد. با يك نگاه گذرا به صفحه دوم آن كه فهرست موضوعات است، مي توان به تنوع آن پي برد. البته برخي از موضوعات فقط يكي دو كادر كوچك به خود اختصاص داده اند؛ اما برخي ديگر، چندين صفحه را اشغال كرده اند. و برخي از موضوعات چندان برايم جالبند كه با دقت تمام، همه آگهيهاي مربوط به ان را بررسي مي كنم. از ميان اين موضوعات جالب، 5_4 موردش را برگزيدم تا يك تحليل محتواي خودماني درباره آنها انجام دهم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;خدمات زيبايي و سلامتي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با ياداوري اينكه روزانه روزانه با چند نفر مواجه مي شويد كه دماغشان را چسب كاري كرده اند مي توانيد ميزان استقبال از اين نوع خدمات را تجسم كنيد. خدائيش من يكي كه تا حالا حتي يك نفر را هم نديده ام كه دماغش را عمل كرده و پس از عمل، زيباتر شده باشد. آثار جراحي هم معمولا بطور فاحشي تا آخر، روي صورتشان مي ماند. فقط حدود يك ميليون تومان مي ريزند توي جيب آقاي دكتر متخصص از فلان كشور و فارغ التحصيل بهمان دانشگاه خارجي، بعد هم چند روزي يك چسب نازك افقي مي زنند روي دماغشان و آخر كار هم ريخت شان از منكري مي شود نكيري. البته فريب نخوريد؛ همه آنهايي كه چسب روي دماغشان مي زنند، عمل نكرده اند. بلكه از آنجا كه عمل كردن دماغ، يكي از نشانه هاي هاي كلاس وآپ تو ديت بودن است، بسياري فقط با چسباندن چسب روي دماغشان ، تظاهر به اين عمل مي كنند. غير از جراحي بيني، ديگر خدمات زيبايي، بيشتر مربوط به جراحي اندام خانمها مي شود كه از سينه و شكم گرفته، الي پايين تر ادامه مي يابد. قسمتي ديگر از آگهيهاي اين بخش، تبليغ ماساژ صورت و بدن آقايان توسط ماساژور مرد و صورت و بدن خانمها توسط ماساژور زن است. مي گويند تبليغات در ايران بدون بررسي علمي صورت مي گيرد؛ به خدا راست مي گويند؛ اينها هنوز نمي دانند براي آقايان بايد ماساژور خانم گذاشت و بالعكس. آن وقت اگر همه دست از كار و زندگي نكشيدند و نرفتند براي ماساژ، هر چه دلتان خواست بگوييد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;خدمات مسافرتي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تورهاي خارجي از بخشهاي پرطرفدار است. از ميان كشورهايي كه تور مسافرتي به مقصد انجا دائر است، 3 كشور تايلند، تركيه و قبرس پر طرفدارترند. تايلند كه زماني در صدر قرار داشت. بيشتر مسافران به آن كشور هم مردان بودند. علتش هم مثل خورشيد روز روشن است: خانمهاي مثل ماه شب چهارده. از بس قدرت اين انرژي بالاست كه كمان كمر را حسابي مي كشد و تير انرا پرتاب مي كند. جواني كه سرمايه اش را دارد، دنبال تيرش را مي گيرد و مي رود يك كشور خارجي مثل تايلند تا انرا به هدف بزند. كسي هم كه مايه اش را ندارد(مايع اش را دارد، مايه اش را ندارد)، يا انكه تيرش را به هدف مردم مي زند و يا انكه در دستان خود، مهارش مي كند. با توجه به اين نكات ، مي بينيم كه سرمايه مادي هنگفتي براي اين كار از كشور خارج مي شود؛ زمان زيادي مصروف اين امر مي شود؛ جوانان متحمل فشار روحي رواني فراواني مي شوند( مي شوم. مي شوي؟)؛ و بالاخره و عليرغم تمام اين مصائب، آمار فساد در كشورمان روز به روز افزايش مي يابد. حالا هي بحث كنيم كه «مدت عده زن صيغه اي بايد همان صد روز بماند» . و بدين ترتيب، طرح تشكيل خانه هاي عفاف، هنوز مطرح نشده، در نطفه خفه مي شود( و نطفه ها نيز).&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;فروش اتومبيل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در اين بخش، فارغ از اينكه كدام خودرو بازار بيشتري دارد و يا قيمت كدام مناسب تر است، به ذكر چند نكته مي پردازم كه در تبليغات فروش اكثر خودروها به چشم مي خورد:&lt;br /&gt;يكي اينكه بسياري از فروشندگان از جمله «فقط مصرف كننده» استفاده مي كنند. يعني اگر شما با چنين فروشنده اي تماس بگيريد و بگوييد كه واسطه ايد، حتي اگر پيشنهاد پول خوبي به او بدهيد قائدتا بايد بگويد «نه جانم؛ من فقط به مصرف كننده مي فروشم. اگر به شما بفروشم، مصرف كننده بيچاره ضرر مي كند.» خدائيش ما ايرانيها عجب مردم منصف و خدا شناسي هستيم.&lt;br /&gt;نكته ديگر اينكه بسياري از همين ماشينهاي فروشي، «چند سال خوابيده» اند. مثلا بنز 280 مدل 1985 ، «20 سال خوابيده» ، كه با توجه به اينكه الان سال 2005 هستيم، اين بنز تمام عمرش را خواب بوده و حتي از كمپاني بنز هم كه بيرون امده، از خواب بيدارش نكرده اند؛ بلكه با تختخواب آنرا حمل كردند. بقيه ماشينها هم يكي چند سال از اين خوابهاي زمستاني( البته زمستان يك سال نوري) داشته اند.&lt;br /&gt;و بالاخره اينكه بيشتر فروشندگان خودرو، «فوري فروشي» بودن خودروشان را « به علت مسافرت خارج از كشور» ذكر كرده اند. اگر اين همه از هموطنان كشورمان به خارج از كشور سفر كنند، فرار مغزها كه چه عرض كنم؛ از تخمها هم ديگر چيزي باقي نمي ماند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;استخدام منشي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين هم قابل توجه خانمهايي كه مدام نق مي زنند كه «كار براي خانمها نيست؛ بازار كار از نظر جنسيتي نامتعادل است و ...» . البته منظورم همه خانمهاي جوياي كار نيست، بلكه فقط آنها كه «با ظاهري آراسته» و «داراي روابط عمومي قوي» هستند را مي گويم. كه البته اگر هر دو مورد را تواما داشته باشد مي شود نور علي نور(همان ماه شب چهارده). يك روز كه نياز منديهاي روزنامه همشهري 100 صفحه داشت( و من آنرا به عنوان ميانگين به حساب آوردم)، مجموعا 312 آگهي استخدام منشي در آن درج شده بود كه 255 مورد آن فقط منشي خانم مي خواست4 مورد هم منشي خانم و هم منشي آقا مي خواست. در 50 مورد ذكري از جنسيت مورد نظر به مبيان نيامده بود، اما با توجه به اصطلاحات «با ظاهري آراسته» و «با روابط عمومي قوي» كه عمدتا براي خانمها به كار مي رود و در بسياري از اين 50 مورد هم بود، مي توان حدس زد كه بيشتر،منظورشان منشي خانم است. دست پايين را مي گيريم و فرض مي كنيم كه از اين 50 مورد، 25 موردش را منشي خانم مي گيرند. از اين 312 مورد فقط 3 مورد بود كه منشي مرد مي خواست؛ يعني رقمي كمتر از 1% و اين در حالي است كه بيش از 91% از اگهيها منشي خانم مي خواست. و البته اكثرا هم در لباس منشي بايد نقش عروسك را بازي كنند؛ البته در اينجا ديگر عروسك باز ، عروسك را از پشت پرده بازي نمي دهد، بلكه عروسك هم بايد پشت پرده بازي كند. چند وقت پيش، يك شماره از نشريه يالثارات به دستم رسيد. علاقه اي به خواندن مطالبش نداشتم، اما يكي از تيترها نظرم را جلب كرد. درباره همين وضعيت استخدام منشي ها بود. يكي دو مصاحبه كوتاه هم با برخي از خانمهايي كه منشي شده بودند داشت. واقعا تاسف بار بود؛ نمي دانم چه بگويم؛ حالا معني «در محيطي كاملا صميمانه» كه در برخي آگهيهاي استخدام منشي درج مي شود را مي فهمم. سوء استفاده هاي جنسي در همان روزهاي اول يا دوم كار. بسياري از صاحبان اين آگهيها كه هيچ شركت ثبت شده اي ندارند،آدرس يا تلفن جايي را نمي دهند مگر منزل شخصي شان كه بهتر است نام لانه فساد را بر آن نهاد. حتي برخي از شركتهاي ثبت شده نيز، در همان روز اول، مسير يك عمر زندگي منشي را با تجاوز به او، فيلمبرداري و نهايتا تهديد به تكثير فيلم، دگرگون مي كنند. به همين راحتي و با خيال آسوده. به انهايي كه به اسم شركت، دختران جوياي كار را به خانه هاي فساد مي كشانند هيچگونه نظارتي نمي شود؛ چه برسد به شركتهاي ثبت شده.&lt;br /&gt;با تمام اين اوصاف، حداكثر حقوقي كه به يك منشي خانم تعلق مي گيرد حدود 100 هزار تومان است. در اغلب موارد، اين 100 هزار تومان به منشي اي تعلق مي گيرد كه هم منشي باشد، هم تلفنچي، هم اپراتور كامپيوتر، هم مترجم زبان، و هم ارائه كننده خدمات در حين فروش. يعني همزمان كار چند نفر را انجام مي دهد كه به جز مورد آخري( كه قيمت دقيقش در دستم نيست)، بايد به ازاي بقيه وظايف، چيزي حدود يك ميليون تومان دستمزد دريافت كند.&lt;br /&gt;و به عنوان حسن ختام( آن هم چه حسن ختامي!) مي خواهم يك راز با شما در ميان بگذارم. تصميم گرفته ام اگر باز هم در مقابل تشكيل خانه هاي عفاف بهانه تراشي كردند( كه يقينا اينگونه است)، من هم به اسم يك شركت، آگهي استخدام منشي بدهم. اين يك تهديد است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://moghaddamesf.persianblog.com/#3866427"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 10:43 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-112296375453744650?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/112296375453744650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=112296375453744650&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112296375453744650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112296375453744650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/08/blog-post_112296375453744650.html' title='قابل توجه خانمها ي خوشگل جوياي كار'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-112296099803310369</id><published>2005-08-01T22:34:00.000-07:00</published><updated>2005-08-01T22:45:02.193-07:00</updated><title type='text'>تمجيد از دفاعيات عليزاده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پس از آنکه هيئت حفظ حقوق شهروندی، گزارشی از موارد نقض حقوق شهروندی را تهيه و به رييس قوه قضاييه ارائه دادند، اين&lt;span style="font-size:130%;"&gt; مسئله بازتاب گسترده ای در محافل داخلی و خارجی داشته است. آقای عليزاده( رييس اين هيئت) که به خاطر اين گزارش مورد تمجيد و تحسين برخی دوستداران حقوق انسانی قرار گرفته بود، در واکنش نسبت به بازتاب اين گزارش در بعضی روزنامه ها، بياناتی ايراد فرمودند که ای کاش ......&lt;br /&gt;يکی اينکه گفته تمام آن نارساييها که در گزارش آمده بود، رفع شده و « مراتب مربوط به زمانهای قبل بوده» است. اما کجا رفع شده و بازتابش کو؟ والله اعلم.&lt;br /&gt;مثل همين شوانه سيد قادر که در مهاباد کشته شد و چند روز ناآرامی در اين شهر را در پی داشت. جالب اينکه فرماندار مهاباد عليرغم آثار واضحی که از شکنجه ماموران نيروی انتظامی بر روی بدن شوانه باقی مانده است، گفته که شوانه که فرد شروری بوده ،به وسيله گلوله کشته شده و اين آثار مربوط به کالبدشکافی بدن وی است نه شکنجه .بنابر اين چند استنتاج منطقی را لازم به ذکر می دانم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قضيه اول&lt;/strong&gt;: ۱) شوانه تير خورد. ۲) بيضه های شوانه به اندازه يک هندوانه باد کرد. نتيجه ) هر کسی تير بخورد، بيضه هايش باد می کند.&lt;br /&gt;{من دو برادر جانباز دارم. بادم باشد اين بار که رفتم اصفهان هر طوری شده از ايشان خواهش کنم بيضه هايشان را نشانم دهند ببينم بر اثر گلوله چقدر بزرگ شده اند.}&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قضيه دوم&lt;/strong&gt;: ۱) جسد شوانه کالبدشکافی شد. ۲) آثار بادمجان کاری زير چشمان شوانه بود. نتيجه) پزشکان کالبد شکاف با اجساد بوکس کار می کنند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قضيه سوم&lt;/strong&gt;: ۱) سينه شوانه پاره پاره شده بود. ۲) سينه خواهند شرحه شرحه از فراق نتيجه)سينه شوانه از فراق يار اينگونه شده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قضيه چهارم&lt;/strong&gt;: ۱)فرماندار مهاباد: شوانه در اثر شليک گلوله کشته شد. ۲) پزشکان برای يافتن علت مرگ وی، بدنش را کالبد شکافی کردند. نتيجه) يک فرماندار درباره علت مرگ ،بيش از پزشکان قانونی می داند.&lt;br /&gt;اين هم صغری کبری کردن بود. حال کردين. دقيقا از ما انتظار دارن که اينها رو بپذيريم. خير آقا جان،خير. عهد اين صغری کبری ها ديگه گذشته. الان دوره، دوره آزيتا و شيوا و شيما و اين حرفهاست. ديگه صغری کبری ها خريدار ندارن و باد کردن روی دست پدر و مادرهاشون.&lt;br /&gt;بگذاريد مثالهای کوچکی از تجربيات خودم بزنم: همين چند شب پيش پليس کوهستان توچال، شش دانشجوی کارشناسی ارشد را که در مکانی خلوت مشغول آواز خوانی بوديم به جرم «مستي» مورد ضرب و شتم قرار داد و پس از آنکه متوجه اشتباه خود شدند، حتی از يک عذرخواهی ساده هم دريغ ورزيدند و با کمال افتخار، جملاتی از اين دست را تحويل دادند که : « من در زندان اوين خدمت کرده ام و از کتک زدن لذت می برم، برويد هر جا دلتان می خواهد شکايت کنيد» ، « قانون مثل حروف والی است که نوشته می شود ولی خوانده نمی شود، هر کاری ما می کنيم همان قانون است» ، « شما دانشجوها را اگر توی سرتان نزنند پر رو می شويد» ، « من روانشناسی تجربی کار می کنم، اول می زنم و بعد هم ثابت می کنم که درست زده ام » و جملات آيات گونه ديگری از اين دست که اگر بخواهم همه را بنويسم می شود يک کتاب هفت لشکر. با بچه ها تصميم گرفتيم که قضيه را پيگيری کنيم: بسم الله گفتيم و شروع کرديم. به محضی که از چنگ آن ماموران رهايی يافتيم، با پليس ۱۱۰ تماس گرفتيم تا راهنماييمان کند. گفت که بايد با ۱۹۷ تماس بگيريم. با شماره ۱۹۷ که تماس گرفتيم صدای يک خانم به گوش رسيد که به صورت منشی تلفنی بلغوراتی افاضه فرمودند. از جمله اينکه ابتدا تشکر!!!!!!!!!!! ،‌ پيشنهاد ــ حال چه کسی قرار است به اين پيشنهادات گوش کند والله اعلم ــ يا انتقاد خود را ذکر فرماييم و در صورتی که نياز به پيگيری دارد، مشخصات و تلفنمان را هم بگوييم. ما هم از سير تا پياز را پشت گوشی تعريف کرديم و شصت تا اسم و شماره تلفن ثابت و همراه و ... داديم و التماس دعا داشتيم که به شکايتمانرسيدگی شود. يک هفته گذشت و وقتی مطمئن شديم که ما را کشک هم حساب نفرموده اند، به حراست دانشگاه مراجعه کرديم و راهنمايی خواستيم. بنده های خدا از همان اول آب پاک را ريختند روی دستمان که « دستتان به هيچ جا که بند نمی شود هيچ ، زيادی هم پا پيچشان شويد حالتان را می گيرند». از اين دلداری دادنشان تشکر کرديم و دوباره با ۱۱۰ تماس گرفتيم که « اگر ۱۹۷ پاسخگو نشد چه کنيم؟» . فهميديم که بايد اول ببينيم پليس کوهستان زير نظر کدام کلانتری است و سپس با مراجعه به همان کلانتری، شکايتمان را به رييس آن شعبه تسليم کنيم ( شايد هم خودمان را). بررسی کرديم و ديدیم که بايد به کلانتری ولنجک مراجعه کنيم. سه شبانه روز کارمان اين شد که برويم و بياييم تا بالاخره يک دفعه موفق به شکار رييس محترم کلانتری شديم. يکی از فاميلهايشان هم هم زمان با ما تشريف آوردند و رفتند داخل اتاق. حدود يک ساعت و نيم انتظار ما بدانجا منجر شد که رييس دوباره قصد عزيمت داشتند. بناچار همان دم در مطلب را با عجله به عرض همايونی شان رسانديم. بدون هيچ تفکر يا سوالی برای روشن شدن مطلب، گفت که « اگر حال و حوصله پادوئی داريد، بايد برويد بازرسی کل نيروی انتظامی » و بد هم تشريف بردند. از همان جمله « اگر حال و حوصله پادوئی داريد» شان فهميديم که اين دم شير از اون دم شيرها نيست. ما هم دم مان را گذاشتيم روی کول مبارک و بسيار شاکر از درگاه خداوند متعال که اين چنين انسانهای پاکی را برای محافظت ما بر روی زمين قرار داده، به خوابگاه برگشتيم.&lt;br /&gt;يا همان چند وقت پيش که هنگام مصاحبه، به جرم تحريف افکار عمومی، توسط نيروهای مخلص بسيجی بازداشت شدم، مگر نه اينکه يک شب تا صبح با چشمان و دستهای بسته، مورد بازجويی قرار گرفتم؟ پس اين برطرف شدنها که اقای عليزاده از آن دم ميزنند که ديگر « چشم بند » صحت ندارد ، مربوط به چه زمانی است؟ خدا را هم گواه می گيرند که « در هيچ مکانی در نيروی انتظامی يا وزارت اطلاعات و يا سپاه و بسيج ، اساسا توهين،هتک حرمت و ضرب و شتم وجود ندارد»!!!!!! خدا وکيلی جا الخالق. می خواهم بروم روستا. يادم می آيد چند سال پيش در روستا، مردی را ديدم که با نوعی سيم، شاخ گاوهايش را می بريد. هر چند فکر می کنم قطر اين شاخهايی که روی سر من و به لطف اعترافات!!! آقای عليزاده در آمده، بيش از اين حرفها باشد که بتوان آنها را براحتی بريد.&lt;br /&gt;مامورين سپاه، به بازرسان اجازه بازديد از بازداشتگاه هايشان را ندادند. خيالی نيست؛ آقای عليزاده که مثلا رييس همين هيئت بودند و علی القاعده بايدبيشترين اعتراض را نسبت به اين مسئله داشته باشند، در يک اقدام جوانمردانه، به دفاع از سپاه پرداخته اند که « مامورين ما سر زده رفتند» . آهان. راست می گويد؛ ماهيت بازرسی اين نيست که سرزده بروی. بلکه بايد از قبل اطلاع داد تا بازداشتگاهها تخليه شده و آب و جارو شوند تا بتوان با بازرسان در آنجا چای خورد و قليان کشيد.&lt;br /&gt;در پاسخ به پرسشی نسبت به وضعيت فردی که از سال ۱۳۶۷ تا کنون بدون هيچ پرونده و اثبات جرمی در زندان به سر می برد، عليزاده زندان را سر پناه اين فرد بی کس می داند که « از باب ترحم او را نگهداری می کنند». آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدا!!!! مرديم از اين همه حقوق بشر. کجايند انهايی که می گويند در ايران از حقوق بشر خبری نيست؟ زندانهای ما هم تبديل شده به محل نگهداری بی سر پناهان. خوابگاه دانشگاه ما در ولنجک، برای ترم تابستانه به بسياری از دانشجويان اجازه ورود نمی دهد. خب خيالی نيست؛ زندان اوين که نزديک است. شبها را می رويم آنجا و در فضايی آکنده از انسانيت، در کنار ماموران مهربان آنجا صبح می کنيم.&lt;br /&gt;به خدا قدر نمی دونيم. کجای دنيا اين همه مهربانی و شفقت هست؟ هی توی بوق و کرنا بکنيد که ايرانيها از حقوق اوليه شان محرومند.با قاطعيت اعلام می کنم که تا چند روز ديگر، دولت حق خواهد آمد و ريشه همه اين فتنه ها را هنوز نطفه نشده خواهد خشکاند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://www.moghaddamesf.persianblog.com/#3827336"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 16:41 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-112296099803310369?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/112296099803310369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=112296099803310369&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112296099803310369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112296099803310369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='تمجيد از دفاعيات عليزاده'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-112030107155530359</id><published>2005-07-02T03:43:00.000-07:00</published><updated>2005-08-01T22:53:47.770-07:00</updated><title type='text'>باز هم از کنکور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين همه از کنکور بد می گويند که مثلا کنکور شيوه درستی نيست و يا دانشگاه آش دهان سوزی نيست و از اينجور حرفها؛ بازهم کنکور امسال برگزار شد و آن هم با داوطلبانی که جمعيتشان بيش از يک ميليون و هفتصد هزار نفر بود. حالا چرا گير داده ام به کنکور؛&lt;br /&gt;ظهر پنجشنبه که از درکه(يکی از مناطق کوهستانی شمال تهران) باز می گشتم، وقتی به ميدان دانشگاه(شهيد بهشتی) نزديک شدم،چنان ترافيکی درست شده بود که تا کنون در اين ميدان نظيرش ره نديده بودم. از لابلای ماشينها که عبور می کردم و به در دانشگاه نزديک می شدم، از خروج صدها و شايد هزارن دختر يادم آمد که زمان برگزاری کنکور است. به علت حجم ترافيک که قفل شده بود، نمی توانستم با ماشین به خوابگاه بروم، بنابر اين يک گوشه سايه پيدا کردم و ايستادم تا واکنشهای کنکوريها و خانواده هايشان را که بيرون از دانشگاه، منتظر ايستاده بودند را ببينم ؛ که با آنهمه دختر، هم فال بود و هم تماشا.&lt;br /&gt;دو طرف بلوار دانشجو که هيچ وقت حتی پرنده هم پر نمی زند، ماشينهای دوبله پارک شده بودند. و کنار ماشينها چشمان منتظر پدر و مادرها بود که در ميان انبوه دخترانی که از در دانشگاه خارج می شدند، به دنبال فرزندشان می گشتند. البته بسياری والدين(بويژه مادرها) هر جا سايه ای پيدا کرده بودند، يک زير انداز انداخته و کنار فلاکس چايشان نشسته بودند. روی برخی از اين زير اندازها، دسته های چند نفره خانمها جمع شده و مشغول صحبت بودند که می شد حدس زد بيشترشان در همينجا با هم آشنا شده اند. روی يک سکوی سيمانی، زير سايه، يک خانم ميانسال که تا حدودی آرايش کرده بود و چيزی نمانده بود روسری از سرش بيفتد، تسبيحی دور دستش پيچانده بود و قرآن کوچکی در دست راستش داشت که کمی می خواند و سرش را بلند می کرد و با نگاه به آسمان، چيزی زمزمه می کرد و دوباره مشغول خواندن قرآن می شد. قدم به قدم در پياده روها، دستفروشها ايستاده بودند و در آن گرما تيغ می زدند:از نوشابه ۸۰ تومانی که ۱۵۰ تومان می فوختند تا کيک صد تومانی که دويست تومان و بقيه هم به همين وضع. البته يک آقای شيک پوش ايستاده بود و چانه می زد که« آقا چه خبره؟ سر گردنه است مگه؟» و پاسخ فروشنده هم مثل بقيه فروشنده ها در چنين موارد:‌« مجبور نيستی بخري» . به هر حال برايم جالب بود که شيک پوشيدن اين آقا، باعث نشد که به خاطر کلاس، از حقش دفاع نکند. بسياری از خودروها روشن بودند تا به محضی که فرزندشان از آزمون برگشت، حرکت کنند، اما آنقدر ترافيک سنگينی ايجاد شده بود که اگر هم می خواستند، نمی توانستند از جايشان تکان بخورند. به ترافيک نگاه می کردم که صدای گريه دختری توجه مرا به خود جلب کرد ؛سرش در بغل دوستش بود و همچنانکه که خرچنگ وار «يه ور يه ور» راه می رفتند، دوستش او را دلداری می داد. کمی که نگاه کردم متوجه شدم که کم نيستند دخترانی که چشمانشان همرنگ با دماغشان، سرخ شده و انگار که زمين و زمان روی سرشان خراب شده است. (حس انسان دوستی ام گل کرده بود و هی می گفت بروم دلداريشان بدهم، اما باز پشيمان شدم که اگر مثلا پدرش رسيد و سبيل کلفت بود، چه خاکی بر سرم بريزم؟) همه را نگاه می کردم. ديدمفايده ندارد، بايد به جای کميت به کيفيت توجه کنم. بنابر اين يکی از همان دخترها که کيفيتش بهتر از بقيه بود را با نگاهم دنبال کردم؛ با چشمانی اشک آلود و نا اميد، آهسته خودش را به خانمی رساند و خود را در آغوش او انداخت و زار زار شروع کرد به گريه کردن و هی می گفت«خراب کردم» . آن خانم که به نظر می آمد مادرش باشد، ابتدا دلداری اش می داد و می گفت « حالا که معلوم نيست، شايد خدا خواست و قبول شدي». اما وقتی ديد گريه دختر تمام نمی شود، يواش يواش ابتدا چشمان خودش هم سرخ شد، بعد قطرات اشک سرازير شد و کم کم تبديل به سيل خروشان اشک ، همراه با سر و صدا شد. هر دو يکديگر را در آغوش گرفته بودند و با حرکات پاندولی به چپ و راست می رفتند و گريه می کردند. ( برای درک بهتر اين موقعيت، می توانيد حرکت آنها را به صورت نما آهنگ با ادات اندوه «ننه ننه ننه ننه » تجسم کنيد.) يک آقا آمد و دست آن خانم را از گردن دختر برداشت و با تغير گفت « تو که بدتر يه کاری می کنی سکته کنه». و آن خانم هم جواب داد « تو که نمی دونی. بچه ام يه ساله خورد و خوراک نداشت. حالا نبايد قبول بشه» . من هم که حساااااااااا~س، اشکم دم مشکمه. داشت گريه ام می گرفت که رويم را برگرداندم.&lt;br /&gt;ای کاش می توانستم عربده بکشم؛ اين عربده کشيدن دو تا مزيت داشت: يکی اينکه جلب توجه می کردم( چيزی که خواست عمده جوانان است و بسياری از آنها حاظرند به هر طريقی اين کار را انجام دهند) و ديگر می گفتم : آخر يتيم مرده ها ! مگر دانشگاه چه خبر است؟ گذشت آن زمان که ورود به دانشگاه ارزشمند بود و مدرک دانشگاهی ، معتبر. می گويند خدا يک در را می بندد و صد در را به جايش باز می کند. اما بنازم قدرت پروردگار که مخلوقاتش توانايی کارهايی دارند که خود خدا ندارد ! نه تنها در دانشگاه را مثل ... باز گذاشته اند، بلکه هزار تا در ديگر هم باز کرده اند. اگر دولتی روزانه قبول شدی که ای ول. و الا می توانی بروی شبانه؛ باز هم نشد، برو غير انتفاعی؛نه؟ برو پيام نور؛ نه؟ خب آزاد شرکت کن. و اگر همه اينها را امتحان کرد ی و نشد، چند وقتی است که وزير محترم! علوم، طرحی را به اجرا گذاشته اند که فقط شما کافی است در کنکور شرکت کنی؛ بدين صورت که برو سر جلسه آزمون بنشين و اسمت را بنويس و بيا بيرون. تمامی شرکت کنندگان در کنکور که قبول نشده باشند می توانند از طريق اين سيستم وارد دانشگاههای معتبری مثل دانشگاه اصفهان شوند و مدرک دولتی روزانه بگيرند،فقط بايد سر کيسه شان را شل کنند .توجيه وزير علوم هم در پاسخ دانشجويانی که نسبت به اين شيوه عادلانه!!! گرفتن دانشجو اين است که « با اين روش هم دانشجويان مستعد که پشت کنکور مانده اند می توانند وارد دانشگاه شوند و هم بخشی از هزينه های دانشگاه(مسئولين دانشگاه؟) تامين می شود.» زمانی بود که عده ای اعتراض داشتند که ورود به دانشگاه در کشور ما به شيوه قيف وارونه است که ورود به آن مشکل و خروج از ان ساده است که بايد بر عکس شود. حالا به جای قيف، برداشته اند و دو سر يک بشکه را سوراخ کرده اند که البته شبيه مثلث برمودا می ماند؛ همين که نزديکش شوی، تو را می کشد داخل و البته بر عکس مثلث برمودا که از قربانيانش ديگر خبری نمی شود، در سيستم دانشگاهی ما قربانيان را با سرغت بسيار بالا به بيرون پرتاب می کنند.&lt;br /&gt;نمی دانم با اين همه فارغ التحصيل می خواهند چکار کنند؟ آيا به فکر اشتغال زايی انها هم هستند؟ شايد توجيه شان اين باشد که وظيفه ما پيش از اشتغال زايی، افزايش سطح دانش انهاست!!!‌ عجب! پس اين همه فارغ التحصيل داريد با دانشی بس اندوخته. نمرديم و افزايش سطح دانش را در مملکتمان هم ديديم. کدام دانش؟ هيچکدام از فارغ التحصيلان نه تنها تخصصی در دانشگاههای ما کسب نمی کنند، بلکه حتی دانششان در حد اطلاعات عمومی هم نيست. البته اين خيلی ساده انگارانه است که فکر کنيم اين همه سيستم جذب دانشجو، بازدهی ای ندارد. کافی است يک نگاهی به حسابهای دانشگاهی انباشته شده توسط پولهای دانشجويان!!! وردوی همين شيوه ها بيندازيم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://moghaddamesf.persianblog.com/#3717484"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 15:0 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-112030107155530359?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/112030107155530359/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=112030107155530359&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112030107155530359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/112030107155530359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='باز هم از کنکور'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-111640871839960797</id><published>2005-05-18T02:30:00.000-07:00</published><updated>2005-08-01T22:57:18.353-07:00</updated><title type='text'>شبي در بازداشتگاه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديشب وقتی داشتم از طرف موسسه افکار سنجی دانشجويان با چند جوان تهرانی در نزديکی توچال مصاحبه می کردم، توسط نيروهای گشتی به جرم جاسوسی بازداشت شدم و حسابی جايتان خالی ، يک شب را در بازداشتگاه خوش گذراندم. بدم نمی آمد يک شب مزه بازداشتگاه را بچشم و ببينم چه خبر است و اينک شرح ماوقع که به صورت تحقيقی در آمده:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مردمنگاری در شرايط خاص&lt;br /&gt;نوع تحقيق: مشارکت غير مشاهده ای( با چشمان بسته)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش اول&lt;br /&gt;در حال انجام تحقيقی بوديم با نام *نوع موسيقی مصرفی در بين جوانان تهران* و برای اين کار نياز به تعدادی مصاحبه با جوانهای تهران داشتيم که اين کار بر عهده من نهاده شد و آنرا انجام دادم مگر يک مصاحبه که بايد با جوانانی انجام می دادم که ماشين شان را اسپرت[ يا به قول آقای فاضلی، شکل گراز ] کرده و صدای ديس ديس يا دوپ دوپ آنرا حسابی بلند می کنند. اولش فکر کردم نبايد کار چندان سختی باشد، اما تا وارد ميدان نشدم نتوانستم حريفم را محک بزنم. يواش يواش متوجه شدم که کار چندان ساده ای نيست. يکم اينکه وقتی صدای ضبط يک ماشين بلند باشد، عموما با سرعت حرکت می کند که مجال پيشنهاد مصاحبه نيست. دوم اينکه اگر احيانا خيلی يواش بروند، بايد حدس زد که يک خانم ... به موازات آنها در پياده رو در حال حرکت است که مراجعه به آنها در اين حال به منزله بدترين ضد حال برای آنهاست و احتمالا پيامدهای ناخوشايند خواهد داشت. چند باری هم به ماشينهای پشت چراغ قرمز مراجعه کردم که از آنها هم نا اميد شدم. بنابر اين منتظر فرصت مناسب برای شکار [از نوع گرازی اش] شدم.&lt;br /&gt;آن شب( سه شنبه ) از ساعت ۵/۹ شب که از خوابگاه بيرون رفتم، چشمهايم همه جا را زير نظر داشت. اطراف ورودی توچال و محله ولنجک قدم می زدم و ماشينهای عبوری را سبک و سنگين می کردم. گاهی هم خانمهايی که با وضع آنچنانی برای کوهنوردی به توچال می آمدند، کاملا حواسم را پرت می کردند ــ البته نه اينکه خدای نکرده فکر کنيد چشم هيز بازی در می آوردم،نه،العياذ بالله، بلکه اولا به چشم خواهر نگاهشان می کردم و ثانيا با ديد مردم شناسی سعی در سبک سنگين کردنشان داشتم. اين جستجو[ها] تا ساعت ۴۵/۱۱ ادامه داشت که چشمم به دو خودرو پژو ۲۰۶ افتاد. کنار يکی از خيابانهای ولنجک پارک کرده بودند و صدای نوارهای مختلفشان کل خيابان را پوشش می داد. ۸ ـ ۷ جوان و نوجوان ۱۸ ـ ۱۷ ساله اطراف ماشينها ايستاده بودند و گل واژه می گفتند و می خنديدند. به طرفشان رفتم و سلام کردم. با تعجب نگاهم کردند و يکيشان گفت: بفرما. گفتم دانشجو هستم و برای انجام تحقيقی نياز به مصاحبه دارم. هنوز حرفم تمام نشده بود که يکی شان گفت: پخش می شود؟ گفتم نه، فقط با واکمن ضبط می کنم و برای خودم نگه می دارم. به همديگر نگاه کردند، يکی شان به بقيه اشاره کرد که يعنی نه. قبل از اينکه بخواهند نظرشان را ابراز کنند گفتم: ۲۰ دقيقه طول می کشد و ۱۰ هزار تومان هم به عنوان هديه می دهم. يکی شان با تعجب پرسيد: می گيری يا می دهی؟ گفتم : به عنوان هديه می دهم اگر جسارت نباشد. يکی شان با خنده گفت: نه اقا ، تا هست از اين جسارتها. با اينها مصاحبه کن ولی پولش رو بده به من. يکی ديگر گفت: نه اقا شوخی می کند، بپرس؛ راستی درباره چی هست؟ همين که آمدم پاسخ بدهم دو تا موتور هوندا آمدند که يکی شان ۲ نفر و يکی شان ۱ نفر سرنشين داشت . ۲ نفرشان حسابی هيکلی بودند و نفر سوم تقريبا کوتاه و تپل بود. ريش يکی از هيکليها خيلی بلند بود. ريش آن دو نفر ديگر متوسط. هر سه پيراهن سفيدشان را روی شلوار انداخته بودند و خلاصه بسيجی مخلص بودن از سر و رويشان می باريد. کمی جلوتر از ماشينها توقف کردند. يکی از جوانها خواست صدای ضبط ماشينش را کم کند که دوستش گفت : نمی خواهد،آشناس. ۲ نفر از موتوريها پياده شده و به طرف ماشينها آمدند. آن ريش بلنده گفت: صداشو کم کن. يکی از جوانها برای اينکه موضوع را عوض کند گفت: بی خيال، می خوايم بيست دِيقه مصاحبه کنيم ده هزار تومن بگيريم. با وجود تاريکی شب، علامت تعجب را بالای سر بسيجيها ديدم. ريش بلنده پرسيد: کی؟ همان جوان پاسخ داد: اين[ به من اشاره کرد] ، دانشجوهِ . بسيجيها نگاهی به من انداختند و به من اشاره کردند که يعنی دنبالشان بروم. چند متر جلوتر از ماشين ايستاد و ريش بلنده گفت: برا چی مصاحبه می کنی؟ گفتم: دانشجو اَم و تحقيق دارم. گفت: برا چی پول می دی؟ گفتم : اگه پول ندم معمولا قبول نمی کنن. پرسيد: درباره چی تحقيق می کنی؟ گفتم: موسيقی. گفت: مجوز داری؟ گفتم: برا مصاحبه که مجوز نمی خواد. نگاه سفيه اندر عاقلی به من انداخت و بی سيمش را روشن کرد و با قرارگاهشان تماس گرفت و گفت: با يک مورد برخورد کرديم که داشت مصاحبه می کرد و پول می داد. مجوز هم نداره. ميگه دانشجوهِ. صدا از آن طرف بی سيم به راحتی شنيده می شد که می گفت: نگهش دارين تا ماشين بياد. شستم خبردار شد که ماشين دارد می آيد عروس ببرد. جوانها آمدند که وساطتم را بکنند. يکی از بسيجيها بهشان با لحنی تند گفت که بروند آن طرف. همان که مرا معرفی کرده بود نزديک شد و خيلی عذر خواهی کرد که قصدی نداشته. در همين هنگام متوجه شدم که ريش بلنده با يکی از جوانها حرفش شده. ظاهرا هنگامی که دوباره متذکر شد صدای ضبطشان را کم کنند، آن جوان گفته بود که خودش بسيجی است و اين باعث عصبانيت ريش بلنده شد. داد می زد که: تو با اين سر و وضعت بسيجی؟ بسيجی تو نيستی.[ کمی مکث کرد و ادامه داد] من هم نيستم. بسيجی زير خاک خوابيده. به خدا يه دفعه ديگه بگی بسيجی، همينجا شهيدت می کنم. و کمی از آن جوان فاصله گرفت. و آن جوان زير لب گفت: ما هم اين دوره کله داغی رو داشتيم. دوباره ريش بلنده برگشت و با عصبانيت گفت: تو هنوزم بچه ای. فکر کردی بزرگ شدی. آن جوان پوز خندی زد و پکی به سيگارش که اين پوزخند ظاهرا بدجوری ريش بلنده را سوزاند و داد زد: من خودم کون عالم رو دادم، سر به سرم نذار. کمی مکث کرد و ادامه داد: ما خودمون کس خليم ، بچه سوسول می خواد ما رو دست بندازه. البته هنگامی که آن دو کلمه رکيک را به کار می برد( که به خاطر رعايت ادب،من آنها را به کار نمی برم)، صدايش را خيلی يواش تر می کرد. دوستان آن جوان ، او را به کناری کشيدند تا بيشتر از اين برايشان درد سر درست نکند. يکی ديگر از بسيجيها هم ريش بلنده را آرامتر کرد و مرتب به او می گفت: هيس! زشته. بالاخره ماشين عروس آمد؛ يک پرايد سفيد و مردی که از ان پياده شد دارای چنان جثه ای بود که تعجب کردم چطور در پرايد جايش شده. سلام و خسته نباشيدی به دوستانش گفت و با اشاره به من گفت: همينه؟ و وقتی فهميد خودم هستم، واکمن و سوالاتم را گرفت و نگاهی به آنها انداخت و پرسيد:واسه چی پول می دادی؟ گفتم: به برخی اگر پول ندهم مصاحبه نمی کنند. گفت: اين همه ادم، صاف بايد بری سراغ همینا؟چرا نصفه شب؟ روز رو ازت گرفتن؟ وقتی توضيح دادم که مخاطب اين مصاحبه ام بايد چه افرادی باشند، پرسيد: تا حالا مصاحبه هم کردی؟ گفتم :نه. نوار را از داخل واکمن در آورد و به راننده يک خودرو که آنجا ايستاده بود داد و از او خواست تا نوار را امتحان کند. خوشبختانه آن نوار خالی بود و نوار ديگر مصاحبه ها هم همراهم نبود. از من کارت شناسايی خواست. کارت دانشجوييم را نشانش دادم. نگاهی کرد وکارت را پس داد، اما دست بند را از جيبش در آورد و به يکی از بسيجيها داد و گفت : سوارش کن. حقيقتش را بخاهيد خيلی وقت بود دوست داشتم وارد بازداشتکاه شوم و ببينم انجا چه خبر است. بنابر اين هيچ مقاومتی نکردم و حتی نپرسيدم چرا؟ دستانم را با افتخار جلو بردم و مثل يک قهرمان که دستبند قهرمانی روی دستش می بندند، دستانم را به حلقه های دستبند سپردم. سوار ماشين عروس که شدم، ابتدا روی صندلی عقب خواباندندم و بعد هم روی چشمانم را بستند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش دوم&lt;br /&gt;وقتي روي صندلي دراز كشيدم ، پاچه شلوارم به چيزي گير كرد. تازه يادم آمد چاقويي همراه دارم . چند وقت پيش كه براي پژوهشي به زنجان رفته بودم، يك چاقوي امريكايي كه شبيه تبر بود و جلد داشت براي يادگاري خريدم. در تمام عمرم هيچ وقت چاقو همراهم بيرون نمي بردم، چون نيازي به اين وسيله ندارم. اگر دعوايم بشود، آنقدر چابك هستم كه سريعا غش كنم و خودم را از دست كتك كاري برهانم. بدبختي نمي دانم چرا همان شب چاقو همراهم بردم. البته دليل عمده اش اين بود كه پيش خودم فكر كردم شايد جوانهاي كه قصد مصاحبه با آنها دارم مست باشند يا ... و خلاصه اگر نيمه شب خطري پيش آمد ، چاقو را ... يعني از چاقو ... يا با چاقو ...نمي دانم، خلاصه يك كاري بكنم. البته مطمئنم هيچ غلطي نمي توانستم بكنم، اصلا يادم رفته بود چاقو دارم. تازه ، مثل كماندوها آنرا با جلدش به ساق پايم بسته بودم. احتمالا يك لحظه جو زده شدم و خودم را با كماندوها اشتباه گرفتم(نظريه اميال سركوب شده). از وقتي داخل ماشين، يادم افتاد كه چاقو همراه دارم، كلي تف و لعنت به شانس خودم فرستادم كه چرا همين يك دفعه كه چاقو همراه دارم بايد دستگير شوم. خدا خدا مي كردم كه مامورها آنرا از روي پاچه شلوار نبينند. يك مامور ديگر هم روي صندلي عقب كنار من نشسته بود. حدودا بيست دقيقه در راه بوديم كه تند تند از من مي پرسيد: جايي را كه نمي بيني؟ و پس از شنيدن جواب منفي، خودش با دست از محكم بودن پارچه روي چشمم مطمئن مي شد. بالاخره به ناكجا آباد رسيديم و پياده ام كردند. دوباره پرسيد: چيزي نمي بيني؟ و من هم گفتم نه. اما راستش را بخواهيد از زير دستمال مي توانستم ببينم. اينجا بود كه فهميدم دماغ بزرگ هم مي تواند كارايي مثبت داشته باشد. از دو طرف دماغم در پايين دستمال مي توانستم پايين ر ببينم. بيشتر سطح زمين ، خاكي بود كه بوته خار و پلاستيك و ... به پايم گير مي كرد. از تعدادي پله سنگي سفيد پايين رفتيم تا به دري رسيديم. البته اين را هم بگويم كه هر چند تعداد پله ها زياد بود، اما در برخي جاها احساس كردم كه مرا به عمد مي چرخانند تا راه گم كنم. سرم را خم كردند كه به در نخورد و من هم واقعا نمي دانم چارچوب در كوتاه بود يا آنكه خواستند مرا بفريبند. از يك دالان كه سنگ فرش سفيد داشت گذشتيم و به اتاقي رسيديم. مرا روي يك صندلي نشاندند. اينجا هم سنگ فرش سفيد داشت، همچنين مي توانستم پايه هاي ميزي كه جلويم قرار داشت را ببينم. از سر و صداي صحبتها حدس زدم بايد 8 _ 7 نفري اطراف ميز نشسته باشند، اما من فقط قادر بودم پاي يكي از آنها كه سمت چپم نشسته بود را ببينم. شلوار نظامي پلنگي ، جوراب و دمپايي قرمز پايش بود. يكي گفت: واكمنت را بده ببينم، قبل از اينكه جواب بدهم يكي ديگر گفت: ايناها ، دست منه. نوار را روي آن گذاشت و روشنش كرد. نوحه بود كه ظاهرا سيب سرخي مي خواند، چون با تعجب پرسيد: نوار سيب سرخي مال توهِ. من متوجه نشدم كه با من است يا نه، روي چشمانم كه بسته بود، فقط از روي جهت صدا مي توانستم حدس بزنم كه رو به من حرف مي زند يا نه. اين بار راننده بود كه جواب داد: نه مال منه ، اشتباهي آوردم. نوار خودش رو امتحان كرديم، خالي بود. بعد پرسيد:پول از كجا مياري كه برا هر مصاحبه ده هزار تومن مي دي؟ديدم همين الآن است كه بگويند قصد براندازي نظام رو داشتي. به ناچار گفتم كه در موسسه افكار سنجي دانشجويان كار مي كنم. پرسيد: اين موسسه مال كيه؟ گفتم: وابسته به وزارت علوم.و از اينجا بود كه همزمان بايد سوالات چند نفر را با هم جواب مي دام.سوالاتي مثل: تو كه گفتي دانشجويي؟ آخه به وزارت علوم چه ربطي داره كه كي چي گوش مي كنه؟ وزارت علوم بهت پول ميده مي گه نصف شب بروتحقيق؟ آخه آدم حسابي نبود كه رفتي سراغ اينا؟ بقيه نوارهات كو؟چقدر پول بهت ميدن؟ چند نفرين؟ تحقيقهاي قبليتون درباره چي بود؟ روي انتخابات هم كار مي كنين؟ جوابهايم خيلي محتاطانه بود؛ مثلا مي دانستم اگر به اين سوال آخري جواب مثبت بدهم، مسئله را سريع سياسي مي كنند. براي همين گفتم :نه .يا درباره بعضي سوالات اظهار بي اطلاعي مي كردم يا مي گفتم من هر كاري را كه بگويند انجام مي دهم و در پاسخ به اين سوالشان كه: اگر بهت مي گفتند برو خودت را بنداز توي چاه ،چه؟ اظهار پشيماني مي كردم. مي دانستم بحث با اين جور افراد در شرايط موازنه قدرت ،بي فايده است، چه برسد به اين موقعيت. همين كوتاه آمدنها باعث شد تا لحن آنها هم آرامتر شود. البته ناگفته نماند كه من هم عليرغم همراه داشتن چاقو، باز هم آرامش عجيبي داشتم و همه سوالاتشان را با خونسردي و لبخند پاسخ مي دادم. حتي در بين بازجويي، يك لحظه اين فكر به ذهنم خطور كرد كه اگر در اين موقعيت به آقاي خامنه اي فحش بدهم چه بلايي سرم مي آورند و بعد هم مثل آدمهاي ديوانه زدم زير خنده. اين خنده باعث تعجبشان شد كه علتش را پرسيدند. گفتم: دوستم هميشه مي گفت مواظب خودم باشم اين تحقيقها كار دستم ندهد و حالا يادم به حرفش افتاد. يكي شان گفت: ببين، دوستت هم به فكرت بود و تو خودت به فكر خودت نيستي. كارت شناساييم را دوباره خواستند و وقتي از جيبم در آوردند( چون دستهايم بسته بود گفتم كه در جيبم است و البته دستشان را با اجازه در جيبم كردند) و نام را خواندند، يكي شان گفت : به، سيد هم كه هستي.يكي ديگر گفت: آخه پسر عموي ما كه نبايد از اين كارا بكنه. و از اين لحظه به بعد ،مرا به اسم سيد صدا مي كردند. شروع كردند به پند و اندرز كه: ما صلاحت را مي خواهيم. اگر بلايي سرت مي آوردند چه؟ همين چند شب پيش يك پسر را نيمه جان توي جوب پيدا كرديم كه مي گفت كليه هايش را در آورده اند.و بعد از ديگران پرسيد: مگه نه؟ و منتظر تاييدشان بود. اما ظاهرا بقيه از اين دروغ چندان خوششان نيامد و آنرا بي پاسخ گذاشتند. احساس كردم كه ديگر خيلي گاگول حسابم كرده اند. بنابراين خنديدم و گفتم: بابا ديگه نترسونمون. گفت: باور نمي كني؟ دانستم كه منطقشان مي گويد كه بايد باور كنم، و الا مي باورانندم( يا مي بارورانندم). پس گفتم : چرا، شما به هر حال با تجربه تريد و با مواردي بر مي خوريد كه براي ديگران عجيب است. مي دانم وقتي از اين جور حرفها مي زدم چه كيفي مي كردند. اين نفري كه كنارم نشسته بود و گفتم كه شلوار پلنگي به پا داشت مي گفت: شما دانشجوها فكر مي كنيد چون درس خوانده ايد همه چيز مي دانيد، ما هم اين درسها را خوانده ايم، اما فوق شما( متوجه منظورش از فوق شما نشدم و جرات پرسيدن هم نداشتم) متاسفانه شما ديد منفي نسبت به بسيجيها داريد ، اما نمي دانيد كه آنها براي شما كار مي كنند... و خلاصه كلي نصيحت كه خيلي هايش را متوجه نشدم. همه فكر و ذكرم اين بود كه نكند يك وقت بدنم را تفتيش كنند و چاقو را بيابند. اگر آن همه كوتاه آمدم براي همين بود كه اگر چاقو را پيدا مي كردند( آن هم آن چاقو را) ، دخلم آمده. كم كم داشتند رام مي شدند ، يكي شان پرسيد : حالا چكار كنيم، خودت جاي ما بودي چكار مي كردي؟ من كه از يك طرف دوست داشتم بيشتر بمانم و با ساختار اين جور مكانها آشناتر شوم و از طرف ديگر مي ترسيدم به خاطر چاقو گير بيفتم، فقط گفتم : هر چه قانون گفته همان را عمل كنيد.گفت : مي دوني اگر گير نيروي انتظامي مي افتادي چي مي شد؟ همون توي خيابان يك پس كتك بهت مي زدن و بعد هم كه مي بردنت پاسگاه،از سرباز گرفته تا درجه دار هر كدوم كه مي رسيد، بدون اينكه بپرسد جرمت چيه، يه چار تا مي زد توي سرت و يه پرونده برات درست مي كردن و مي فرستادنت دادگاه. يكي ديگرشان گفت: يه زنگ بزنيم ببينيم خود حاجي كي مياد. و تلفن را برداشت تا به حاجي زنگ بزند. از حرف زدنشان فهميدم كه حاجي گفته ساعت 5/2 مي آيد. گفتند صبر مي كنيم تا حاجي بيايد. چند نفرشان بلند شدند و خداحافظي كردند كه به خانه هايشان بروند. موقع رفتن يكي شان گفت: تكليف اين بنده خدا را روشن كنيد. و بعد زد روي شانه من كه: سفارشت را كردم. ان شاالله زودتر مشكلت حل مي شود مي روي. و خودشان رفتند.از صداي صحبتها فهميدم كه سه نفر بيشتر نمانده اند. كمي با هم پچ پچ كردند و آنگاه يكي شان دست مرا گرفت و بردم به اتاق كناري و گفت همين جا بايست . خودش برگشت به مان اتاق. يكي شان كه به نظر مي آمد سرباز بود هي مي گفت: من بروم بخوابم؟ اگر حاجي آمد بيدارم مي كنيد؟ و وقتي ديگران مي گفتند: برو بخواب. دوباره خودش پشيمان مي شد. ظاهرا از حاجي مي ترسيد همان شخص پس از چند لحظه آمد و صندلي اي با خود آورد و گفت: بشين خسته نشي. و پس از نشاندن من روي صندلي رفت. روي واكمن من نوار سيب سرخي را گذاشته بودند .پس از چند دقيقه يكي شان نوار را ظاهرا خاموش كرد، اما در حقيقت دكمه ضبط را فشار داده بود و صحبتهاي دوستانش را پر مي كرد. پس از حدود يك دقيقه، نوار را برگرداند و روشن كرد. صدايشان كه ضبط شده بود پخش مي شد و آنها قه قهه مي زدند. چند بار نوار را عقب و جلو كردند و صداي خودشان را شنيدند.بعد، يكي شان گفت: آقا سيد. ببخشيد اجازه نگرفتيم. ما داريم از ضبطت استفاده مي كنيم. حلال كن. و من هم گفتم: خواهش مي كنم. دوباره كمي پچ پچ كردند و يكي شان آمد صندلي مرا كه گمان مي كنم در گوشه اتاق بود، كشيد وسط اتاق تا در ديد رسشان باشم. دوباره صداي همان سربازه آمد كه درباره خواب حرف مي زد. بعد هم گفت كه گرسنه است. يكي شان بهش گفت كه برود و يك چيزي براي خوردن بياورد. از جلوي من رد شد و رفت و پس از حدود يك دقيقه برگشت. ابتدا كنار من ايستاد. صداي خش و خش مي آمد. بعد دست چپم را باز كرد ولي دست راستم را به صندلي قفل كرد. سانديسي به دستم داد و گفت كه ني را داخلش كرده. كلوچه اي را هم برايم باز كرد و گذاشت روي پايم و رفت تا به دوستانش هم بدهد. پس از نيم دقيقه برگشت و دست راستم را هم باز كرد. ولي تاكيد كرد كه روي چشمانم را به هيچ وجه باز نكنم. بابا اين جوريش رو ديگه نديده بوديم. كاش هر شب بازداشتم كنند. اينها ديگه خيلي مرامند .خلاصه جايتان خالي، كلوچه و سانديس را ميل فرموديم و دستان مبارك را كه ساعاتي در دستبند بودند، مالانديم. پس از چند دقيقه صدا آمد كه:سيد خوردي تموم؟ و بعد يكي آمد دوباره دستهايم را از پشت به هم دستبند زد و رفت.يكي شان گفت: ساعت 5/2 است و حاجي نيامده. ديگري با خنده گفت: 5/2 حاجي يعني 7 صبح.كمرم روي صندلي خسته شده بود. اميدوار بودم تا صبح مجبور نشوم همانطور روي صندلي بنشينم. تلفن زنگ خورد، موقعي كه داشتند تلفن را جواب مي دادند حدس زدم كه حاجي است و مي گويد كه صبح مي آيد. درست متوجه شده بودم، آمدند سراغم و گفتند: حاجي صبح مي آيد، مي بريمت در اتاقي كه استراحت كني. اگر خوابم مي برد، ممكن بود پاچه شلوارم بيايد بالا و يا به هر حال متوجه چاقو شوند. گفتم: مي توانم بروم دستشويي؟ قبول كردند و به طرف دستشويي راهنماييم كردند. اول دمپاييها را جلوي پايم جفت كردند تا بپوشم و بعد دستبندم را باز كردند اما وقتي مي خواستند چشمانم را باز كنند گفتند بر نگرد. يعني خواستند قيافه شان را نبينم. اول چشمانم از نور لامپ دستشويي اذيت شد و تا چند لحظه نتوانستم چيزي ببينم. بعد كه قادر به ديدن محيط شدم، دنبال جايي مي گشتم كه چاقو را سر به نيست كنم. دستشويي پنجره نداشت، چون داخل زيرزمين بود. تنها جايي كه به ذهنم رسيد داخل سنگ توالت بود.آنرا با عجله از ساق پايم باز كردم و خواستم با جلد بيندازمش داخل. اما ترسيدم جلدش گير كند. با چاقو جلد را از وسط به دو نيم كردم كه چون چاقو خيلي تيز بود، يك لحظه رد داد و به شست دست چپم خورد. ابتدا تكه هاي جلد و بعد چاقو را در سوراخ انداختم. چاقو همانجا ماند و پايين نرفت. اگر دقت مي كردي ، مي توانستي دسته اش را ببيني. هر چه سيفون را كشيدم و آب ريختم بي فايده بود. يكي هم زد به در كه :سيد زود باش. خواستم دستهايم را بشويم كه شك نكنند، كه متوجه شدم مثل فواره از شستم خون مي آيد. چاقو بد جوري دستم را بريده بود و من متوجه نشده بودم. نگاه كردم و ديدم كف دستشويي هم كلي خون ريخته. انگشت سبابه همان دستم را روي شستم گذاشتم و آب ريختم كف دستشويي تا خونها پاك شدند .باز هم از زير سبابه ام خون مي آمد. وقتي خواستم در دستشويي را باز كنم گفتند كه عقب عقب بروم. در را باز كردم و پشت كردم و دستهايم را از پشت گرفتم تا دستبند بزنند. جوري گرفتم كه زخم را نبينند و خوشبختانه نديدند .دستبند و چشم بند زدند و راه افتاديم. بعد هم شستم را به پشت شلوارم چسباندم تا خون چكه نكند . خوني كه رانم را خيس مي كرد و مي رفت پايين احساس مي كردم. از راهرو گذشتيم و از آن محوطه خارج شديم. وارد فضاي باز شده بوديم . چند پله ديگر بالا و پايين رفتيم و وارد يك راهرو ديگر شديم. دم در گفتند كفشهايم را در بياورم. بعد روي موكت سبز رنگ از داخل راهرو گذشتيم و به يك اتاق رسيديم. كف اتاق قالي پهن شده بود. به كنار ديوار بردندم و گفتند بنشين. وقتي نشستم دستبند را از روي دست چپم باز كردند و خوشبختانه باز هم متوجه زخم نشدند. بعد دست راستم را به پايين ديوار به يك چيزي قفل كردند و گفتند دراز بكش و استراحت كن تا فردا كه حاجي بيايد. يك پتو هم تا كردند و به عنوان بالش زير سرم گذاشتند. با هم صحبت كردند كه يك نفرشان شب در همان اتاق پيشم بماند. يكي ماند و پس از چند لحظه پرسيد كه سردم هست يا نه. كمي احساس سرما كردم و گفتم كه اگر چيزي باشد رويم بيندازم ممنون مي شوم. يك پتو هم رويم كشيد و خودش هم كمي آن طرف تر دراز كشيد. شست دست چپم مثل قلب مي زد و از آن خون مي آمد. آنرا با فشار به شلوارم چسباندم تا جلوي خون ريزي را بگيرم. با كوچكترين حركت، دستبندم كه به نظر مي آمد به يك حلقه آهني قفل شده ، صدا مي داد. كم كم صداي خر و پف بلند شد و فهميدم كه مراقبم خوابيده. با احتياط روي چشمهايم را باز كردم و نگاهي به اطراف انداختم. برق اتاق خاموش بود، اما راهرو بيرون برقش روشن بود ومي شد چيزهايي ديد. اتاق حدودا 4×3 متري بود و يك طرفش كمدهاي ديواري قرار داشت. دست من هم به لوله گاز قفل شده بود. مراقب من دم در اتاق خوابيده بود و ديگر اتاق چيزي نداشت، مگر پشه هايي كه دور و بر سرم صدا مي كردند و هر از چند گاهي يك جايم را آتش مي زدند. يك دستم كه قفل بود و دست ديگرم را هم به شلوارم چسبانده بودم تا خونش بند بيايد. ناچار پتو را روي سرم كشيدم و كم كم خوابم برد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش سوم&lt;br /&gt;يك نفر صدا مي زد كه: بلند شو آقا، بلند شو. و من هم بلند شدم و نشستم سر جايم. دستمال روي چشمهايم نبود و توانستم همه را ببينم. حاجي كه حدودا 45 _ 40 سال داشت با ته ريشي روي صورت و سري كچل، سر رسيدي به دست داشت و با نگاهي كنجكاو آمد روبرويم نشست و چند نفر ديگر هم در اطراف اتاق نشستند كه فقط يك نفرشان ريش نداشت و لبانش سياه بود، بطوري كه حدس زدم دودي است( حداقل سيگاري).سريع سلام كردم كه با تعجب پرسيد: چي؟ و من هم گفتم: هيچي ، سلام كردم. شستم كه به شلوارم چسبيده بود جدا شد و شروع كرد و به خون ريختن. انگشت سبابه ام را رويش گذاشتم. اما بي فايده بود. همه متوجه خونريزي اش شدند. حاجي پرسيد: شستت چي شده؟ و بعد به بقيه گفت: يه دسمال بيارين بدين بذاره روي زخمش. دوباره از من پرسيد: دستت چرا خون مياره؟ گفتم: ديشب موقع شام توي خوابگاه بريد. از بقيه پرسيد: ديشب كه گرفتينش همينطوري بود؟ و وقتي جواب منفي شنيد من با سرعت گفتم: خونش بند آمده بود، اما فكر كنم به خاطر دست بند دوباره سر زخمش باز شد. _: چرا گرفتنت؟ _: داشتم مصاحبه مي كردم، مجوز نداشتم. _: براي كجا كار مي كني؟ _ : موسسه افكار سنجي دانشجويان. _: چرا مجوز نگرفتي؟ _: چون بايد كار را سريع انجام مي داديم، فرصت نشد. _: خودت خواستي؟ _: نه. _: درسته كه بدون مجوز بري مصاحبه كني؟ _: نه، همون ديشب قبول كردم. _: اين موسسه وابسته به كجاس؟ -: وزارت علوم. _: آخه اين كارهايي كه مي كنين به وزارت علوم چه ربطي داره؟ اگه پول اضافي داره بده به چار تا آدم بد بخت.اين كارا چيه دولت مي كنه؟ _: من كه جوابگوي دولت نيستم. _: تو برا جايي كه كار مي كني بايد جوابگو باشي يا نه؟ چيزي نگفتم. توي دلم خنده ام گرفت كه اينها دارند مرا به خاطر دولت بازخواست مي كنند و حالا يكي نيست بگه بابا شما بايد جوابگو باشين يا من؟ دوباره پرسيد: حالا چرا رفتي سراغ اون جوونها؟ _: چون موسيقي گوش مي دادن. _: از كجا مي دوني كي موسيقي گوش مي كنه؟ _: از همونجايي كه ماموراي شما بهشون گير دادن. _: اگه مخاطب شما و ماموراي ما يكيه، پس چرا هدفهاتون يكي نيست؟ _: از هر وسيله مي شه يه جور استفاده كرد. _: اون جوونهايي كه تو ديشب مي خواستي بهشون پول بدي، حداقل پنج تاشون سيگاري بار مي زنن و تو با اين كارت داشتي پول يه شب سيگاريشون رو بهشون مي دادي كه زودتر از بين برن. اگه مي خواين كار فرهنگي بكنين، برين درباره خونواده شهدا كار بكنين، درباره جانبازها. تا حالا در اين باره هم تحقيق كردين؟ _: من نه، ولي موسسه رو نمي دونم. _: پس تو چي ميدوني؟ تو الآن يه جاسوسي كه حين ارتكاب به جرم دستگير شدي. مي دوني؟ _: واسه كي جاسوسي كردم؟ _: واسه همونجا كه نمي دوني داره چيكار مي كنه.جايي كه مال دولته و بايد پولش رو در راه ملت خرج كنه، اما ميده به يه مشت معتاد تا زودتر بكششون.تو هيچ فكر نكردي كه آخه اين كار چه ربطي به وزارت علوم داره؟ قرن بيست و يكم قرن اطلاعاته. مي دوني؟ توي دلم گفتم كه والا ما انسان شناسي خونديم و به قول ××× قرن بيست و يكم قرن انسان شناسيه. دوباره گفت: خب با من يه مصاحبه بكن ببينم. من هم شروع كردم به سوال پرسيدن:&lt;br /&gt;_ آخرين موسيقي اي كه گوش كرديد چه بود؟&lt;br /&gt;_ يك كليپ از عصار&lt;br /&gt;_ چه موقعي؟&lt;br /&gt;_ ديروز در يك همايش كه بوديم پخش شد.&lt;br /&gt;_ خودتان بيشتر چه چيزي گوش مي دهيد؟&lt;br /&gt;_ منظورت موسيقي است يا هر چيزي؟&lt;br /&gt;_ در اينجا منظورم موسيقي است.&lt;br /&gt;_ هيچي.&lt;br /&gt;_ يعني اصلا موسيقي گوش نمي دهيد؟&lt;br /&gt;_ نه.&lt;br /&gt;_ خب شما مخاطب ما نيستيثد. ببخشيد.&lt;br /&gt;_ مگه بيكارم بشينم موسيقي گوش كنم. كار و زندگي دارم.&lt;br /&gt;_ خب ما هم دنبال همونهايي مي گرديم كه به قول شما كار و زندگي ندارند&lt;br /&gt;بعد پرسيد: هميشه سوالاتت رو از حفظ مي پرسي؟ _:نه. از روي پرسشنامه. _:ببينم پرسشنامه ات رو. _: دست من نيست. و سربازه آورد و بهش داد.&lt;br /&gt;نگاهي به سوالات كرد و بعد نگاهي به اسامي خوانندگاني كرد كه اسمشان را در پايان سوالات آورده بودم تا ببينم مصاحبه شوندگان كدامشان را مي شناسند ، و با تغير گفت: چرا اسم دو تا مداح يا قاري قرآن توي اينها نيست؟ گفتم: فقط درباره اين نوع از موسيقي است. پوز خندي زد و گفت: كه اين نوع موسيقي؟ بعد پرسيد: چي مي خوني؟ _: ايران شناسي. _: اسم درسات رو بگو بينم. _: مسائل عمومي ايران شناسي، خطوط و زبانهاي ايراني پيش از اسلام، اسطوره شناسي ... _: صبر كن بينم. اسطوره هاي ايران كي اند؟ _: تيشتر، آناهيتا، كيومرث،... _:ايرانيها از چه نژادي اند؟ _:آريايي _: قبل از آرياييها چه كساني ساكنان ايران بودند؟ _: اقوام زيادي بودند، مثلا قوم طپور در مازندران... _: نه، يكي شان اصلي بود. _: اقوام زيادي بودند و نمي دانم منظور شما كدام است. _: كردها قوم اصلي قبل از آريايي هستند. از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. كردها افتخارشان اين است كه آريايي اصيلند و اين آقا آمده مي گويد كردها قبل از آرياييها بوده اند. گفتم: كردها از اقوام آريايي هستند. گفت: نه اصلي هايشان قبل از آريايي اينجا بوده اند. مي دانستم جلوي نيروهايش به هيچ وجه حاضر به كوتاه آمدن نيست و چك و چانه زدن با او بي فايده است. چيزي نگفتم. كمي سكوت كرد و به يكي از نيروهايش گفت: ازش يه تعهد نامه بگيريد و ببريدش همونجا كه گرفتين، پيادش كنين. يه سري كپي هم از كارت و برگه هاش بگيرين. و بلند شد و رفت. سربازه رفت يه سري كپي از روي مداركم گرفت و برگشت و راننده ديشبي هم مشغول نوشتن تعهد نامه شد.آدرس و مشخصات خودم و موسسه را گرفت و توي برگه يادداشت كرد. بعد هم دوباره دستها و چشمانم را بستند و راهنماييم كردند به طرف بيرون. اما عجب تعهد نامه اي گرفتند كه نياز به امضا يا اثر انگشت من نداشت. سوار ماشينم كردند و دوباره بيست دقيقه اي طول كشيد تا رسيديم. اول پياده ام كردند و بعد دستها و چشمانم را باز كردند و گفتند:برنگرد و مستقيم برو. چند قدمي راه رفتم تا متوجه شدم كوچه روبروي خوابگاه پياده ام كرده اند. نگاهي به ساعت موبايلم انداختم، حدود 5 صبح بود. هنوز خونم بند نيامده بود از شدت خونريزي داشتم ضعف مي كردم. به اتاق رفتم و روي دستم را حسابي پيچيدم تا فردا يه فكري به حالش بكنم و همينه كه الآن باند پيچيه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://moghaddamesf.persianblog.com/#3518141"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 13:34 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-111640871839960797?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/111640871839960797/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=111640871839960797&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/111640871839960797'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/111640871839960797'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='شبي در بازداشتگاه'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-111415788911809234</id><published>2005-04-22T01:16:00.000-07:00</published><updated>2005-08-01T22:58:45.133-07:00</updated><title type='text'>گشت و گذاری در همدان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بخش اول&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ساعت يازده و نيم شب، پس از پنج ساعت داخل اتوبوس نشستن،به همدان رسيدم.از يک راننده تاکسی خواستم که مرا به خيابان فرهنگ ببرد.جلوی در مهمانسرای دانشگاه پياده شدم.قبلا هماهنگی شده بود و بنابر اين يک سوئيت در اختيارم گذاشتند.سوئيت من يکی از پنج سوئيتی بود که مجموعا يک ساختمان ويلايی را تشکيل ميداد و در وسط باغچه ای قرار داشت.سوئيت از دو اتاق تشکيل می شد:اولی که در ورودی به آن راه داشت، دو تخت يکنفره، تلويزيون، يخچال و ميز و صندلی را در خود جای داده بود و از طريق راه پله به اتاق بالايی وصل می شد.اتاق بالا هم يک تخت دو نفره(با ديدن تخت دو نفره،دلم يه جوری شد؛ يعنی يه جورايی قولی وولی شد) داشت با حمام و دستشويی که در آن وان و انواع سنگ توالت(منظورم ايرانی و فرنگيه) قرار داشت.محيط اتاق کمی سرد بود و همين باعث شد بروم زير پتو و يکراست بخوابم تا فردا صبح.&lt;br /&gt;ساعت ۹ صبح با چند مسير تاکسی ،به دانشگاه بوعلی رسيدم.نشانی امور فرهنگی را پرسيدم و به آنجا رفتم.هنگاميکه وارد شدم مسئول دفتر گفت:بفرما. و من هم فقط پاسخ دادم:هاشمی مقدم هستم. سريع از جايش بلند شد آمد جلو ، دست داد و حسابی احوالپرسی کرد.بعد هم مرا به همکارش معرفی کرد که:آقای هاشمی مقدم بازرس{!} وزارتخانه هستند. و همکارش هم بلند شد و سلام کردمن هم با کج کردن گردنم ( که در ظاهر نشانه فروتنی و در واقع حکايت خود بزرگ بينی است) استدعا کردم که بنشينند. تا ساعت ۲ بعد از ظهر با مدير امور فرهنگی مصاحبه کردم و بعد به شهر رفتم.مرکز شهر،ميدانی است که شش خيابان اصلی به آنجا منتهی می شوند و بين تقاطع هر دو خيابان با هم، يک ساختمان قرار دارد که مجموع اين شش ساختمان،متحدالشکلند که که ساخت آنها به زمان قاجار برمی گردد. بعد از حکومت قاجار،به ميدان پهلوی مشهور شد و پس از انقلاب،يکروز صبح که مردم از خواب بيدار شدند،متوجه تغيير نام آن به ميدان امام خمينی گشتند. خيابان ابن سينا را پياده رفتم تا به ميدان ابن سينا رسيدم؛ميدانی بزرگ که آرامگاه پزشک و حکيم بزرگ ايراني،ابو علی سينا در آنجا قرار دارد.از ورودی بليط تهيه کردم و وارد شدم .آرامگاه در دل ساختمانی قرار داشت که بيرون در ورودی آن، قبر شاعر و موسيقيدان ملي،عارف قزوينی قرار دارد.درون ساختمان و اطراف مقبره،موزه کوچکی هست که هدايای نفيسی که به آرامگاه اهدا شده و اکثرا دارای نقش برجسته ابن سينا است(همچون قالي،سينی نقرن،چوب منبت شده و ...)و همچنين تعدادی ظروف قديمی کشف شده مخصوص داروها،نگهداری می شود. بر روی سقف اين ساختمان،گنبد کوچکی روی هشت پايه بلند قرار داردکه نماد مقبره ابن سينا،همين گنبد و پايه هاست (و البته نماد شهرداری همدان نيز،همين گنبد و پايه هاست که زير آن ، گل هشت پر قرار دارد که تصوير اخير نيز ،در حجاريهای هخامنشی به وفور يافت می شود). کوه هميشه سربلند الوند نيز از کنار اين ساختمان به خوبی نمايان است.&lt;br /&gt;بعد به طرف شير سنگی به راه افتادم؛ آن نيز در وسط ميدان بزرگی به نام شير سنگی قرار داشت که اطرافش را فضای سبز تشکيل می داد. شير پير و فرتوتی که به امان خدا رها شده و ديگر توان حفاظت از خود را هم ندارد. ظاهرا بدنش از نيمه جدا شده و توسط پيچ و مهره به هم متصل است. يک طرفش ،بزرگ با رنگ سفيد نوشته شده:عشق. و البته هموطنانمان که ذاتا حکاک و حجارند نيز،سطح باقيمانده بدن آنرا مزين به نام و نشان خود کرده اند. واقعا عجيب است که هيچ حصاری ميان اين شير که عمری دراز را به پاسبانی از ما و سرزمينمان، سرد و گرم روزگار را چشيده، و ما که اکنون خود را بی نياز از او می دانيم و به جرم آنهمه خدمت، با ميخ و کليد و چاقوبه جانش افتاده ايم، وجود ندارد. بی وفا نبودم؛ بلکه به اميدن رساندن آخرين ناله های اين شيررو به خاموشی به گوش ديگران، او را بوسيده و دل از او کنده و رهسپار شدم.به ميدان مرکزی شهر بازگشتم و از گوشه ای از آن وارد بازار شدم؛ بازار ی که مگر چند بخش آن که سرپوشيده بود، ديگر نشانی از بازارهای سنتی نداشت. از مدخل بازار در خيابان بابا طاهر خارج شده و به آرامگاه بابا طاهر رفتم. ديوارهای آرامگاه مزين به دوبيتيهای معروف بابا طاهر بود. دو پيرمرد که به نظر می امد بومی همدان باشند، آنجا ايستاده بودند و يکی به زيبايی هر چه تمام نی می نواخت و ديگری هم دو بيتی می خواند، البته نه به زيبايی نوازنده نی. از آنجا هم پياده به طرف شهر باستانی هگمتانه راه افتادم. خوشبختانه دور آنرا حصار گرفته بودند، اما ايرانی زرنگتر از اين حرفهاست.يکی از ميله ها را کنده بودند و يک راه ميانبر به طرف ديگر باز کرده بودندکه عبور رو مرور اهالی محل آز آنجا صورت می گرفت. مردم فقط از اين راه استفاده می کردند و وارد بخشهای ديگر آن نمی شدند. وارد خرابه ها شدم و محو تماشای آنها بدوم که ناگهان متوجه يک عموهه شدم که فارغ از دنيا، در گوشه ای مشغول جيش کردن بود (آثار اينگونه جنايات، در جای جای خرابه ها ديده می شد). بخشی از اين فضای درون حصار، يکبار ديگر حصارکشی شده بود. با يک نرده نوردي، به درون اين فضا راه يافتم.دو بخش بزرگ از اين قسمت، حفاری شده و ساختمانهای منظم و متناسبی از دل آن بيرون آمده بود. مشغول و محو تماشای زيباترين غروبی بودم که در تمام زندگی ديده ام؛ از روی هگمتانه،خورشيد را می ديدم که پشت کوه هميشه سرافراز الوند،پناه می گرفت. خورشيد در پشت الوند آرميده بودو من هنوز رد پايش را نگاه می کردم که متوجه نزديک شدن چيزی شدم؛ يکی از سربازهای نگهبان محوطه بود. گفت که ورود به محوطه ممنوع است و ساعت بازديد از ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر می باشد. واقعا نمی دانستم؛ بنابر اين پوزش خواستم و از در محوطه خارج شدم. ديگر رمق پياده &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفتن نداشتم، تاکسی گرفتم و به مهمانسرای دانشگاه رفتم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بخش دوم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت 8 صبح روز دوم به طرف هگمتانه به راه افتادم. این دفعه از در وارد شدم.در آغاز به موزه رفتم.تعداد اشیاء در معرض نمایش, چندان قابل توجه نبود, ولی هملنطور که انتظار می رفت, بیشترشان مربوط به پیش از اسلام بود. برخی از آنها برایم جالبتر بود: قسمتهایی از ستونهای سنگی دوره هخامنشی, خمرهه ای بزرگ اشکانی, یک اسکلت کامل انسان مربوط به حدودا سه هزار سال پیش که به صورت چمباتمه و به همراه ظروف پر از خوراک دفن شده بود, و بدل کتیبه های گنج نامه که در همان شکل و اندازه ساخته شده بودند. با آشنایی ای که با خط میخی پیدا کرده ام, قادر بودم تمام متن را بخوانم و این کار را کردم: "بَگَ وَزَرکَ ائورَ مزدا..."(baga vazaraka aura mazda) و البته ترجمه متن فارسی را روی یک صفحه, کنار کتیبه ها نوشته بودند:&lt;br /&gt;"خدای بزرگ است.اهوا مزدا که این زمین را آفرید که آن آسمان را آفرید که مردم را آفرید که شادی را برای مردم آفرید که داریوش را شاه کرد،شاهی از بسیاری،فرمانروایی از بسیاری.منم دایوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه سرزمینها که نژادهای گوناگون دارند،شاه سرزمین دور ودراز،پسر ویشتاسب هخامنشي".&lt;br /&gt;از در موزه که خارج شدم, یک گودال بسیار بزرگ جلویم بود, به وسعت چند صد متر و به عمق 6_5 متر که به گودال شتر یا گودال فرانسویها معروف است. در اوایل قرن بیستم, یک هیئت فرانسوی آنرا حفاری کرده, اما به هیچ وجه گزارشی از حفاریهایش ارائه نداده و معلوم نیست چه چیزهایی کشف کرده, فقط می گویند جای یک مجسمه شتر خوابیده, در گودال باقیمانده بود.این گودال که هنوز هم ارزش بررسی بیشتر دارد, توسط مسئولین موزه , سبزی و صیفی کاری شده است. در ضلع شمال غربی موزه, محوطه ای چند صد متری حفاری شده که در عمق 2 تا 5 متری, ساختمانهای منظمی به دست امده است. و محوطه بزرگ دیگری که در ضلع غربی موزه حفاری شده نیز, ساختمانهای منظمی البته در عمق کمتر به دست آمده و با خشت و مصالح دیگر ترمیم شده است. و چند حفاری کوچک دیگردر جای جای تپه.&lt;br /&gt;ساعت 11 از آنجا خارج و آدرس گنبد علویان را از چند نفر همدانی پرسیدم. جالب اینکه هیچکدان حتی نامش را هم نشنیده بودند. بالاخره یک نفر آدرس مدرسه راهنمایی دخترانه ای به همین نام را داد و گفت که همانجاست. مدرسه را پیدا کردم و زمانی که از یک خانم که به نظر می آمد مدیر یا ناظم مدرسه باشد و دم در مدرسه ایستاده بود سراغ گنبد علویان را گرفتم, گفت: " بیا داخل". برای یک لحظه n تا فکر به ذهنم خطور کرد تا اینکه دوباره گفت:"مگه گنبد علویان رو نمی خوای ببینی؟ داخل حیاط مدرسه است. در اتاق روبرویی اش را بزن و بلیط تهیه کن." وارد حیاط مدرسه که شدم, آنقدر دختر ایستاده بود که نه عقل ماند و نه هوش. یادم رفت برای چه آمده ام. اما با دیدن ساختمانی قدیمی که در گوشه ای از حیاط مدرسه قرار داشت, دوباره خودم را جمع و جور کردم و به طرف اتاقی که روبروی گنبد و آنطرف حیاط قرار داشت رفتم. درش بسته بود و پس از چند ضربه ای که به آن وارد کردم, خانمی آنرا باز کرد و فهمید برای بازدید امده ام. بلیط تهیه کردم و به همراه آن خانم , از چند پله بالا رفتیم و وارد فضای درونی ساختمان شدیمکه تقریبا مربع شکل بودو فکر کنم حدودا صد متر مربع وسعت داشت. آن خانم هم شروع کرد به توضیح دادن که " بنای ساختمان به دوره سلجوقیان باز می گردد و بویژه .پس از آن ,برای فرقه های دراویش مورد استفاده قرار می گرفته است. سردابی در زیر گنبد وجود دارد که قبلا مخفی بوده و از کفپوش محراب وارد ان می شدند که اکنون امکان بازدید از آن فراهم است گچ بریهای ساختمان بسیار زیبا و مربوط به زمان ساخت آن است که البتع در برخی از قسمتها از بین رفته اند. سرداب که فضای کوچکتری داشت تقریبا با دیوار به سه قسمت تقسیم شده بودکه به هم راه داشت و در اتاق میانی, مقبرع دو تن از دراویش بود.&lt;br /&gt;پس از بازدید از آنجا به دانشگاه بوعلی رفتم و تا ساعت 5 به مصاحبه با دبیران کانونهای فرهنگی دانشگاه مشغول بودم.&lt;br /&gt;سپس سوار تاکسی شدمو پس از حدود بیست دقیقه عبور از جاده ای زیبا و سرسبز, به نزدیکی گنجنامه رسیدم. محیط تفریحی دلنشینی در اطراف آن ساخته بودند. مسیری حدودا دویست متری تا خود کتیبه ها پیاده باید رفت. کتیبه هایی که در کنار راه شاهی زمان هخامنشیان ساخته شده اند. چه شکوهی! و من ناتوان از هر حرکتی. خدایا در برابرش چه کنم؟ بر خاک بیفتم؟ فریاد بزنم؛ آنچنان که رمقی برایم نماند؟ شاید گریه بهترین راه باشد که " گریه بر هر درد بی درمان دواست". دست خودم نبود؛ اشکانم سرازیر شده بود و من انها را به اختیار خودشان گذاشته بودم. دچار تضاد شده بودم؛ از یکسو افتخار می کردم که فرزند داریوش و خشایارشا هستم و از دیگر سو مانده بودم که تا به کی باید فقط به داریوش ببالیم و داریوشی دیگر نداشته باشیم؟ چه بودیم و چه شدیم. در گوشه ای از کتیبه داریوش, آنجا که کلمه بَگَ (baga) آمده,پرستویی در پناه بغ, لانه ساخته تا از گزند اهریمنان در امان باشد. سمت راست کتیبه داریوش و البته نیم متر پایینتر, کتیبه فرزندش خشایارشا بود با تقریبا همان متن.این کتیبه ها را از آنرو گنجنامه می نامند که مردم از روی ناآگاهی و نا توانی در خواندن متن آن, گمان می بردند که راه دستیابی به گنج بر آن حک شده است و نیک می دانیم که کشف رمز خط میخی ,با این کتیبه ها آغاز شده است.&lt;br /&gt;در فاصله حدودا صد متری کتیبه ها, آبشار گنجنامه قرار گرفته که منظره ای بسیار دلکش دارد و شور و حرارت دیدن کتیبه ها را با رفتن در آب آن , فروکش کردم.&lt;br /&gt;به شهر باز گشتم و با آقای عزیز مینایی ( که از بچه های کارشناسی ارشد مردم شناسی دانشگاه همدان است و در دوران کارشناسی در بابلسر با هم بودیم) تماس گرفتم. آدرس خوابگاهشان را داد و من هم از خدا خواسته به آنجه رفتم. خوابگاه و محیط دانشجویی را همیشه به مهمانسرا و .. ترجیح می دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بخش سوم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;صبح زود،براي رفتن به غار عليصدر، با عزيز از خوابگاه خارج شديم.او هم هنوز به آنجا نرفته بود. به ترمينال ميني بوسها رفتيم. براي خود روستاي عليصدر هم ميني بوس بود، اما مسافرش كم بود و ما به ناچار سوار ميني بوس گل تپه شده و پس از حدود يكساعت عبور از دشتها و تپه هاي سرسبز، به گل تپه رسيديم و از انجا هم با سواري، مسير 10 دقيقه اي بين گل تپه تا عليصدر را پيموديم و وارد مجموعه تفريحي عليصدر شديم. سه هزار تومان بهاي بليط براي هر نفر و مانند ديگر اماكن ديدني همدان، ارائه كارت دانشجويي نمي توانست باعث تخفيف گرفتن شود. از يك سالن بزرگ انتظار، وارد دهانه غار شديم كه عكس امام خميني و آيت الله خامنه اي را در ابعاد بزرگ در داخل غار نصب كرده بودند( احتمالا يا مخترع غار بودند يا كاشف آن ). حدود سي متري داخل غار، در يكي از شكافهاي سمت راست، رستوران غار قرار داشت و با پيمودن چند متر ديگر، به محوطه آبي رسيديم. از نظر ارتفاع، سطح آب غار12 متر پايينتر از دهانه ورودي غار است. در زمان صفويان، از اين غار به عنوان آب انبار كشاورزي استفاده مي كردند و در زمان حمله روسها نيز ،همچون پناهگاهي براي اهالي محل بودهاست. در اوايل دهه 40 شمسي، هيئت كوهنوردي همدان آغاز به اكتشاف آن كرد كه تا كنون بيش از سيزده كيلومتر ان كشف شده است و هنوز هم ادامه دارد. غار عليصدر، بزرگترين غار قابل قايقراني جهان است. از ابتداي محوطه آبي، سوار قايق شديم. يك قايق پدالو كه راهنما سوار آن شد و سه قايق ديگر را يدك مي كشيد كه هر كدام 5_4 سرنشين داشتند. عمق آب بين نيم تا چهارده متر متفاوت است كه به فاصله هر چند متر، تابلوهاي كوچكي كه به ديواره هاي غار نصب شده، عمق آب را نشان مي دهد و آب آنقدر زلال است كه تا عمق هشت متري را در آن تاريكي به راحتي مي توان ديد. غير قابل آشاميدن است و حيات جانوري را درون خود راه ندادهمگر پلانگتونها كه آنهم در اثر نور پروژكتورها بوجود امده اند.ظاهرا قبلا تعداد پروژكتورها و در نتيجه نور درون غار بيشتر بوده كه چون باعث رشد جلبك و آسيب رساندن به جداره هاي غار مي شده، آنرا كاهش داده اند.جنس سنگها آهکی است كه به اشكال و رنگهاي گوناگون در آمده اند. راهنما بر اساس تشابه انها، در طول مسير، نام بسيار ياز آنها را مي گفت: " مجسمه آزادي امريكا، تنديس حضرت مريم، قايق وارونه،سوسمار، كبوتر آزادي و...". مسير قايقها در برخي قسمتها فراخ و در برخي ديگر تنگ بود. در انتهاي مسير، روي بخشي كه خشكي بود پياده شديم كه يك عكاس عكس مي گرفت و زود تحويل مي داد. از تعدادي پله بالا رفتيم تا به يك محوطه تالار مانند با سقف بسيار بلند رسيديم كه فروشگاه مواد خوراكي اي هم در انجا داير بود. پس از يك توقف كوتاه، از تعدادي پله ديگر پايين رفتيم كه مجموع پله هاي بالا رفتن و پايين آمدن سيصد عدد بود و پس از عبور از يك دالان خشكي كه كفپوش موزاييك داشت، دوباره به محوطه آبي رسيديم كه بايد سوار قايق مي شديم و برمي گشتيم، اما اينبار از مسيري ديگر.راهنما مي گفت: " طول مسيري كه رفت و برگشت با قايق، سه كيلومتر است، اما من فكر مي كنم خيلي كمتر از اين بود.دماي هواي داخل غار، زمستان و تابستان 16 درجه سانتيگراد است و اكسيژن درون آن،از ورودي غار، از منافذ سقف كه بسيار ريز و غير قابل ديدن هستند و نيز اكسيژن همراه قطرات آب كه از سقف چكه مي كند، تامين مي شود. پس از رسيدن به خشكي، از غار خارج شديم و گشتي در محوطه تفريحي اطراف غار زديم؛ بازارچه، مسجد، فضاي سبز و سه قفس بزرگ كه درون يكي، تعدادي خرگوش، درون ديگري يك جفت طاووس و چند مرغ و خروس و درون آخري هم دو ميمون كوچك وجود داشت. ساعت دو و نيم از عليصدر به طرف همدان حركت كرديم و جلوي ترمينال اتوبوسهاي همدان پياده شديم. پس از خداحافظي از عزيز، سوار اتوبوس ساعت چهار تهران شدم و حركت كردم.اما دلم را در آنجا ( يا آن، جا ) گذاشتم؛ اما نه به اختيار. به جرات مي گويم كه تعلق خاطري كه به اين شهر پيدا كردم، در تمام عمرم بي سابقه بود؛ به جايي كه الوند پاسباني اش مي كند، داريوش در دل كوههايش اهورا مزدا را &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ستوده و آرامگاه مشهورترين پزشك جهان.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://moghaddamesf.persianblog.com/#3389420"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 18:37 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-111415788911809234?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/111415788911809234/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=111415788911809234&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/111415788911809234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/111415788911809234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='گشت و گذاری در همدان'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-111061443819079373</id><published>2005-03-11T23:56:00.000-08:00</published><updated>2005-08-01T23:00:52.466-07:00</updated><title type='text'>زنجان نامه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;بخش اول&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر بار که صدای تلق تلق خاموش می شود٬ عده زيادی زيادی پياده می شوند و عده ای ديگر برای سوار شدن ٬ به طرف سکوها می روند؛ يکی به تهران می رود٬ديگری به مراغه٬آن يکی و به تبريز و... بسياری از مسافران سوار سرويس خطوط تهران ـ تبريز ٬تهران ـ مراغه و ... می شوند٬اما من بليط خط ويژه زنجان تهران درام و بناچار بايد تا آن زمان صبر کنم.اولين بار بود که به زنجان آمدم؛برای يک پژوهش درباره کانونهای فرهنگی دانشگاهها و از طرف وزارت علوم.دوشنبه شب ساعت ۸ سوار اتوبوس شدم ٬می گفتند اتوبوسهای ويژه٬۴ ساعته می رسند٬اما اتوبوس ما ساعت ۵/۱ رسيد.يعنی ۵/۵ ساعت.اتوبوس در خيابانی نگه داشتکه گذرگاه خودروهايی بود که به تبريز می رفتند يا از آنجا برمی گشتند.فروشگاههای آن خيابان هنوز باز بودند و همگی غير از مواد خوراکی و نوشيدنی مثل چای٬ انواع و اقسام چاقوهای ريز و درشت هم می فروختند.از يک فروشنده که پيرمردی کلاه به سر بود و ته ريشی بر صورت داشت٬آدرس نزديکترين مهمانسرا را پرسيدم.به ترکی پاسخم را گفت؛هر چند ترکی نمی دانستم٬اما از روی حرکات و اشارات دستش فهميدم که خيابان کناری را بايد بروم بالا. من هم همين کار را کردم و به مهمانسرا که رسيدم٬ وارد شدم.جوانی پشت ميز خواب بود.گفتم ببخشيد اما بيدار نشد.اين بار با صدايی بلندتر تکرار کردم ببخشيد. باز هم خبری نشد.آرام با دست بر شانه اش زدم .آقا! آقا! . اما خوابش سنگينتر از اين حرفها بود. شروع کردم به تکان دادنش ٬مثل پاندول اينطرف و آنطرفش می کردم. اولش از اين کار خوشم آمد٬اما يواش يواش عصبانی شدم و چند تکان شديدش دادم.چشمانش را به زور باز کرد و نگاهی به من انداخت. گفتم: اتاق می خوام. دستش را به طرف کليدها برد و يکی را برداشت داد به من و چند کلمه ای هم ترکی گفت و دوباره تِلِپ سرش را گذاشت روی دستهايش و خوابيد. نگاهی به کليد انداختم٬ خوشبختانه شماره اتاق رويش نوشته شده بود:۳ . اتاق ۳ را يافتم و درش را باز کردم.تاريک بود.دستم را کورمال کورمال به ديوار کشيدم تا کليد برق را يافتم و لامپ را روشن کردم.وای خدايا! باورم نمی شد. يک خانم و آقای جوان با لباس راحتی روی يک تخت دونفره خواب بودند! اولش مات و مبهوت کمی نگاهشان کردم .شستم خبردار شد که دفتردار مهمانسرا خواب بوده . اشتباه کرده .خوشبختانه هيچ کدامشان بيدار نشدند. سريع لامپ را خاموش کردم و آمدم بيرون. قلبم گوروپ گوروپ می زد.اگر بيدار می شدند و مرا می ديدند چه؟ برگشتم به طرف دفتردار.کليد را انداختم روی ميز و ترجيح دادم که بيدارش نکنم؛چون فحشهايی که می خواستم نصيبش کنم کمی آبدار بود و بهتر بود که نشنود. بعد از آنکه کارم تمام شد٬ از مهمانسرا آمدم بيرون. نگهبان بازار را ديدم و آدرس يک مهمانسرای ديگر را ازو پرسيدم . با لهجه غليظ ترکی آدرس مهمانپذير ممتاز! سعدی را داد. خوشبختانه دفتردار آنجا بيدار بود . توانستم يک اتاق اجاره کنم.هر چند شديدا بوی نا ميداد٬ اما ميدانستم که در اين موقع شب همين هم نعمت است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش دوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فردا ـ سه شنبه ـ ساعت ۸ صبح از مهمانپذير ممتاز! آمدم بيرون و پرسان پرسان چند کورس تاکسی سوار شدم تا ۵ کيلومتری غرب شهر به دانشگاه رسيدم. يک دشت وسيع ( آنطور که بعدا مدير امور فرهنگی گفت ۴۸۰ هکتار) اما بيشتر به همان دشت می خورد تا دانشگاه . دانشکده های کشاورزی٬ ادبيات٬ علوم و فنی که هر کدام با مسافتی بسيار از هم قرار داشتند؛ بطوريکه اگر مثلا از دانشکده کشاورزی می خواستی دانشکده علوم را ببينی٬ بايد دستت را سايه بان چشمت می کردی و در دشت به دنبالش می گشتی. اما بخش بزرگی از اين زمينها به دليل وجود دانشکده کشاورزی٬ باغ و مزرعه شده بود. بيشتر درختانش سيب بود و وقتی از دانشجويانش پرس و جو کردم٬ فهميدم آنها هم مثل ما که در دانشگاه مازندران نمی توانستيم به راحتی به پرتقالها دسترسی پيدا کنيم٬ تحت فشار روحی اند. و دقيقا مانند ما که شبها ناچار می شديم گونيها را روی کولمان بيندازيم و از خوابگاه تا دانشگاه مرکزی پياده بياييم و از نرده ها بالا رفته و گونيها را پر کنيم٬ عمل می کنند. يادش به خير! شبهای ماه رمضان و گشايش روزه با آن پرتقالها چه حالی می داد. در اينجا می توان اعتبار نظريه اشاعه گرايی را به خوبی نشان داد. مبدأ آن هم مشخص است؛ چون دانشگاه مازندران ديرينه تر است پس اين فرهنگ غير مادی و نيز گونی به عنوان يک بخش از فرهنگ مادی ٬ از دانشگاه مازندران به دانشگاه زنجان اشاعه يافته است. مگر آنکه به نظريه تشابه ساختار ذهنی لوی استراوس متوسل شويم که آن بحثی است ديگر. روز اول کارم تا ساعت ۳ تمام شد و برای بازديد به شهر رفتم. زنجان اماکن تاريخی و تفريحی زيادی دارد: رختشويخانه٬ بازار قديمی٬پل مير بهاءالدين٬خانه باغ معين٬معبد صخره ای داش کسن٬گنبد سلطانيه و ... اما من به خاطر کمبود وقت فقط توانستم بازار و امامزاده ابراهيم را بگردم. و البته با خوره راه رفتنی که دارم٬ بازار را به خوبی زير و رو کردم. از اين گوشه به آن گوشه؛ از اين کوچه به آن کوچه ؛ از اين سرا به آن سرا و ... تا آن حد که مطمئن شدم تمام سوراخ سمبه ها را گشته ام. مرا به ياد بازار اصفهان انداخت٬ البته با تفاوتهايی. مثلا آن تمرکزی که در پيشه های مختلف بازار اصفهان وجود دارد ٬اينجا کمرنگتر است٬ يا اينکه اينجا کاسبهايش نمی پرند بيرون که :آقا بفرماين بقيه مدلها را داخل ببينين ٬ اگه پسند نشد مشکلی نيست٬ضرر نميکنی و... و آدم اينجا می تواند با خيال راحت همه جا را خوب بگردد و خوب تماشا کند. بازار به خاطر نزديکی نوروز شلوغ بود . بيشتر مغازه ها آجيل و تخمه و از اينجور تنقلات می فروختند. خيلی از مغازه ها تلويزيون گذاشته بودند دم در مغازه و فيلم پخش می کردند که ۹۰٪ فيلمها هندی بود. نمی دانم٬شايد زنجانيها به فيلم هندی علاقمندند( در اين مورد من با آنها اختلاف سليقه شديدی دارم). قدم به قدم بازار هم می شد چاقو فروشی ديد؛ مثل بيرون بازار و اطراف سبز ميدان که بيشتر مغازه ها چاقو فروشی بودند. آنقدر جور واجور بودند که من هم که توی اين فازها نيستم٬ دو تا خريدم( البته يکيش برای مادرم) . بعد راسته خيابان اصليرا گرفتم و رفتم بالا . پياده روهايي كم عرض با دستفروشهايي كه تردد عابران را به مراتب سخت تر مي كردند.لباس فروشها بيشترين تعداد وماهي قرمز فروشها(براي سفره عيد) در مقام دوم قرار داشتند.بسياري از فروشگاهها هم ماهي قرمز را در كنار ديگر اجناس مغازه شان مي فروختند. تاكنون در هيچ شهري اين همه ماهي قرمز فروشي نديده بودم. خيابانها و پياده روها مملو از جمعيت مردم بود, مردمي كه بيشترشان از نظر زيبايي چهره, در حد متوسط بودند . يعني حقيقتش زيباي آنچناني در شهر نديدم. از نظر پوشش خانمها, معلوم بود كه به تازگي توازن بين چادريها و مانتوييها دارد به نفع مانتوييها به هم مي خورد. يك نكته جالب اينكه زنجان با مشكل كمبود گدا و متكدي مواجه است(بر عكس شهرهاي ديگر كه تا كنون ديده ام) در طول اين دو روز اقامت, فقط دو نابينا ديدم كه در بازار, به تركي مرثيه كربلا مي خواندند و مردم هم به آنها پول مي دادند. و نكته ديگري كه برايم جالب بود اينكه هر يك از آشنايان, دوستان , فاميل و ... يك متوفي, برايش برگه هاي تسليتي شبيه آگهي ترحيم چاپ مي كنند و روي در خانه اش مي چسبانند و در عوض, كمتر پارچه به در و ديوار مي زنند( بر عكس بابلسر كه هر آشنا, يك پارچه مي نويسد و تراكم پارچه ها به حدي است كه ديوارهاي چندين خانه اطراف نيز, با اين پارچه ها پوشيده مي شود). آخرهاي شب با تاكسي به دانشگاه برگشتم و در مهمانسراي آنجا كه برايم آماده شده بود ,شب را به صبح رساندم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش سوم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز چهارشنبه صبح برای انجام آخرين مصاحبه به امور فرهنگی رفتم که کارم تا ساعت ۱۱ صبح تمام شد. به شهر رفتم و بليط قطار سريع السير زنجان ـ تهران برای ساعت ۳ بعد از ظهر خريدم. برای نماز ظهر٬ به امامزاده ابراهيم رفتم که تازه نماز جماعتش به پيش نمازی يک روحانی پير تمام شده بود. بسياری از نمازگزاران ٬قرآن به دست ايستاده بودند و از ايشان استخاره می خواستند. من هم که مدتی است شرطی شده ام که با ديدن هر روحانی ٬از وی استخاره بخواهم٬ رفتم و در صف ايستادم ( توضيح: از حدود يکسال پيش بر سر يک دوراهی بزرگ قرار گرفته ام که نمی دانم حرف دلم را گوش کنم يا عقل که خلاف آنرا می گويد. اين مسئله آنچنان فشار روانی بر من وارد کرد که عليرغم ضعيف شدن اعتقادم به اموری همچون استخاره٬ از روی ناچاری به آن هم متوسل شدم. با آيت الله غ که ساکن قم می باشد و از سراسر کشور برای استخاره با ايشان تماس می گيرند٬ تماس گرفتم و از ايشان استخاره خواستم. پس از استخاره٬ ايشان به من گفتند : انجام آن بسيار مبارک است و انشاءالله با آن به پيغمبريت! می رسی. و ترديد من همچنان ادامه داشت تا اينکه چند هفته بعد دوباره برای تحکيم رای ٬با ايشان تماس گرفتم و استخاره خواستم که ايشان اين بار فرمودند: به کاری که پشيمانی به بار آورد دست نزن که نمی توانی جبرانش کنی. از آن زمان به بعد٬ هر روحانی را که می بينم ٬ می پرم جلويش که : حاج آقا يه استخاره لطفا برام بگيرين. ديگر اين استخاره گرفتنهايم تبديل شده به يک تحقيق پيمايشی و آنچه برايم اهميت دارد واريانس جوابهاست نه نفس استخاره ) . وقتی نوبتم شد٬ چيزی زير لب خواند و قرآن را باز کرد ٬سپس تبسمی کرد و چيزی به ترکی گفت. با تعجب نگاهش کردم که بدانم چه گفته. جوانی که همراهش بود مشکلم را فهميد و پرسيد: ترک نيستی؟ و من هم گفتم: نه . گفت: می فرمايد خيلی خوب است. و من هم تشکری کردم و از آنها فاصله گرفتم. پاسخ ايشان هم رفت روی مجموع ديگر پاسخها. بعد از نماز٬گردش کوتاه ديگری در شهر و بازار کردم و پياده به طرف ايستگاه راه آهن راه افتادم.حالا هم که منتظر حرکت قطارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://moghaddamesf.persianblog.com/#3228785"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 12:28 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-111061443819079373?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/111061443819079373/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=111061443819079373&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/111061443819079373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/111061443819079373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='زنجان نامه'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110907814979433177</id><published>2005-02-22T05:14:00.000-08:00</published><updated>2005-04-28T02:13:21.426-07:00</updated><title type='text'>زندگی در دنیای ماوراءالطبیعه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;طرح نوشتن اين موضوع ٫ مدتها در انديشه ام بود تا اينکه به تازگی از اتفاقی ناگوار در اين زمينه آگاه شدم که متاسفانه قادر به ذکر آن نيستم٬ اما باعث تسريع در نوشتن اين مطلب شد.&lt;br /&gt;امروزه کمتر کشوری را می توان يافت که پای غول صنعت به آن باز نشده باشد. حتی کشورهای به اصطلاح جهان سومی نيز٬ نمودهای دنيای صنعت را حريصانه در خود جای می دهند تا مگر نشانه ای از ارابه تمدن را تصاحب کنند و به آن فخر بفروشند. سخنم بر سر اين نيست که صنعتی شدن خوب است يا بد٬ بلکه می خواهم بگويم همه کشورها يا صنعتی اند يا زباله دان ماشينهای قراضه کشورهای صنعتی و اين اين صنعت ( بخوانيد شتری که دم دروازه هر کشوری می خوابد) و تقسيم کار اجتماعی٬ روابط اجتماعی متفاوتی نسبت به روابط گذشته می طلبد. انسانهايی توان رويارويی با دنيای امروز را دارند که بيشتر در اجتماع حضور داشته باشند و اين حضور ٬ ملموستر و محسوستر باشد. شايد در گذشته [حتی نه چندان دور] ٬ انزوا و گوشه نشينی و چله گرفتن و خلاصه به نوعی دوری از اجتماع٬ شيوه ای مرسوم برای گروهی از مردم و شناخته شده برای بقيه بود٬ اما امروزه ديگر جايی برای افرادی که چنين شيوه هايی را برگزينند وجود ندارد . اين گروهها اگر در گذشته ٬ بيشتر به سير تمدن و پيشرفت جامعه لطمه می زدند [منظورم از اين مفاهيم٬ همان تعاريف جا افتاده و مقبول برای آنهاست] ٬ امروزه خودشان بيشتر آسيب می بينند . بگذاريد کمی موضوع را روشنتر کنم؛ در گذشته ٬ اوج گرفتنهای دوره ای گرايش به عرفان ( که معمولا بر اساس شرايط اجتماعی ٬ اقتصادی٬ سياسی ٬ نظامی و ...شکل می گرفت) ٬ يکی از عوامل رکود جامعه بود که آنرا از پيشرفت باز می داشت٬ يعنی گرفتار شدن بخش بزرگی از نيرو و توان بالقوه مردم که می توانست در امور توليدی و ... به کار گرفته شود٬ در گوشه نشينی ها به هدر می رفت و از همين جاست که احمد کسروی ها و امثالهم در واکنشهايی افراطی به عرفان٬ دست به کتاب سوزيهای آنچنانی زدند. در هر حال فضای گذشته ٬ چندان مخالفتی با اينگونه تارکان دنيا نداشت و حتی در بسياری موارد ٬ حرمت اين افراد٬ بسيار بيشتر از ساير اقشار جامعه بود .&lt;br /&gt;در قبال اين گوشه نشينی عارفانه ما ٬ از سخت کوشی زاهدانه غربيها می توان ياد کرد که از مهمترين عوامل پيشرفتشان بود که به بهترين وجه در « اخلاق پروتستان و روحيه سرمايه داری » توصيف شده است.&lt;br /&gt;اما نه تنها همان ايراد دوران گذشته بر گوشه نشينی های امروزه وجود دارد ٬ بلکه خود اين افراد گوشه نشين٬ بيشترين ضربه را از ترک دنيا می خورند . فردی که بخواهد در دنيای امروز زندگی کند٬ بايد روابطی متفاوت با آنچه در گذشته وجود داشت را بپذيرد. اگر در گذشته تارک دنيا را با دنيا کاری نبود٬ امروزه دنيا دقيقا بر عليه تارکش عمل می کند؛ يعنی يا بايد با او بود يا دشمنی اش و تبعات اين دشمنی را به جان خريد. البته اين ترک دنيا امروزه به جوامعی که از گذشته اين شيوه را می شناختند محدود نمی شود ٬ بلکه موارد غربی آنرا نيز شامل می شود[ لازم به ذکر است که در قديم هم ٬ صومعه های مسيحيان محل زهدگرايان بود] ٬ يعنی واکنشهای سطحی و رمانتيک به غرب صنعتی و بوجود آمدن گروههايی همچون هیپيها و ...&lt;br /&gt;بگذاريد با قدری وسيعتر کردن گستره موضوع٬ آنرا روشنتر کنم. من در اينجا هر نوع فعاليت آگاهانه که باعث بيش از حد حساس شدن روح و روان آدمی شود را هدف گرفته ام. مثل همين کلاسهای آموزش يوگا و مديتيشن و هیپنوتيزم و ... که تازگيها در کشور ما هم به تبع غرب٬ مشتريان زيادی برای خودش دست و پا کرده است.مدتها بايد کلاس بروی و آموزش ببينی و تمرين کنی تا تازه [اگر جواب بدهد] به جايی برسی که تحمل اجتماع اطراف را نداشته باشی و به ناچار٬ دوری آنها را برگزينی. من خود٬ مدتها از روی کتابهای آموزشی به تمرين پرداختم تا اينکه بالاخره در سال۱۳۷۸موفق شدم به يک موسسه در اصفهان راه يافته و چند دوره يوگا را پشت سر بگذارم. خوب به خاطر دارم زمانی که استادمان [ آقای شاه قلي] از راه می رسيد٬ مدتی بايد استراحت می کرد تا حالش سر جا بيايد. می گفت توقف در ميان ترافيک و عبور از ميان عابران پياده روها٬ فشار عجيبی بر روحش وارد می کند.اين مطلب را از روی حالت چهره اش هم می شد فهميد. هنرآموزانی هم که مدت زيادی تمرينات يوگا را انجام می دادند٬ با همين مشکل روبرو می شدند. خوشبختانه بنده به دليل هزينه و شهريه بالای اين کلاسها [ دکانها ] موفق به ادامه تا آن سطوح نشدم. اما مدتی هم دست به تجربه امور ماوراءالطبيعه زدم که کارم به مطب روانپزشک کشيد [ بگذريم از اينکه پس از چند جلسه متوجه شدم خود روانپزشک٬ يک آدم روانی است و بنابر اين مراجعه به وی را نيز قطع کردم ] .&lt;br /&gt;به هر حال سخنم بر سر اين است که اينگونه امور٬ اگر چه به نوعی و در جهتی می توانند آرامش فکر و خيال به ارمغان آورند٬ از جهات بسيار ديگر باعث بر هم خوردن آرامش و مختل شدن زندگی عادی می شوند. شايد تنها مکان مناسب برای دوستداران اينگونه فعاليتها٬ قلب جنگلهای هند باشد که آنها را دور از اجتماع نگاه می دارد[البته احتمالا جنگلهای آنجا هم تا چند سال ديگر تبديل به فضاهای کاربری می شوند] . و الا زيستن در اجتماع امروزی ٬ نياز به انسانهايی دارد که بتوانند به راحتی و با کمترين مشکل ٬ با مردم در ارتباط باشند.&lt;br /&gt;و کلام آخر اينکه اگر تصميم گرفته بوديد که برای رسيدن به آرامش ذهن و روحتان به سمت گوشه نشينی و اينگونه امور ماوراءالطبيعه برويد٬ به شما توصيه ميکنم قبل از آن ٬ به فعاليتهايی همچون کوهنوردی٬ قدم زدن در پارک ٬ نشستن در ساحل دريا و برکه و رودخانه و ... بپردازيد و اگر راضی نشديد٬ آنگاه تازه به عواقب فعاليتهای عجيب بينديشيد . ديگر خودتان می دانيد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://moghaddamesf.persianblog.com/#3159367"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 16:41 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110907814979433177?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110907814979433177/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110907814979433177&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110907814979433177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110907814979433177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/02/blog-post_22.html' title='زندگی در دنیای ماوراءالطبیعه'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110836828932706732</id><published>2005-02-14T00:03:00.000-08:00</published><updated>2005-02-14T00:04:49.330-08:00</updated><title type='text'>تفنگ پلاستیکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين داستان كوتاه را براي كلاس آقاي هوشنگ مرادي كرماني ( كه حتما قصه هاي مجيد را كه نوشته اوست ديده ايد) نوشتم . خوشش آمد و البته چند ايراد هم گرفت . به هر حال گفتم شايد بد نباشد دوستان هم بتوانند در وبلاگ بخوانند .&lt;br /&gt;مثل خواب و رؤيا يك چيزهايي به يادم مي آيد،آخر فقط چهار سال داشتم،اما از بس آن خاطره را برايم تعريف كرده اند،ديگر عمرا فراموش نمي كنم.بعدازظهر يك روز گرم تابستاني و من هم طبق معمول با يك شرت ، پاي پنكه خوابيده بودم.پدرم كه از سر كار برگشت،من هم از خواب بيدار شدم.لبخندي زد و گفت : « بدو بيا بغلي بابا بيبين چي چي واسِد خريدم» .من هم به زور بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم و خودم را بغلش انداختم.صورتم را بوسيد و سپس در كيفش را باز كرد.يك تفنگ پلاستيكي سياه رنگ از داخل كيفش در آورد و گفت:« حالا ديگه شدِي يه سرباز» .سريع آنرا از دستش قاپيدم و بدون توجه به او،دويدم و رفتم به اتاقم.بعد هم شروع كردم به آفرينش خيالات و غوطه ور شدن در آنها . با هر بار فشار ماشه كه تِقي صدا مي كرد،با دهان صداي شليك تيربار و انفجار نارنجك و پرواز هلي كوپتر و ناله آدمي كه تير خورده را در مي آوردم.ناگهان يادم به حرفهاي برادرم افتاد كه هر وقت از جبهه برمي گشت و من مي پرسيدم:«كوجا بودي دادا؟» ــ رفته بودم صداما بكشم&lt;br /&gt;ـ برا چي چي مي خواستي بكشيش؟&lt;br /&gt;ـ چون آدِمي بديِِس و آدِماي زياديا مي كشد.&lt;br /&gt;ـ خب حالا كشتيش؟&lt;br /&gt;ـ نه ،نتونسم،اما اين دفه حتما مي كشمش.&lt;br /&gt;همه اينها به سرعت يك جرقه از ذهنم عبور كردند.« خب حالا كه داداشم نتونست،من حتما با همين تفنگم مي كشمش » رفتم كه نقشه ام را به پدرم بگويم، اما در اتاق نبود. از خواهرم پرسيدم :&lt;br /&gt;ـ بابا كوجاس؟&lt;br /&gt;ـ رفتِس دسشويي، حالا مياد.&lt;br /&gt;اما من نمي توانستم تا آن موقع صبر كنم. دمپاييهايم را پوشيدم رفتم داخل حياط و روبروي دستشويي كه درش بسته و برقش روشن بود ايستادم:&lt;br /&gt;ـ بابا&lt;br /&gt;(اونم از داخل دستشويي جواب داد: ) ـ جوني بابا&lt;br /&gt;ـ من برم صداما بكشم؟&lt;br /&gt;ـ آره بابا جون ، برو باريكِلا&lt;br /&gt;اما بنده خدا نمي دانستهنوز اين حرف از دهانش در نيامده، من از در حياط خارج شده ام.دفعه پيش ديده بودم اتوبوسي كه برادرم با آن به جبهه رفت، از كدام خيابان رفت. پس من هم اگر به آن خيابان بروم و آنرا ادامه دهم ،حتما به صدام مي رسم.&lt;br /&gt;در اين فكر بودم كه پس از كشتن صدام، برادرم حتما تعجب مي كند و حسوديش مي شود و پدرم هم افتخار مي كند. بالاخره به پيچ خيابان رسيدم .فقط همين خيابان مانده كه ... . انگار كسي صدا زد «امير».برگشتم ديدم پدرم با زير شلوار راه راهي دارد به طرفم مي دود و هي دستش را تكان مي دهد كه بيا. نه ! نبايد جلوي اين كارم را بگيرد.شروع كردم به دويدن. دمپاييهايم از پايم درآمد،اما طوري نيست. واي خدايا ! چقدر كف خيابان داغ است ، و صداي پدرم كه هي نزديكتر ميشد:« دِ بِچِه وايسا» و بالاخره پنجه هايش را بر بازويم احساس كردم و تا آمدم سرم را برگردانم و برايش توضيح دهم كه مي خواهم ... شَپَتَلَق ،خوابيد پس گردنم كه :« جِزگرفته، تو اين گرما مي ري بري قبرسون» و مرا كه شروع كرده بودم به گريه هاي توأم با جيغ، كشان كشان به طرف خانه برگرداند . وقتي به دمپاييهايم كه وسط خيابان رهايشان كرده بودم رسيديم، دولا شد و آنها را جفت كرد و با تغير گفت : «بوپوش» و من كه هنوز جيغ مي كشيدم ،نگاهي خشم آلود به او انداختم و از روي عصبانيت ، تفنگم را محكم زدم زمين كه خرد شد و چند لحظه پس از صداي شكستن آن ، شَپَتَلَق ، دوميش اومد پس گردنم كه :« بياه ، همينا مي خواسي؟» و دمپاييها را گرفت دستش و دست مرا به دنبال خودش به طرف خانه كشيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://www.moghaddamesf.persianblog.com/#3119782"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 10:58 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110836828932706732?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110836828932706732/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110836828932706732&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110836828932706732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110836828932706732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/02/blog-post_110836828932706732.html' title='تفنگ پلاستیکی'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110836817700064911</id><published>2005-02-14T00:01:00.000-08:00</published><updated>2005-02-14T00:02:57.003-08:00</updated><title type='text'>خاطرات مالیخولیایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ديروز چند ساعتی بارش برف متوقف شد.بچه های خوابگاه مثل مور و ملخ ريخته بودندبيرون و گروه گروه مشغول گرفتن عکس بودند. آخر تا حالا عمرا اينقدر برف نديده بودم.مجموعا يک متر روی هم انباشته شده بود.تراکتور دانشگاه هم که مخصوص ارو کردن برفهای دانشگاه و خوابگاه است٫ حريف نشد٫ناچار شدنديک دستگاه بلدوزر از بيرون بياورند تا لااقل راه رفت و آمد دانشجويان باز شود.من هم که تا همين چند ماه يش وسواس عجيبی داشتم که عکس نگيرم وحتی يک عکس هم از دوران ليسانس و همکلاسيهايم ندارم و مجموعه عکسهايم از دوران تولد تا بعد از گرفتن ليسانس٫ کمتر از ۳۰ (سی) قطعه است! ٫ با يکی از دوستان ٫ دوربين را برداشتيم و رفتيم برای به اصطلاح شکار لحظه ها. از وقتی اين دوربين ديجيتال لعنتی را خريده ام٫ اگر روزی ۸ـ۷ عکس نگيرم ٫ شب خوابم نمی برد. به هر حال٫ ايستاده کنار اين درخت مدفون زير برف٫ در حال  شتک زدن روی انبوه برفها ٫ رفتن تا گردن در برف و خلاصه به هر طريقی که به ذهنم خورد٫در حال کرم خالی کردن٫ عکس گرفتم. ديگر بچه ها هم وضعی مثل من داشتند .که بعدها برايشان خاطره ای باشد٫ که هر وقت به سراغ آلبوم می روند٫ تجديد خاطره شود٫ ياد ايام از دست رفته جوانی بيفتند و با لبخندی تلخ که بر لبانشان نقش می بنند٫ آه سردی از اعماق وجود بيرون دهند. واقعا تا به حال به حرکات خود يا ديگران هنگامی که به عکسهای گذشته نگاه می کنند٫ دقت کرده ايد؟ غير از اين است که افسوس چيزی را می خورند که ديگر هرگز باز نمی گردد؟س فلسفه اين عکس لعنتی ٫ غير از اين يادآوری تلخ که گذشته از دستت رفت چه می تواند باشد؟ که تو دارای تاريخ انقضا هستی و به اين تاريخ نزديک می شوی٫ اما هيچ کاری از دستت برنمی آيد. بی اختيار به طرف فرجامت ) که همان سر آمدن تاريخ مصرف است( رانده می شوی و اگر اوضاع به قول معروف بر وفق مراد باشد و تو هم تقلا کنی و جان بکنی٫ تنها می توانی تا حدودی مسير رسيدن به اين فرجام را مشخص کنی. يعنی فاصله بين تاريخ توليد تا تاريخ انقضايت را . کلی تلاش کنم تا نهايتش مدرک دکترايم را بگيرم  و استاد دانشگاه شوم ويکی چهار تا کتاب هم ترجمه و تاليف کنم. خب ! اين کار را که خيليهای ديگر يش از تو و بهتر از تو انجام دادند؛ اما فرجام آنها هم همين بود . يک لحظه تفکر عميق در اين زمينه ٫ آدم را ديوانه می کند و اصولا بايد هم ديوانه بشوی.نيچه حق داشت که بگويد: انسان اساسا ماليخوليايی است٫ چرا که می داند زمان مند است . و هايدگر هم همين را به زبانی ديگر می گويد: انسان تنها موجودی است که از بودن خود ناراضی است٫ چرا که تنها موجودی است که از تاريخ دار بودن خود آگاه است .&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://www.moghaddamesf.persianblog.com/#3119756"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 10:54 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110836817700064911?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110836817700064911/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110836817700064911&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110836817700064911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110836817700064911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/02/blog-post_14.html' title='خاطرات مالیخولیایی'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110836806243905223</id><published>2005-02-13T23:58:00.000-08:00</published><updated>2005-02-14T00:01:02.443-08:00</updated><title type='text'>دوست اینترنتی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چند هفته پيش يک ايميل ديگر( غير از ايميل اصلی خودم ) ساختم و وارد يک سايت دوستيابی اينترنتی شدم ٫ پس از کلی کلنجار رفتن با خودم و پشيمانی و تصميم گيری مجدد٫ بالاخره عضو آن سايت شدم. غير از نام خانوادگی ٫ بقيه مشخصاتم را به عينه وارد کردم.بعد هم مشخصات خانمهايی که عضو اين سايت شده بودند را خواندم و برای ۶ نفرشان ( که مناسب ديدم ) ايميل فرستادم و پيشنهاد دوستی دادم.۴ نفرشان جواب دادند و از من درباره خودم توضيح خواستند.اما وقتی نوشتم می خواهم رابطه مان فقط محدود به اينترنت باشد٫۲ نفرشان از گود بيرون رفتند و فقط ۲ نفرشان ماندند.بعد از مدتی ٫ يکی از آنها اصرار داشت که عکسم را برايش بفرستم و ديگری شماره موبايلش را دادتا با او تماس بگيرم. اما چون اولين تجربه دوستی ام با جنس مخالف بود٫ دچار دلهره شدم و از اين کار سرباز زدم .چند روز بعد٫ نزد يکی از دوستانم که دانشجوی فوق ليسانس جامعه شناسی دانشگاه تهران و آدمی مذهبی ٫اما روشنفکر است رفتم و بعد از کلی رودربايستی و سرخ و زرد شدن٫ ماجرای يافتن ۲ دوست اينترنتی و اينکه آنها به اين حد از دوستی (يعنی فقط محدود بودن به اينترنت )قانع نيستند را  برايش بازگو کردم. خدا حفظش کند؛ مثل بقيه موارد که سر دوراهی ها کمکم می کرد٫ اين بار هم به ياريم شتافت. داشتن دوست جنس مخالف را ( حداقل به خاطر داشتن تجربه اين کار) يک امر طبيعی و حتی تا حدودی ضروری می دانست و اتفاقا او هم نظرش اين بود که بايد روابط را از اينترنت فراتر برد. می گفت:«آن نوع نياز روانی که به داشتن دوست جنس مخالف احساس می شود٫ در اينترنت برطرف نمی گردد و آن بخش عواطف همچنان ناکام می ماند. بگذار مزه صحبت کردن رو در رو با يک دختر را بچشی؛ احساساتی که با دست ٫با چشم ٫ با نگاه و با حرکات بدن منتقل می کنی ٫ چگونه می توانی وارد ايميل کنی ؟(آخر روابط ما از نوع ايميل و نه چت زدن است) اصلا از کجا می دانی که آنها پسر نيستند که مُخت را گذاشته اند در فرقان؟ از کجا معلوم که جوان باشند؟ از کجا معلوم اين اطلاعاتی را که درباره خودشان به تو گفته اند٫ حقيقی است؟ و ...»&lt;br /&gt;ضمن تاييد حرفهايش٫ باز هم بر موضع خودم پافشاری کردم. برايش توضيح دادم که فکر می کنم ارادی عضو سايتهای دوستيابی اينترنتی می شوندکه جزو يکی از اين ۶ دسته اند:&lt;br /&gt;۱ـ آنهايی که به خاطر کنترل شديد خانواده يا خرده فرهنگشان ٫نمی توانند به راحتی در دنيای واقعی (منظورم دنيای خارج از اينترنت است ) دوست مورد نظر خود را پيدا کنند.&lt;br /&gt;۲ـ آنهايی که به خاطر داشتن پاره ای ويژگيها (مثل:چهره نه چندان جذاب٫ اندام و اعضای ناقص بدن ٫ وضعيت نا مناسب اقتصادی و ...) کسی حاضر به دوست شدن با آنها نيست(يا به سختی تن به اين کار می دهد).&lt;br /&gt;۳ـ آنهايی که بدون عوامل بالا يا در کنار آنها ٫ بنا به دلايلی نمی خواهند در عالم واقع٫ دوست جنس مخالف داشته باشند( و من با چشم پوشی از ضعف قوای عقلی ام ٫ خود را از اين دسته می دانم).&lt;br /&gt;۴ـ آنها که فقط يرای تفريح دست به اين کار می زنند.افرادی که از فريب دادن ديگران لذت می برند( مثل پسری که خود را دختر معرفی می کند) نيز از اين دسته اند.&lt;br /&gt;۵ ـ آنهايی که در عالم واقع هم دوست جنس مخالف دارند٫ اما از داشتن دوست اينترنتی هم بدشان نمی آيد.&lt;br /&gt;۶ـ آنهايی که سعی دارنددوست مورد نظرشان را ابتدا از طريق اينترنت کاملا شناسايی کنند و بعد اين رفاقت را به عالم خارج از اينترنت سرايت دهند.&lt;br /&gt;(البته اينرا نيز می دانم که ممکن است يک نفر همزمان در ۲ دسته جای بگيرد؛مثلا در دسته های ۳ و ۶)&lt;br /&gt;و ادامه دادم که من باآگاهی از همه اين موارد٫وارد ميدان شده ام .اما علتش اينست که برای من ٫ شخصيت واقعی دوست اينترنتی مطرح نيست٫بلکه من خود٫ او را آنگونه که دوست دارم ٫می سازم. مثلا علاقه به دختری ذارم با فلان مشخصات ظاهری و اين لحن صدا و آن شيوه راه رفتن و اینگونه خنديدن و ...  . من دقيقا تمام اين ويژگيها را به دوستی که فقط در اينترنت با او ارتباط دارم تعميم می دهم و از داشتن چنين دوستی خوشنودم. حتی اگر آن دوست ٫ در عالم واقع يک پيرمرد از پا افتاده باشد که نقش آن دختر را بازی ميکند.&lt;br /&gt;به نظر من ٫ دنيای( در بسياری موارد ٫دروغين) اينترنت ٫ اين حسن را دارد که به آدم امکان ميدهد به بسياری از آرزوهايش دست يابد٫ چيزی که در عالم واقع کمتر رخ می دهد( و البته بايد مراقب بود که اين امر٫ از تلاش انسان برای رسيدن به آرزوها و اهدافش نکاهد) .&lt;br /&gt;هر چند بحث با آن دوست بزرگوارم به نتيجه قطعی نرسيد٫ اما بسياری نکته ها برايمان شکافته شد. &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a class="postFooter" href="http://www.moghaddamesf.persianblog.com/#3119619"&gt;¤ نوشته شده در ساعت 10:27 توسط سید امیر هاشمی مقدم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110836806243905223?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110836806243905223/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110836806243905223&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110836806243905223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110836806243905223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/02/blog-post_13.html' title='دوست اینترنتی'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110742744061307535</id><published>2005-02-03T02:38:00.000-08:00</published><updated>2005-02-03T02:44:00.613-08:00</updated><title type='text'>فقط چند سال گذشته </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز چهارمين روز دهه فجر است.تازه ۲۶ سال از انقلاب گذشته٬ اما ديگر هيچ اثری از آن شور انقلابی نيست ٬مگر ارگانهای دولتی که به دستور بالا ٬چند پرچم و رشته لامپ آويزان کرده اندو برنامه های صدا و سيما که مداوم و مکرر٬همان سرودهای بيست و شش سال پيش را پخش می کنند.اما دريغ از حتی يک شهروند عادی که دهه فجر٬بخشی از ذهنش را مشغول کرده باشد.ه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روز ۱۲ فروردين در کتابخانه دانشکده ادبيات دانشگاه شهيد بهشتی بودم . ۶ ـ ۵ پسر ديگر هم در اين طرف و ۸ ـ ۷ دختر در آنطرف حائل چوبی مشغول مطالعه بودند. همين که صدای راديو که در حال پخش سرودهای انقلابی بود از بلندگوهای دانشگاه طنين افکند٬هر يک از دانشجويان به نوعی شروع به پارازيت انداختن کرد.وقتی مجری راديو به نقل از امام خمينی گفت:  ّانقلاب ما انفجار نور بود. ّ يکی از دانشجويان گفت:  ّتکتير ّ ديگری در پاسخ گفت:  ّ الا........ف کردی ما را  ّ . يکی ديگر گفت:  ّ نخير آقا! انقلاب شما انفجار زور بود  ّ. خانمها هم چيزهايی زير لب زمزمه می کردند که نامفهوم بود.ه&lt;br /&gt;ديروز هم که سوار تاکسی شدم و می خواستم از پل شيخ بهايی به ميدان انقلاب بروم٬راننده ٬در اواسط راه راديوی ماشين را روشن کرد؛سرودهای انقلابی در حال پخش شدن بود٬موجش را عوض کرد٬باز هم يک سرود انقلابی ديگر٬دوباره موج را چرخاند٬صدای شعارهای اول انقلاب مردم بود٬و باز چرخاند تا به يک ترانه عربی رسيد و آنگاه راضی شد. زير لب هم چيزهايی غرولند می کرد که وقتی دقت کردم متوجه شدم دارد فحش می دهد[بگذريم از اينکه چه و به که می گفت ] .ه&lt;br /&gt;به راستی چه شد که آن ۹۸٪ [؟!؟] با گذشت چند سال ٬ اينچنين دچار ندامت از کرده خود شده اند؟ بسياری خود را فريب خورده می دانند و بسياری ديگر پا را از اين فراتر گذاشته و حضورشان را در راهپيماييهای آن زمان کتمان می کنند.ه&lt;br /&gt;به قول برايان ترنر ٬ عقايد اجتماعی از نوع دينی و سياسی تا هنگامی پايدارندکه با دنيای روزمره همخوانی داشته باشند.به عبارتی ديگر٬تغييرات عمده در عقيده ٬ ناشی از دگرگونيهای ماهوی در دنيای روزمره است.و در حاليکه طی اين سالها ٬دنيای روزمره مدام در حال دگرگونی بوده٬کسی حق تغيير عقايد ديني[به عنوان کمترين نمود آزادي] و عقايد سياسی [به عنوان سمبل دموکراسي] را نداشته است و انتظار از همگان اين بوده که در تحجر فکری بمانند . پر واضح است که اين تحجر فکری ٬ مرعوب جلوه سياسی فقاهت است که اسلام رساله ای را تبليغ می کند . به قول دکتر سروش:  ّ آنچه پيش از انقلاب دل جوانان را می برد ٬معنويت بود و عرفان٬ آن لطافتی بود که در روح اسلام وجود دارد ٬ ولی نشانی از فقه و فقاهت نبود و اينگونه سخنان که نگاهی مبتنی بر تبعيت محض است به چشم نمی خورد . ّ متاسفانه به نظر می ايد که پروزه دستيابی به اهداف انقلاب٬ چندان موفقيتی به دست نياورده؛ چون دچار مناسک گرايی شده ٬ يعنی به جای نگاه به هدف ٬ فقط وسيله ها را در نظر گرفته و خواستار اجرای مو به موی احکامی است که معلوم نيست ناخواسته [يا خواسته] ما را به کدامين هدف نزديک می کند.خدا همه را به راه راست هدايت فرمايد.ه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110742744061307535?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110742744061307535/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110742744061307535&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110742744061307535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110742744061307535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='فقط چند سال گذشته '/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110682516207505402</id><published>2005-01-27T03:18:00.000-08:00</published><updated>2005-01-27T03:26:02.076-08:00</updated><title type='text'>فرصتهای از دست رفته</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:courier new;font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:lucida grande;"&gt;تقريبا بيشترشان را برداشتم ، نگاه كردم ، به صورتم زدم، در آينه ژست گرفتم و خودم را براندازكردم، بعد هم مثل بقيه ازش خوشم نيامد و سر جايش گذاشتم .چند مشتري ديگر هم كنارم ايستاده بودند و آنها هم مثل من مشغول انتخاب بودند.من كه هيچكدام را نپسنديده بودم ، كوله ام را از روي زمين برداشته و به پشتم انداختم و همين كه خواستم راه بيفتم مغازه دار پرسيد:" بالاخره نخواستيد" و من هم با بي ميلي جواب دادم :" نه ، هيچ كدومش بهم نيومد" و در حين غرولند كردن مغازه دار ، آمدم بيرون .اگر الآن نشد طوري نيست ، اما بايد يك عينك دودي بخرم .حتما هم بايد مثل عينك خواهرزاده ام باشد. همين يكسال پيش بود كه آنطرف پرتگاه بودم، يك روز بهم گير داد كه "اين عينك را به چشات بزن بينم چه شكلي مي شي" .هر چي گفتم "اين چيزا برا من زشته،من روم نمي شه" گفت :"حالا كه نمي خواي بري بيرون" و به زور عينكهايش را روي چشمانم گذاشت. بعد يك قدم از من فاصله گرفت و با نگاهي كه حاكي از خوشحالي و غرور بود گفت :"خيلي بهت مياد" وآينه را دستم داد تا خودم را نگاه كنم . با نگاه در آينه احساس كردم راست مي گويد،خيلي قشنگتر و خوش تيپ تر به نظر مي آمدم .ناخواسته لبخندي از رضايت بر روي لبانم نقش بست. خواهرزاده ام كه متوجه اين قضيه شد گفت :"اگه مي خواي ورش دار،من يكي ديگه واسه خودم مي خرم" . من كه پيشنهادات و راهنماييهايي از اين دست را زنگ خطري براي خروج از صراط المستقيم مي دانستم سريع پاسخ دادم "از اين قرتي بازيا خوشم نمياد" و عينك را پس دادم.اگر مي دانستم كه روزي قصد خريد و استفاده از عينك دودي به كله ام مي زند،حتما پيشنهادش را قبول مي كردم .اما هرگز فكر نمي كردم در مدتي كمتر از يكسال ،آنچنان تغيير شخصيت بدهم كه بسياري از آنچه برايم ضد ارزش بود تبديل به ارزش شود و برعكس. تيپ مي زنم ،از دوبنده به جاي كمربند استفاده مي كنم ،كلاه فرانسوي سرم مي گذارم،كفش نوك تيز و بلوزهاي نيمه تنگ مي پوشم و كارهايي از اين دست كه هيچ وقت به مخيله ام نمي خورد روزي كارم به اينجا بكشد.ضمنا ديروز براي اولين بار صورتم را با تيغ اصلاح كردم .دوستاني كه مقاله "اندر حكايت ريش" مرا در بابلسر خوانده اند شايد يادشان باشد كه بطور خلاصه در بخشي از آن توضيح داده بودم كه من :&lt;br /&gt;"تا پس از ديپلم به هيچ وجه صورتم را اصلاح نكردم ،حتي هنگامي كه براي اصلاح موي سر به آرايشگاه مي رفتم به آرايشگر گوشزد مي كردم كه با موهاي صورتم كاري نداشته باشد.پس از قبولي در اولين دانشگاه و طي مدت يكسالي كه تا انصراف طول كشيد ،هر ماه يا هر دو ماه يكبار اصلاح مي كردم.بعد از قبولي مجدد در دانشگاه و رفتن به بابلسر ، معمولا بين دو هفته تا يكماه طول مي كشيد. "&lt;br /&gt;از اوايل تابستان شروع كردم به اصلاح هفتگي با ماشين موزر .بعد از مدتي احساس كردم كه ماشين اصلاح موزر نمي تواند مرا راضي كند.با ترس و لرز از ارتكاب به گناه،رفتم به سراغ ماشين سه تيغه فيليپس پدرم.وقتي صورتم را با آن صاف كردم،لذت مي بردم از اينكه در آينه به خودم نگاه كنم؛كارم به جايي رسيد كه اول ترم كه براي ثبت نام در مقطع كارشناسي ارشد دانشگاه شهيد بهشتي و اسكان در خوابگاه، به تهران آمدم،ماشين پدرم را كش رفتم و با خودم به اينجا آوردم. بيشترْ هفته اي دو بار و ندرتا سه بار اصلاح مي كردم .اما هنجار خوابگاه چيز ديگري بود؛ تيغهاي ژيلت .ماشين قديمي پدرم هم عمر خودش را كرده بود و هر دفعه حداقل نيم ساعت وقت مرا مي گرفت و با اينحال ،نصف موهاي صورتم را مي تراشيد و نصف ديگرش را مي كَند.هر بار كه هم اتاقيهايم ظرف پنج دقيقه صورتشان را با ژيلت صاف مي كردند، من هم وسوسه مي شدم.يعني اگر حقيقتش را بخواهيد،شايد در سالهاي گذشته براي رضاي خدا نمي تراشيدم،اما اين اواخر برايم عادت شده بود و توجيهم اين بود كه "نه!چون تا حالا اين كار را نكرده ام ، تا آخر هم نخواهم كرد." مثل خيلي ديگر از كارهايي كه فقط از روي عادت به آنها پشت كرده بودم و به خودم اجازه نمي دادم در اين باره فكر كنم كه چرا دست به اين كار نمي زنم .خيلي دوست داشتم در هر مورد به ديگران بگويم: "من تا حالا عمرا دست به همچين كاري نزده ام." اما يواش يواش ديدم بدجوري دچار تحجر فكري شده ام.البته اين به اصطلاح روشنفكري اي كه الآن ازآن دم مي زنم ،جرقه هايش از يكي دو سال پيش در ذهنم بوجود آمد،اما زياد جدي نگرفتم تا آنكه مطالعه كتب جامعه شناسي ،مردم شناسي و روشنفكران ديني(مثل دكتر سروش )از يك سو و آشنايي و مصاحبت بيش از پيش با يكي از دانشجويان علوم اجتماعي بابلسر كه هم اكنون در دانشگاه تربيت مدرس،ارشد جامعه شناسي مي خواند(و آدمي است به شدت عقلگرا)از سوي ديگر باعث تبديل اين جرقه ها به شعله هاي سركش شد.&lt;br /&gt;هر چند ابتدا سرسختانه و بويژه در برابر صحبتها ،انتقادات و ادله دوستم مقاومت نشان مي دادم،اما كم كم متوجه شدم كه پناهگاهي براي مقاومت در برابر بسياري از مسائل نيست(يا لااقل من سراغ ندارم)و به تدريج كارم به آنجا كشيد كه هم اكنون همان دوستم در بسياري از موارد ،در برابر تندرويهايم تعجب مي كند و كم مي آورد .در اين ميان مي توانم خود را مصداق كامل اين جمله آلفرد تويين بي بدانم كه مي گويد: " انسان مدام يا در حالت افراط است يا در حالت تفريط."&lt;br /&gt;بگذاريد ابتدا بحث ريش را تمام كنم و بعد بروم سراغ بقيه مسائل .&lt;br /&gt;خلاصه بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم، دوشب پيش رفتم فروشگاه و يك تيغ ژيلت خريدم، ديروز صبح هم افتادم به جان صورتم .زياد وارد نبودم اما بالاخره موفق شدم ظرف چند دقيقه آنچنان صورتم را صاف كنم كه انگار كوسه ام.از ديروز صبح تا ظهر هم كارم اين شده بود كه در حين مطالعه كتاب، مرتب دستم را به صورتم بكشم و از صاف بودن آن لذت ببرم .تصميم گرفتم كه از اين به بعد يك روز در ميان يا شايد هم هر روز اين كار را تكرار كنم .واقعا صورتم جوان و جذاب مي شود. اينكه چرا تا حالا اين كار را نكرده بودم واقعا برايم تعجب برانگيز است. آخرْ مسئله به همينجا ختم نمي شود،از خيلي كارهاي ديگرم هم تعجب مي كنم؛ مثلا از گاگول بازيهاي دوران كارشناسي ام. از همان اول با خودم شرط كرده بودم كه به هيچ وجه با خانمهاي كلاس ارتباطي نداشته باشم. سرم را مثل گاو مي انداختم پايين،مي رفتم و مي آمدم. بنده هاي خدا چند باري سلام كردند،اما وقتي سرخ و زرد شدن صورتم را ديدند و جوابهاي زير لبي ام را شنيدند،از اين عمل قبيح خود پشيمان شدند. يكي از آنها ترم دوم به سراغ من(كه دانشجوي رتبه الف بودم ) آمد و پيشنهادكرد هفته اي چند ساعت از وقتم را به ايشان اختصاص دهم و در درس كمكش كنم.تنها لطفي كه از جانب من شامل حالش شد اين پاسخ بود كه خودش برود درسش را بخواند و تنها براي رفع اشكال به من مراجعه كند. اين جواب من آنچنان سرد بود كه بنده خدا رفت و ديگر پشت سرش را هم نگاه نكرد . حالا مي فهمم كه تكرار مطالب نه تنها در درك آنها به خودم هم كمك مي كرد بلكه مي توانست آموزشي براي تدريس باشد.&lt;br /&gt;همان ترم يكي ديگر از خانمها نزدم آمد و پيشنهاد داد كه تحقيقاتمان را بنا به توجيهاتي كه داشت(و الآن كه فكر مي كنم مي بينم كاملا منطقي بود)با هم و بطور مشترك انجام دهيم؛اما من بدون يك لحظه تفكر و فقط به اين خاطر كه او يك دختر است قاطعانه گفتم :"نه!" جاي ترديد نيست كه اگر قبول مي كردم در پيشرفت هر دومان موثر بود.&lt;br /&gt;ترم چهارم كه من هر دو هفته يكبار از بابلسر به تهران مي آمدم تا در جلسات "انجمن انسان شناسي ايران" شركت كنم، يكي از خانمها از من خواهش كرد كه او را هم همراه خود به اين جلسات ببرم،اما من فقط به ذكر آدرس محل برگزاري جلسات اكتفا كردم و از او خواستم كه خودش برود .بدون انديشيدن در اين باره كه او به عنوان يك دخترشهرستاني،شب هنگام پس ازپايان جلسات، در شهري همچون تهران چه خواهد كرد . تنها به اين فكر مي كردم كه اگر بخواهد با من بيايد،لابد در اتوبوس بايد كنار هم بنشينيم و اين دور از اخلاق ديني است.&lt;br /&gt;خلاصه بگونه اي رفتار كردم كه مرا به عنوان يك "آقا جوات" خرخوان مي شناختند. جداي از همه اينها ، چرا خودم را از مصاحبت با خانمها محروم كردم؟&lt;br /&gt;در همان مدت، هم اتاقيهاي خوابگاهي ام حق نداشتند در حضور من هر حرفي بزنند يا به موسيقي اي گوش كنند كه از نظر من "ترانه" بود.اما حدود يكماه پيش در خوابگاه فعلي ام در شهيد بهشتي،هم اتاقي ام يك نوار از خانم "شكيلا" را روي ضبط گذاشت؛واقعا به نظرم زيبا آمد.من نه تنهاخود را بلكه ديگران را هم از اين نعمات محروم مي كردم .&lt;br /&gt;بگذاريد به عقب تر برويم، بگويم از آنچه كه شايد از نظر شما خيلي حساس است و اينجا نبايد از آن ذكري به ميان آورم واينكه در كودكي و نوجواني به شدت از روابط جنسي با هم سن و سالانم پرهيز مي كردم؛ روابطي كه تقريبا همه كودكان ( يا حداقل بيش از 90% آنها) لااقل براي يك يا چند بار تجربه كرده اند و من هم اكنون در حسرتم كه آن،چگونه روابطي است ؟ و چرا حس كنجكاوي خود را فرو ننشاندم؟ آيا تمام آن كودكان كه روزي بزرگ مي شوند و در گروهها و قشرها و صنفهاي مختلف پراكنده مي گردند، گناهكار و ناهنجارند كه بر خلاف امر الهي گام نهاده اند؟ اينجاست كه بايد همزبان با دكتر سروش پرسيد: "پس با صفت هادي بودن خدا چه مي توان كرد؟ "&lt;br /&gt;و من مي مانم و انبوه پرسشهاي بي پاسخ، و پشيماني از بسياري ناكرده ها و كرده ها، وافسوس در نگاه به گذشته ام، و دريغ براي فرصتهاي از دست رفته&lt;/span&gt; .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110682516207505402?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110682516207505402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110682516207505402&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110682516207505402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110682516207505402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post_27.html' title='فرصتهای از دست رفته'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110654678473096398</id><published>2005-01-23T22:03:00.000-08:00</published><updated>2005-01-23T22:06:24.730-08:00</updated><title type='text'>مطلب بعدی </title><content type='html'>با سلام&lt;br /&gt;در صورت نیاز می توانید همین مطالب را در وبلاگ زیر بخوانید&lt;br /&gt;http:moghaddamesf.persianblog.com&lt;br /&gt;همچنین منتظر نگاشتخ بعدی من با نام " فرصتهای از دست رفته " با شید .&lt;br /&gt;با سپاس&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110654678473096398?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110654678473096398/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110654678473096398&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110654678473096398'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110654678473096398'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post_23.html' title='مطلب بعدی '/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110638743273763195</id><published>2005-01-22T01:47:00.000-08:00</published><updated>2005-01-22T01:50:32.736-08:00</updated><title type='text'>آدرس دیگر </title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اگر در خواندن مطالب با مشکلی مواجه شدید , میتوانید به همین نوشته ها درآدرس زیر مراجعه کنید :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;http://moghaddamesf.persianblog.com&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110638743273763195?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110638743273763195/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110638743273763195&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110638743273763195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110638743273763195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post_22.html' title='آدرس دیگر '/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110587208177502927</id><published>2005-01-16T02:35:00.000-08:00</published><updated>2005-01-16T02:41:21.776-08:00</updated><title type='text'>هر که دندان دهد صندلی دهد</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چند روز پيش  برای ديدار با خانواده ام به اصفهان رفتم . از باجه بليط فروشی ٬بليط خريده و سوار اتوبوس واحد شدم . يک نگاه به بليطها انداخته و متوجه پيامهائی در پشت آنها شدم . يکی از پيامها يه اين مضمون بود:&lt;br /&gt;« آيا می دانيد هر ساله هزينه خريد ۶ دستگاه اتوبوس واحد٬ صرف تعمير صندلی مسافران می شود؟ »&lt;br /&gt;و اگر مسافری کنجکاوی به خرج داده و نگاهی به صندليها بيندازد ٬ چيزهائی دستگيرش می شود ــ البته اگر اين دوست مسافرمان ٬ اولا نگاهی به نوشته های پشت بليطها بيندازد و ثانيا خودش قبلا خدمت صندليها نرسيده باشد . احتمالا اول به روبرويش نگاه می کند ٬ يعنی پشت تکيه گاه صندلی نفر جلوئی ؛ و متوجه عدم وجود روکش صندلی و به جای آن ٬ وجود حفره هائی می شود که گاه از هر دو طرف راه دارد و قطر داخل آن حتی بعضی جاها از ۱۲ ــ ۱۰ سانتی متر هم می گذرد . اگر در بعضی قسمتها هنوز کمی روکش مانده باشد ٬ آنقدر مطلب روی آن نوشته اند که در نگاه اول ٬ آدم را سر در گم می کند و نمی توان فهميد که از کجا بايد شروع کرد .معمولا که اينگونه است : يکی سعی کرده يک جمله نغز بنويسد؛ مثلا :&lt;br /&gt;دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم . [ اما به مزاج ديگری خوش نيامده و هجو آنرا جلويش نوشته و مسير آنرا با فلش مشخص کرده ]  ------&gt; عشق مانند تپه ای است که هر کره خری از آن بالا می رود . [ بعدی ٬از اين سنگدلی ٬ دلش به تنگ آمده و از عشق دفاع کرده :]  --------&gt; واقعا که آدم بی شعوری هستی [ و به همين ترتيب :]  -------&gt; بی شعور خودتی و پدر و مادرت -------&gt; چیکار با پدر و مادرش داری ؟ خودت خوشت مياد يکی بهت بگه ننه ... [ و از اينجا ديگر بحث خانوادگی می شود .]&lt;br /&gt; البته در بسياری موارد هم ٬ بدون مقدمه می روند سراغ اصل مطلب :« مرگ بر ...»که اين حالت خوش بينانه است و در عالم واقع ٬ معمولا جملاتی مثل :« من ننه هر چی ...را ... » نوشته می شود که معمولا هم طرف مقابل اين مکاتبه عمومی يکطرفه ٬ فقط يک قشر خاصند.&lt;br /&gt;پس از اينکه با ديدن اينهمه جمله آبدار ٬ خستگی از تن آدم در آمد ٬ به فکر فرو رفته و به ياد جملات نوشته شده روی صندليهای دانشگاه می افتد؛ اما اينجاست که می توان قدر دانشجو را دانست که لااقل حد و مرز سؤال و جواب را می داند .&lt;br /&gt;با فشار حاصل از تکان خوردن افرادی که وسط اتوبوس ٬ سر پا ايستاده اند ٬ رشته افکار گسسته شده و همينکه آدم تکانی به خودش بدهد٬ متوجه ناهمواريهايی می شود که روی آنها نشسته ؛  اسفنجهای صندلی که در برخی جاها ريشه کن شده و در جائی ديگر جوانه زده ٬ با پيامهائی در کنار ان خلل و فرج ٬ مثل : « لطفا پس از جويدن صندلی ٬ ... خود را مسواک بزنيد » و ...&lt;br /&gt;البته اين يادداشتها فقط به صندليها محدود نمی شود ٬ بلکه جداره های داخلی اتوبوس را هم شامل می شود و خلاصه هر جائی که بالقوه استعداد زمينه نگارش شدن را داشته باشد . اما سؤال اين است که آيا اين امری اجتناب ناپذير است ؟ و يا اينکه می توان آنرا کنترل کرد يا حداقل از شدت آن کاست ؟&lt;br /&gt;يکی از دلايلی که به نظر نگارنده می تواند در اين امر دخيل باشد ٬ بيکار بودن مسافران ٬ طی مسير است که برای  يک اتوبوس واحد اصفهان ٬ متوسط طول زمان رسيدن از مبدأ به مقصد ٬ حدودأ نيم ساعت است . اگر طی اين مدت بتوان مسافر را با برنامه های تصويری يا روزنامه ای که در جائی نصب شده است که هم در ديد همگان بوده و هم از استحکام کافی برخوردار باشد( اين روزنامه می تواند فقط مخصوص نصب در اتوبوسهاس واحد منتشر شود ) می توان نيروی فعاليت مسافر را در جهتی مفيد ــ يا لااقل غير مخرب ــ کنترل و هدايت کرد . (البته توزيع روزنامه نيازمنديهای اصفهان که چند گاهی است در اتوبوسهای واحد اين شهر صورت می گيرد ٬ گامی است مفيد در اين راستا )&lt;br /&gt;عامل مؤثر ديگر ٬ شلوغی بيش از حد و ازدحام مسافران است ٬ به گونه ای که آدم متوجه نيست يک دستش را به کجا تکيه داده و يا پای چه کسی روی پايش قرار دارد . در اين شلوغ پلوغی که اصطلاحا « چشم چشم را نمی بيند » ٬ می توان خود اتوبوس را هم دزديد ٬ در حاليکه هيچکس باخبر نشود . اما اگر اتوبوس به اندازه حجم سرنشينانش سوار کند  ــ يا حداقل کمی بيشتر؛ نه به اندازه هواپيمای بوئينگ ۷۰۷ ــ مسلما ميدان ديد افراد هم گسترش يافته و هر شخصی می داند همانطور که او قادر به ديدن ديگران است ٬ ديگران هم می توانند او را ببينند .&lt;br /&gt;البته اتوبوسها ٬ تنها قربانيان دست پنجه استادکاران همه فن حريف نيستند ٬ بلکه اينگونه قلم فرسائيها ( اعم از قلم نگارش و قلم تراشکاری ) در بسياری از اماکن عمومی ديگر از جمله توالتها ٬ صندلی پارکها ٬ در و ديوار اماکن و ... نيز مشاهده می شود که البته رد آنها را می توان تا غارهای پيش از تاريخ نيز دنبال کرد .&lt;br /&gt;آنچنان که شنيده ايم ٬ خط متروی اصفهان از سال ۱۳۸۵ راه اندازی خواهد شد ؛ حال اگر توجهی جدی به اين امر مبذول نشود ٬ مسلما نمی توان هر سال ٬ بودجه خريد ۶ دستگاه قطار زيرزمينی را صرف تعمير صندلی متروها کرد !!!&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110587208177502927?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110587208177502927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110587208177502927&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110587208177502927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110587208177502927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post_16.html' title='هر که دندان دهد صندلی دهد'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110484542068300504</id><published>2005-01-04T05:26:00.000-08:00</published><updated>2005-01-04T05:30:20.683-08:00</updated><title type='text'>پوزش خواهی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;بسیار پوزش می خواهم از بزرگوارانی که به وبلاگ بنده سر می زنند , اما مدتی است چیزی در آن نمی بینند . چند روزی درگیر دومین همایش ملی ایرانشناسی بودم و هم اکنون هم خود را یواش یواش آماده امتحانات پایان ترم می کنم .اگر خدا بخواهد پس از خلوت شدن (موهای سرم ) دوباره شروع خواهم کرد .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;با سپاس &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;س.ا.ه.مقدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110484542068300504?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110484542068300504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110484542068300504&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484542068300504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484542068300504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post_110484542068300504.html' title='پوزش خواهی'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110484514363229320</id><published>2005-01-04T05:24:00.000-08:00</published><updated>2006-04-22T01:21:29.246-07:00</updated><title type='text'>هر که دندان دهد صندلی دهد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پيش برای ديدار با خانواده ام به اصفهان رفتم . از باجه بليط فروشی ٬بليط خريده و سوار اتوبوس واحد&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; شدم . يک نگاه به بليطها انداخته و متوجه پيامهائی در پشت آنها شدم . يکی از پيامها يه اين مضمون بود:&lt;br /&gt;« آيا می دانيد هر ساله هزينه خريد ۶ دستگاه اتوبوس واحد٬ صرف تعمير صندلی مسافران می شود؟ »&lt;br /&gt;و اگر مسافری کنجکاوی به خرج داده و نگاهی به صندليها بيندازد ٬ چيزهائی دستگيرش می شود ــ البته اگر اين دوست مسافرمان ٬ اولا نگاهی به نوشته های پشت بليطها بيندازد و ثانيا خودش قبلا خدمت صندليها نرسيده باشد . احتمالا اول به روبرويش نگاه می کند ٬ يعنی پشت تکيه گاه صندلی نفر جلوئی ؛ و متوجه عدم وجود روکش صندلی و به جای آن ٬ وجود حفره هائی می شود که گاه از هر دو طرف راه دارد و قطر داخل آن حتی بعضی جاها از ۱۲ ــ ۱۰ سانتی متر هم می گذرد . اگر در بعضی قسمتها هنوز کمی روکش مانده باشد ٬ آنقدر مطلب روی آن نوشته اند که در نگاه اول ٬ آدم را سر در گم می کند و نمی توان فهميد که از کجا بايد شروع کرد .معمولا که اينگونه است : يکی سعی کرده يک جمله نغز بنويسد؛ مثلا :&lt;br /&gt;دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم . [ اما به مزاج ديگری خوش نيامده و هجو آنرا جلويش نوشته و مسير آنرا با فلش مشخص کرده ] ------&gt; عشق مانند تپه ای است که هر کره خری از آن بالا می رود . [ بعدی ٬از اين سنگدلی ٬ دلش به تنگ آمده و از عشق دفاع کرده :] --------&gt; واقعا که آدم بی شعوری هستی [ و به همين ترتيب :] -------&gt; بی شعور خودتی و پدر و مادرت -------&gt; چیکار با پدر و مادرش داری ؟ خودت خوشت مياد يکی بهت بگه ننه ... [ و از اينجا ديگر بحث خانوادگی می شود .]&lt;br /&gt;البته در بسياری موارد هم ٬ بدون مقدمه می روند سراغ اصل مطلب :« مرگ بر ...»که اين حالت خوش بينانه است و در عالم واقع ٬ معمولا جملاتی مثل :« من ننه هر چی ...را ... » نوشته می شود که معمولا هم طرف مقابل اين مکاتبه عمومی يکطرفه ٬ فقط يک قشر خاصند.&lt;br /&gt;پس از اينکه با ديدن اينهمه جمله آبدار ٬ خستگی از تن آدم در آمد ٬ به فکر فرو رفته و به ياد جملات نوشته شده روی صندليهای دانشگاه می افتد؛ اما اينجاست که می توان قدر دانشجو را دانست که لااقل حد و مرز سؤال و جواب را می داند .&lt;br /&gt;با فشار حاصل از تکان خوردن افرادی که وسط اتوبوس ٬ سر پا ايستاده اند ٬ رشته افکار گسسته شده و همينکه آدم تکانی به خودش بدهد٬ متوجه ناهمواريهايی می شود که روی آنها نشسته ؛ اسفنجهای صندلی که در برخی جاها ريشه کن شده و در جائی ديگر جوانه زده ٬ با پيامهائی در کنار ان خلل و فرج ٬ مثل : « لطفا پس از جويدن صندلی ٬ ... خود را مسواک بزنيد » و ...&lt;br /&gt;البته اين يادداشتها فقط به صندليها محدود نمی شود ٬ بلکه جداره های داخلی اتوبوس را هم شامل می شود و خلاصه هر جائی که بالقوه استعداد زمينه نگارش شدن را داشته باشد . اما سؤال اين است که آيا اين امری اجتناب ناپذير است ؟ و يا اينکه می توان آنرا کنترل کرد يا حداقل از شدت آن کاست ؟&lt;br /&gt;يکی از دلايلی که به نظر نگارنده می تواند در اين امر دخيل باشد ٬ بيکار بودن مسافران ٬ طی مسير است که برای يک اتوبوس واحد اصفهان ٬ متوسط طول زمان رسيدن از مبدأ به مقصد ٬ حدودأ نيم ساعت است . اگر طی اين مدت بتوان مسافر را با برنامه های تصويری يا روزنامه ای که در جائی نصب شده است که هم در ديد همگان بوده و هم از استحکام کافی برخوردار باشد( اين روزنامه می تواند فقط مخصوص نصب در اتوبوسهاس واحد منتشر شود ) می توان نيروی فعاليت مسافر را در جهتی مفيد ــ يا لااقل غير مخرب ــ کنترل و هدايت کرد . (البته توزيع روزنامه نيازمنديهای اصفهان که چند گاهی است در اتوبوسهای واحد اين شهر صورت می گيرد ٬ گامی است مفيد در اين راستا )&lt;br /&gt;عامل مؤثر ديگر ٬ شلوغی بيش از حد و ازدحام مسافران است ٬ به گونه ای که آدم متوجه نيست يک دستش را به کجا تکيه داده و يا پای چه کسی روی پايش قرار دارد . در اين شلوغ پلوغی که اصطلاحا « چشم چشم را نمی بيند » ٬ می توان خود اتوبوس را هم دزديد ٬ در حاليکه هيچکس باخبر نشود . اما اگر اتوبوس به اندازه حجم سرنشينانش سوار کند ــ يا حداقل کمی بيشتر؛ نه به اندازه هواپيمای بوئينگ ۷۰۷ ــ مسلما ميدان ديد افراد هم گسترش يافته و هر شخصی می داند همانطور که او قادر به ديدن ديگران است ٬ ديگران هم می توانند او را ببينند .&lt;br /&gt;البته اتوبوسها ٬ تنها قربانيان دست پنجه استادکاران همه فن حريف نيستند ٬ بلکه اينگونه قلم فرسائيها ( اعم از قلم نگارش و قلم تراشکاری ) در بسياری از اماکن عمومی ديگر از جمله توالتها ٬ صندلی پارکها ٬ در و ديوار اماکن و ... نيز مشاهده می شود که البته رد آنها را می توان تا غارهای پيش از تاريخ نيز دنبال کرد .&lt;br /&gt;آنچنان که شنيده ايم ٬ خط متروی اصفهان از سال ۱۳۸۵ راه اندازی خواهد شد ؛ حال اگر توجهی جدی به اين امر مبذول نشود ٬ مسلما نمی توان هر سال ٬ بودجه خريد ۶ دستگاه قطار زيرزمينی را صرف تعمير صندلی متروها کرد !!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110484514363229320?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110484514363229320/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110484514363229320&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484514363229320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484514363229320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post_04.html' title='هر که دندان دهد صندلی دهد'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110484459578251719</id><published>2005-01-04T05:15:00.000-08:00</published><updated>2005-01-04T05:16:35.783-08:00</updated><title type='text'>فارنهایت 11/9 از نگاهی دیگر </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چندی است که فيلم «فارنهايت ۱۱/۹ » به کارگردانی « مايکل مور» امريکائی ساخته شده و در کشور ما نيز در دانشگاهها و نهادهای&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;مختلف به نمايش در آمده است . چند روز پيش نيز در شبکه چهار سيما پخش شد تا به رؤيت عمومی برسد. اين فيلم ٬ به خوبی از برخی جنايات سياستمداران امريکائی و هم پيمانانشان پرده برداشته است . هر بيننده ای با ديدن و آگاهی از اين اعمال غير انسانی ٬ لرزه به اندامش می افتد و افسوس می خورد که چرا برای جلو گيری از اين همه جنايت ٬ که در افغانستان ٬ عراق ٬ و حتی در امريکا که بر عليه اقليتهائی چون سياه پوستان ٬ مسلمانان و ... روی می دهد٬ کاری از دستش بر نمی آيد .&lt;br /&gt;اما نکته ای که ناخودآگاه در فيلم به آن اشاره شده ٬ فضای نقد و آزادی بيان در امريکاست ٬ تا آنجا که يک کارگردان به راحتی توانسته است سياستهای بسياری از سياستمداران آن کشور را نقد کند و به نمايش بگذارد . اين کارگردان همچنين ٬ هنگام دريافت جايزه اسکار ٬ در پيشگاه حضار و رسانه های عمومی سراسر دنيا ٬ رئيس جمهور قدرتمندترين کشور دنيا ( حداقل از نظر نظامی ) ٬ يعنی بوش را بيشعور خطاب کرد و کسی هم با او کاری نداشت . اتفاقا ماجرای اخير ٬به طور گسترده در رسانه های ما هم (بويژه در اخبار سراسری سيما ) انعکاس يافت ؛ بدون آنکه دريابند دارند دموکراسی امريکائی را تبليغ می کنند . به نظر من ٬ ديدن اين فيلم ٬ تنها نبايد به آگاهی ما از جنايات سياستمداران امريکائی محدود شود ٬ بلکه الگوئی ( بويژه برای مسئولين ) برای نقدپذيری باشد. متأسفانه نمی توان محدود بودن فضای نقد در کشورمان را کتمان کرد و اين در حاليست که مقام معظم رهبری در چند سال اخير٬ توجه ويژه ای به اين مهم مبذول داشته اند و حتی مهمترين برنامه های اين سالها را «نهضت خدمت رسانی به مردم » ٬ « پاسخگوئی » و ... عنوان می کنند . و عاقلان می دانند [دريغا] که سخنان ايشان ٬ اجرا نمی شود ؛ در حاليکه اطراف آنرا با گل و بلبل تزيين کرده و سر در ادارات و ارگانهای دولتی نصب می کنند .&lt;br /&gt;گفتنی است در کشور ما چند سالی است که به پيروی از مباحث علوم انسانی و اجتماعی غرب ٬ بحث درباره گفتمان و فضای گفتمان ( بويژه تحت تأثير فوکو ) رونق گرفته و بعضا نقدهای جالبی نيز بر آنها نوشته می شود ٬ اما همه آنها در چارچوب فضای گفتمان غرب است و هيچ کس سعی نمی کند در پی کشف و بررسی شکل گيری قواعد گفتمانی و نقد آنها در کشورمان باشد . ای کاش به جای اينهمه توجه به نقد گفتمان غرب ٬ کمی هم به گفتمان نقد در کشورمان می پرداختيم&lt;/span&gt; .  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110484459578251719?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110484459578251719/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110484459578251719&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484459578251719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484459578251719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/119.html' title='فارنهایت 11/9 از نگاهی دیگر '/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9936764.post-110484390758999386</id><published>2005-01-04T05:02:00.000-08:00</published><updated>2005-01-04T05:05:07.590-08:00</updated><title type='text'>پارادوکس آرایش خانمها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند روز پيش برای ديدار يکی از دوستان، به خيابان کشاورز رفتم. اما چون در آن لحظه در خوابگاه نبود، بايد کمی صبر می کردم .بنابر اين فرصت را غنيمت شمردم و برای گشت و گذار به پارک لاله رفتم . واقعا زندگی در ميان انبوه سر و صدا و دود و دم ، گريزگاههائی اينچنين را می طلبد. چمن سبز ، حوضهای آب و جويهای روان ، واقعا خيال انگيز است . در اين ميان ، جوانان بيشتر از ديگران فرصت را غنيمت شمرده و دو به دو گوشه خلوتی يافته و به درد و دل با يکديگر می پرداختند ، چه اينکه محيط آنجا خلوتگاههائی دارد که به دور از چشم اغيار می توان آسوده بود. با ديدن اين صحنه ها ،  در دريای روياهايم غوطه ور بودم که ناگهان سر و صدائی رشته افکارم را گسست . حدودا بيست متر آنطرفتر ، دو مرد جوان به جان يکديگر افتاده بودند و يک خانم جوان هم کنارشان ايستاده بود و مدام جيغ میزد که:&lt;br /&gt;ـــ کامی تو رو خدا ولش کن ، يکی اينا رو جدا کنه .&lt;br /&gt;البته کسی در نزديکی آنها نبود تا دعوا را ختم دهد مگر يک مرد ميانسال که کمی دورتر از ميدان نبرد ، روزنامه به دست ، روی نيمکتهای پارک نشسته و دعوا را بسان يک فيلم رزمی به تماشا نشسته بود .تا خودم را به آن دو جوان رساندم ، کلی بدن و صورت يکديگر را ورز داده بودند . سعی کردم خودم را وسطشان قرار دهم تا مانع ادامه درگيری شوم ، اما ظاهرا آتش يکی شان خيلی تيزتر از اين حرفها بود که به اين آسانی تن به صلح دهد . مدام به حريفش حمله می کرد و ضمن زد و خورد با وی ، جملاتی چون :&lt;br /&gt;ـــ مگه تو خودت ناموس نداری ، بی شرف ! حتما خواهر و مادر خودت ...اند که فکر می کنی بقيه م مثه اونان .&lt;br /&gt; نثارش می کرد و طرف مقابل هم در کنار دست و پنجه نرم کردن با او ، پاسخهائی چون :&lt;br /&gt;ــمگه بهش شک داری ؟ اگه زنت مشکل داره ، به جا اينکه پاچه مردم رو بگيری ، جلو زنتو بگير&lt;br /&gt;به او می داد. آن خانم هم مدام جيغ می زد که:&lt;br /&gt;ـــ آقا تو رو خدا جداشون کن ، کامی ولش تو رو خدا ، بيا بريم .&lt;br /&gt;من هم که جثه ام کوچکتر از هر دو آنها بود و خودم را وسطشان گير انداخته بودم ، از ضربات آنها بی نصيب نمی ماندم ( البته در آن لحظه و در گرماگرم درگيری متوجه نشدم ، بلکه شب داخل رختخواب بود که فهميدم چه غلطی کرده ام ) . خلاصه با کلی خواهش و تمنا که :&lt;br /&gt;ـــ آقا بی خيال شين ، بسه ديگه ، زشته ، صلوات بفرستين و ...&lt;br /&gt;موفق شدم بينشان کمی فاصله بيندازم که آن خانم هم بلافاصله بازوی * کامی * را گرفت و به يک طرف کشيد و من هم حريفش را به طرف ديگر کشيدم . هر چند سعی می کردند دوباره به طرف يکديگر هجوم ببرند، اما من و آن خانم مانع اتصالشان می شديم . ضمن اينکه سعی می کردند از دست ما رها شوند و به جان هم بيفتند ، رجز خوانی شان تمام شدنی نبود و مثل ريگ به هم فحش می دادند :&lt;br /&gt;ـــ مگه خودت ناموس نداری که چش چرونی ناموس مردم رو می کنی ؟&lt;br /&gt;ـــ اگه زياد بهش شک داری ، بذارش تو خونه درو روش قفل کن.&lt;br /&gt;ـــ به خدا اگه اين دفعه اومدم ، لت و پارت می کنما .&lt;br /&gt;ـــ آره ، اول برو يه نيگا تو آينه به صورتت بنداز ببين چيکارش کردم ، بعد گه خوری کن .&lt;br /&gt;در همين اثنا ، سه جوان ديگر هم آمدند و بالاخره موفق شديم آن جوان مجرد را از آنجا دور کنيم . آن يکی هم در حاليکه خانمش (؟) در حال تکاندن لباسهايش بود ، دائم غر می زد که :&lt;br /&gt;ـــ بی شرف همچين نيگا می کرد که انگار خودش ناموس نداره ، تازه طلبکارم بود ، عجب دوره زمونه ايه ها !&lt;br /&gt;کنجکاو شدم و زير چشمی يک نگاه با دقت به آن خانم انداختم ؛ از بس به صورتش چيز ماليده بود و آرايش کرده بود، شده بود رنگين کمان . يک پالتو چرمی تنگ و کوتاه که تا نصف باسنش هم به زور می رسيد ، تنش بود . پاچه های شلوار لی اش را هم تا زده بود ، بطوريکه تا ساق پاهايش پيدا بود . حقيقتش ترسيدم بيشتر از اين نگاه کنم و آن مرد همراهش ، گريبان مرا هم بچسبد و خلاصه يک کتک مفصل بخورم . بنابر اين از آنها فاصله گرفتم و قدم زدنم در پارک را ادامه دادم . اما اين حادثه و موضوع آن ، بد جوری ذهنم را مشغول کرد . چند وقت پيش ، کتاب : * مصرف و سبک زندگی * به دستم رسيد و در بخشی که به بررسی نظرات گوناگون جامعه شناسان درباره مدگرائی می پرداخت ، يکی از علل استفاده خانمها از مد ، اينگونه تبيين شده بود که احساس خانمها درباره مد ، کاذب است ؛ چرا که در حقيقت با اين کار (استفاده از مد ) ، ثروت شوهران (پدران) خود را به نمايش می گذارند و در واقع ، مردها از اين طريق به بازسازی زيرکانه مردسالاری می پردازند.&lt;br /&gt;علامت سوال بزرگی روی سرم نقش بسته که چرا مردی که با آراستن همسرش موافق است تا ( دارائی اش يعنی ) مال و ثروت يا همسر زيبايش را به نمايش بگذارد ، از اينکه ديگران به او نگاه می کنند ناراحت می شود . اين هم يکی ديگر از پارادوکسهای دنيای مدرن؛ يک چيز را هم بخواهی و هم نخواهی!!!&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9936764-110484390758999386?l=moghaddamesf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/feeds/110484390758999386/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9936764&amp;postID=110484390758999386&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484390758999386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9936764/posts/default/110484390758999386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://moghaddamesf.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='پارادوکس آرایش خانمها'/><author><name>سيد امير هاشمي مقدم  Moghaddam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12081436878746263684</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://www.sabamail.com/users/1112514242424f9ec22bf35.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
